چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام و صبح بخیر. صبح بهاری همه به سلامتی و لبخند و نشاط.

چند صباح دیگه هوا گرم میشه و حسرت این روزها رو میخوریم. این هفته دوم هم خودش عالمی داره. آدم تو خلوتی عید میاد سر کار! یه جوری دچار حس دوگانگی میشه. که اگه عیده و همه تعطیلند، من سر کار چه میکنم!!!!!! اگه من سر کارم، چرا اینقدر خلوته!!!!!

ولی اینم خوبه دیگه. بذار حالا دو روز آدم ده دقیقه ای برسه سر کار!چشمک


روز چهارشنبه تا پنج و نیم سر کار بودم. یعنی چون رئیس موند، منم موندم. قرار بود بریم خونه بابای مهدی. دیگه تا رسیدم شش بود و همون موقع هم مامان مهدی رنگید که پس کجایید که مهدی گفت آشتی همین الان رسیده!

زود لباس عوض کردم و رفتیم. فقط مامان و باباش و خواهر وسطی بودند. بقیه مسافرت بودند. البته لحظه سال تحویل خواهر کوچیکه زنگید به مهدی و فرداش هم خواهر بزرگه. ولی من تو همه این سالها ندیده ام داداش کوچیکه یا حتی خواهر وسطی بزنگند به ما و تبریک بگن. من که هیچی، اصلا هیچ کسشون نیستم! حتی به مهدی!!!!!

یه مساله جالب در مورد اینا اینه که مثلا مادر مهدی، بچه هاش رو همونطوری که هست، می پذیره. اینجوری که مثلا می بینه داداش کوچیکه به بزرگترها زنگ نمیزنه و تبریک نمیگه، میگه: خب این اینجوریه! یعنی مثلا تلاش نمیکنه یه جمله بگه که: راستی پسرم، چه خوبه آدم به بزرگترش تبریک بگه. یا مثلا بگه: زنگیدی به خواهرو برادرت تبریک بگی؟

کلا میگه من با این چیزها کاری ندارم! نه که بگم الان دیگه زورش نمیرسه ها. من از همون ده سال پیشم که عروس اینا شدم، هرگز هرگز ندیدم هیچ کدوم از بچه هاش رو به احترام به بقیه تشویق کنه. هرکی قلدر بازی درآورده، اینم سکوت کرده.

اینا رو نگفتم که همین اول کاری بگم از دست داداش مهدی ناراحتم که تبریک نگفته ها. اون کلا تکلیفش معلومه. وسطی و کوچیکه هم یه چی تو همون مایه هان. حالاگیرم یه کم با محبت تر. فقط خواهر بزرگه ـ اونم از وقتی که ازواج کرده ـ یه کم این مناسبات و احترامات رو به جا میاره و حالا با مهدی که میحرفه، میگه گوشی رو بده به اشتی و خودشو شوهرش تبریک میگن. بقیه هاشون تعطیلن!

میدونم که مهدی هم از دست داداشش ناراحته. چون کلا بی معرفته. مثلا اون شب از دهن مامان دراومد که داداشته چند میلیون خرج ماشین باباشون کرده. البته الان دیگه ماشین باباشون نیست و بابای مهدی اینا، ماشینش رو کلا بخشیده به پسر کوچیکه. و من میدونم مهدی خیلی پول داده به داداشش این مدت. و واقعا وقتی برادرهای خودمو می بینم، دلم برای مهدی میسوزه با این برادرش. خیلی به درد نخوره! واقعا به معنی واقعی کلمه، به درد هیچکی نمیخوره.

خلاصه رفتیم اونجا و دیگه آجیل و شکلات خوری و مامان مهدی عیدی هم داد به مانی و شام هم کباب تابه ای بود که البته از ظهر مونده بود یحتمل. خب هیچکی شامخور نیست و اونم یه چیز جدا درست نکرده بود. دیگه رسم همیشگیه. من و مهدی هم دیدیم دیگه شام عیده و نمیشه نخورد. یکی دو لقمه زدیم و پاشدیم. حوالی ساعت ده هم برگشتیم خونه. البته من قبلش به مهدی گفتم اگه میخواد، شب بمونیم اونجا که گفت نه. برگردیم خونه مون.

که دیگه شب برگشتیم و پنجشنبه صبح هم من اومدم سر کار و تا ساعت یکربع به یک بودم. البته اینم بگم که چهارشنبه شب به مانی قول دادم که صبحانه پنجشنبه رو با هم بخوریم.

ولی همون چهارشنبه شب، مانی تا صبح دو سه بار بیدار شد و اومد پیش من و مهدی گفت که خواب بد دیده! ولی اونی که تعریف میکرد، اصلا بد نبود. حالا شاید به نظرش اومده بوده. خلاصه که اینقدر بیدار شد و خوابید و ما رو بیدار کرد و خوابوند، که دیگه صبح من هرچی منتظر موندم بیدار نشد. رفتم نون سنگک و پنیر خریدم و هرکاری کردم بازم بیدار نشد. دیگه همه چی رو گذاشتم رو میز و چای هم دم کردم و پدر و پسر رو به خدا سپردم و اومدم اداره.

ظهر هم یه پیتزا گرفتم و بردم خونه. مهدی داشت به مانی برنج و جوجه میداد. بعدش چند لقمه هم پیتزا خوردیم و من دیگه رفتم خوابیدم. چه کار اشتباهی کردم. بلافاصله رو غذا خوابیدم و وقتی بیدار شدم، دلم به شدت درد میکرد. بیدار شدم دیدم مهدی داره آخرین لقمه های پیتزا رو میده به مانی. یحتمل خودش خیلی کم خورده بود.

دیدم دوستم اس داده که زود برم پیشش واسه کاشت ناخن چون عازم اصفهان بود. البته باید ترمیم میکردم. ولی چون خیلی از مدتش گذشته بود، دیگه همه اش کنده شده بود و اونی هم که کنده نشده بود رو خودم کندم!!!!!!!!

زود حاضر شدم، مانی رو هم حاضر کردم که بریم. گفتم بچه رو هم ببرم یه آب و هوایی بخوره!حدود ساعت شش کارش رو شروع کرد و دیگه هشت تقریبا تموم شد. پسرخاله مجرد هم تو خونه مون مشغول نقاشی بود. زنگیدم بهش که ببینم چه کار میکنه که گفت هر وقت رفتم، یه بطری آب هم براش ببرم. دیگه ساعت هشت با دوستم و مانی آب خریدیم و رفتیم اونجا. از کار نقاشی یه کم مونده بود. بعد دیگه رفتیم بنزین زدیم و دوستم رو رسوندم خونه شون و با مانی برگشتیم خونه.

خب، این روزها رابطه من و مهدی خاکستریه! یعنی از سفر تا حالا، مهدی تو غار تنهایی خودشه. منم کاری بهش نداشتم. گاهی بعد از یه مدتی، خودش خوب میشه و برمیگرده. ولی یه وقتهایی وقتی تو غار تنهاییه، همچین بدش نمیاد دهن منو صاف کنه! یعنی همچین هم بی سر و صدا و بی آزار نمیشه!

تو سفر که کلا کاری بهم نداشت. خب مریض بود و گوش درد داشت. وقتی هم که برگشتیم همینطور. دیگه شبی که داشتیم از خونه باباش برمیگشتیم، آتشفشانش منفجر شد و گدازه هاش پاشید همه جا!!!!!!! حالا ببینید سر چی.

اونجا که بودیم، مامانش تو حرفاش چند بار گفت که مثلا فلان چیز رو دختر کوچیکه برام گرفته و اون یکی چیز رو اون یکی گرفته. پرده رو پسر کوچیکه و زنش گرفته و از این صوبتا. البته نگفت پولش رو داده اند یا خودش داده بهشون بعدا. وقتی برمیگشتیم به مهدی گفتم: به نظرم ما هم یه چیزی واسه خونه بابات اینا بخریم. منتها من نمیدونم مامانت چی  کم داره. میگم این بار که دیدمش، پنجاه تومن بهش میدم میگم هرچی که ....

یه دفعه مهدی داد کشید: تو بیخود میکنی!!!!!!! مگه تو خودسری که هر کاری دلت خواست بکنی!!!!! لازم نکرده.

تعجبتعجبتعجب

خب، خیلی عادت دارم به تو ذوق زدنهای مهدی. ولی نه دیگه اینجوری. اینکه بهم توهین کنه بابت هدیه ای که خواسته ام به مامانش بدم. البته نذاشت بقیه حرفمو بگم. خواست بگم پنجاه یا صد تومن. و صد البته مهدی با مبلغش مشکل نداشت. منتها هرجور حساب میکنم، نباید اونجوری بهم میگفت. مثل این می مونه که مثلا یکی بیاد خونه آدم مهمونی، بعد که بخواد لطف کنه و ظرف بشوره، آدم بتوپه بهش و بگه تو گه میخوری ظرف بشوری!!!!!!!!

خیلی حالم بد شد. بارها هم گفته ام. چیزی که تو زندگیم ازش متنفر بودم، متاسفانه در مهدی وجود داره. تو ذوق زن ترین و زننده ترین رفتارها رو با آدم میکنه و بدترین کلام رو به کار میبره.

دوباره شب موقع خواب حالم بد شد. واقعا شاید هنوز عادت نکرده باشم. آخه کی به توهین و تحقیر عادت میکنه!! بعد بابت چی؟ بابت اینکه میخواستم به مامانش مهربونی کنم؟ بابت اینکه قبل از اینکه برسیم خونه مامانش، بهش سپردم به خواهر وسطی اش حتما عیدی بده؟!

تو رو خدا نگید تقصیر خودته که محبت میکنی. بدترین عذاب تو زندگی واسم اینه که بابت محبتم سرزنش بشم!!!!!گریه

خلاصه پنجشنبه شب که من و مانی رسیدیم خونه بازم با مهدی سرسنگین بودم. اونم بدتر از من. البته از متلک فروگذاری نمیکرد ها. تا میتونست بارم میکرد! بابت تنبلی!!!!!! اینکه مثلا به اون گفتم شلوار مانی رو عوض کنه و گفت: من نمیکنم. خودت برو بکن!

البته بعدش رفت عوض کرد شلوار مانی رو. ولی چه فایده. کلا بزرگترین رسالتش، قهوه ای کردن لحظه آدمه. مهم نیست بعدش چی میشه. یه وقتهایی دلم میخواد یه بار که حالمو بد میکنه، بمیرم و فرصت جبران نداشته باشه!!!!!!!! یه عمر بمونه و حسرت پشیمونی!

خلاصه جمعه صبح هم بیدار شدیم و البته شب قبلش دوباره مانی نصف شب دهنمونو سرویس کرد و من دیگه یه تشک بردم انداختم تو پذیرایی که لااقل بخوابم یکی دو ساعت. کمرم هم به شدت درد میکرد. دیگه کم کم پاشدم و گوشت بیرون گذاشتم واسه قیمه پلو. صبحونه هم درست کردم و یه چیزی خوردم. حالم از خونه به هم میخورد. همه کابینت ها رفته اند تو کارتن و کارتنها هم گوشه و کنار خونه اند.

مهدی پاشد و بدتر از روزهای قبل. زنگیدم به مامان اینا و دیدم مامان و پسرخاله مجرد و داداش بزرگه دارن میرن خونه مون تو شهرک که آخرین کارهای نقاشی رو تموم کنند که امروز صبح دیگه برن کرمانشاه. نردبون میخواستند که گفتم مهدی براشون می بره. به مهدی گفتم و یه کم خوش رفتاری کرد (!) و نردبون رو از تراس برداشت و برد تو حموم شست و همونجا دیدیم که شش تا از کاشی های حموم ریخته! البته از قبل هم شکم داده بود و دیروز دیگه ریخته بود زمین. اونا رو ریخت تو کیسه و برد گذاشت بیرون و با مهربونی (!) هرچه تمامتر رفت شهرک پیش بقیه.

منم از ساعت دوازده شروع کردم به درست کردن قیمه پلو و تا ساعت یک و ده دقیقه دیگه کارم تموم شد و رفتم سراغ شستن دستشویی و تمیز کردن آشپزخونه و خونه. اینم بگم که یه کمردردی داشتم که خدا میدونه. منتها از این کمربند طبی ها بسته بودم و عجله ای هم نداشتم واسه زود انجام دادن کارها. مانی هم شکر خدا حسسسابی صبحانه خورده بود و سیر بود و مشغول بازی.

وسط کارهام البته کم کم دراز هم میکشیدم. هول برم داشته بود که نکنه عارضه کمرم دوباره شروع بشه.

بعدش زنگیدم به مامانم و دیدم داره سفارش جوجه میده واسه پسرها. دیگه برنج دم کشید و به مانی ناهار دادم و خودم هم چند قاشق خوردم. ساعت از سه گذشته بود که در باز شد و مهدی وارد شد!

یه سلام سرد بهش کردم و اون برعکس حالش خوب بود. دیدم برام دو ظرف کوچیک ترشک خریده و منتها اینقدر از دستش دلخور بودم که خدا میدونه. تو اون دو سه ساعتی هم که نبود، تو ذهنم کلی پست نوشتم و ازش گله کردم پیش خودم. چون واقعا ناراحتم کرده این چند روزه. باهاش سرسنگین بودم و گفتم ناهار خوردی؟ گفت: نه! گفتم: مامان مگه سفارش نداد؟ گفت: نه، من خواستم بیام پیش شماها. شماها خوردین؟ گفتم: آره. فکر کردم نمیای.

گفت: بی زحمت پس ناهار منو بده.

برنجشو گرم کردم و ماست کیسه ای هم خریده بود که ریختم تو کاسه و براش آوردم. ولی الحق که قیمه پلو بدمزه ای بود! اینو مطمئن باشید که غذایی رو که با عشق درست نکنید و حالتون بد باشه، محاله خوب بشه. و البته که زعفرون تو یکی از کارتن ها بود که نمیدونم کدومه!!!!! خلاصه غذای بدمزه ای بود!چشمک

عصرش مانی رو بردم آرایشگاه و دادم سرشو مرتب کنه. بعد آوردمش خونه و خودم رفتم حموم. بعد از من، مهدی و مانی رفتند حموم و منم تو اون فاصله، کتلت درست کردم واسه امشب که شیفتم. و خرماهای خشکی که واسه اداره خریدم که با چای بخورم رو شستم و ریختم تو صافی که خشک بشه.

دیگه مهدی کم کم حرف زد و بهش گفتم بابت رفتار این چند روزه ازش ناراحتم. منتها دیگه حال نداشتم وارد جزییات بشم. خودم حال خوشی نداشتم. اونم عذرخواهی کرد.

تا کتلتها سرخ بشن، چند تا کوچولو درست کردم و دادم مهدی بده به مانی. اونم هی میگفت: رو کتلتها، با سس، عکس پلنگ بکش! خب مهدی نقاشیش خوبه ولی نه که روی کتلت اندازه پنج تومنی (دیگه پنج تومنی کو!!!) یه پلنگ رو نقاشی کنه!!!

بعدش ساعت نه کلاه قرمزی رو دیدیم و چون ماهواره نداریم و تنظیمات به هم خورده، یه سریالی بود که فخیم زاده توش بازی میکنه. مجبور شدیم اونو ببینیم. بعدش هم مهران مدیری.

یعنی این فخیم زاده هرچی امام و پیغمبر رو کشته تو سریالها، حالا اومده شده سروان نیروی انتظامی!!!!!!!خنده دقت کرده اید؟ نقش خلافکارهای سریالهای مذهبی رو میدن بهش!

بعدش هم مسواک و لالا. امروز صبح هم پاشدم و دلیل کمردردهای دیروز رو فهمیدم! بله. اینجوریاست! منتها نمیدونم چرا هر وقت هورمونهای من میخواد بندری برقصه، مهدی جلوتر پیشواز میره!!!!!!!قهقهه

دیگه مانی رو بیدار کردم و البته بیدار نشد و مهدی اوردش تو ماشین و تو ماشین کلی براش آواز خوندم:

عید اومده خونه تکونی کن دلتو                آب پاشی کن دور و بر منزلتو

گرد گیری کن عکس پدر مادرتو                 ایرونی باش بالا نگه دار سرتو

یادتونه که. این یکی از آهنگهای گروه بویز بود. بعد کم کم یخش باز شد و براش شیر و کیک هم خریدم و البته که شیر رو بهش دادم و یه شیر و کیک رو هم گذاشتم برای عصرونه اش. رفتیم در نونوایی تافتون تو خیابون بهار که یه خانم پشت دخلش میشینه. سال نو مبارک باهاش کردیم و نون گرفتیم و رفتیم مهد. دیدم تنها بچه مهد، مانیه! دو تا مربی و مانی! حوالی ساعت ده زنگیدم که بازم فقط مانی بود. با خودم فکر کردم دیگه این هفته رو مانی رو نبرم مهد. اگه قرار باشه صبح تا شب یه نفر باشه و فقط کارتن ببینه که فایده نداره.

دیگه الان زنگیدم که گفتند چهار تا بچه دیگه اومده اند و از صبح هم کارتن ندیده اند و دارند بازی می کنند و لگو درست می کنند. البته بدم هم نمیاد ببرمش پیش مامان مهدی این چند روزه. تا تصمیم مهدی چی باشه. امروز صبح هم مامانم اینا رفتند کرمانشاه.

پریشب خواب میدیدم که خیلی حسرت دارم بچه دوم داشته باشم. خب در واقعیت هم همینه. من واقعا دلم میخواد یه دختر داشته باشم. ولی خب، راستش چیزی که به شدت مانعم میشه و از بیخ و بن تصمیم میگیرم به مانی اکتفا کنم، رفتار مهدیه. حتی نه شرایط مالی. فقط به خاطر رفتار مهدی. چون هر روز که بیشتر میگذره، بیشتر به این نتیجه میرسم که به همین یکی اکتفا کنم. البته که مهدی بچه دوسته. ولی خب، رفتارها و بداخلاقی هاش در کل آزارم میده. بابت هممممممممه چی منو مقصر میدونه و این در دراز مدت باعث فرسایش روحم شده! همیشه هم منو مادر سهل انگار و بی قید و بندی جلوه میده. باورش برام مهم نیست. ولی وقتی مدام تکرار میشه، عذابم میده. وگرنه که خودم میدونم چه جور مادری هستم. و اینکه کلا آدم عصبانیه. من چون پدر خودم عصبانی بود و همیشه مثل سگ ازش میترسیدم، اینه که الان میگم بذار مانی فقط طعم پدر عصبانی رو بچشه. یکی دیگه رو بدبخت نکنم. نه که حالا بگم بچه فقط از ناحیه پدر عصبانی بدبخت میشه. ولی خب، این چیزیه که خودم حسش کرده ام. مهدی گاهی خیییییییییلی بیشتر از اندازه با مانی خشن رفتار میکنه. اگه جرم اندازه نخوده، خب مجازات هم باید همون اندازه باشه. نه اندازه یه دیگه آش!

البته که مهدی همیشه به مانی میگه قدر مامان آشتی رو بدون که مهربونه! ولی اینو وقتی میگه که خودش حالش خوب باشه. وگرنه مواقع دیگه جلوی مانی یا هر کس دیگه ای، میزنه تو سر مادری من!!!!!!!!!

از فکر اینکه یه موضوع جدید ـ مثل یه بچه دیگه ـ پیدا بشه و بخواد مهدی بابتش دهنمو صاف کنه پشتم میلرزه. وگرنه باور کنید از نظر مالی یه کم کمتر و یه کم بیشتر، بالاخره جور میشه.

ولی پیش شماها میگم. واقعا دلم میخواد دو تا بچه داشته باشم. مانی خیلی برام شیرینه و دوست دارم تکرار بشه این شیرینی. و خب در آینده هم دوست دارم یه خانواده چهارنفری باشیم و مانی هم تنها نباشه.

تو رو خدا نیایید فحشم بدید که بچه میخوای چه کار. خب بچه نمیخوام که. فقط از آرزوم براتون گفتم. همین.چشمک

شوخی شوخی چقدر نوشتم ها!چشمک 

خب دیگه همه سپرده دست خدا!

[ شنبه ۸ فروردین ۱۳٩٤ ] [ ٧:٠٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ