چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااااام صبح همگی بخیر. البته دیگه الان ساعت یازده و نه دقیقه است و در هیچ قاموسی، الان دیگه صبح نیست!!!!!

هفت و پنج دقیقه کارت زده ام. یعنی اگه براتون بگم این چند روز چقدددددددر کار داشتیم، کم گفته ام. هرچند که یه سری کارها رو هواست. ولی خدا بزرگه و حتما وقت خودش انجام میشه!


خب، از چهارشنبه شب بگم که رفتیم خونه و من عدس پلو درست کردم و داداشم هم اومد البته دیر رسید. دیگه شام خوردیم و خوابیدیم تا پنجشنبه صبح. البته اینم بگم که طبق قرار قبلی، قرار بود من و مهدی بریم دنبال کابینت دست دوم ولی چهارشنبه شب زنگیدند و برای پنجشنبه ساعت ده، قرار ست کردند جهت جلسه خونه باباش. مهدی گفت: چه کنم؟

گفتم: برو! خب چاره ای نیست که. باید بری. واجبه. حالا کابینت رو یه وقت دیگه میریم.

خب آدم میترسه بگه نرو، بعدا بگن فلان قضیه رو میخواستیم بگیم و مهدی نیومد و ال شد و بل شد! خلاصه صبح پنجشنبه پاشدیم به صبحانه خوردن، بعدش مهدی حاضر شد بره جلسه. دم در بهش گفتم:

بابا مهدی! من و مانی با هم کمک میکنیم و تا ظهر یه عالمه وسیله رو بسته بندی میکنیم.

مانی یه سی دی کارتون برداشت و گفت: وظیفه من کارتونیه! من وظیفه دارم کارتون تماشا کنم!!!!!!!!!

تعجبتعجبتعجب

هیچی دیگه، من و مهدی تو افق محو شدیم!!!!!

خلاصه تا ساعت ده یه کم دراز کشیدم و بعدش پاشدم به کارتن کردن و سه تا کشوی کابینت رو ریختم بیرون و بدون اغراق، نصفش رو دور انداختم و بقیه رو کارتن کردم. بعدش رفتم سراغ غذا درست کردن و قیمه پلو درست کردم. تا آماده بشه، رفتم از روبروی خونه خیار و گوجه هم خریدم که باهاش سالاد شیرازی هم بخوریم. ماست هم گرفتم.

بعدش برنج رو آبکش کردم و رو همون گاز، مواد رو لابلا قاطی کردم که اونچه شد که نباید میشد.

دمکنی رو که انداختم، اومدم بشقاب خالی سیب زمینی رو از کنار گاز بردارم که نگو حسابی داغ شده و سوختگی دستم چنان بود که از ته دل جیغ کشیدم! بشقاب رو پرت کردم رو قابلمه و روغن رو ریختم رو دستم. مانی از صدای جیغم اومد تو آشپزخونه و خندید که: داری بازی میکنی مامان؟؟!!
سرمو کرده بودم تو سینک ظرفشویی و واقعا حس میکردم از شدت درد دارم بالا میارم! واقعا انگار دستم گر گرفته بود!!!! بعد یه دستمال گذاشتم زیر دستم و رفتم رو کاناپه دراز کشیدم. مانی که برگشت تو اتاق، زدم زیر گریه! خیلی درد داشتم و همینطور اشکام سر میخورد پایین. دیگه دراز کشیدم تا مهدی اومد. گفت: باز چی شده؟

گفتم: دستم سوخت!

گفت: خدایا نمیشه این یه روز خونه باشه و یه بلایی سر خودش نیاره. بعد رو کرد به من و گفت: حالا چی شده؟

نشونش دادم که کف دستم و گوشه شصتم، ورم کرده بود و ملتهب بود. هنوزم جاش گزگز میکرد! گفت: همیشه یا خودتو می بری، یا میسوزونی!

که راست میگه. ولی خب، این حرفها اصلا تسکین دهنده نیست!

بعد رفت تو آشپزخونه و دید خیار و گوجه رو شسته ام. یه خیار رو هم پوست گرفته بودم. شروع کرد به حلقه حلقه کردنشون. گفت: نمیخواد شیرازی درست کنی. همین حلقه ای خوبه. سس میزنیم میخوریم.

دیگه زنگیدم به داداشم که گفت دیر میاد و ما بخوریم. ما خوردیم و بعدش به مهدی گفتم برو بخواب، داداشم که رسید بیدارت میکنم که بریم کابینت بگیریم. مانی هم با اون بره شهران.

دیگه داداشم تقریبا چهار رسید و تا خورد، شد چهار و نیم. دیگه وقت رفتن نبود که. فقط ساک مانی رو بستم که مانی رو ببره شهران. اونا رفتند و بعدش من دوباره دراز کشیدم و بعدش بلند شدم به جمع کردن وسایل و دستم هنوز میسوخت. کم کم شصتم داشت تاول میزد.

مهدی بیدار شد و گفت: اگه نمیتونی، شب نریم عروسی.

یادتونه که پنجشنبه شب، عروسی دختر همکار مهدی بود. گفتم: نه بابا. زشته. همون سر شام میریم و از اونور هم میریم شهران.

خلاصه دیگه پاشدیم به حاضر شدن من که از درد داشتم می مردم. گریه هم کرده بودم و حس آرایش نداشتم. دیگه یه دستی کشیدم به صورتم و خوشبختانه دست راستم سالمه. این بلا سر دست چپم اومده.

راه افتادیم به طرف تالار عروسی که تو خانی آباد بود. چه بارونی هم می اومد. دیگه پارک کردیم و رفتیم داخل. زن و مردجدا بود. از این عروسی ها که ادم میره شام میخوره و میاد بیرون.

خوشبختانه مدیریتش عالی بود. همه خدمه با بیسیم تردد می کردند و مواظب همه چی بودند. فامیلهای عروس و داماد هم همممممممه اکتیو و برقص بودند. دیگه نیازی نبود طرف رو بکشند رو زمین که بیاد برقصه. همه خودشون وسط می رقصیدند. چند نفراز فامیلهای عروس رو هم از قبل میشناختم که اونجا همدیگر رو دیدیم و دیدارها تازه شد. بعد از شام هم کادو رو دادیم و برگشتیم شهران.

جمعه صبح بلند شدیم و بعد از صبحانه، من و مهدی راهی منزل مادرشوهر شدیم. چون اسباب کشی داشتند. البته اینم بگم که چشم چپ مانی هم از صبح که بیدار شده بود باز نمیشد. دیگه مامانم چای درست کرد و یه کم ریختیم توش و بعدش مهدی قطره خرید و اونم ریختیم و به مامانم سپردیم که هر شش ساعت یکبار بریزه قطه ها رو.

بالاخره خونه مادرشوهر رسیدیم و دیدیم همه از دیشب اونجا بوده اند. یه سری وسایل رو هم برده بودند خونه جدید با ماشین هاشون. ولی خب، من هماهنگ کرده بودم که شوهر آشپز مهد مانی اینا، خاور بیاره واسه اسباب کشی. قرار بود ساعت یازده برسه ماشین. دیگه تا ساعت یازده یه کم وسایل رو جابجا کردیم و خب، شما فکر کنید خونه صد و هفتاد هشتاد متر بود. میخواستیم اون همه وسیله رو بسته بندی کنیم که البته بقیه زحمتش رو کشیده بودند. ولی وقتی ماشین اومد، متوجه شدم که مثلا هنوز یخچال، پره از خوردنی!!!!!!!

دیگه تند تند اونا رو هم بسته بندی کردیم و بنده هم حواسم بود که ظرف سالاد الویه رو با نونش ببرم بذارم تو ماشین خودمون!!!!شیطان دل سیر هم خوردم در رفت و آمدها!

بالاخره راه افتادیم به طرف خونه جدید و این یکی، صد و ده متره ولی بدون تقریبا هیچ فضای پرتی. راحت دو دست مبل توش جا شد و البته مادرشوهرم یه دست میزناهارخوری داره که چوبش عااااااااالیه. از اینا که روی میزش کار شده. و چون براش جا نداشت، خواست ردش کنه، که سمسار بی نوا گفته بود حاضره بیاد مجانی میز رو ببره. کلا همه نگران بحران مالی سمسار طفلی شدیم. خیلی داشت ضرر میکرد!!!!

دیگه من و مهدی دو دو تا چهار تا کردیم و دیدیم خودمون این میز و صندلیهاش رو برداریم. والا ! دیگه از سمسار که کمتر نیستیم که!

رفتیم خونه جدید و من و خواهرشوهر بزرگه افتادیم به جون آشپزخونه و خدا رو شکر آشپزخونه تا خرتناقش، کابینت داشت! ما هم هی چپوندیم، هی چپوندیم. من تو وسایل، یه بسته آلو خورشتی هم پیدا کره بودم و هی راه میرفتم و هی میخوردم!!! به طوری که یکی از کارگرها گفت: میشه منم یکی بخورم!!!!!!

نیشخند

خلاصه به اونم دادیم و مهدی هم غر میزد که بسه، الان دلت درد میگیره! ولی خب، خیلی خوشمزه بود!!!!خوشمزه

دیگه حوالی ساعت شش زنگیدم به داداش بزرگه که وانتش رو بیاره تا میز و صندلی ها رو ببریم. اونم هفت و خرده ای رسید و با مهدی و پدرشوهر رفتیم خونه قبلی شون و من یه دور هم زدم ببینم چیزی جا نمونده باشه که اتفاقا کمربند طبی مادرشوهرم جا مونده بود. دیگه دستشویی آخر رو اونجا رفتم و خونه رو بستیم و کلیدش رو دادیم به صاحبخونه و رفتیم به طرف شهرک. من و مهدی از شدت خستگی و گرسنگی دیگه داشتیم می مردیم. مهدی گفت: بابا یارو داشت صد و پنجاه تومن میگرفت و می بردشون تا همون طبقه چهارم. خب میدادیم ببره دیگه. الان نه شب، کارگر کجا بوده که اینا رو ببره بالا!

منم همه اش تو دلم خداخدا میکردم که یه کارگری پیدا بشه. سر شهرک رسیدیم و خبری از کارگر نبود. فکر کنید جمعه شب! بعد که رفتیم داخل شهرک، یه نیسان آبی بزرگ وایساده بود و داشت بازیافتی ها رو جمع میکرد. مهدی نگه داشت و دویدم طرفشون که می آیید وسایل ما رو ببرید بالا؟ گفتند: آره که می آییم!

خدا رو هزار بار شکر کردم و رفتیم در آپارتمان و همون موقع مستاجر هم با خانمش اومدند و به ما کلید دادند و سه تا قناری هم تو خونه داشتند که بردند. کارگرها هم میز و صندلی رو بالا آوردند و بیست تومن گرفتند. ما هم صد و سی تومن گذاشتیم تو جیبمون!!! هوا خیلی هم سرد بود. لااقل من خیلی احساس سرما میکردم.

 خلاصه دیگه من و مهدی و داداشم برگشتیم خونه بابام اینا. درو که باز کردیم، بوی غذا و گرمای خونه خورد تو صورتم و خدا رو بابت همه اینا شکر کردم. از صبح مانی رو ندیده بودم. خب دیروزم که پنجشنبه بود، بازم از عصر به بعد ندیده بودمش. همون شب هم اینقدر بازی کرده بود که خسته شده بود و خوابش برده بود.

من و مهدی و داداشم افتادیم رو قورمه سبزی و تا جایی که نفس داشتیم خوردیم. بعدش هم دیگه بیهوش شدیم. من همون شب اس دادم به مربی مهد مانی و به دوستم که صبح دیرتر می آییم. به مربی مانی که گفتم اصلا از شهران میرم که بدونه نمیرم دنبالش.

صبح شنبه بیدار شدیم و دیدیم اون یکی چشم مانی هم عفونت کرده. دیگه قرار شد عصر ببریمش چشم پزشک. صبح هم یه کم دیرتر من و مهدی اومدیم اداره. جالبه که من صبح به هرکی میزنگیدم و اس میدادم که به جام بره بشینه، هیچکی نرسیده بود اداره!!! یعنی یه روز من دیر برم، هیچکی نباید باشه اونجا سنگر رو حفظ کنه؟ بالاخره یه نفر رو از طبقات پیدا کردم که نذر ابوالفضل کنه و بره بشینه که گفت نمیرم بشینم و فقط تلفنت رو فوروارد میکنم!

فقط شما ببینید من کجا میشینم که هیچکس حتی حاضر نیست نیم ساعت بشینه موقتی!!!!! خلاصه رسیدم اداره و دیگه ساعت تقریبا نه و نیم بود. مدیرعامل هم اخمش به هم بود که اصلا برام اهمیت نداشت. منم آدمم. خسته میشم و اصلا یه روز صبح بنا به هر دلیلی دیر میام. بگذریم.

خلاصه تا ظهر بیشتر نشد تو اخم بمونه چون کلی کار باهام داشت و کارها رو ردیف کردم براش و اونم ساعت سه رفت بیرون. منم واسه اینکه دهنشون رو ببندم، گفتم تا شش و نیم می مونم. خب شیفت هم بودم. شش رئیس برگشت و یه سری کارها رو کردم و ساعت شش و نیم مهدی اومد دنبالم و رفتیم دنبال کاشی کار تو همون  عباس آباد که داداش کوچیکه معرفی کرده بود. برش داشتیم و رفتیم شهرک. حالا عباس آباد کجا، شهرک کجا، ترافیک شب عید هم که همه جا!!!!!!!

دیگه رسیدیم و آقای کاشی کار متر کرد و اندازه زد و گفت من متری بیست و پنج تا سی تومن میگیرم! یعنی حدود یک و نیم فقط میشه دستمزدش!!!!!! گفتم: چه خبره عمووووووو! من کلا میخوام با دو تومن کاشی و نقاشی و کاغذ دیواری و موکت و کابینت ام دی اف کنم! اونوقت تو میگی یک و پونصد فقط اجرت؟؟؟!!!!!!!

خلاصه طبق قرار قبلی قرار بود ایشون رو دوباره برگردونیم عباس آباد که خودکشی بود! اول مهدی گفت خودم می برمش، تو هم برو انبار پسرخاله و شب با خاله کوچیکه و شوهرش برگرد شهران. که گفتم نه تو رو خدا. بذار اینو با آژانس بفرستیم، خودمون برگردیم شهران. همه خسته ایم، هم بریم مانی رو زودتر ببینیم.

دیگه واسه کاشی کار آژانس گرفتیم و پونزده هم پول آژانسش شد و برگشتیم شهران. ساعت نه بود. ولی دودوش خوابیده بود!!!! گریه مامان طفلی صبح شنبه مانی رو برده بود حموم و اینقدر مانی کثیف بود که حسابی کیسه اش کشیده بود! میگفت یه عالمه هم چرک داشته! بعد مانی هی میگفته: جوجوها زود بیایید بیرون از بدنم!!!!

بعد دیگه عصرش مامانم آژانس گرفته بود و برده بودش پیش چشم پزشک و اونم گفته بود مریضی مانی به شدت مسریه و نباید بره مهد. تازه خودتون هم اصلا بوس و بغلش نکنید که میگیرید ازش! ولی دیگه من و مهدی طاقت نیاوردیم و حسابی بغلش کردیم. من دیگه داشتم سکته میکردم از دوری اش! طفلی مامانم رفته بود دواهاشو گرفته بود و یه قطره داشت که هر دو ساعت یکبار مامان میریخت تو چشمش. الان شکر خدا بهتره.

خلاصه دیگه دیروز که یکشنبه بود صبح زود از شهران اومدم اداره. خب هم نمیشه مانی رو ببریم مهد، هم شهران به شهرک نزدیکه و عصرها راحت میشه رفت اونجا. حالا دیروز صبح زنگیدم به مامانم که حال مانی رو بپرسم و یه کم باهاش بحرفم لااقل. یه کم حرفیدیم و دیگه رفت. بعدش بعد از یه ساعت زنگید مامانم که بیا با مانی بحرف!

مانی بغض داشت و گفت: مامان آشتی! من لباس شما رو دیدم صبح، الان ناراحتم که لباست اینجاست!

منظورش این بود که دلم برات تنگ شده!!!!!! مامانم هم گفت که لباس منو بغل کرده و زمین نمیذاره! بهش گفتم اون لباس کثیفه. ببره بذاره کنار ساکش تا من عصر بیام پیشش.

خلاصه که دیروز نزدیک ظهر مهدی زنگید که یه جا رو پیدا کرده که کاغذدیواری اش ارزونتره. بعدش هم تازه فهمیدیم یارو کاشی کاره خیلی گرون میگرفته و جاهای دیگه متری ده دوازده تومنه!!!! مرتیکه!!! خوب شد بهش کار ندادیم ها! وگرنه دق میکردم!

دیگه دیروز ساعت سه مهدی اومد دنبالم و دوتایی رفتیم یه جا واسه کاغذدیواری و قرار شد سقف و اتاقها رو پسرخاله رنگ کنه و کاغذ دیواری هم روز پنجشنبه نصاب بیاد و بقیه خونه رو کاغذدیواری کنه. فکر نکنم به کابینت اینور سال برسیم. کابینتها فلزی سفیده. حالا میرم توش تا ایشالا بعد از عید سر صبر برگردم و دست دوم پیدا کنم.

دیگه از کاغذدیواری فروشی، آدرس یه انبار کاشی گرفتیم تو استاد معین و رفتیم اونجا. قیمت گرفتیم و دیگه رفتیم شهران. من که از در که رفتیم مانی رو حسابی بغل کردم و بعدش پریدم تو حموم. دیگه داشتم می مردم از بی حمومی!!!!!

بعد بیرون اومدم و یه کم حرفیدیم و دوباره نقشه کشیدیم و شب شام خوردیم و خوابیدیم. امروز صبح هم مهدی و داداش کوچیکه رفته بودند اندازه بگیرند از یه جاهایی که دیگه قطعی برن برای خرید کاشی.

این از شلوغی های این روزها. کلا سر همه شلوغه. ایشالا که به خیر باشه همه این کارها. خب این روزها مهدی یه کم اعصابش خردتره. یه کم بیشتر بهانه میگیره و اینا همه میره رو اعصابم. شاید به خاطر اینه که خونه بابا ایناییم. شاید برای اینه که دم عیده و دستش تنگه. چون بهشون عیدی نداده اند و همچنین به خاطر خیلی موارد دیگه که دیگه خودتون در جریانش هستید.

البته مثلا دیروز که میرفتیم، گفتم: حالا اگه خواستی یه چیزی بخر بخوریم. فوری زد رو ترمز و رفت چیپس و کرانچی فلفلی و بستنی خرید! واسه شکم دریغ نداره. البته پول داشته باشه واسه هیچی دریغ نداره. ولی خب، روزگار بسوزه که اینجوریه. بازم خدا رو شکر. خرج دوا و درمون ندیم، خدا بزرگه. الانم همه اش میگه پول کاغذ دیواری رو میدم. که من دلم نمیخواد اون بده. بعدا یه چیزی بشه، دهنمو صاف میکنه که من تو خونه بابات خرج کردم. شایدم نگه. ولی تجربه نشون داده که میگه!

خب، شب عیده و منم کارم خیلی زیاده. البته که کلی حرف دارم. به خصوص در مورد زندگی پسرخاله انباری که کلللللللی درس توشه. فکر کنم یه روزی باید یه پست جدا بذارم براش. امروز که دیگه بعید میدونم. دیر پست گذاشتنم رو به شلوغی این روزها ببخشید.

دل همه خوش باشه. ولی حتما درمورد زندگی پسرخاله براتون می نویسم که خیلی خیلی داستان جالب شده! (هی داغ کنم تنورش رو!!!!!!!!)

فدای همگی. همه رو به نشاط و سرزندگی اسفند می سپرم!

[ یکشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ