چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلااااااااااااام صبح همگی بخیر. آخ که من چقدر این اسفند رو دوست دارم. البته همه اسفندها رو دوست دارم ها. این اسفند جاری هم که دیگه پرررررررره از ماجرا و قصه و حکایت. از اونا که سالها بعد وقتی یادش بیفتیم بگیم اووووووه چقدر کار کردیم و چقدر اتفاق توش افتاده.

شاید سالی یادش بیفتیم که یه سال سوت و کور باشه و خالی از هیجان باشه. هرچند، این آشتی که من دیدم با این زندگیش، این مهدی که من دیدم با اینهمه بالا و پایین شدنهای خونه باباش، فکر نکنم هیچ سالی سوت و کور باشه. چشمک

خودتون چطورین؟ کارها خوب پیش میره؟ماچ


خب، این روزهای ما کماکان پره از رفت و آمد و کار. شکر خدا دیروز یه گشایشی تو کارها شد. یعنی یه گره باز شد و ایشالا دیگه بیفتیم تو سرپایینی. حالا میگم چی شده.

پریشب طبق روال این روزها، سردردم وحشتناک بود. از اداره که رفتیم خونه، یه کم دراز کشیدم و یه بسته بادنجون کبابی بیرون گذاشتم. بعد پاشدم میرزاقاسمی درست کردم و بازم دراز کشیدم. خیلی ضعف داشتم. مهدی رفت نون خرید و وقتی درو باز کرد، خودمو زدم به خواب. الکی، یعنی من خوابم! خواب گفت: خوابی؟ گفتم: آره. گفت: سفره رو هم ننداختی؟ گفتم: نه، من خوابم!!!!! گفت: هنوز تنبل تر از تو ندیده ام!

بعد هر دو با هم قهقهه زدیم!

خیلی سرم گیج میرفت. یه کم گذشت و البته مهدی همچنان در حال تلفن بازی بود و هی بهش زنگیدند و هی اون زنگید و هی لحظه به لحظه اعصابش خردتر میشد. بعد یه دفعه گفت: چیه هی دراز کشیده ای! وضع خونه و زندگی رو ببین! کارتنها همینطوری وسط پذیرایی ولوئه! مثلا ما اسباب کشی داریم.

گفتم: خب ما اسباب کشی داریم. تو هم کمک کن که جمع کنیم. گفت: من آخه چه میدونم ظرف و ظروف آشپزخونه رو چه کار کنم.

یه کم گذشت و پاشدم رفتم تو آشپزخونه. چون کابینتهام کمه، یه عالمه ظرف رو همیشه میذارم تو فر گاز! حالا وقتی بخوام از فر استفاده کنم، اینا رو بیرون میارم و دوباره میذارم سر جاش. اینا رو چیدم تو کارتن و رفتم سراغ یه کابینت دیگه و کلی وسیله و جنس دور ریختم و یه سری رو شستم و بقیه رو هم چیدم تو کارتن.

ضعفم شدید بود و یه لیوان شربت قند هم واسه خودم درست کردم. بعدش شدم یه سگی که فقط پاچه میگرفت. از مهدی هم ناراحت بودم و یه کم هم پریدم بهش و یه سری حرفها بهش زدم. اونم هیچی نمیگفت. داشت کتابهای کتابخونه رو جمع میکرد. منم هی میگفتم. هی میگفتم. کارم که تموم شد، یه جمع و جور مختصر کردم و تا کته دم بکشه، رفتم حموم بلکه حالم بهتر بشه. بیرون اومدم و از شدت ضعف رو مبل پذیرایی افتادم. مانی اومد بوسم کرد و گفت: مامانمو بوس کنم که حالش خوب بشه!

کم کم بهتر شدم و شام دادم بهشون خوردند و نونها رو هم بسته کردم گذاشتم تو فریزر. مانی رفت خوابید و خودم هم رفتم تو اتاق که بخوابم. دیدم مهدی با سشوار وایساده جلوی در اتاق و گفت: همین جا سشوار بکش خو. نرو تو اتاق.

سشوار رو ازش گرفتم و رفتم تو اتاق.

آخه شب قبلش، به خاطر اینکه تو هال داشتم سشوار میکشیدم و نتونسته بود کلیپ لیدی گا.گا رو ببینه، شاکی شده بود و دعوا کرده بود. دعوا که میگم، مثلا عکس العمل تند نشون داده بود. اینه که دیگه رفتم تو اتاق و دیدم کتابخونه خالی شده. یه لحظه قلبم گرفت. خب درسته تغییر خیلی خوب و لذت بخشه. ولی خب، آدمها وابستگی هایی هم دارند دیگه. حتی به زندان!

موهامو سشوار کشیدم و خوابیدم.

دیروز صبح هم بیدار شدم و اومدیم مهد و سرکار. قرار بود مهدی بره برای بستن قرارداد خونه باباش اینا. حالا یا بمونند همین جا، یا برن یه جای دیگه. من و مانی هم قرار شد آژانس بگیریم و بریم شهرک. داداش کوچیکه هم بیاد که اندازه ها رو بزنه و ببینه چی میخوایم. منتها طرفهای ظهر به مهدی زنگیدم که گفت  نمیره واسه خونه باباش اینا و منم بابت حرفهای دیشب ازش عذرخواهی کردم و هرچند خیلی یادم نبود چی گفته ام. ولی ظاهرا رنجونده بودمش!!!!!آخ گفت که آشتی وقتی ناراحت میشی، خیلی به من زخم میزنی!!!!!!

آره قبول دارم. شاید زیاده روی کرده بودم. بازم ازش عذرخواهی کردم و خلاصه یه کم دیگه حرفیدیم و گفت که دیگه نمیره واسه کار مامانش اینا. گفتم خب برو و تمومش کن که خیالمون لااقل از یه جبهه راحت بشه. گفت: نه دیگه. خود مامان اینا میرن قرارداد می بندند. من امروز با تو میام بریم خونه رو ببینیم.

خلاصه عصر شد و حالا فکر کنید همکارم بابت نقاشی خونه شون، سه شنبه و چهارشنبه رو مرخصی گرفته. پنجشنبه هم که شیفت منه. منم میخواستم دیروز که سه شنبه بود برم خونه رو ببینم. دیگه تا عصر وایسادم و البته مدیرعامل ظهر جلسه داشت و رفت دیگه. گفت که برمیگرده و من دعا کردم که برنگرده! عضو هیات مدیره بود و دیگه ساعت چهار و نیم رفتم گفتم میشه من برم؟ گفت: برو.

میخواستم بپرم بغلش کنم! آقای بفهم! خب چرا وقتی کسی ناراحتمون میکنه، بهش میگیم مرتیکه نفهم. الان که یه نفر در حقمون خوبی میکنه، خب باید بگیم آقای بفهم!!!

دیگه با اجازه مهدی، گفتم پسرخاله انباری هم بیاد در اداره مون و هر چهارتایی پیش به سوی شهرک!!!!!!!! دیگه رفتیم انبار پسرخاله تا داداش کوچیکه و خانمش هم بیان. خب خاله کوچیکه که تو انبار بود با شوهرش. چون دیگه خاله کوچیکه اومده داره پیش پسرخاله انباری کار میکنه. کلی جنسها مرتب شده و کسی جرات نداره یه شلوار جابجا کنه. با هفت تیر میزنتش! چند روز پیش یکی از مشتریها یه جنس رو انداخته بوده رو زمین و داشته لگدش میکرده. خاله کوچیکه بهش گفته: لباس زیر پاتونه. زنه گفت: شما چقدر سخت میگیرید! واسه کلانتری خوبین!!!!!!

خاله هم گفته: خب جنس خراب میشه. ضرر میکنه! چرا باید لباس رو بیخودی لگد کنی!

اینجوری خلاصه. البته میگم خاله کوچیکه، شما کوچولو تصورش نکنید. قد بلند و هیکلیه و واقعا جون میده بشه پلیس آمریکایی! با یه دستش میتونه سه تا شیر رو خفه کنه!!!!!!! الکی، مثلا ما از فامیلهای آرنولدیم!!!!!!قهقهه

شوهرش هم بود. بعد از چند دقیقه اون یکی پسرخاله داداش اومد. همون که برادر شیری منه. اومد و بحث کفش شد و به مهدی گفت: پدرزنم یه کفش واسم آورده. بذار بیارم ببین اندازه تو میشه! رفت از خونه شون واسه مهدی کفش آورد! که البته گشاد بود به پای مهدی. به مهدی گفتم: می بینی! اینجا پاتوقه!

واقعا هم جون میده آدم اونجا رو بکنه مثلا سفره خونه. یا کافی شاپ!! البته فقط مخصوص خانواده خودمون!!!!!!نیشخند پسرخاله انباری هم گفت: اتفاقا منم اینجا باربیکیو دارم. یه بارم قابلمه پارتی رو بندازیم اینجا و منم کلی بهتون جنس بفروشم!چشمک دیگه داداش کوچیکه و خانمش هم رسیدند و اونا هم فکر کنم یکی دو تیکه خرید کردند. مهدی هم یه شلوار خوشگل کبریتی ترک خرید که پسرخاله با قیمت عمده بهمون داد. یه تاپ هم من برداشتم که خیلی خوشگله ولی خب چون لکه داشت، پولشو ازم نگرفت!!!! یعنی مفت خوری ام در نوع خودم بی نظیر!!!!! میشورمش لکه اش میره!نیشخند

بعدش دیگه ما چهارتا رهسپار شدیم به طرف خونه پدری.

آخخخخخخ که چه لحظه ای بود وقتی جلوی آپارتمان رسیدیم. من و داداشم یه حالی شدیم که فقط خودمون میدونستیم. داداشم وقتی یه سالش بود ما اومدیم اینجا. سال 66.

خلاصه رفتیم بالا و مستاجر طفلی وسایل رو کارتن بندی کرده بود و البته خانم و آقا نبودند و پسر بزرگشون بود. خانمه مسجد بود که البته مهم نبود. که ظاهرا پسرش زنگید که بیا! اونم اومد و دوباره برگشت مسجد وقتی ما رفتیم.

ما فقط میخواستیم اندازه بزنیم. یه کم اندازه زدیم و اونچه که مسلمه، کار زیاد داده. ما خرد خرد شروع می کنیم. تا هرجا که بودجه اجازه بده. خودم یک و هفتصد دارم که حالا میذارم روش و میشه دو تومن. البته مامانم میگه من نمیذارم تو خرج کنی. گفتم نه مامان. بذار همه با هم خرج کنیم.

حالا قراره پسرخاله مجرد دوشنبه از کرمانشاه برگردده تا اون روز رنگ میگیریم که ایشالا اون از سه شنبه شروع کنه. فردا من و مهدی میریم دنبال کابینت ام دی اف دست دوم. که ارزونتر در بیاد. داداش یکی از دوستام میسازه کابینت. دیروز بهش گفتم از داداشش بپرسه ببینم کابینت دست دو هم میسازه یا نه!!!!!!!!!!!قهقهه

جمعه عصر هم ایشالا کلید رو میگیریم و داداشم قراره امروز با یه کاشی کار صحبت کنه ببینه چقدر در میاد واسه کاشی ها. اووووووووووه که چقدر کاره.

هنوز بقیه اش رو نگفته ام! همون دیشب مامان مهدی قرارداد بست. یه آپارتمان صد و ده متری تو دروس. طبقه چهارم.

بعد که داشتیم برمیگشتیم، تو راه مهدی دوباره حرف زد و گفت که شرایط اینه و باید همین رو بپذیریم و چاره ای نیست و این خونه (خونه بابا) خیلی هم خوبه و خودمون خرد خرد درستش میکنیم. تازه پله هاش کوتاه بود و اذیت نشدیم و چون طبقات، از کف شروع میشه، طبقه اول، همون هم کفه. در حقیقت سه طبقه است و گفت که مامانش ناشکره و همه دوست دارند بیان دروس، حالا اینا که رفته اند دروس، خیلی انگار راضی نیستند.

البته بچه ها بگم ها، مادر مهدی نوزده سالگی ازدواج کرده و از همون اول، تو یه خونه 146 متری تو دیباجی بوده! خب الان خونهه رو هواست و همین ها بیشتر عذابش میده. در کل هم کلا خیلی با تغییرات موافق نیست و محافظه کاره. تا جاهایی باید بهش حق بدیم.

بعد مهدی محاسن خونه مون رو شمرد و گفت که خوبه به مترو نزدیکه و خودش با مترو میره و عصر هم که با هم برمیگردیم. البته پسرخاله انباری هم شاید بعد از عید ماشین بخره. مال ما که زوجه و پلاک اون، فرده. چون پلاکش رو داره. و بعد از 22 فروردین که قراره طرح زوج و فرد با دوربین اعمال بشه، دیگه دهنمون صافه و راه فرار نداریم! گفت سه روز ما ماشین می بریم و دوروزم اون ماشین میاره.

تا خدا چی بخواد و در عمل چی پیش بیاد. حالا تو این هاگیر واگیر، موچین بیار، زیرابرو بگیر!

چهارشنبه دیگه هم روز دادگاه مهدیه که به نظرم دادگاه هم داره دنبال کابینت کار و کاشی کارمیگرده و حتما جلساتش کنسل میشه!!!!!!!نیشخند دیدین وقتی مثلا آدم تو گیر و دار عروسی یا اسباب کشیه، بعد اینقدر غرق میشه تو کارهاش، وقتی داره تو خیابون رد میشه، فکر میکنه همه مردم هم درگیر همون کارهان. شماها هم اینجور حالتها بهتون دست میده؟ به من که دست میده! پا هم میده تازه!خیال باطل

دیروز عصر قبل از اینکه راه بیفتیم، زنگیدم به مهدی و یه شعر واسش خوندم. از یکی از استادهای شعرم که وقتی تازه دیپلم گرفتم میرفتم پیشش. (استاد همایون ح.س.ی.ن.ی.ا.ن) که اینجوری شروع میشه:

دوتا دونه ساندویچ، یه نیمکت و یه من، یه تو

بعد دیشب که رسیدیم خونه، حالم خوب بود. یعنی حال هر دو خوب بود. مادر مهدی خونه گرفته بود، این یعنی یه قورباغه. ما خودمون رفته بودیم خونه رو دیده بودیم و برنامه ریزی کرده بودیم، این یعنی یه قورباغه دیگه! وسایل رو هم که داریم هر روز جمع می کنیم، هر روز یه قورباغه دیگه! خلاصه این روزها اگه دیدین خانمی از کنارتون رد شد و شکمش گنده بود از تو شکمش صدای قور قور میاد، بدونین منم!!!!!!

کاشکی همیشه شکم آدم پر باشه از قورباغه ولی بیرون از شکم، قورباغه ای نباشه!

اوه اوه، دیسکم زد بیرون از سنگینی جمله! ابله

خلاصه این از این، ببینم امروزم میشه یه کم دیگه وسایل جمع کنم یا نه. فردا صبح هم که با مهدی بریم دنبال کابینت. میگن تو جمعه بازارم میشه ارزونتر پیدا کرد.

دیشب به مهدی گفتم پنجشنبه صبح مانی رو ببریم بذاریم خونه مامان اینا و بعدش دو تایی بریم دنبال کابینت. ظهر هم بیرون دو تا ساندویچ بخوریم. دو تا دونه ساندویچ، یه من، یه تو.

از همون تو آشپزخونه گفت: ای جونم!

اینقذه بهم چسبید، اینقذه بهم چسبید که نگو!!!!!!!!نیشخندنیشخند

دلتون خوش و سرتون شلوووووووغ و تن تون سالم!

آها یادم رفت. پنجشنبه شب هم عروسی دختر همکارم مهدیه که نمیشه نریم. مانی هم خونه بابامه. من و مهدی میریم و آخر شب هم میریم دنبالش. البته عروسی جداست. همون شام رو اونجا میخوریم و میاییم!! من میگم مفت خورم، بگید هستی!!توکل به خدا. ایشالا راهی که میریم درست باشه و از پسش هم بربیاییم.

 

[ چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۳ ] [ ۸:٢۳ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ