چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلااااااااااااام! من اومدم!!!!!!!!! یوهوووووووووو! اینم اولین سلام سال 1394! قلبماچ

خب طبق قرار قبلی من باید امروز مرخصی باشم. ولی چون دیروز از سفر برگشتیم، دیدم امروز رو بیام بهتره. مرخصی هام رو میذارم واسه اسباب کشی!چشمک

شماها خوبید؟ ایشالا تن همه تون سالم باشه و دلتون هم خوش. جیبهاتونم پر پول!بغل


قلبخب، اگه بنا به تعریف کردن باشه که کلی حرفه. که سعی میکنم خلاصه بگم! قهقهه که البته اینم جک سال بود! من و خلاصه گویی!!!!!!نیشخند

آخرین پست سال 93 رو، دوشنبه گذاشتم. سه شنبه چهارشنبه سوری بود و شرکت ساعت سه تعطیل میشد. یعنی گفتند هرکی بخواد بره، با رئیسش هماهنگ کنه و بره. و از اونجایی که رئیس من مدیرعامله، در پاسخ به این مجوز، باید گفت: شییییییییییر! البته با عرض پوزش.

همکارم رفت و من موندم. ترافیک عباس آباد که از ساعت دوازده یک ظهر شروع شده بود. هرکی جونشو برداشته بود و در میرفت. ما هم پشت پنجره با چشمانی حسرتی، به خیل جمعیت جون دوست می نگریستیم! خلاصه ساعت پنج شد و کارها انجام شد و رئیس گفت برو. حالا اینو داشته باشید که من چون فکر میکردم ساعت سه میتونم برم، به مهدی گفتم بره دنبال مانی و خودشون برن خونه. منم با ماشین برم ناخنهامو ترمیم کنم. چون دیگه فرداش مسافر بودیم و نمیشد.

ولی مهدی ساعت سه و نیم رفت در مهد مانی و زنگید بهم که: ماشین که هنوز اینجاست. نرفتی مگه تو؟ گفتم: خیر! در خدمت اداره ام. دیگه اونا رفتند و منم ساعت پنج رفتم خونه. با این انتظار که ساعت هشت برسم. ولی ترافیک هم سبکتر شده بود، هم فقط تو عباس آباد بود. دیگه سرازیر شدم به طرف هفت تیر، تا خونه، گازوندم! گازوندم ها!!!!!!! نیم ساعته رسیدم خونه! دیگه کار از شاخ درآوردن گذشته بود.

به ترمیم ناخنهام هم نرسیدم. گفتم بمونه واسه وقتی از شمال برگشتم!

خلاصه افتادیم به جون جمع کردن وسیله و تا میشد جمع کردیم. همون روز، داداش بزرگه و پسرخاله مجرد، باید خونه پسرخاله رو تحویل صاحبخونه میدادند. در نتیجه درگیر اسباب کشی بودند و از اونجا که پسرخاله جایی رو نگرفته بود، وسایلش رو بردند تو انبار خونه یکی از پسرخاله ها. یخچال و گازش هم به انبار خونه بابام اینا انتقال یافت (!) چون مال اونا بود!

دیگه بعد از شام من و مهدی و مانی رفتیم خونه بابام اینا و ساعت دوازده یک نصف شب، داداش و پسرخاله اومدند و ساعت پنج هم بیدار شدیم که راه بیفتیم به طرف شمال.

داداش کوچیکه و خانمش هم همون صبح اومدند. خلاصه راه افتادیم و شکر خدا به ترافیک شب عید نخوردیم. دیگه ساعت یازده دوازده ظهر رسیدیم چالوس. مهدی یه جا رو تو چالوس گرفته بود. بلوار رادیو دریا که منتهی میشد به دریا. ظاهرا قبل از انقلاب، یه رادیویی بوده به اسم رادیو دریا که فرستنده اش تو همین بلوار بوده. البته الان هم هست. منتها نمیدونم الان چی پخش میکنه!!!!!!!!!

خلاصه زودتر کلید ویلا رو گرفتیم و رفتیم توش. خییییییلی سرد بود هوا. مهدی هم که از قبل از حرکت، سرما خورده بود. خلاصه اون روز رو کلا تو ویلا بودیم و من همممممه اش میخوابیدم. همه میگفتند آخه چرا اینقدر میخوابی؟ میگفتم شما نمیدونید این مدت چقدر خسته شده ام. البته که همه خسته شده بودند سر خونه ما. ولی خب، من بیشتر از همه خوابیدم! شبش هم داداش کوچیکه سوسیس بندری درست کرد.

فردا صبحش رفتیم یه جنگل به اسم جنگل زوات که نمیدونید چققققققدر سرد بود. ما هم انگار اگه از خونه نمی اومدیم بیرون، کلا اموراتمون نمی گذشت. به طوریکه یه آلاچیق گرفتیم و دورش هم پتو زدیم و منقل رو به راه کردیم و آوردیم داخل!!!!! خب بگو آخه مجبورید؟؟!!! بله، مجبور بودیم، می فهمید، مجبور!!!!!!قهقهه

بیچاره مهدی گوشش درد میکرد و یه کلاه شدید (!) هم گذاشته بود رو سرش و گوشهاشم پیچیده بود. دیگه ساعت سه و چهار دیدیم الانه که تلف بشیم. رضایت دادیم و برگشتیم ویلا.

سر راه یه جا نگه داشتیم و من و خانم برادرم رفتیم کیک خریدیم. آخه شب قبلش تولد داداش بزرگه بود ولی خب اینقدر درگیر بودیم که کسی به تولد نرسیده بود!!!

خودم هم یه رنگ موی شرابی داشتم منتها صد میل بود و واسه موهام کم می اومد. اینه که رفتم در اولین رنگ مو فروشی و از یه مارکی که الان اصلا یادم نیست چی بود یه رنگ موی شرابی خریدم و شب با مال خودم ترکیب کردم و مامان زد به سرم.

دیگه شب یه کم بزن و برقص کردیم و تولد گرفتیم و منم موهامو شستم. خب تیره شده. من دلم میخواست روشن تر بشه. که البته هرچی بشورم روشن تر میشه و البته رنگش هم میره با هر شستشو. باید یکی دو بار دیگه هم بزنم که خوب رنگش تثبیت بشه.

اینم بگم که این چند روز، طبق روال عادی برنامه، بنده هر روز صبح میرفتم و نون تازه میخریدم. و البته چون نونوایی خیلی بهمون دور بود، مجبور بودم ماشین سوار شم. البته تو همون بلوار بود. ولی حداقل یه کیلومتر باهامون فاصله داشت. ولی واقعا برام لذت بخش بود که برم و نون تازه بگیرم. هر روز صبح هم مامان میگفت نرو، همین نون ها رو میخوریم، ولی من از دلم نمی اومد و میرفتم نون تازه میگرفتم.

یه روز که از نونوایی برمیگشتم، دیدم چند تا گاو رفته اند سراغ آشغالها و دارند دنبال غذا می گردند. فوری رفتم خونه و دیدم مانی بیدار شده. کاپشن و کلاهش رو پوشوندم بهش و نونهای بیات رو برداشتیم و بردیم دادیم به گاوها. اینقدر این کار برای مانی جالب بود که خدا میدونه!

 و البته برید تو خط تیپ مانی!!!! از ترس اینکه گاوها یه وقت نرن، فوری رفتم رو همون لباس خونه اش، کاپشن تنش کردم!!!!!!!نیشخند

خلاصه روز بعد رفتیم دریا و اونجا هم خععععلی سرد بود.

اینم بنده، که البته باد نمیذاشت موهام صاف بمونه.

خلاصه که بقیه روزها یا میرفتیم جنگل و یا دریا! داداش کوچیکه و خانمش هم که کلا شنبه برگشتند تهران چون برای یکشنبه بلیط قشم داشتند. خودمون موندیم و البته مهدی مریض بود و گوش درد داشت. همه سفر یه گوشه دراز کشیده بود و زیاد حرف نمیزد. خب من حریف بقیه نمیشدم که بگم نرید بیرون. اومده بودند سفر که برن بگردند. مهدی هم فقط یه بار گفت که نمیره بیرون. اونم یه روز که از صبح رفته بودیم بیرون، خونه که اومدیم، دیگه مهدی گفت میخواد بخوابه. بقیه رفتند بیرون و منم پیش مهدی موندم.

من امروز یعنی چهارشنبه رو مرخصی گرفته بودم. منتها چون دیروز برگشتیم، گفتم امروز رو بیام سر کار. اینه که الان در خدمتتونم. کلا مسافرت خوبی بود. حسابی خستگی مون در رفت. دوباره باید بیفتیم به جون کار و تلاش و زندگی.

شکر خدا نه رفت و نه برگشتمون، به ترافیک نخورد. البته دیروز که داشتیم برمیگشتیم تهران، لاین مخالف خییییییلی شلوغ بود. دیگه ما طرفهای پنج رسیدیم تهران و البته لازم به ذکره که من و مهدی، پرایدمون رو نبردیم شمال و با دویست و شش پسرخاله مجرد رفتیم. پراید تو پارکینگ بابا اینا بود. دیروز عصر که رسیدیم، وسایل رو گذاشتیم تو ماشین خودمون و من و مانی و مهدی برگشتیم انقلی. بگذریم که مانی چقددددددددددر گریه کرد که میخواد بمونه! ولی برگشتیم خونه مون و مهدی رفت خوابید و منم یه دور لباسهای مهدی رو انداختم تو ماشین. بعدش رفتم حموم و مهدی بیدار شد و رفت حموم و خشک شدیم (!) و شام رفتیم خونه خاله کوچیکه که ظهر زنگید و گفت خسته اید از سفر اومده اید؛ دیگه نشینید به غذا پختن. مامان اینا هم اومدند.

شام اونجا بودیم و مهدی اینا نشستند سر ایکس باکس بازی کردن. تا طرفهای دوازده که دیگه برگشتیم خونه مون. امروزم مهدی نمیره سر کار و مانی هم پیش خودشه. عصر هم ایشالا میریم خونه مادرشوهر.

البته لازم به ذکره که مهدی ایکس باکسش رو برده بود شمال، ولی فیلم بازی رو نبرده بود. اونجا خانم داداش کوچیکه خیلی خوشحالی میکرد که آخ جون فیلم ندارند و بازی نمی کنند! ولی بچه ها رفتند فیلم خریدند ولی بازم کار نمیکرد! و ایشون خیلی بیشتر خوشحال بود.

البته هر آدمی عقیده خودش رو داره. مثلا من میگم بازی کنند، ولی دیگه از شور به درش نکنند. ولی ایشون میگه اصصصصصصصصصلا بازی نکنند!!!!! و من اصلا این منطق رو نمی فهمم. ولی خب بازم میگم هرکی یه نظری داره دیگه.چشمک

خب، برای اولین پست بسه!!!!! برای حسن ختام برنامه (!) یه عکس از مانی میذارم که روز آخر تو یه قایق کنار دریا ازش انداختم:

اینم مثلا ژستشه!!!!!!!

همه رو به خدای مهربون می سپارم. ایشالا از هفته دیگه روال پست گذاشتن، عادی میشه!

[ چهارشنبه ٥ فروردین ۱۳٩٤ ] [ ٧:٠٩ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ