چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلااااااااام صبح همگی بخیر!

چهارشنبه شد و دیگه آخر هفته است! آخ جون که فردا و پس فردا تعطیله! نیشخند

حالا برعکس اینکه چند روز پیش اونقدر کار داشتیم، دو روز قبل رو به بیکاری گذروندیم!

عرض میکنم!


خب روز دوشنبه تا شب چند بار به مهدی زنگیدم و حرف زدیم ببینیم چه میشه کرد. همون روز مادر مهدی شکر خدا ماشین دستش بود و چند جا رفته بود دیده بود. دیگه بحث سر قیمتش بود. که مثلا میشد با بیست سی تومن پول پیش و ماهی دو تا سه تومن نهایت، مثلا یه صد متری گرفت. خود مامانش بیست تومن داره، نهایت مثلا ما پنج تا ده تومن براش جور کنیم، کرایه رو هم که سازنده گفته میده.

تا خدا چی بخواد!

خلاصه من خودم دوشنبه که داغون بودم. یه عالمه قرص خوردم که مریض نشم و سرما نخورم. عصرش رفتیم خونه و من تو فریزر مواد لوبیاپلو داشتم. اول یه کم دراز کشیدم و بعدش چون خبری نبود و فقط مامان مهدی میرفت بازدید خونه، کاری نداشتیم. منتظر بودیم ببینیم نتیجه چی میشه.

دیگه فیلم اشباح رو گذاشتم و رو مبل ولو شدیم با مهدی و فقط قبلش چون تو مهد بهم گفته بودند که مانی یه کم سخت شکمش کار میکنه، برگه زردآلو خیس کردم تو یه کاسه آب و دادم دستش که نم نم بخوره.

طرفهای ساعت هفت زنگیدند به مهدی که یه کار مهم باهات داریم و بیا پیش وکیل!

واسه خونه باباش بود. دیگه مهدی زود حاضر شد و رفت و فیلم هم نصفه موند. منم دیگه نرفتم سراغ فیلم و رفتم تو آشپزخونه و ترتیب لوبیاپلو رو دادم و دم انداختم و خونه و آشپزخونه رو مرتب کردم و اومدم بقیه فیلم رو دیدم.

مانی با کاسه خالی اومد و گفت: بازم بده.

دوباره برگه ریختم تو کاسه و دادم بره بخوره.

دفعه بعد که اومد، گفتم بذار شام بخوری، بعدا! گفت: نه، دوباره بده. دوباره بهش دادم ولی کم. ساعت نه صداش کردم که بیاد شام بخوره! چشمتون روز بد نبینه!!!!!

دیدم موهاش خیسه! گفتم: موهات چرا خیسه؟ جواب نداد! گفتم: موهات چرا خیسه؟ اصلا تو اتاق، آب از کجا آوردی؟

دست زدم به موهاش، دیدم نوچه! گفت: ببخشید! گفتم: چرا موهات نوچه؟ آب برگه ها رو ریختی رو سرت؟ لبشو ورچید و سرشو انداخت پایین!!!!

با خودم فکر کردنم این وقت شب اگه ببرمش حموم، سرما میخوره! سشوار آوردم موهاشو خشک کنم، که سیخ شد رو به بالا! انگار که ژل زده باشیم!!!!!!!!

دیدم فایده نداره. چند لقمه بهش شام دادم چون چشماش داشت از خواب میرفت!!!! یه کم بعدش بردمش حموم. قبلش جلوی بخاری یه جا درست کردم که زود بیارمش خشش کنم. دیگه خودم با لباس بردمش حموم و ده دقیقه ای تند تند شستمش و موهاشو تمیز کردمو لای دو تا حوله پیجیدمش و آوردمش بیرون جلوی بخاری! تند تند لباس تنش میکردم و هی سشوار می کشیدم به موهاش که خشک بشه. دیگه آخرش گفت:

مامان! مردم از گرما! گفتم: عیب نداره. در عوض سرما نمیخوری.

خب خودم حس مریضی داشتم! گفتم نکنه از من بگیره! خلاصه با سلام و صلوات دیگه مسواک زدیم و رفتیم دراز کشیدیم. من که خوابم نبرد تا مهدی اومد.

در باز شد و مهدی با یه پرس کباب اومد خونه. نشست به خوردن و یه کم حرفید و بعدش سر یه چیز مسخره حرفمون شد و رفتم خوابیدم!

دیروزم با مریضی بدی بیدار شدم. هم بدن درد داشتم، هم نصف شب میگرنم عود کرده بود. یعنی حاضر بودم هزار تومن بدم ولی نیام سر کار!!!!!!! آشتی به این دست و دل بازی دیده بودید؟ نه والا!!!!!!خنده خلاصه رفتیم دنبال مربی مانی که نزدیک ده دقیقه معطلش شدیم تا اومد. حالا خوبه صبح هم میزنگم که بیدارش کنم! واقعا از دستش خیلی ناراحت بودم. ولی هیچی بهش نگفتم. اونم هی میگفت: ناراحت نباش از من. خب، خواب موندم!

خب تقصیر من چیه. من چرا باید اینقدر معطل بمونم. اونم روزی که اصلا حوصله ندارم! راستش هم دوست دارم زود برسم، هم چون از طرح اصلی میام، میگم زود رد شم که یه وقت پلیس منو نگیره، هم بتونم زود برسم که بتونم جلوی مهد ماشین رو پارک کنم.

شکر خدا جا بود، ولی دیگه 07:31 کارت زدم. که مهم نیست. ولی خب، یه روزهایی آدم حوصله هیچکس و هیچی رو نداره!

رسیدم شرکت و طرفهای ظهر مهدی زنگید و البته کللللللللی هم کار داشتم و رئیسم هم ولکن نبود و هی تو دست و پام می پیچید!

مهدی که زنگید گفت: چرا اینجوری حرف میزنی؟ گفتم: حالم خوب نیست. اصلا هم حوصله ندارم. هم میگرن، هم سرماخوردگی. همه اش هم دارم قرص میخورم.

اندر نقد عقاید آشتی:

راستش دیروز همه اش با خودم فکر میکردم که خب، آدمها باید همدیگر رو همونجوری که هستند بپذیرند. قرار نیست همه مثل ما باشند. به خصوص کسی مثل من، که انعطاف زیادی دارم، باید همیشه اینو با خودم بگم که من منعطف هستم با شرایط بقیه. نباید از بقیه هم این انتظار رو داشته باشم. نباید انتظار داشته باشم همه مثل من باشند.

خب شما میدونید که دو روز پیش من حاضر شدم وسایلم رو ده تیکه کنم و هر تیکه رو بفرستم یه گوشه، تا خونه خالی بشه واسه وسایل مادر مهدی. همین الانم حاضرم این کار رو بکنم. بعد در عمل دیدم مادر مهدی حاضر نیست از اون پارامترهایی که داره، یه کم عدول کنه!

زود قضاوت نکنید. نگید چرا این کار رو نمی کنه. در مورد همین میخوام بحرفم. میخوام بگم، خب اونم شاید از خیلی چیزهاش پایین اومده و شده این. اونم شاید توانایی و ظرفیتش همینه. نمیشه توقع کنم حالا اون بیاد با ما به اون شهرک. اون شهرک برای ما خوبه. برای ما تو شرایط فعلی خوب و پذیرفته شده است. ولی خب، اون بنده خدا خیلی ساله اونجا میشینه. شاید خیلی جوانب رو در نظر میگیره. از جمله اینکه مثلا خواهرهاش چی ممکنه بگن یا هر چیز دیگه ای که به خودش مربوطه.

با مهدی هم که دو روز پیش حرفیدم، همه اینا رو بهش گفتم. گفتم من به خاطر اینکه وسایل مامانت تو کوچه باشه، حاضر شدم وسایلم رو صد جا بچپونم. ولی خب، اون حاضر نیست از اون محله دربیاد. البته اینا رو با دعوا نگفتم ها. همینجوری می حرفیدیم. که گفت: اتفاقا منم به مامان گفته ام که تو به خاطر داداش کوچیکه ترجیح میدی شرق باشی که مامان رنجیده و گفته از این حرفت ناراحت شدم. من دیگه داداش کوچیکه ات رو طلاق داده ام. من اگه میگم همین حوالی باشیم، میخوام به استخر نزدیک باشم. چون بابات که منو نمیبره استخر واسه آب درمانی. من باید روی پاهای خودم حساب کنم. حتی اگه بشه، بریم حکیمیه که بتونم با اتوبوس بیاد نوبنیاد و از اونجا هم بیام استخر.

خلاصه اینا رو که شنیدم، به همه اش فکر کردم. دیدم اگه من بابت خیلی چیزها کوتاه میام، نباید توقع کنم بقیه هم همینطور باشند. نهایت اینکه، منم کوتاه نیام مثلا!

ولی از این خوشحالم که همونی هستم که باید باشم. یعنی به خاطر لجبازی با بقیه از عقیده خودم دست نمیکشم. الانم که دیگه ضرب الاجلی در کار نیست، میتونم همون پونزده اسفند که خونه بابام خالی میشه، نقاش و بنا بریزم اونجا و همونطوری که دلمون میخواد اونجا رو درست کنیم و البته هرچقدر که بودجه اجازه بده! اتفاقا داداش کوچیکه به مامانم پیغام داده که به آشتی بگو من یه عالمه کارگر ارزون می شناسم که دنبال کار هستند بنده خداها. از اون طرف هم داداش بزرگه و پسرخاله مجرد میگن ما خودمون نقاشی میکنیم که گفتم لازم نکرده! حالا میخوان به هوای با هم بودن، سه ماه نقاشی رو طول بدن و اونجا رو بکنند مکان ایکس باکس!!!!!

آخه این بلا رو سر خونه گیشای بابام آوردند. هر روز پول ناهار از بابام می گرفتند و حسابی خوش می گذروندند. البته بابام هم میدونست و هیچی نمی گفت! میذاشت خوش بگذرونند!!!!!

خلاصه اینجوری. حالا از دیروز که دیگه قراره ما زود بلند نشیم، یه آرامشی بر من و مهدی سایه انداخته و فعلا یه کم فکرمون راحته.

دیروز عصر مهدی اومد دنبال من و مانی و گفت که عصر میخواد مشتری بیاد. گفتم زود بریم تمیز کنیم که گفت: خونه رو که دیروز تمیز کردی. دیگه قراره چه کارش کنیم؟ همون خوبه.

خلاصه رسیدیم و مشتری اومد خونه رو دید. البته اونا برای تولیدی لباس بچه می خواستند که با توجه به مسکونی بودن ساختمون، کنسل میشه چون صدای دینامهای چرخ خیاطی، دهن بقیه رو آسفالت میکنه! این از این.

خلاصه اونا رفتند و منم ولو شدم! (عیییییی چقدر ولو میشی تو!) فقط تونستم یه کم دمنوش پنج گیاه برای خودم دم کنم که نذاره سرماخوردگیم از این بیشتر بشه. گیاه ها رو که میریختم تو قوری، پرسیدم: ناهار خوردی؟ گفت: نه، باید میرفتم دو سه جا، اینه که ناهارمو نخوردم!

ناخودآگاه نیشم باز شد!!!!! مهدی گفت: شور و شعف رو تو چشمات دیدم! با همون نیش باز گفتم: خب امشب اصلا حوصله غذا درست کردن ندارم. میخوام استراحت کنم.

بعد دیگه از شش و نیم نشستم پای وایبر بازی با دخترخاله هام. یه جاهایی با صدای بلند قهقهه میزدم و رو زمین غلت میخودرم! مهدی میگفت چیه؟میگفتم: هیچی. اگه بگم هم برات جالب نیست. مرور خاطراته.

اونم داشت فوتبال میدید. دیگه ساعت هشت و ده دقیقه حیا کردم و رفتم حموم و بیرون که اومدم، واسه مانی لوبیاپلو گرم کردم و واسه خودمون هم نون و پنیر و گردو و سبزی آوردم. قطعا خوشایند مهدی نبود ولی طفلی هیچی هم نگفت.

بعدش حرف کوتاه کردن مو شد که گفتم به نظرت کوتاه کنم؟ گفت: آره خب. چند ساله همینه. قهوه ای بلند. گفتم اگه بخوام کوتاه کنم، پسرونه میزنم. گفت: نه دیگه اونقدر کوتاه! برو ببین چی بهت میاد.

حالا هی دارم می فکرم که آیا اینقدر کوتاه کنم یا نه. آخه میدونید، من وقتی کلاس چهارم دبستان بودم، همین خاله کوچیکه رفته بود کلاس آرایشگری. که رسما این دستش به اون دستش میگفت شکلات نخور!!!!! یه روز مامانم داشت از خونه میرفت بیرون. گفت نذاری موهاتو کوتاه کنه ها، این بلد نیست. خلاصه مامان رفت و تا برگرده، خاله کوچیکه نمیدونم چطوری تونست رو شونه های یه دختر ده ساله پا بذاره و اونجوری شکلات بماله به سرش!!!!!!! یه جوری موهامو کوتاه کرد که نه تنها داغون بود، بلکه بلند هم نمیشد. همین شد درس عبرتم  و دیگگگگگگگگگگه تا چند هفته به عقدم موهامو کوتاه نکردم!

نوک گیری میکردم، ولی خب کوتاه نمیکردم به مدل! واسه عقدم هم یارو موهامو داغون کرد و من دیگه ترسیدم از کوتاه کردن مو. بعضی ها هم اینجوری اند که وابسته مو میشن! متاسفانه منم از اونام. یه سانتیمتر میخوام از موهام بزنم، جونم در میره!

خلاصه الان بلنده. تا اینجا!!!!!!!!!!!

ولی احتمال داره واسه عید بزنه به سرم و برم کرنلی بزنم و خودم هم دکلره کنم و کلللللللللی عوض بشم. احتمالا مهدی دیگه راهم نده تو خونه! خلاصه اینجوری و تا ببینیم چی میشه.

کارتن برده ام خونه، دیروزم از شرکت روزنامه بردم. ولی هنوز نشده یه کارتن هم از وسیله ها پر کنم. خسته ام، می فهمین، خسته!!!!!!! و البته مریض. حالا عروسی هورمونها هم علایمش هست و خودش نیست. میگم خوبه این وسط حامله هم باشم!!!!! البته ما خیلی مواظبیم ولی ممکنه این وسط هرطوری بشه دیگه!

هرچند چند روزه دل درد شدید دارم و همه علائم هست ولی خودش نیست. که البته اونم میاد تا آخر هفته. وگرنه دیگه تغییراتم اساسی میشه. دختر موکوتاه حامله! دختر که نه، خانم! که داره از طبقه چهارم قل میخوره میادپایین!

عاقو یه ماه پیش مانی اومد شرکت ما و این نقاشی رو از من کشید. اونایی که دور صورتمه، مثلا روسریه!

خوشحالم که منو خندون کشیده! این یعنی لبخندمو می بینه!!!!!نیشخند

بعدا نوشت:

بچه ها، ببینید کدوم یک از این مدلها قشنگه:

خودم فکر کنم مدل بالایی بهم بیاد!!!!!!! حالا دومی هم اینه:

یعنی داشتم سرچ میکردم، وقتی مدل اولی رو دیدم، از خنده نزدیک بود با همکارم بمیریم! آخه کدوم دیوونه ای موهاشو اون مدلی میزنه؟ عین شعبون استخوونی!قهقهه

[ چهارشنبه ٦ اسفند ۱۳٩۳ ] [ ۸:۳٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ