چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلااااااااااام به روی ماه همگی. ما که نفهمیدیم سرده یا گرمه!!!!!!!! هرچی که هست هوا عالیه. خوبه و خیلی دلچسب.

دیروز پست گذاشتم ولی چون فردا مهدی دادگاه داره و میخوام باهاش باشم، اینه که یحتمل نتونم دیگه تا آخر هفته پست بذارم. چون هرچی که میریم جلوتر، تراکم کارها بیشتر میشه و زمان کمتر. پس امروز که میشه بنویسم، مینویسم. البته اونم تا جایی که بشه. عضو هیات مدیره که بیاد، دیگه کارم شروع میشه ولی حالا می نویسم.


فعلا از روزانه ها نمیگم اگه اخر فرصت شد مینویسم از روزانه ها. الان میگم از پسرخاله انباری و ماجراهاش.

خب، عرض کنم خدمتتون که همونطور که میدونید، ایشوون هفده ساله ازدواج کرده. دو تا هم پسر داره. چهارده ساله و هفت ساله. شرایطشون که یادتونه. پسرخاله ام از خیلی چیزها تو زندگی مشترکشون شاکی بود. اینکه این زن اصلا بهش محبت نمیکنه و به خودش نمیرسه و خونه و زندگی هم داغونه از کثیفی. کلا زن خنثایی هست و از همه بدتر، در اولویت بندیش، خانواده اش رو ترجیح میده. اونم علنی. بعد هم این اختلافات اینقدر کشدار شد و کشدار شد تا عاشورای امسال برادرهای دختره ریختند سر پسرخاله ام و کتک کاری کردند. بعد هم قهر و مصیبت دعوا تا همین حالا.

خب من بعد از این جریان وارد ماجرا شدم. اونم سر اینکه این پسرخاله ام از نظر مالی خیلی بد کم آورد و مشتری براش می بردم که بتونه جنس بفروشه. کم کم پیشم درد دل کرد و از دردهاش گفت. تو این چند ماه، من سعی کردم سنگ صبورش باشم. درسته ازش چهار سال کوچیکترم. ولی می فهمیدم چی میگه. خیلی وقتها بهش میگفتم که یه جاهایی ایشون خودش مقصره و از همه بدتر، ایشون پر بود از حس انتقام که حتما بره برادرزنهاشو کتک بزنه و انتقام بگیره. خب محل سکونتشون هم نزدیک هم بود.

خیلی باهاش حرفیدم که این کار رو نکنه. گفتم که انتقام بدتر حالشو خراب میکنه. گفتم: اونا کارزشتی کرده اند. نمک خورده اندو نمکدون شکسته اند. تو با این کار، فقط انرژی های منفی رو تو خودت جمع میکنی و خودت رو اندازه اونا پایین میاری. از بالا بهشون نگاه کن. فرهنگ و منش تو همچین کاری رو نمی پسنده. نذار کاری رو که بهش معتقد نیستی رو به خاطر عکس العمل به کار زشت یکی دیگه، انجام بدی. بعدش تو دعوا معلوم نیست که چی بشه. یه دست خیر و یه دست شر، شاید خدای نکرده، اتفاقی بیفته که پشیمون بشی. اونوقت مامانت باید بره پای اونا رو بوس کنه که رضایت بدن تو از مهلکه بیرون بیای. پس به انتقام فکر نکن! کلا ولشون کن. سعی کن ندیده بگیریشون.

بعدش بهش مشاورم رو معرفی کردم که دو ماه طول کشید تا بره. تو این مدت هم با پسرخاله می حرفیدم. خیلی وقتها کلافه زندگی و رفتار خانمش بود. همه اینا بود تا هفته پیش که یه روز خانمش شاکی میشه که اصلا من از آشتی دلخورم که چرا تو این مدت یه بار به من نزنگیده که منم بهش بگم از چی ناراحتم!!!!!!

می بینید! همه از من توقع دارند. خب دختر خوب! تو اگه فکر میکنی باید با آشتی حرف بزنی، خودت بزنگ به آشتی. خلاصه پسرخاله بهم گفت که زنش دلش میخواد باهام بحرفه. منم گفتم باشه بهش میزنگم.

روز شنبه زنگیدم به خانمش و تا شروع کرد به حرف، زد زیر گریه و البته چون ایشون کلا آدم کم حرفیه و بنده پر حرف، اون گریه میکرد و من می حرفیدم. کلا به جریان برادرش هیچ اشاره ای نکردم. فقط یه جا گفتم که من هرگز هرگز توجیهی برای رفتار زشت اونا پیدا نمیکنم. فقط دلم میخواد رابطه تو با شوهرت خوب باشه. که اصل کار اونه و اون که حل بشه، بقیه چیزها هم حل میشه.

و بهش گفتم بهم اجازه بده کنارت باشم و بهت بزنگم که گفت: من آرزومه تو دوستم باشی و بهم بگی چه کار کنم!!!! شوهرم خیلی متعصبه و خیلی گیر میده و خیلی کنکاش میکنه. یه حرفی که میشه، برمیگرده به صد سال پیش و دهن آدمو صاف میکنه.

که البته اینا رو راست میگه. بهش گفتم باشه. اینا کم کم درست میشه. شوهر تو حتی اگه زنگ زده ترین قفل هم باشه، دیگه کلیدت به دردش نمیخوره. بیا با هم کلیدت رو سوهان بزنیم. هر روز یه سوهان بزنیم تا بالاخره قفلش باز بشه.

خب بچه ها! راستش من میدونم پسرخاله ام چه کمبودیهایی داره تو زندگی زناشویی. ولی اینا رو به زنش نگفتم. حالا از روز شنبه وارد یه بازی خیلی قشنگ شده ام. که میگم براتون.

همون روز شنبه حسابی به خانمش نزدیک شدم و دیدم اونم مشتاقه. گفتم اجازه بده هر روز بهت بزنگم و یه کم با هم بحرفیم. اونم کلی استقبال کرد و حتی آخرش گفت که کی اسباب کشی داریم که بیاد کمک!!!!!!!

وقتی اینا رو به پسرخاله گفتم، داشت شاخ درمی آورد!!!! گفت که نسبت به خانواده و فامیل من، خیلی ذهنیت داشته و اینکه گفته بیاد برای کمک، خیلی غیرمنتظره است. بعدش همون روز شنبه، خانمش باید بچه کوچیکشون رو می برده انقلاب برای گفتار درمانی. پسرخاله هم بهش میزنگه و میگه: من بیام ناهار رو با هم بخوریم؟ خانمش هم میگه بیا. دیگه سه تایی ناهار رو بیرون میخورند و فضا خیلی آروم بوده. پسرخاله میگه بعد از تلفن با من، خانمش خیلی حس سبکی داشته و کلا حالش خوب بوده. بعد من همون شنبه صبح که با خانمش حرفیدم، بهش گفتم که عصرها، یه سر بره انبار شوهرش.

گفتم اون تایم، تایمیه که شوهرت خسته از سر کار میاد. ولی نمیاد خونه که خستگی در کنه. میره انبار که کار دوم رو شروع کنه. تو باید اونجا برسی به دادش. اونجا محبتت رو نشونش بده. هر روز میتونی یه فلاکس چای ببری. اونجا همه امکانات هست، میدونم. ولی اونی که تو ببری خیلی مهمه. شوهرت نیاز داره که تو بهش محبت کنی و بهش بگی که داری بهش محبت میکنی! فقط چای رو نبر. چای رو ببر و بگو:

اینو آوردم که خستگی ات در بره. از صبح رفتی سر کار رو برگشته ای.

به خدا همین جمله، شوهرت رو زیر و رو میکنه. چون من می بینم نیازداره بشنوه! حرف بزن که هرچی که بگی، می بلعه. خودت وضع جامعه رو می بینی. متاسفانه خیلی از خانمها به خاطر یه ساندویچ آویزون مردها میشن. نذار اون اتفاق بیفته. شوهرت رو از محبت سیراب کن. آدم اگه سییییییییییر باشه، بهترین غذا رو هم که جلوش بذارند، نگاشم نمیکنه! سیرابش کن. خیلی ها پرت می پرند. ولی من دیگه شوهرت رو می شناسم. عذاب میکشه از بی محبتی. ولی حاضر نیست بیرون از چهارچوب خانواده محبت بگیره! اینا حسنه. قدرش رو بدون و بهش محبت کن. البته شوهرت ممکنه خیلی ایرادات هم داشته باشه. ولی این یکی رو دریاب. باور کن برنده میشی. حالت خوب میشه.

خلاصه از این صوبتا. بعد عصر همون روز شنبه، خانمش، با یه فلاکس چای دارچین میره انبار. پسرخاله شوکه میشه. خانمش میگه: اینم چای دارچین. آورده ام که خستگی ات در بره! یه کم شیرینی هم از خونه برده بوده!

پسرخاله گفت که نزدیک بوده سکته کنم! اصلا توقع نداشتم. البته اینم بگم که من وقتی با پسرخاله می حرفم، نمیگم که چه راهکارهایی به زنش داده ام. فقط بهش گفتم: از زنت نپرس که حتی با من میحرفه یا نه. فقط هر تغییری که کرد، حتی اگه کوچیک بود، بپذیر. اگه یه قدم اومد طرفت، تو هم یه قدم برو.

یه مساله مهم:

وقتی زن و شوهرها با هم قهرند و آشتی می کنند، تو فضای بعد از آشتی، سبک میشن و حالا میخوان هممممممممه مشکلات رو حل کنند. نمیدونم، شاید می ترسند که دیگه این فضا به وجود نیاد. یا کلا فکر می کنند باید حتی مسائل مذاکرات ژنو رو هم حل کنند!!!!!! الان که فضا داره میلیمتری باز میشه، حق نداری هیچی از برادرهاش بگی. فقط فکر امروز باش. فکر روزمرگی ها. تغیرات زنت رو بپذیر. خانمت کند تغییر میکنه ولی تو قبولش کن. میدونم برای عید دوست داری بری کرمانشاه. خب الان جو خانواده ات بر علیه خانمته. ولی تو الان این مساله رو ول کن. اصلا بهش فکر نکن. الان فقط به امروزت فکر کن. به حوادث و اتفاقات خوب امروز. با خانمت هم در مورد غذا و بچه ها و هوای امروز حرف بزن و لاغیر. تو حق نداری الان و این روزها در مورد گذشته و برنامه عید که مال روزهای آینده است بحرفی. فقط امروز!!!!!

بعدش بهش گفتم: بیلچه ات رو بذار کنار! تو عادت داری همه اش گذشته رو کنکاش کنی و مثلا پسرت از بیخ دیوار رد بشه، بگی، به داداشت رفته! بعد بحث رو بکشونی به مثلا هفت سال پیش که برادر زنت از بیخ دیوار رفته و مثلا تف کرده! اینا رو ول کن. بیلچه ات رو بذار کنار و این باغه رو اینقدر شخم نزن. هی کرم در نیار. بذار باغچه امروز، طراوت امروز رو داشته باشه!

یکشنبه صبح دوباره زنگیدم به خانم پسرخاله. حالش از دیروز بهتر بود. بهش گفتم یه کاری بکن. نمیدونم برای شوهرت غذا میذاری یا نه. (میدونستم نمیذاره ولی به روش نیاوردم!) گفت: خودش لج کرده نمی بره چند ماهه. گفتم: باشه عیب نداره. تو ظرف غذای شوهرت رو عوض کن! یه ظرف قشنگ بخر. از امروز واسش غذا بذار. تو ظرف جدید. یه ظرف خوشگل جدید هم بخر واسه مثلا ماست یا سالادش. غذاهاشو با این مخلفات براش بفرست. این کار، یعنی تو حواست بهش هست. یعنی محبت. یعنی یه پیام! بفرست این پیام رو. بکش سوهان رو به این کلید. هر روز یه سوهان بکش، آخرش باز میشه این قفل!

تو غذا بذار براش و بگو: برات کتلت درست کرده ام. تو ظرف گذاشته ام. ماست هم (مثلا) که دوست داری گذاشته ام. حتما ببر! همین جمله معجزه ای میکنه که باور نمیکنی. حالا تو میگی لج میکنه و نمیبره، تو خسته نشو. روز دوم دوباره بذار، هی بذار تا ببره. باور کن همون روزاول می بره. ولی میگم اگرم لج کرد، تو با محبت لجش رو خنثی کن. بذار شرمنده محبت هات بشه. اینجوری تو پیروز میشی. محبت تو که سلاح توئه!

خلاصه خانمش کلی تشکر کرد و گفت چرا به ذهن خودم نرسیده. از بس که فکرم خسته است. گفتم: اینا همه اش هم تو فکر من نیست. منم از بقیه یاد میگیرم. ولی بایدبه کار ببندیمشون. سفره خونه تون رو هم عوض کن. اینم خیلی مهمه. یعنی یه چیزی تغییر کرده.

خلاصه دیروز زنگیدم به خانم پسرخاله. بازم با هم حرفیدیم. گفت که سفره گیر آورده ولی ظرف غذا نبوده. آخه بهش هم گفته بودم که دو تا فنجون خوشگل بگیره که فقط دو تا باشه. یعنی شش تایی نباشه. فقط دو تا باشه که فقط خودشون دو تا توش چای یا نسکافه بخورند! میخواستم رابطه شون خاص باشه.

اصولا که رابطه زن و شوهری خاصه! آدم فقط با همسرش میتونه خیلی کارها و حال و هواها رو داشته باشه. ماها که بچه داریم یا رفت و آمدهامون زیاده، یه وقتهایی تو این شلوغی ها، خاصی رابطه زناشویی مون فراموش میشه. البته میخواستم به ایشون هم بگم که رابطه اش با شوهرش باید خیلی اولویت داشته باشه با رابطه اش با خانواده اش. چون منشا خیلی اختلافاتشون همینه.

خلاصه بهش گفتم که بالای شرکتمون یه جایی هست که ظرفهای خوشگل ولی گرونی می فروشه. من میتونم بگیرم. ولی خودش باید بگیره که هم سلیقه اش دخیل باشه هم روح خودش تو این کار باشه!

بعد بهش گفتم میخواد واسه عید چه کنه. که گفت مش گرونه و گفتم که حتی اگه شده یه تغییر کوچیک هم بده تو ظاهر خودش. و البته بازم میگم که به پسرخاله اینا رو نمیگم. میخوام کاملا غافلگیر بشه و فکر کنه این کارها رو خانمش خودش میکنه. هرچند که میدونه با من میحرفه و خیلی هاش راهنمایی های منه. ولی بذار از دهن زنش بشنوه و خودش ببینه که مزه اش نره!

دیگه اینجوری. دارند قدم به قدم پیش میرن و حالشون بهتره. دلم نیومد بهتون نگم. خواستم بدونید. قطعا من مشاور نیستم ولی یه چیزهایی تو زندگی خودم یاد گرفته ام و یا حتی از زندگی بقیه. لااقل اینجا فکر میکنم بتونم کمک کنم که اینا یه کم فضای بین شون بهتر بشه.

فعلا تا اینجا داشته باشیدببینم بعد چی میشه. میگم بهتون. روزمزه های دیروز که سه شنبه بود هم باشه طلبتون که اونم خالی از لطف نیست. برم که خععععععلی کار دارم. با آرزوی تندرستی و نشاط امروز و هر روز واسه شما عزیزان!قلب

 

[ سه‌شنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩۳ ] [ ٩:۳۱ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ