چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلااااااااااام صبح قشنگ همگی بخیر. بهههههههه که چه هواییه! مممممممممم! من که حال کردم!

به قول مانی:‌ خوشید سلام، درختا سلام، گلا سلام، خاکها سلام (!) آسمون سلام!!!!!!!!! قلببغل

روزهایی که سرحال باشه، به همه سلام میکنه. حتی مورد داشتیم که مثلا ده دقیقه از خونه دور شده ایم، ولی یه چیز جدید دیده و به اونم سلام کرده!!!!


خب، عارضم خدمتتون که شنبه تا بیست دقیقه به هفت اداره بودم و بعدش رئیسم گفت که آشتی خانم! چرا نمیری خونه؟ مگه کار نداری؟؟؟!! بعد خندید! گفت: خانم تشریف ببرید. دیگه کاری نیست! منم در حالیکه وسایل رو جمع میکردم گفتم: چون شما میگید، چشم، میرم!نیشخند

و اینطوری شد که ده دقیقه به هفت اومدم بیرون از اداره و در کمال ناااااااااااباوری، ساعت هفت و بیست دقیقه رسیدم خونه! یعنی هفت هشت تا نیشگون از خودم گرفتم که ببینم واقعا خوابم یا بیدارم که تو هفته آخر اسفند، هییچ ترافیکی نبود در مسیر عباس آباد به انقلی!!!!!!

خب، بالاخره کائنات مهربونیهایی داره. این نیست که همممممه اسفند پر باشه از کار و بدو بدو!!!!! خلاصه رسیدم و غذا داشتیم. چون جمعه شب یکساعت و نیم وقت گذاشته بودم و قورمه سبزی و کباب تابه ای درست کرده بودم واسه شنبه و یکشنبه که سر گشنه زمین نذاریم!

یه کم نوک زدم به خوراکیهای یخچال که شکر خدا زیاد هم نبود و عین دل مومن صاف بود!!!!!! زبان بعد هم واسه مانی قورمه سبزی گرم کردم و یه تیکه ماهیچه هم انداختم روش و دادم دست مهدی که بهش بده. خیلی خسته بودم خودم.

یه کم هم جمع و جور کردم و بعدش مهدی گفت: آشتی! یه کم واسه منم گرم میکنی؟ گفتم: ای به چشم! یه بشقاب هم واسه مهدی گرم کردم و ناهار فردا رو کشیدم تو ظرف و دیگه با مانی مسواکیدیم و رفتیم لالا کردیم.

خب، وسط این بدو بدوها، یه چیزهای ظریف دیگه هم هست که دلم میخواد ازش بنویسم. راستش، تو این پست که شاید آخرین پست امسال باشه، شاید دلم نخواد از دلخوریهام بنویسم، ولی خب، فکر کردم اینجا وب منه و خونه امه! همه شماها هم که مهمونهای عزیز من هستید. با هم، دل یکی هستیم و میشه از همه چی با هم بحرفیم.

روز شنبه، من خیییییییییلی انرژی داشتم. وقتی شب رسیدم خونه، هی رفتم سراغ مهدی و خیلی با هم خوب بودیم. کلی گفتیم و خندیدیم و منم شوخی های مثبت ه.ج.د.ه باهاش کردم!!!!!

گوشی من و مهدی هر دو سونیه! شارژرهامون به هم میخوره! گوشی مهدی به شارژر بود تو اتاق نشیمن! همون کنار مبل! من دیدم خیلی خوابم میاد. گفتم تا خوابم نبرده، بذارم لااقل یه ربع شارژ بشه گوشیم. بعدش مال مهدی رو میزنم! چون اون همیشه بعد از منم بیدار می مونه.

که یه دفعه مهدی ازاون رفتارهای تندش کرد که خنده رو لب آدم می ماسه!!!!!! شروع کرد به بد و بیراه گفتن به من که تو خودخواهی، همه اش به فکر خودتی! چرا شارژر رو فقط واسه خودت میخوای!!!!!!!

فقط نگاش میکردم!!! فکر میکردم که آدم چقدر راحت میتونه یه شب قشنگ و یه عالمه احساس رو بکشه و نابود کنه. از بچگی هم از این حالت متنفر بودم! از اینکه کسی واسه چیزی ذوق کنه و کس دیگه ای بزنه تو ذوقش! یعنی کسی نمیدونه چقدر عذاب میکشم از این رفتارها. و متاسفانه مهدی در کنار هزار و یک خوبی که داره، این رفتار رو هم داره.

عین آب خوردن، همممممممه چی رو میتونه خراب کنه و به بعدش فکر نکنه!

رامو کشیدم رفتم تو اتاق خواب. یه وقتی آدم یه حال و هوای عادی داره، خب اون موقع اگه کسی به آدم بپره، یه جور ناراحت میشه، ولی یه وقتی آدم کللللللللی ذوق و شوق داره. کلی انرژی واسه با هم بودن داره. اصلا تا همین چند دقیقه قبلش کلی برنامه واسه شب ریخته! اونوقت طرفش در عرض سی ثانیه، یه کاسه آش آلو میخوره و تر میزنه به همه چی!!!!!!!

اینقدر اذیت شدم و بهم فشار اومد، که اصلا نفهمیدم کی خوابم برد! فقط یادمه خیلی حالم بد بود. خیلی خیلی.

یکشنبه صبح ـ یعنی دیروز ـ اومدم اداره. تا ظهر یه سری کارها رو انجام دادم. به جز کارهای شرکت، یه سری کتاب و کارت گرفته بودم که فرستادم برای همکاران قدیمی. از جمله برای مهدی و همکارهاش که دوستهای مشترک من و اون هستند. البته مهدی دیروز نرفت شرکت و از صبح رفته بود دنبال کاغذ دیواری و این چیزها برای خونه و از اونجا هم رفته بود شهرک پیش مامان و داداش و پسرخاله ام. این روزها همه شون اونجا هستند و من هر کاری میکنم حریف مامانم نمیشم که بگم بیاد و دست از نقاشی کردن خونه برداره!!!!!!

تا بعدازظهر چند بار با مهدی بابت چند تا کار حرفیدم ولی خب ازش دلخور بودم. ماشین رو مهدی برده بود و عصر رفتم دنبال مانی و دوتایی با هم برگشتیم خونه. اول خواستم برم شهرک، بعدش دیدم وقتی ماشین ندارم، دیگه چرا برم. برم خونه یه کم استراحت کنم!!!!!!!

از دیروز صبح تپش قلبم خیلی زیاد بود و عصر دیگه به اوج خودش رسید! خونه که رسیدیم، دراز کشیدم رو کاناپه و حس میکردم دست چپم سنگین شده. اول گفتم تا شش بخوابم، که کار به هفت و نیم رسید و دیگه پاشدم یه کم جمع و جور کردم و نخود و لوبیا پختم واسه آش!

آخه مهدی که پیش مامان اینا بود، زنگید به من که آشتی! عمرا تا قبل از عید، کارهای خونه تموم نمیشه. بر فرض که دوشنبه سرامیک کل خونه تموم بشه، کاغذ دیواری و موکت اتاق مانی می مونه. لوله کشی هم که هنوز نشده! ما میگیم چهارشنبه صبح بریم شمال، که لااقل یه خستگی در کنیم و مسافرتی رفته باشیم. تو ببین میتونی مرخصی بگیری؟ چون برنامه همه ردیفه، به جز تو! که البته همیشه همینه!

دیگه منم با همکارم حرفیدم و ایشون گفت مشکلی نداره و هفته اول (اون دو روز آخر) رو هم هست.

خلاصه یه کم که بهتر شدم، وسایلم رو برای مسافرت جمع کردم. البته فقط لباس هامو گذاشتنم رو یکی از مبلهای پذیرایی. بعد دیدم حس ندارم. ولی کم کم آشپزخونه رو جمع کردم و به مهدی هم زنگیدم که نون و تخم مرغ بگیره، شاید شام املت بپزم.

یعنی نمیدونید این روزهای آخر، چه حالی ام! اصلا حس غذا پختن ندارم. درسته خیلی آشپزی رو دوست دارم. ولی چون وقتش نیست، همه چی هول هولی میشه. خونه هم که پره از کارتن، اینه که رو اعصابم هی رژه میرن کارتن ها!!!

میدونم آش تازه خوشمزه تره. ولی خب، گفتم یه کم آش رشته درست کنم و فریز کنم و ببریم شمال، تو این سرما می چسبه!

رفتم یه دوش هم گرفتم البته موهامو نشستم. خواستم یه کم سرحال بشم. تو حموم بودم که مهدی اومد از بیرون و پرسید چی میخوام، که گفتم نون و تخم مرغ. بیرون که اومدم، یه کم بهتر شده بودم. ولی به شدت صدای قلبم می اومد. دوباره دراز کشیدم.

مهدی اومد و بهش گفتم سفره بیاره و نون رو بذاره تو سفره. چپ چپ نگام کرد. خب عادت نداره من دراز بکشم. گفتم: حالم خوب نیست! گفت: کی حالت خوبه؟! اینو بگو!!!

هیچی نگفتم. چیزی نداشتم که بگم! خب عادت نداره من دراز بکشم. عادت نداره استراحت کنم و کلا حرکت نکردنم واسش عادی نیست. ممکنه واقعا ناراحت بشه از ناراحتی کشیدن من، ولی خب، هرگز یاد نگرفته همدردی کنه.

مانی اومد گفت: گشنمه! پاشدم املت درست کردم و دادم خوردند. یکی دو لقمه خوردم که نمیدونم چی شد که دوباره مهدی پرید بهم!!!!! دیگه نخوردم. نمیخواستم جلوی مانی دعوا کنم. نه جونشو داشتم، نه دلم می اومد مانی رو اذیت کنم.

شام مانی رو دادم و دوباره دراز کشیدم. حس هیچ حرکتی رو نداشتم. مهدی پاشد رفت از داروخونه قرص پروپرانول خرید. یه لیوان آب هم آورد و خوردم. نیم ساعت بعدش بهتر بودم. ولی نمیدونم چرا اینقدر سنگین بودم. خسته نبودم. فقط حس نداشتم. با تپش قلب خیلی زیاد!

همونجا رو مبل خوابم برد. شاید حوالی ساعت یازده بود که مهدی بیدارم کرد و رفتم غذاها رو گذاشتم تو یخچال و با مانی مسواک زدیم و رفتیم خوابیدیم.

نصف شب حس کردم کسی بغلم کرد. ولی اینو صبح یادم اومد. منتها خوابم برد دوباره.

امروز صبح هم ساعت هفت صبح وقت اپیل داشتم!!!!!!! صبح زود دیگه ماشین نبردم و خودم راه افتادم پیاده رفتم انقلی. بارون زده بود و حسسسسسسسسسابی هوا بهاری بود. اصلا بوی بهشت می اومد. دوباره صبح تپش قلبم زیاد شده بود. مال استرس های فشارهای این مدته. حتما یه مسافرت بریم و برگردیم بهتر میشم. میدونم خودم.

امروز صبح که میرفتم تا انقلی، با خودم فکر کردم شاید دیگه آخرین باری باشه که دارم این مسیر رو پیاده میرم. تا بعد از عید جابجا میشیم و حتی اگه تا اون موقع از اینجا برم اداره، ماشین دارم و دیگه فرصت این پیاده روی نیست. دیگه رفتم و کارم هفت و بیست دقیقه تموم شد و همونجا ابروهامم برداشتم و الان هلو در خدمتتونم!!!!!نیشخند

راستش دیروز که حرف مسافرت شد، همون پشت تلفن به مهدی گفتم که بشینه فکراشو بکنه. اگه میخواد بیاد و دوباره با داداشم شاخ تو شاخ بشن، دیگه من تحمل نمیکنم و یه کاری میکنم!!! گفتم که به هر دوشون میگم. که البته با داداشم هم باید بصحبتم.

قراره اگه ایشالا جور بشه و بریم، ما باشیم و مامان اینا، پسرخاله مجرد رو هم می بریم. داداش کوچیکه و خانمش هم تا دوم هستند پیشمون. تا خدا چی بخواد!

کار خونه هم تموم نمیشه عمرا. اینه که امروز ایشالا تا هرجا که شد، بعدش درو قفل میکنند و بقیه موکول میشه به بعد از مسافرتمون. بازم هرزمان که خدا بخواد.

اگه برنامه مسافرت باشه، فردا آخرین روزیه که میام سر کار و بعید میدونم بشه بنویسم. یحتمل این آخرین پسته و میره برای بعد از مسافرت. البته تبلت دارم. ولی خب، هنوز نشده بهش دست بزنم. اصلا هنوز براش پوست هم نگرفته ام! منظورم محافظه!نیشخند

خب، من برای همممممممممگی آرزوی موفقیت دارم. پارسال یادمه بابت دو نفر ناراحت بودم. نشمیل عزیز و شبنم قشنگم. شبنم که خدا دو تا فرشته بهش داد. از خدا میخوام تنهایی های نشمیل جونم تموم بشه و خونه اش پر بشه از مهمون و شلوغی.

امسال چند تا از دوستان هم که پارسال تنها بودند، دیگه تنها نیستند که جای شکر داره. و از خدا میخوام به همه، کلی برکت و انرژی و خنده بده. امسال چند تا مامان داریم که فعلا نی نی هاشون تو شکمشونه. اسماشون الان جلوی نظرم نیست کامل، یه وقت اگه بنویسم و کسی از قلم بیفته، شرمنده میشم. خدا بهشون بچه های سالم و صالح بده.

هرکی خونه نداره، ایشالا امسال صاحبخونه بشه و یه نی نی ناز هم بده به شمیم عزیزم! قلب و البته آبانه جونم سال دیگه این موقع سر خونه و زندگیش باشه. و به نظرم افروز هم بره سر خونه زندگی خودش، خیلی خوبه!!! البته حالا که دارید نظرمو می پرسید ها!!!! وگرنه من چی کاره ام!!!!!!عینک

قرار شد اسم نیارم ولی اینا دیگه خیلی آرزوهاشون جلوی چشمم بود. برای بقیه هم کلللللللی آرامش میخوام و برکت و خنده از خدا.

همه سپرده دست خدا. بغلقلب

سالی پر از توام و سرشار از آکنده برایتان آروزمندم!!!!!!!!!نیشخند

 

[ دوشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩۳ ] [ ۸:۳۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ