چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااام. صبح همگی به شادی و خنده و شور و نشاط!

تقریبا از هفته پیش تا حالا از روز و روزگارم نگفته ام. یکشنبه نوشتم که دیگه بعدش از بقیه گفتم به جز خودم!

خب بریم سراغ دوشنبه که شلوغترین روز بود!


دوشنبه صبح مهدی و داداش کوچیکه ام رفتند خونه جدید و اندازه زدند و رفتند یکی دو جا کار داشتند و مهدی دیگه ظهر رسید اداره شون. قرار بود عصر من و داداش کوچیکه و خانمش بریم بنی هاشم واسه خرید کاشی حمام و دستشویی و آشپزخونه.

دیگه ساعت چهار و ربع پریدم تو ماشین و پیش به سوی بنی هاشم. میدونید که کجاست. از سیدخندان باید بریم به طرف رسالت و از اونجا هم بریم به طرف بالا. دیگه به زور جا پارک گیر آوردیم و سه تایی رفتیم انتخاب کردیم. دوست داشتم حمام و دستشویی سفید و صورتی باشه که کاشی صورتی نداشت و دیگه سفید و آبی گرفتیم. همونجا پشت پراید، ده سطل چسب دوازده کیلویی گذاشتیم و کاشی های کف رو. دیگه ماشین جا نداشت. قرار شد کاشی های آشپزخونه رو فردا برامون بفرستند که محل انبارش همون بنی هاشم بود. کاشی های دستشویی و حموم رو قرار شد فردا از فیروزبهرام بفرستند.

خلاصه اینا رو بار زدم پشت پراید و راه افتادم به طرف شهرک!!!! حالا بنی هاشم کجا؟ تقریبا شمال شرق. شهرک کجا؟ شمال غرب! چه ساعتی؟ شش و نیم عصر!!!!! دیگه خودتون تصور کنید. مهدی میخواست بیاد ولی چون چند روزه دیر میرفت و دنبال کارهای خونه بود، دیگه باید تا شش و هفت می موند اداره. اینه که خودم اسم خدا رو آوردم و راه افتادم.

داداشم گفت پنجاه تا بیشتر نرو که با این بار سنگین، خدای نکرده یه وقت لاستیک نترکونی! ولی دیگه راه افتادم و پنجاه تا کجا بود؟!! یه عاااااااااالمه راه رو با ده کیلومتر رفتم! از بس که شلوغ بود. یعنی اینقدری که من همون تو ترافیک، زنگ زدم با کاشی کار هماهنگ کردم و به مهدی هم زنگیدم. پسرخاله مجرد هم تو راه بود که برسه تهران و کار نقاشی رو شروع کنه. با اونم حرفیدم. بعد که یه کم نزدیک شهرک شدم، زنگیدم به شوهرخاله که برام کارگر ردیف کنه کاشی ها رو ببرم بالا! گفت: من الان شاه عبدالعظیمم!!!!! و دعوام کرد که چرا از قبل باهاش هماهنگ نکرده ام!!!!!!

خلاصه قطع کردم و قرار شد برام کارگر جور کنه. حالا منم داشتم میرفتم همینطوری. از شدت دستشویی هم که دیگه طبق معمول در شرف ترکیدن بودم. بعد زنگید بهم شوهر خاله که هرچی گشته نتونسته کارگر پیدا کنه. گفت: حالا چه کار میکنی؟ گفتم: هیچی. خودم میرم دنبال کارگر.

دیگه ساعت هشت رسیدم شهرک و اول رفتم انبار پسرخاله و سراغ دستشویی و چشام که باز شد، تازه فهمیدم دنیا دست کیه. دوباره شوهرخاله زنگید اونجا و به زنش گفت نتونسته کارگر پیدا کنه و نگران بود. گفتم نگران نباشید! اگه منم که پیدا میکنم! اسم خدا رو آوردم و رفتم دنبال کارگر. حالا ساعت چنده؟ هشت شب!

از شدت خستگی هم نا نداشتم رو پاهام وایسم. تو ماشین هم آهنگ گلایه های داریوس رو گذاشته بودم. داریوش میگفت: تو نفهمیدی چه دردی، زانوی خسته مو تا کرد!

من میگفتم: زانوهای منو که کلاژ و ترمز تا کرد!!!!!!!خنده

خلاصه رفتم تو شهرک و به ذهنم رسید برم در بازار روز. رفتم که اتفاقا تعطیل بود. گفتم یکی شون برادری کنه و بیاد کمکم بار ببریم بالا. یه پسر هیکلی که اتفاقا کرد بود اومد. با هم رفتیم در آپارتمان و تا بارها رو خالی کنه، زنگیدم به پسرخاله انباری و با لهجه غلیظ کرمانشاهی گفتم:

داداش! من الان رسیده ام. یه آقایی داره محبت میکنه اینا رو میاره بالا.... چی؟؟؟ شما کی میرسید؟؟؟ آها!! پنج دقیقه دیگه!!! باشه. تا شما برسید، ما هم اینا رو می بریم بالا!!

پسرخاله ام هم از اونور خط گفت: آره ارواح دم مون!!

بیچاره البته کلی مشتری داشت و نمیشد در انبار رو ببنده!

اونجوری زنگیدم و گفتم که کارگره بدونه کسانی در راهند! البته توکل اول و آخرم به خدا بود. ولی خب، آدمیزاد شیر خام خورده است! دیگه خودم رفتم بالا و درو باز کردم، یه سر رفتم تو خونه. شوفاژ روشن بود و خونه همچنان موکتهای قدیمی رو داره. دلم میخواست کنار همون شوفاژ تا صبح بخوابم! از بس که خسته بودم!

ولی دیگه اومدم نشستم رو پله های راهرو تا کارگر مهربون، بارها رو بیاره داخل خونه بذاره. بعدش بدون اینکه پول بگیره رفت! دنبالش رفتم و گفتم: صبر کن برادر من! بیا من برسونمت در تره بار. تعارف کرد و بردمش، دو تا ده تومنی هم بهش دادم که اول نمیخواست بگیره، بعد به زور یکی رو برداشت که دو تا رو بهش دادم. خیلی بار بود!

بعد خاله کوچیکه زنگید که بیا انبار و نکنه یادت بره منو ببری. تا برسم انبار، شوهرش اومده بود و گفت: چه کار کردی؟ گفتم: هیچی، از تره بار گرفتم.

دیگه هیچی نگفت. بعد قرار شد من و خاله اینا بریم اکباتان که اونا ماشین رو بدن به پسرشون که در مغازه بود، بعد با ماشین من، سه تایی ببریم شهران.

وقتی رسیدم خونه، نه و نیم بود. داداش بزرگه شام نخورده بود تا من برسم!قلب دیگه شام خوردیم و به قول نسیم جون، چپه شدم!

دیگه سه شنبه اومدم اداره و تا عصر هم بودم و دیگه عصر با مهدی رفتیم شهران. کاشی کار کارش رو شروع کرده بود. پسرخاله هم رسیده بود و مشغول نقاشی. قرار شد دو تا اتاقها نقاشی باشه و بقیه خونه هم کاغذ دیواری.

چهارشنبه صبح من و مهدی و مامانم، با مانی رفتیم به طرف مهد و مانی رو گذاشتیم اونجا. بعد سه تایی رفتیم دادگاه. دیگه هرچی به ساعت یازده نزدیک میشدیم، من حالم بدتر میشد. هی از خدا میخواستم خودش کمک کنه. خب اینقدر آدم بی گناه می بینه که به حقشون نمیرسند، دیگه کلا میگه شاید اینم نشه. ولی من همممممممه امیدم به خودش بود.

خوبه مادر آدم اینجورجاها باشه. ولی خب، یه بدیهایی هم داره. اینکه آدم نمیتونه اونجور که باید، باشه. وقتی مهدی و وکیل رفتند داخل، من رفتم تو راهرو و یه دفعه بغضم ترکید. یه خانمی پشتم رو مالیدو گفت: درست میشه. صدای مامانم اومد که گفت: یعنی چی داری گریه میکنی؟ کاری که نکرده. پس دلیلی برای ناراحتی وجود نداره. مردم چی میگن؟ وکیل خونه بابای مهدی چی میگه؟ (اونم تصادفی تو دادگاه بود!!!!) بس کن دیگه!!!!!

خلاصه ما کلا چشمه اشکمون خشکید! خب من میگم گور بابای وکیل و بقیه که میخوان چی فکر کنند. اونجا دادگاهه. کسی واسه عروسی و بزن و برقص که نمیاد. همه گرفتارند. پس دیدن صحنه گریه یه زن، چیز غریبی نیست. البته مامانم میخواست مثلا دلداریم بده و گریه نکنم!!!!!!!

خلاصه این بار بیشتر از دفعات قبل پیش قاضی بودند و قاضی ظاهرا مورد شکایت اونا رو نپذیرفته. یعنی موکول کرده به کار کارشناس. حالا باید یه کارشناس بفرستند برای تحقیق. آخه اونا هم زر میزنند. مثلا میگن مهدی چرا فلان کار رو کرده. خود قاضی گفته: مهدی اونجا در اون زمان سمتی داشته که طبق اون سمت باید اون کار رو میکرده. اگه قرار باشه کسی ازش شکایت کنه، باید بالاسریهاش باشن. مثلا اعضای هیات مدیره. نه شماها که الان اومده اید نشسته اید سر جای اونا!

خلاصه کار تموم شد و دیگه مامان رو بردیم گذاشتیم در مهد مانی. مهدی که رفت ماشین رو یه جا پارک کنه و بعدش بره اداره. من و مامان هم رفتیم دنبال مانی که دیگه مامانم ببرتش با خودش خونه شون. مانی اینا هم جشن بهار داشتند و رفته بود شعرش رو خونده بود و نقشش رو ایفا کرده بود. یادم باشه از شیرین کاریهاش بگم براتون!

خلاصه یه ماشین گرفتم و مامان و مانی رو فرستادم شهران، خودم هم برگشتم ادراه با کوووووووووهی از کار. دیگه یه لقمه غذا تند تند خوردم و رفتیم افتادیم رو پک های هدایای نوروزی. هی کادو کردیم، هی بسته کردیم، هی لیبل زدیم. خلاصه حوالی ساعت چهار و نیم کار پک کردن تموم شد و برگشتم سر جام. ولی چون صبح دیر اومده بودم، باید می موندم. همکارم هم وقت دندونپزشکی داشت. نشون به اون نشون که ساعت هفت و نیم میخواستم برم، ولی اینقدر ترافیک بود که اصلا همه خیابون یکی شده بود. مهدی همه انقلی بود. قرار بود یه مشتری بیاد. فکر کنید سر سال تحویل! قرار بود من برم دنبالش با ماشین و با هم بریم شهران! دیگه به مهدی زنگیدم که اگه میتونه با مترو بیاد نزدیک من که من برم دنبالش با ماشین. دیگه هشت و ربع کارت زدم و رفتم!!!!!!!

خسته که دیگه نبودم! مرده بودم! خدا رحمتم کنه!خواب رفتیم خونه بابا اینا و شام خوریم و دیگه نمیدونم کی خوابیدم.

صبح پنجشنبه مهدی رفت اداره و منم مانی رو با ماشین بردم پیش مادرشوهرم. خیلی وقت بود ندیده بودشون. بعد برگشتم انقلی و با کاراگاه بازی ماشین رو بردم تو طرح اصلی! بعد همونجا در خونه پارک کردم و رفتم به طرف کوچه برلن. ولی همونجا بهم زنگیدند که کاشی ها کم اومده!!!!! دوباره برگشتم خونه و اول خواستم برم فیروز بهرام خودم کاشی بخرم که دیگه مهدی نذاشت و گفت هر چیزی حدی داره! اونجا جای زن نیست!!!!!! بعد زنگیدم داماد مهدی اینا هماهنگ کرد و رفت کاشی ها رو گرفت که عصر بریم ازش تحویل بگیریم. مال آشپزخونه رو هم از بنی هاشم فرستادند. دیگه رسیدم کوچه برلن و پارچه واسه پرده اتاق مانی گرفتم و یه سری خرده ریز دیگه. دوباره اومدم خونه. ساعت یک و ربع رسیدم.

مهدی هم از ساعت یازده رفته بود جلسه خونه باباش. قرار بود ناهار دوتایی با هم کباب بخوریم. منتها من افتادم به جون خونه و  نشستم رو ماشین لباسشویی و چهار نعل تاختم و چهار راه لباس و ملافه توش ریختم و چون جا نداشتم، دیگه به در و دیوار آویزون میکردم. بعد با یه چیزهایی خودمو سیر کردم و آخرش مهدی اس داد که گیر افتاده و تو جلسه بهشون ناهار داده اند! و نوشت که من حتما از بیرون کباب بگیرم بخورم. منم از خدا خواسته دیگه خوابم برد و بی خیال ناهار شدم. نیم سیر بودم.

یه ساعت خوابیدم و رفرش بلند شدم و دوباره افتادم به جون کارها. عصر با مهدی رفتیم کاشی رو از شوهر خواهرش تحویل گرفتیم و بردیم دادیم به کاشی کار. مهدی منو گذاشت خونه و رفت دنبال مانی. تا برگردند دستامو اپیلیدی کردم و زیر ابروهامو تمیز کردم و پشت لبم رو هم برداشتم. مهدی با مانی خوابیده برگشت و کباب هم گرفته بود. خلاصه خوردیم و خوابیدیم و جمعه صبح دوباره ادامه بقیه کارها. حالا لباسها و ملافه های خشک رو تا کردم و دوباره یه سری دیگه وسیله رو تو جعبه کردم.

ناهار ظهر هم خونه خاله مهدی بودیم که واسه دنیا اومدن نوه اش ولیمه میداد! دیگه ظهر رفتیم اونجا و بعدش که ناهار تموم شد، آهنگ گذاشتند و اول پسرهاشون بلند شدند به رقصیدن، ولی خب، من وقتی رقصم بگیره، دیگه باید بلند بشم و راه نداره! دیگه نفر اول خانمها من بلند شدم و مورد استقبال واقع شد و بقیه هم پاشدند و دو سه ساعتی بزن و برقص داشتیم. شکر خدا خیلی خوش گذشت. اونا می گفتند آشتی بهت نمیاد تو اسباب کشی باشی!

دیگه خب آشتی رو نشناخته بودند!!!!!!! دیگه بعدش تموم شد و ساعت چهار رفتیم بنی هاشم که سرامیک بگیریم. چون یه دفعه بابام تصمیم گرفت خونه رو سرامیک کنه. منتها قرار شد من و مهدی انتخاب کنیم. سه میلیون هم بابام ریخت به حسابم که دستم باز باشه.

خدا همه پدرمادرها رو نگه داره.

خلاصه رفتیم خریدیم و برگشتیم خونه. همه دیروز رو هم داداش بزرگه و پسرخاله مشغول رنگ بودند. مامانم هم براشون چای و غذا می برد. حالا ببینیم کی کار تموم میشه.

خب دیگه من خیلی خیلی کار دارم. اینا رو هم هی دارم وسط کارهام می نویسم.

از شیرین کاری های مانی بگم براتون که چند روز پیش که خونه بابام اینا بوده، یه چیزی ریخته رو فرش، بعد گفته: اوه اوه الان بابا بزرگ (بابای من) میاد دعووا میکنه. مامانم گفته: نه. اون تو رو خیلی دوست داره. مانی گفته: نه خب، میاددعوا میکنه. بعد رفته یه چوب آورده گذاشته پشت در! گفته: تا نتونه بیاد تو!!!!! مامانم الکی گریه کرده که: چرا درو بستی و چوب گذاشتی پشتش ؟ یعنی من دیگه شوهر نداشته باشم؟ شوهرم نیاد تو خونه؟

مانی یه نگاهی به مامانم کرده و رفته چوب رو برداشته و گفته: آدم واسه اینکه شوهر نداره، گریه میکنه؟

بعد سرشو به نشانه افسوس تکون داده!!!!!!!!!!!!!

خنده

آقا من دیگه نمیرسم ویرایش کنم. همین جا دیگه بسه. اجازه بدید برم دیگه. هر غلطی هم داشت ببخشید!بغل

[ شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩۳ ] [ ۸:۳۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ