چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلااااااااااااااام. من بازم اومدم! صبح همگی بخیر و خوشی و شادی و نشاط!

اولش بگم که من این پست رو صبح یه بار نوشتم، بعدش پرید!!!! مجبور شدم از نصفه دوباره بنویسم!!!!!!! خدا خیرت بده پرشین!

ساعت نزدیک یکربع به نه صبحه دوشنبه است. من صبحانه خورده ام و پشت میزم تو اداره دارم چای میخورم و البته همه میدونند که من سالهاست قند نمیخورم. مگه مواقعی که مثلا دارم ضعف میکنم! خرمای بدون شهد دارم تو ادره و یا گاهی مویز هم میخورم. از قند بهتره!

خلاصه که صبح شده و هر روز که مانی رو بیدار میکنم بهش میگم، پاشو ببین چه صبح قشنگیه!

واقعا هم همینه، ببینید چقدر قشنگه. هنوز خیلی کارها هست که باید انجام بشه و منتظر دستهای من و شماست. پاچید!! که وقت کاره!


میدونم خیلی نظرات هست که تایید نکرده ام. یعنی اگه شما بدونید دیروز اداره چه خبر بود، نمیدونید که! در راستای اون مجمع مالی که وقتش قرار بود یکشنبه ساعت سه باشه، اون شرکت حسابرس، یه روکش شکلاتی کشید به برنامه های شرکت و دیروز ساعت دو و سی و پنچ دقیقه در حالیکه ما دیگه جلسه مجمع رو کنسل کرده بودیم، پیش نویس صورت مالی رو فکس کرد! کلا سرعتشون تو حلقم!

البته به نظرم عمدا این کار رو کردند. یه سری خرده حساب شاید داشتند با شرکت.

دیگه منم باید ساعت سه و نیم میرفتم ختم پدر یکی از همکاران قدیمی.

راستش این همکاری که میگم، الان مدیرعامل یکی از شرکتهای بنامه! تو مجموعه ما هم شش هفت سال بوده. منتها از اونجایی که دیگه شما رفتار مدیرعامل جدید رو میدونید که هیچ قدیمی رو آدم حساب نمیکنه و میگه فقط مننننننننن، اینه که وقتی خبر فوت پدر اون همکار رو به ما دادند، ایشون اولا نذاشت تو پورتال پیام بزنیم که همه در جریان باشند، دوم اینکه نذاشت از طرف شرکت براشون گل بفرستیم!

فقط گفت اعلامیه اش رو بزنید کنار اسانسور که هرکی خواست، خودش بره! از زمان مدیرعامل اول اینجا، ماهرگز برای این مراسم گل نمی فرستیم. هزینه زیادیه. در عوض یه موسسه خیریه هست که هزینه گل رو میگیره و خرج کارهای خیر میکنه و یکربع قبل و بعد از مراسم یه تاج گل مصنوعی می بره میذاره تو مراسم و خودش هم برش میداره. اونجا هم هزینه گل اعلام نمیشه. فقط به صاحبان عزا میگن که هزینه خرج امور خیریه شده!

خب بهترین کاره. ولی ایشون به همینم رضایت نداد و نذاشت بفرستیم. بعد فکر کنید دیروز تو اونهم خر تو خری کار، دو هزار نفر به من می زنگیدند که آیا شرکت ماشین میگیره ما بریم مسجد یا نه. واقعا دیروز میخواستم وایسم وسط شرکت هوار بکشم و بگم بابا! این پورتال شرکت رو برای همین وقتها گذاشته اند. اصلا بنویسید ایها الناس ما واسه فلانی ماشین نمیگیریم. فلان لق هرکی که میخواد بره، خودش بره! اینقدر نزنگید به آشتی بدبخت!گریه 

خدا میدونه دیگه شونه هام درد میکرد از بس دیروز کار کردم و جواب تلفن دادم!

دیگه ساعت یکربع به سه مدیرعامل رو راهی یه جا واسه جلسه کردیم و خودم هم سه و نیم با یکی از همکارهای آقا، راه افتادم به طرف مسجد. دیگه تا رسیدیم، چهار و مثلا ده دقیقه بود. همون دم در، همون همکار قدیمی آقا رو دیدم که اتفاقا تو همین شرکته کار میکنه. دیگه داشت کارهای هماهنگی رو میکرد و منم دید و کلی خوشحال شدیم از دیدن هم. گفت که هنوز شلوغ نشده، میتونی بری پیش صاحب عزا!!

منم با کمال پررویی رفتم تو قسمت مردونه و تسلیت گفتم و اومدم بیرون. خب تو خانمها که کسی منو نمی شناخت. میرفتم می نشستم که چی بشه. تسلیتم رو گفتم و یه کم با همکار قدیمی حرفیدیم و اونم گفت که روی مدیر منابع انسانی شون داره کار میکنه که اگه بشه، منو به عنوان کارشناس منابع انسانی ببره. که تو دلم گفتم خونه ام داره میره ابرقو. ساعت کاری شما هم که تا پنجه! دیگه بعید میدونم بشه به این راحتی جابجا بشم.

حالا تا خدا چی بخواد.

بعدش اومدم از کنار خیابون دو دسته گل ژریرا واسه خودم خریدم. همیشه نرگس میخریدم به خاطر عطرش، این بار گفتم بذار از اینا بخرم که خیلی خوشگلند:

دیگه اومدم انقلی پیاده شدم و واسه مانی دو تا شورت گیاهی خریدم:

 

و ترخینه و سبزی خوردن و قهوه اسپرسو دستگاه، برای مهدی. خودم که قهوه ترک دوست دارم، ولی مهدی از این قهوه فوریها میخوره تو اداره. خلاصه خریدم براش و اومدم از عمو سبزی فروش هم ذرت و نخودفرنگی و زیتون بی هسته واسه دوستم خریدم. این جایزه رو هم واسه خودم خریدم:

ریختمش تو این ظرف که حسابی به خودم حال داده باشم!

نزدیک خونه که رسیدم، مهدی  و مانی هم رسیدند. مانی رو بغل کردم و گفتم برات جایزه خریده ام! خوشحال شد ولی مهدی از اون روزهای عزیزش بود. یه حرکتی کرد دم در که به خودم گفتم آشتی تا آخر شب اصلا دور و برش پیدات نشه!

رفتیم داخل و خریدها رو گذاشتم تو آشپزخونه:

بادنجون کبابی هم گرفتم که یکی از این روزها میرزا قاسمی بپزم.

خلاصه گلهای نرگس هفته پیش رو دور انداختم که انرژی منفی گل خشک هم باهاش بره، گلدون رو شستم و گلهای تازه رو توش گذاشتم. بعدش پودر قهوه رو ریختم تو یکی از شیشه های جای سس و درش رو هم محکم کردم که عطرش نپره!

شورت رو هم پای مانی کردم و گفتم برو به بابا نشون بده. خوشحال رفت پیش مهدی و گفت: خوشگله؟ مهدی گفت: آره مبارکه. لولت راحته؟ مانی گفت: لول نه، عضو خصوصی!!!!!!!

من: خنده

مهدی: سوال

لول: ابله

شورت فروش: گاوچران

جالبه شورت فروش میگفت: این شورت اندازه بچه یکساله تا دوازده ساله میشه!!!!!بعدش دیگه رفتم دراز کشیدم گفتم بخوابم تا هفت. رو کاناپه رو نشیمن دراز کشیدم و پتوی مانی رو هم کشیدم روم. مهدی و مانی هم رفتند تو اتاق.

تازه چشمم داشت گرم میشد که موبایل مهدی زنگید. میدونستم خوابه. جواب دادم، بنگاهی بود واسه مادر مهدی خونه پیدا کرده بود. زنگیدم به مادر مهدی و جریان رو گفتم که دیگه مهدی بیدار شد و خودش باهاش حرفید. خواستم دوباره بخوابم که مهدی اومد تو هال و گفتم: پاشو از اینجا، با لپ تاپ کار دارم.

بالش و پتو روبردم تو نشیمن، ولی دیگه خوابم نبرد. ساعت هفت رفتم تو آشپزخونه و پلویونانی پختم. سبزی هم پاک کردم و آشپزخونه رو تمیز کردم. دیگه رفتم دوباره به وایبربازی و ساعت نه هم شام آوردم و خوردیم و شستیم و ساعت ده هم نشستیم با مهدی به فیلم دیدن. فیلمش خیلی قشنگ بود ولی اسمش رو نمیدونم. فرانسوی بود.

***************

خدای مهربون، خودت این روزها رو می بینی. میدونم از همیشه به ما نزدیکتری. میدونم از ما بیشتر حواست هست به اوضاع، ولی صبر مارو هم در نظر بگیر. دیگه همه داریم روانی میشیم. ما همچنان صبر میکنیم. ولی تو کمک کن. خیلی خسته ایم. خیلی زیاد. بذار یه کم لااقل مهدی آرامش  داشته باشه.

مثل همیشه دست ما و دامن تو!

 

 

[ دوشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩۳ ] [ ۸:٤٧ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ