چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلااااااااااااااام. عصر بخیر!!!!!نیشخند

خب چند باری پیش اومده که بعدازظهر پست  گذاشته ام. ولی خب، شنبه رو باید از صبح انرژی گرفت و انرژی بارید!!!! من خودم خیلی با شنبه صبح ها حال میکنم. ولی خب، شرکتمون فردا یه مجمع مالی داشت که البته دقایقی پیش کنسل شد. ولی خب، تا کنسل نشده بود، همه داشتند می دویدند. هرچند که من به شخصه کاره ای در این زمینه نبودم و نیستم! ولی خب، یه سری خرحمالی های زیرپوستی داشت که متوجه بنده بود!!!!!!زبان


عرض کنم از چهارشنبه باید بگم بهتون که سردردی داشتم، نه از این سردردها، از اون سردردها!!!!!!! ولی خب، شک داشتم به بارداری! برای همین از خوردن قرص معذور بودم.

لنگ دمپایی برام پرت نکنید. خب صد در صد من و مهدی در این شرایط بنا به شرایط اقتصادی و روابطی و اجتماعی و سیاسی و فرهنگی بچه نمیخوایم و خب مواظب هم هستیم! ولی خب، یه دفعه اون وسط ممکنه تغاری بشکند، ماستی بریزد و یه دفعه ما باردار بشیم!

خلاصه ما که همیشه منظم بودیم، یه بی نظمی شد و تاریخ ها پس و پیش شد و ما دیدیم ای دل غافل، چند روزی گذشته و عروسی هورمونها عقب افتاده! حالا درد داشتم عین چی، حالت سرماخورده داشتم عین چی، ولی نمیتونستم قرص و دوا بخورم عین لئوناردو داوینچی!!!!!!!

چهارشنبه شب رسیدیم خونه و همون دم در، قرار شد مهدی بره ماهی بخره. گفتم تا نرفتی، من برم از آقا سبزی فروش، سبزی پلویی بگیرم که دیر نشه یه وخ!!! رفتم و زود برگشتم و دیدم مهدی داره با موبایل میحرفه.

لباسهامو دآوردم و وسایل رو جابجا کردم و یه کیلو رب گوجه دست ساز آقا سبزی فروش رو چند بار انگشت زدم به یاد بچگی ها و کلی حال کردم، ولی مهدی حرفش تموم نشد که نشد!

همزمان داشت در چند جبهه می جنگید. از یه طرف میزنگید به مامانش اینا که ببینه رفته اند دنبال خونه، که اونا یا ماشین نداشتند یا میخواستند نماز اول وقت بخونند، یا کلا خیلی حرکتی برای خونه نمی کردند. مهدی هم میرفت هوا و می اومد پایین! از یه طرف هم سازنده پدرسوخته میخواست یه کاری کنه که پول پیش خونه باباش اینا رو مهدی بده و خودشو خلاص کنه.

از یه طرف دیگه هم یه سری ابعاد توطئه واسه مهدی رو شده بود از دست به یکی کردن حکم و اون سری کلاهبردارهای کرمانشاه!

یه شمع یواشکی روشن کردم و گفتم خدایا هیچی دست ما نیست و زور ما به این حروم خورها نمیرسه. لااقل یه کاری کن مهدی سکته نکنه این وسط. یه صبری بهش بده تاب بیاره این روزها رو.

بعد تلفن مهدی تموم شد و یه کم گذشت و رفت دنبال ماهی. یه دور ماشین لباسشویی رو روشن کردم و دو تا از عروسکهای مانی رو هم انداختم که بشوره. مهدی برگشت و منم سبزی پلو درست کردم و این وسط، یه سری اومدند خونه رو دیدند و رفتند. برنج رو آبکش میکردم که سری دوم اومدند. دیگه مانتو و روسری ام رو دم دست گذاشته بودم که راحت باشم.

همه دیالوگهامم از حفظم برای نشون دادن خونه و دادن توضیحات. رفتند و کار ماشین تموم شد و مهدی در حالیکه داشت لباسها رو پهن میکرد بغضش ترکید و گفت:

آشتی دارم از همه شون میکشم. از خواهر وسطی یه جور! سه روزه رفته تو اتاق درو بسته با مامان اینا قهره. میگه از این محل نریم!

گفتم: خب باید اونم تو شرایط خودش درک کنید. دو نفر بعد از خودش و دو نفر قبل از خودش رفته اند از اون خونه. اونم آدم محافظه کاریه. خب می ترسه جابجا بشن مامانت اینا. بهش حق بده مهدی! کلا محافظه کاره و از تغییر میترسه.

گفت: الانم سر لپ تاپ نمیدونی چه الم شنگه ای به پا کرده با مامان. میگه من با این لپ تاپ نمیتونم کارهای دانشگاه رو انجام بدم. راست هم میگه، چون نمره کم گرفته ترم پیش. گفتم: حالا عیب نداره. تو هم که قراره لپ تاپت رو باهاش عوض کنی. همه کلافه ایم. باید همدیگر رو بیشتر از اینا تحمل کنیم.

گفت: آخه مرتیکه د.ی.و.ص برگشته میگه مهدی پول پیش مامانش اینا رو بده، تا خرداد ببینیم چی میشه.

سازنده رو میگفت. که طبق قرارداد قرار بوده خودش بده.

ادامه داد: من الان از کجا بیارم. اصلا ما برای چی باید بدیم؟

گفتم: خب از پول خودمون بده اگه لازم شد. الان دیگه بحث اضطراره. به خاطر پدر و مادرمونه.

بغضش ترکید و گفت: من که تو رو میشناسم. میدونم چه جوری هستی. با همه زنهایی که میشناسم فرق میکنی. حتی با خواهرهای خودم. میدونم از ته دلت میگی این حرفها رو..... اگه یه وقتی هم عصبانی میشم و میگی مهدی بد اخلاقه، حق داری. ولی به منم حق بدم. دیگه دارم جر میخورم بین این همه بدبختی.

خودم هم اشکام داشت گوله گوله می اومد پایین و شاید خواب بودن مانی، این جسارت رو بهمون میداد که راحت گریه کنیم. بعدش دیگه یه کم آروم شد و منم عروسکهای مانی رو از لوله گاز بالای بخاری آویزون کردم که خشک بشن.

به مهدی گفتم: اینو ببین یه راحت آویزون شده!

عروسک بره ناقلا بود که از پا آویزونش کرده بودم و واسه اینکه نیفته، پاشو به علمک گاز، گره زده بودم! مهدی یه دفعه زد زیر خنده و شاید یه کم حال و هوامون عوض شد.

بعد بنگاهی، دوباره برگشت و یه مشتری دیگه آورد که وقتی رفتند، به مهدی گفتم: میگم همین گوشه نشیمن، یه میز بذاریم واسه بنگاهیه، که بیاد بشینه، فقط آدرس بده مشتریها یه سره بیان اینجا!

بازم مهدی یه کم خندید.

قشنگترین صحنه دنیا اینه که یه نفر وسط گریه، یه دفعه خنده اش بگیره، در حالیکه هنوز اشک تو چشماشه! این یعنی میشه همه چی عوض بشه. میشه اینقدر ناراحت نباشیم و میشه امیدهایی داشت!

خلاصه اون شب که چهارشنبه شب بود، من و مهدی سبزی پلو و ماهی خوردیم و زیتون هم البته کنارش بود و یه ساعت بعدش مانی بیدار شد و به اونم غذا دادیم و دیگه من حالم بد بود و رفتم خوابیدم.

خب واقعا سردرد وحشتناکی داشتم که فقط تونستم یه دمنوش اسطخودوس و به لیمو بخورم بلکه یه کم آروم بگیرم. خلاصه خوابیدم و پنجشنبه صبح ساعت هفت بیدار شدم و چای گذاشتم و مانی هم بیدار شد و با هم صبحانه خوردیم و سردردم ده برابر شده بود. مهدی هم پاشد و یه چیزی خورد و  بعدش زنگید خونه باباش اینا که دید مامانش رفته استخر و دوباره حرص پشت حرص و بعدش رفت شرکت.

منم کارتنها رو آوردم و نشستم جلوی بوفه و البته اولش یه کارتن دادم به مانی که وسایلش رو توش بذاره و دست از سر من برداره. که خب، زرنگتر از این حرفها بود و هی می اومد فنجون و قوری ها رو می برد واسه بازی.

یه کم وسیله لای روزنامه میچیدم و یه کم دراز میکشیدم بعدش کلافه میشدم و راه میرفتم. به همه چی فکر میکردم، به بچه دوم، طبقه چهارم بی آسانسور، خرج سرسام آور بچه و اسباب کشی و خونه آماده نشده و اصلا خالی نشده!

خلاصه دیگه ظهر مهدی اومد و من فقط سه تا کارتن جمع کردم. مهدی گفت: فقط همین؟

گفتم: دارم نابود میشم از درد. گفت: خب مسکن بخور. گفتم: اگه حامله باشم چی؟ گفت: کلا تو تن آزاری داری! خوشت میاد خودتو زجر بدی. بچه کجا بوده. بخور بره. الان کی موقعیت بچه دوم رو داره. گفتم: موقعیتش رو نداریم. ولی اگه حامله باشم چی؟ اینا با هم فرق داره.

خلاصه سبزی پلو و ماهی رو گرم کردم و خوردیم و بقیه رو گذاشتم واسه ناهار امروز و واسه مهدی هم زیتون گذاشتم تو آبلیمو که امروز بیاره اداره بخوره. زیتون ترش دوست داره.

بعدش دیگه جمع کردیم و رفتیم خوابیدیم و عصر با صدای زنگ تلفن بیدار شدیم و مهدی باهام مهربون بود و کم کم پاشدیم به جمع کردن وسایل! درد همه بیشتر شده بود و کمتر نشده بود!

رفتیم خونه بابام و من از اینکه یه جا بود که راحت میشد بخوابم و فکرم راحت باشه، خوشحال بودم. شب پسرخاله مجرد اومد و دیگه قرار شد پسرها شب برن خونه خاله کوچیکه به بازی کردن. راستش من و مهدی هم استقبال کردیم چون فکر میکردم واسه مهدی لازمه که یه کم از بحث خونه دور باشه.

من و مانی هم شب کنار شومینه بابام اینا خوابیدیم. صبح جمعه که بلند شدم، سردردم یه کم کمتر شده بود ولی هنوز بود. دیگه نزدیک ظهر رفتم خونه دوستم و یکی دو تا ناخن افتاده بود که دادم ترمیمش کرد و رفتم انبار پسرخاله و دو تا بلوز پسرونه گرفتم واسه بچه پسرخاله مهدی که پنجشنبه شب تولدشون بود و ما نرفته بودیم. تو وایبر هم واسه مامانشون مراتب عذرخواهی رو فرستادم که تو اسباب کشی هستیم و میگرنم هم عود کرده ولی مانی واسه دوستاش دو تا یادبود گرفته که میفرسته.

خلاصه برگشتم و خاله اینا اومدند و پسرها هم رفته بودند پیش داداش کوچیکه که ماشینش رو بفروشه. که اونم نفروخت و دست از پا درازتر برگشتند. ناهار خوردند و همه بلانسبت خوابیدیم و مانی که نذاشت البته! دیگه عصر پاشدیم و قبل از اینکه از خونه بابا اینا بریم خونه بابای مهدی، نوید باردار نبودنم رو دیدم و دیگه با خیال راحت راه افتادیم و رفتیم خونه بابای مهدی. اونجا از خواهرشوهرم یه مسکن گرفتم و خوردم و کسی نمیدونه چقدر برام گرانبها بود.

یعنی تازه فهمیدم این معتادهای بینوا چی میکشن وقتی جنس نیست! بیچاره ها چه دردی میکشن! خودمو در لباس معتادی دیدم که گوشه دیواره و کت کشیده رو سرش و ساقی واسش جنس میاره!

نووووووووکرتم!!!!!!! آقایی کن تو!!!!!!! جنش (جنس) به ما برشون (برسون!!!!!!!)

طفلی مادرشوهر و خواهرشوهر وسطی یه عالمه وسیله بسته بندی کرده بودند ولی خب هنوز تکلیفشون معلوم نیست.

تو این پرونده که نه عقل ما، نه زور ما و نه پدرسوختگی ما به کسی نمیرسه. مگه خود خدا کمک کنه. شکر خدا این روزها پدرسگ هم کم نیست دور و برمون! والا!

خودم خیلی گشنه بودم ولی حس غذا خوردنم نبود. همه اش حس میکردم مهدی امشب از بیرون غذا میگیره. دیگه حوالی ده بود که بیرون اومدیم و تا نشستیم تو ماشین، مهدی گفت: شام بریم کجا؟ شایلی یا پرپروک؟ گفتم: برای من فرق نداره. گفت: شایلی تا حالا چند بار رفته ایم. بریم پرپروک که تا حالا نرفته ایم.

خلاصه رفتیم و غذا گرفتیم و همونجا تو ماشین خوردیم و برگشتیم خونه.

خوابیدیم تا امروز صبح که قبل از هفت، مدیرعامل بهم اس داد که عضو هیات مدیره صبح میخواد بیاددفتر! دیگه تا برسم شرکت به نگهبانی و خدمات هماهنگی کردم و رسیدم و بچه های خدمات زحمت صبحانه جلسه رو کشیده بودند. بعدش هم حمالی های روتین آغاز شد و نشد که ما دو خط بنویسیم.

الانم شکر خدا بهترم. خب باردار هم نیستم. البته اگرم بودم، نمی انداختمش عمرا!

دیروز صبح که با بابام تنها بودم خونه شون، مامان و مانی رفته بودند بازار روز خرید. بعد بابام خواست دکور رو عوض کنه و یکی دو جا سر مبلها رو باهاش گرفتم. وقتی مامان برگشت به بابا گفت: تنهایی اینا رو جابجا کردی؟ بابا گفت: نه، آشتی کمک کرد. مامان گفت: این حامله است! نباید چیزهای سنگین بلند کنه!!!!

بابام گفت: ها؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!تعجبتعجبتعجب

هول شدم گفتم: شوخی میکنه! اینجوری نیست. به مامان گفتم: چی میگی مامان! زشته! هنوز چیزی معلوم نیست که! گفت: خب چرا دیگه. بذار ببینیم چی میشه!
خیلی خجالت کشیدم راستش. بابا گفت: خب بگید به آدم این چیزها رو. من از کجا باید میدونستم.

طفلی ناراحت شد. منم شرمنده! بعد از چند دقیقه دوباره گفت: خب چرا نمیگید این چیزها رو؟؟!!

بعد از نیم ساعت هم گفت: آخه الان وقت حاملگیه؟ طبقه چهارم بی آسانسور!!!!!!!!!

نیشخندنیشخند

خلاصه که به خیر گذشت.

الانم ساعت شش بعدازظهر شنبه است. منم شیفتم. کی بشه برم خونه و دوش بگیرم و بخوابم!!!!! البته شام بدم به اهل بیت!

دیروز مانی خونه مادرشوهرم بهشون گفت: موهای ملودی خیلی قشنگه. اونا گفتند چه شکلیه؟ گفت: شله! منظورش لخت بود!

بعد به موهای عمه هاش نگاه کردو گفت: مثل موهای شماها و موهای مامان آشتی. اصلا این موهای دخترها خیلی شگفت انگیزه!!!!!!!!خندهخنده

[ شنبه ٩ اسفند ۱۳٩۳ ] [ ٥:٠٤ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ