چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلااااااااااام به روی ماه همه تون.

بیا! اینقدر گفتیم زمستون نداشتیم و سرد نیست و بهاره، خدا هم گفت: همچین بلرزومنتون که حظظظظظظظظ کنین! دفعه دیگه به من خدا، نگید چه کار کنم چه کار نکنم ها!!!!!!!!!!

ما:خجالت ببخشید خو، فکر کردیم باید سردتر باشه. ولی شما ببخش!

خدا: عیب نداره، شما بنده های من هستید. بغل

ما: نیشخند


بازم سلام سلام و صدتا سلام، الان یاد آهنگ خوندن مانی افتادم. حالا یه بارم اول پست از کارهای مانی بگم. یکی از آهنگهای مورد علاقه مانی، آهنگ س.ق.ا خونه عباس قادریه! خیلی خوشش میاد! دو روز پیش داشت می خوندش:

به خدا رفته بودم صدتا خونه دعا کنم!!!!!!!!!!

بلد نیست بگه سقاخونه، میگه: صدتا خونه!!!!!!!!

قهقهه امروز صبح هم میگه: مامان! این کولیور آبی منو ببر تو ماشین!

منظورش پولیوره!!!!!!!!قهقههقهقهه

خب، الان که حسابی سر حالیم، بگم و بگم و بگم، بنویسم و بنویسم و بنویسم!!!!!

این روزها، من و مهدی، هر روز رو حداقل سه بار زندگی میکنیم. یعنی از بس کار داریم و فکر میکنیم، که واقعا من اصلا نمیدونم این روزها چه جوری داره میگذره.

از شنبه بگم که عصر مهدی ساعت هفت و نیم جلسه خونه باباش رو داشت. منم که شیفت، قرار شد مهدی بره دنبال مانی و با هم برن آبمیوه بخورند. دیگه حوالی پنج و نیم مانی و ماشین رو به من تحویل داد. ماشین که همون جلوی در شرکت بود، مانی رو آوردم بالا. ده دقیقه بعدش رئیس رفت! خیلی باحاله. یه کلمه نمیگه خب من دارم میرم. دیگه بچه رو نیار!

خلاصه مانی هم مثل همیشه آبروی ما رو برد. مثلا با صدای بلند گفت: مامان! من جیش دارم.

بردمش دستشویی. برگشتیم و بعد از چند دقیقه گفت: مامان! من پ.ی پ.ی هم دارم! خلاصه داشتم می بردمش دستشویی که تو راهرو داد زد: اتفاقا کلی هم پ.ی پ.ی دارم!

حالا انگار کسی در مورد حجم محموله چیزی پرسیده بود!!!!!خجالت خلاصه برگشتیم و دیدیم رئیس رفته. دیگه حوالی شش بود. ما هم جمع کردیم و رفتیم خونه. تو راه کلی آهنگ گوش کردیم که البته مانی دهن منو رسما و اسما سرویس کرد از بس که سوال پرسید. همون آهنگ کیو. کیو.  بنگ بنگ! یعنی در مورد کلمه به کلمه اش می پرسید!

نمیدونم شنیدینش یا نه. ولی وسطش هی میگه: برادر، خاطرت هست؟! مانی پرسید: یعنی چی؟ گفتم: یعنی داره با برادرش حرف میزنه و ازش می پرسه خاطرت هست؟ خاطرت هست یعنی یادت میاد؟

بعد مانی گفت: مثل من که از آنوشا می پرسم: آنوشا، خواهر! خاطرت هست؟!!

آنوشا همون همکلاسیشه که خیلی مانی رو دوست داره و مانی هم خیلی دوستش داره! جالبه بدونید روز پنجشنبه مانی به بابام گفته: میخوام با آنوشا ازدواج کنم!!!!!خنده

خلاصه هی پرسید و هی پرسید. بعدش دیگه رسیدیم خونه و میدونستم مهدی دیر میاد. خب این لحظات، در زندگی من کم بوده! نه که از نبودن مهدی خوشحال باشم. برعکس، وقتی غیبتش طولانی میشه تو خونه، یه جورایی گاهی کلافه میشم. منتها دیدم میتونم مثلا کارهایی رو بکنم که وقتی مهدی هست، خیلی روی خوش نشون نمیده!

لباسهای خودم و مانی رو درآوردم و گذاشتم تو کمد. خونه و مرتب کردم و یه بسته گوشت بیرون گذاشتمو اول خواستم بخوابم، دیدم نمیشه. ممکنه مانی زود شام بخواد. البته برنج و مرغ بود. اینه که زود کباب رو درست کردم و کنار گذاشتم. برنج هم دم کردم. بعدش دیگه فیلم تجریش ن.ا.ت.م.ا.م رو گذاشتم که ببینم.

بگذریم که مانی هی می اومد میگفت: مامان! بیا از من کباب بخر! بعد میرفتم، میگفت: تموم شده، فردا بیا!!!!!!!!!! بعد دیگه گفتم بذار مامان فیلمشو ببینه. منم یه اخلاقی دارم، باید فیلم رو از همون ثانیه اول با دقت نگاه کنم. خیلی کم پیش میاد یه فیلم رو سرسری ببینم. خلاصه فیلم رو دیدم و دیگه ده و نیم مانی رو خوابوندم.

مهدی هنوز نرسیده بود. یه بار زنگیدم که هنوز تو جلسه بود. دیگه نزنگیدم که راحت باشه. تقریبا یازده خوابم برد و یازده و نیم، صدای چرخیدن کلید تو قفل، بیدارم کرد. مهدی بیگناه تازه اون موقع رسید! شام نخورده! کله اش هم داشت منفجر میشد. از بس حرف زده بودند و از اون بدتر به نتیجه نرسیده بودند!

خلاصه همون شب نشستیم دوباره به حرف زدن. اینا رفته بودند مشکل اجاره خونه بابای مهدی رو حل کنند، ولی چون کلاهبردار، ـ ظاهرا با لابی و پارتی بازی ـ از زندان بیرون اومده، دیگه دنبال اون مساله بودند. و قضیه اجاره خونه بابای مهدی رفته بود تو باقالی ها! همون شب خواهر بزرگه مهدی زنگید که من صداشو از پشت تلفن می شنیدم. با مهدی حرف میزد و گریه میکرد! که مامان و بابا چه گناهی کرده اند که باید عاقبتشون این بشه که با اینهمه سرمایه، یه سرپناه نداشته باشند!

سرمو کرده بودم زیر پتو و گریه میکردم! واقعا چرا آخه؟ مهدی هم از اون بدتر! به خدا حق دارند! بعدش مهدی گفت: نگران نباش. باید خودمون لااقل پول پیش خونه شون رو جور کنیم، اجاره رو بندازیم گردن سازنده ها. خلاصه قطع  کرد و دیگه من و مهدی تا ساعت دو داشتیم فکر میکردیم که از کجا پول جور کنیم و اینا به ذهنون رسید.

قرار شد یکشنبه (فردای همون شب) واسه رهن خونه انقلی، به بنگاه های بیشتری بسپریم. مهلت مادر مهدی، نه اسفند تموم میشه که صاحبخونه گفته یه ساعت بیشتر هم نمیذاره بمونند. در یه حالت بهتره ما خونه انقلی رو خالی کنیم که اگه تو این چند روز نشد واسه مادر مهدی خونه پیدا کنیم، لااقل وسایل رو بیاریم بذاریم اینجا.

می مونه وسایل من که در بهترین و زودترین حالت، خونه بابام پونزده اسفند خالی میشه. من دیگه به نقاشی و درست کردن خونه فکر نمیکنم. الان فقط دنبال یه سرپناهم که وسایلم رو ببرم بذارم اونجا. خب چند جا کاندید شد.

خونه پسرخاله مجرد که پنجاه متره ولی طبقه چهارم بی آسانسوره! یه قسمتی از وسایلم رو بذارم اونجا مثلا. مورد بعدی، انبار پسرخاله اس. که دیروز که باهاش حرفیدم گفت: آشتی تو فقط وسایل رو کارتن کارتن کن، من کارتن ها رو ته انبار یه جوری رو هم میچینم که حظ کنی. اگرم خواستی برات می فروشمشون!!!!!! مبلهاتم بیار بذار وسط انبار که مشتریهام بشینند روش!!!!!!!! در حالت بعدی، میشه تا مستاجر بابام بلند شه، یه اتاق رو ازشون بگیرم و یه سری وسایل رو ببرم بذارم اونجا!!!!!

این مکانها هست! حالا تا ببینیم در عمل چی پیش میاد. خب آدم باید از شرایط چند قدم جلوتر باشه.

بعد یه کار دیگه مون، گشتن و پیدا کردن خونه برای مادر مهدیه. اینجا یه مساله ای مطرح شد که آدم باید واقع بین باشه. خودمو میگم، نه اونا رو. من بایدواقع بین باشم و هر کس رو در شرایط خودش درک کنم! الان میگم منظورم چیه.

خب بعدش دیگه قرار شد بگردیم دنبال خونه واسه مادر مهدی. با امکانات محدودی که داریم. مادر مهدی به خاطر مشکل کمرش، باید هفته ای دو سه بار بره آب درمانی. که اونم از استخری که با محل کار شوهرش قرارداد داره، استفاده میکنه. هم ارزونه هم نزدیکه. ولی الان بحث اضطراره. البته کمر مادرش هم اضطراره. ولی خب، تو کوچه نشستن خیلی بدتره! نمیشه تو همون محدوده استخر باشه (کامرانیه شمالی) و با قیمت خیلی پایین خونه بگیریم!! مهدی همه اش میگفت: اینا برای اینه که پدر و مادرم اینقدر حرص بخورند که این وسط یکی شون از بین بره!

 اینم داشته باشیدتا اینجا.

دیگه همون شنبه شب، به حول و قوه الهی ساعت دو شب من و مهدی رفتیم که بخوابیم و بذاریم فکر بیچاره مون یه استراحتی بکنه تا فرداش. که سر همین چیزها الکی حرفمون شد و من اینقدر حالم بد بود که پاشدم اومدم تو پذیرایی بخوابم! البته بگم ها، حتی سر سوزن هم از مهدی ناراحت نیستم. می بینم چه خبره! ولی خب، حال خودم هم بد بود و نزدیک عروسی هورمونهامه و این شبها، خیلی خوب نمیخوابم! به مهدی گفتم: من میرم تو پذیرایی بلکه بخوابم.

خلاصه بار کردم اومدم تو پذیرایی و با سختی خوابیدم! صبح ساعت 06:05 که موبایلم آلارم داد، به زور بیدار شدم. خب فقط چهار ساعت خوابیده بودم!!!!!گریه با اونهمه خستگی فکر! یادم اومد مهدی نصف شب اومد بود که منو برگردونه تو اتاق، ولی من گیج خواب بودم و نرفتم باهاش!

دیروز صبح بالاخره اومدم اداره و همون اول صبح به عضو هیات مدیره گفتم که من بیست تومن علی الحساب میخوام از شرکت که سه ماهه پسش بدم. اگه خونه مون زود رهن بره، که زودتر پسش میدم. گفت: سه ماه که نمیشه چون باید تا آخر اسفند، تسویه بشه. گفتم باشه بدید.

دیگه قرار شد چک بدم که ندارم! یعنی هنوز آماده نیست. مهدی هم چک نداره. منتها معاون مالی جدید که شاگرد سابق بابامه، گفت چک داداشتو بیار، من خودم پشتشو امضا میکنم! خلاصه زنگیدم به داداشم که گفت باشه من چک میدم! حالا امشب میاد که چک رو به دستم برسونه.

قبل از ظهر هم به مهدی زنگیدم بگم بیست تومن جور کرده ام. ایشالا خونه انقلی رهن بره و بشه تا قبل از عید اینو پس بدیم به شرکت. بعدش مهدی گریه کرد و عذرخواهی کرد بابت اینکه شب قبل حرفمون شده. دلداریش دادم و گفتم مهم نیست. تو هم اعصابت خرابه. گفت: خب چرا من باید کاری کنم که زنم ساعت دو نصفه شب بره بخوابه تو پذیرایی. گفتم: اینا رو ول کن. بیا انرژِی بذاریم واسه حل این مشکلات!

شکر خدا این روزها همدلیم! دست خدا هم با ماهاست!

دیگه دیروز تا ساعت دو شرکت بودم و چون دخترخاله مهدی دیروز به سلامتی زایمان کرده، دیگه رفتم بیمارستان اونو دیدم و بعدش زنگیدم به مهدی که کار من تموم شده. برم خونه یا بیام شرکت با هم برگردیم، که مهدی گفت: نه، تو دیگه برو خونه، منم مانی رو میارم.

دیگه از رو پل عابر شهرک غرب، کتاب چشمهایش بز.رگ عل.وی را خریدم. یه دسته گل نرگس هم خریدم و برگشتم خونه. سر راه مهدی بهم زنگید که ببین پسرخاله ات میتونه سی چهل تومن پول ن.ز.و.ل.ی بگیره؟ گفتم: واسه خودمون؟؟!؟!!!!! گفت: نه. سازنده خونه بابا میخواد. اینا کارشونه. ما طرف این پولها نمیریم. اینا همیشه همینجوری پول جور می کنند ظاهرا. منم گفته ام پسرخاله ات کسی رو می شناسه، اونم گفت ببین میتونی جور کنی یا نه.

خلاصه برگشتم خونه و سر راه از انقلی، سبزی خوردن گرفتم. مهدی تره دوست داره و دو دسته تره خریدم. بعدش هی با  مهدی می حرفیدم و ال کنیم و بل کنیم. از صبح هم مهدی رفته بود ایران فایل و یه عالمه خونه گشته بود واسه مامانش اینا پیدا کنه! خودم هم از یکی از دوستام تلفن چند تا بنگاه رو گرفته بودم که البته دادم به مهدی بزنگه.

دیگه رفتم نونوایی و نون سنگک خریدم و اینقدر فکرم مشغول بود که وقتی بیرون اومدم و چند قدم رفتم، دیدم نونها رو با خودم نیاورده ام. دوباره برگشتم و نونها رو آوردم و رفتم سوپر محل. شیر و تخم مرغ خریدم و گفتم: شما کارتن خالی دارید؟ واسه اسباب کشی!

گفت: میخواین برین؟ گفتم: آره! گفت: هی ددم وای!!!!!! چرا آخه؟

خیلی مهربونه و گفت من شماها رو خیلی دوست دارم! گفتم: دل به دل راه داره و فعلا مجبوریم بریم. ایشالا که خیره. بعد قرار شد من خریدها رو ببرم خونه و دوباره برگشتم واسه کارتن ها. که یه سری رو خودش برام آورد در خونه. پیرمرد نازنینه. آخرش هم گفت:

من از شما خیلی راضی ام! شما خانم با ادبی هستید!!!!!!!نیشخند

خلاصه یکربع به پنج رسیدم خونه. این خریدها:

یه لیوان شیر سر کشیدم و دراز کشیدم تا پنج! بعدش بلند شدم به خردکردن گوجه فرنگی و سرخ کردنش. میدونستم مهدی ناهار نخورده. نمک و فلفل قرمز و فلفل سیاه و پودر سیر و نمک هم زدم بهش و گذاشتم حسابی سرخ بشه، آخرش یه قاشق رب هم زدم. آبلیمو هم ریختم که خوش ترش بشه!!! بعدش دیگه زیرش رو خاموش کردم. سبزی ها رو پاک کردم و شستم، نونها رو بسته کردم و دیگه دراز کشیدم. ساعت شش مهدی و مانی رسیدند با یه کیف جدید برای مانی.

زیپ کیفش دررفته بود و مهدی یه کیف باب اسفنجی براش خریده بود. گفتم: اینا جنسش خوب نیست. کاشکی از این کیفهای کودکستانی میگرفتی. گفت: نداشت.

خلاصه مانی روزنامه های داخلش رو خالی کرد که وسایلش رو توش بذاره! بعدش مهدی مشغول تلفن شد و منم تخم مرغ شکستم تو گوجه ها و میز عصرونه چیدم که لااقل مهدی یه چیزی بخوره. از تلفنش فهمیدم که قرار میذارند واسه جلسه سازنده ها و بنگاهی با صاحبخونه بابای مهدی واسه شب.

بعد دیگه املت رو آوردم و میز رو چیدم:

بعدش مهدی زنگید به مامانش که جلسه شب رو خبر بده. دیگه خوردیم. جاتون خالی خوشمزه شده بود. البته که املت بود و چیز خاصی نبود. ولی خب، به من که خیلی چسبید!

دیگه به خودم قول داده ام تا جایی که بشه عکس بذارم. میدونم عکس لباسها مونده. ولی این روزها خیلی خیلی درگیرم. لباسها رو باید بپوشم و کسی باشه عکس بگیره. که خب مهدی روز روزش این کار رو نمیکنه، وای به این روزها که ایننننننننننهمه کار داریم.

خلاصه بعدش خواهر بزرگه مهدی زنگید و مهدی تقریبا یه ساعت باهاش حرفید و از حرفهاشون معلوم بود دلشون خیلی خونه! که البته حق دارند. نه فقط از شرایط موجود، از چیزهای دیگه. از جمله اینکه ماشین بابای مهدی همه اش دست داداش مهدیه و  مثلا دیروز که اینا باید کفش از پا درنمی آوردند و میرفتند دنبال خونه، ماشین نداشتند! و خیلی چیزهای حرص درآر دیگه!!!!!!

بعدش مانی اومد گفت: زیپ کیفم کنده شد! همون کیفی که عصر براش خریده بود. بردم عوض کنم که نداشت و قرار شد از جای دیگه بخرم. که برای دیشب بی خیالش شدم.

خلاصه شب شد و حالا من یه فیلم هم گذاشته بودم تو دستگاه که ببینم. ا.ش.ب.ا.ح. که دیگه اصلا فرصت نشد. خلاصه سازنده ها و بنگاه هی به مهدی میزنگیدند که بیا. اینم عمدا نمیخواست بره. از دور، مواظب بود! البته کار خوبی کرد. میخواست تعهدات گردن خودشون بیفته.

بعدش یه دفعه بنگاهی زنگید به مهدی که من الان میخوام از سازنده ها چک بگیرم بدم به صاحبخونه  که درو باز نمیکنه. بعدش رفتیم در خونه بابات اینا (که طبقه پایین هستند) ولی بابات اینا ما رو راه ندادند!!!!!!!!!

مهدی شاخ درآورد! گفت: راه نمیدن؟ چرا آخه؟تعجب

بعد زود زنگید به مامانش و گفت: چرا درو باز نمی کنید؟ گفت: آخه بابات و دختر وسطی مریضند!!!!!!!!! ما هم آمادگی نداریم!!!!!!!! تو هم نگفتی من اینا رو راه بدم تو!!!!!!

مهدی دیگه داشت منفجر میشد. حقش بود سکته کنه بدبخت! گفت: مادر من! اونا واسه کار ما اومده اند! آمادگی یعنی چی؟ درو باز کن بیان تو ازشون چک بگیره. سازنده از خداشه چک نده. بذار چک بده بیشتر از این بدبخت نشیم!

بعد که قطع کرد دیگه داشت سکته میکرد. خیلی جلوی خودشو گرفت سر مامانش داد نزنه! وقتی قطع کرد منفجر شد و گفت: خدایا این مرگ من کی میرسه پس؟ که راحت بشم از دست همه اینا!

شدت صداش اینقدر زیاد بود که مانی که تو نشیمن داشت بازی میکرد فوری فرار کرد تو اتاق! خودم بغضم گرفته بود. یادم نمیاد تو عمرم اینقدر دلم برای مهدی سوخته باشه! اخه دیگه از چند نفر بکشه!!!!!!! واسش آب آوردم. بغض داشت گلومو خفه میکرد. آب رو بهش دادم و رفتم تو اتاق مانی رو بغل کردم. قلبش مثل گجشک میزد. گفتم: چیزی نیست. بابا یه کم ناراحته. گفت: ترسیدم!

بغلش کردم و گفتم: بیا بغل بابا! بردمش پیش مهدی. خیلی زود به خودش مسلط شد و مانی رو بغل کرد. مانی تو بغلش آروم شد.

بیچاره مانی، بیچاره مهدی!

خاک تو سر آشتی!!!

خلاصه اینجوری و دیگه تا آخر شب درگیر بودیم. منم بدبختی، حس سرماخوردگی داشتم. اصلا حس نداشتم حتی یه کارتن وسیله جمع کنم. دیگه ساعت ده رفتم خوابیدم.

همون اولش از مهدی خواستم بهم قرض بده. شاید خدا بخواد و سرما نخورم. یه سوئیشرت هم پوشیدم و خوابیدم. ساعت ده و نیم مهدی اومد تو اتاق و گفت: بیداری؟ پریدم از خواب و گفتم: آره. بگو. بعد دوباره راجع به شرایط خونه حرف زد. بعدش دیگه خوابیدم.

امروز صبح هم عین بقیه روزها. فقط یه کم حس مریضی دارم که از صبح صد تا چای خورده ام!

توکل به خدا. حالا مهدی داره هی می سپره بنگاه واسه رهن خونه انقلی، و واسه اجاره مامانش اینا. ببینیم میشه از سازنده ها پول پیش رو هم بگیریم یا نه.

از صبح خیلی کار داشتم و این پست رو لابلای کارهام نوشتم. واقعا ببخشید اگه انسجام نداشت.

نوشین عزیز! یه خبری از خودت بهم بده!

[ دوشنبه ٤ اسفند ۱۳٩۳ ] [ ۸:٤٠ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ