چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااااام. واااااااااای که چه بارون خوشگلی! گرم و مهربون!بغلقلب

اندازه همه قطرات بارون از خدا براتون برکت و خنده میخوام. و البته پول و آرامش و تن سالم و دل خوش و ..................نیشخند دیگه وقتی زبون دعا باز میشه، نباید زود ببندیمش. هی باید بگیم و بگیم و برای همه خیرت و برکت بخوایم.

خب، می بینم که آشتی خانم لات شده و ساعت هفت صبح تازه بیدار میشه از خواب! آخه میدونی چرا؟ چون میخواد رو پای خودش وایسه!!!!!!!! (دیدین کلیپش رو؟؟؟!!)قهقهه

خب دیشب تا ساعت یک داشتیم با مهدی می حرفیدیم تو رختخواب. اینه که وقتی ساعت شش و ربع موبایلم آلارم داد، چشمم رو به زور باز کردم و دوباره بستم. بعد با صدای دزدگیر یه ماشینی بیدار شدم و دیدم ساعت چند دقیقه به هفته. اومدم تو هال و دیدم مانی بیدار شده نشسته تو تختش. حاضر شدیم و اومدیم با هم. سر راه هم واسه خودم و مهد مانی اینا نون گرفتم و البته یه خامه شکلاتی هم بردم مهد به مربی و بقیه بچه ها جایزه دادم که تو عید اومدند سر کار!!چشمک


عاقو من هی میخوام کتاب بنویسم، هی شما نمیذارید!!!!!!!! بذارید بنویسم!!!! مثنوی هفتادمن کاغذ میشه! ولی شماها نمیذارید که!

حالا از شوخی گذشته، اگه بخوام کتابمو شروع کنم، باید یه مدتی کلا بی خیال وبلاگ بشم. و همه وقت و تمرکزم رو بذارم واسه کتابم. حالا فکر نکنید میخوام داستان زندگی خودمو بنویسم ها، یکی دو تا طرح دارم که اگه بشه از آب درش بیارم، به نظر خودم خیلی معرکه میشه! یول

از شوخی گذشته، عاقا این زندگی من، عجب بالا و پایینی داره! یعنی حالا نگم هر روز، ولی هر هفته اش، کلللللللللللی ماجرا داره. قطعا زندگی هر کسی کتابه، ولی خب من کتاب زندگی خودمو میگم!!!!!!!!!

همه زندگی من شده این: مهدی باهام خوب میشه، من به زندگی امیدوارم میشم، بعد مهدی اعصابش خرد میشه، من داغون میشم، از زندگی باهاش پشیمون میشم، ازش دلخور میشم، بعد می فهمم مشکلی داره، بعد همراهش میشم، بعد با هم خوب میشیم، همراه هم میشیم، دوباره زندگی رو میسازیم و و و و و این قصه ادامه داره!!!!

بله، درست حدس زدید. دوباره یه مساله مشترک که ما رو به هم نزدیک کرد! حالا میگم براتون که البته چیز جدیدی نیست.

دیروز مهدی قبل از چهار زنگید بهم که میره دنبال مانی و بعدش هم دنبال من میاد. حوالی چهار و ربع رسید پیش من و از دور واسه مانی دست تکون دادم و نشستم تو ماشین دیدم مهدی واسه مانی آهنگ شاد گذاشته. یه کم قر دادم و مانی کلی کیف کرد. بعد راه افتادیم به طرف خونه.

گفتم: بریم واسه مانی کیف بخریم؟ بعد یادم افتاد که تبلتمو نیاوردم و کاشکی آورده بودمش که برای اونم پوست بخریم!! دیگه رفتیم و رفتیم و مهدی هم شروع کرد به گفتن و گفتن!!!!!! فهمیدم تو محل کارش مشکلی پیش اومده.

خیلی کلی بگم. اینجایی که مهدی کار میکنه، خب یه شرکت خیلی کوچیکه که مال دوستاشه. شش ماه پیش اینا بهش گفتند که بیا. یه بارم ماموریت فرستادنش دوبی. چهل تومن هم دادیم برای سرمایه گذاری. میگم سرمایه گذاری، نه که مثلا سهام شرکت رو بخریم. یه سری جنس خریدیم که البته هنوزم از چین نیومده. یادتونه که. چهل تومن، پول خونه بریانک و یه کم پس انداز من بود.

بعد اینا به مهدی ماهی یه تومن می دادند. خب تا آبان هم بیمه بیکاریش برقراره. اینا بیمه اش نکردند. خود مهدی خواست که بیمه نشه. تا بیمه بیکاریش قطع نشه. بعد به وضعیت اینجا هم هیچ اطمینانی نبود که. بحث دوستی، از بحث اطمینان کاری جداست. و شکر خدا مهدی خودش این مساله رو خیلی با دقت و حتی میتونم بگم وسواس، در نظر داشت.

تو این شش ماه اونجا بود و خب، از نظر رفت و آمد هم خوب بود بهش گیر نمیدادند که حتما صبح زود باشه و واقعا کیفیت کار براشون مهم بود.

ولی چیزی که برای من و مهدی عجیب بود این بود که اون سه نفر، عین مهدی ماهی یه تومن می بردند حقوق. ولی خرجهایی که تو زندگی هاشون می کردند، عملا خییییییلی بیشتر از کسی بود که ماهی یه تومن حقوق داره! تا آخر سال متوجه شدیم چون اینا سرمایه گذارهای شرکت هستند، آخر سال از سودشون تو شرکت برمیدارند. خب، تا اینجا مشکلی نیست که. سود خودشونه، میخوان بردارند و خرج کنند.

قصه ما از اونجا شروع میشه که اینا دیروز زمزمه کرده اند که عاقا در سال جدید، اصلا ماهی یه تومن حقوق هم نگیریم چهارتامون!!!!! بعد رویه شرکت رو عوض کرده اند و نتیجه ای که حاصل نشده همون دیروز. و موکول شده به امروز. ولی همون دیروز عصر مهدی برام گفت که اینجوری گفته اند که ماهی یه تومن نگیریم دیگه در سال جدید! و همون بحث سود باشه!

خب، این وسط چی میشه؟ اونا از سود سهامشون برمیدارند. ولی مهدی که اونجا سود سهام نداره که. اصلا سهامی نداره که. اون جنسها هم که با سرمایه مون خریده، سهم نبوده که. جنس بوده. ایشالا اردیبهشت می فروشیم و سودشو می بریم.

این بود که من و مهدی به این نتیجه رسیدیم که شاید میخوان یه جورایی بگن که مهدی دیگه از سال جدید نیاد! منتها با مطرح کردن حذف ماهی یه تومن گفته اند. چون شما در نظر بگیرید حقوق ماهی یه تومنشون حذف میشه، ولی اونا سود سهامشون رو دارند. خب مهدی که سود سهام نداره، اونجا دیگه بره چه کنه؟

دیروز جلسه شون نصفه مونده و موکول شده به امروز. ولی دیروز که در موردش صحبت میکردیم، هر دو افقهای بیکاری چهارم مهدی رو به وضوح می دیدیم!!!!!!!

من که دیگه سکوت کرده بودم. گذاشتم مهدی همه حرفاشو بزنه. کاملا هم بهش حق میدم که ناراحت باشه. اونم داشت با ناراحتی همه چی رو میگفت. اینکه دوستاشند ولی تو کار اصلا وحدت رویه ندارند و هرررررر روز یه برنامه واسه شرکت می چینند. سرمایه خودشونه ولی خب این شاخ به اون شاخ پریدن هم حدی داره. و اگه بخوان این بساط رو پیاده کنند، دیگه مهدی میره تو آژانس کار میکنه!!!!!!!!

و رسیدم به اونجایی که فقط گوش میکردم و سکوت کرده بودم. چیزی هم نداشتم که بگم. و میخواستم فقط شنونده باشم. مهدی همممممممه حرفاشو زد و آخرش فقط بهش گفتم:

خوشحالم که برای گرفتن حقت، داری همه تلاشتو میکنی و برات مهمه که سرمایه مون رو تو رودربایستی دوستات، از دست ندی. ولی یه چیزم یادت باشه. همه پلها رو پشت سرت خراب نکن. بهشون بگو که حتی اگه دیگه باهاشون کار نکنی، دوستی تون پابرجا می مونه.

البته میدونم امروز تو شرکت اینقدر که دیروز عصبانی بود، عصبانی نمیشه! خب دیروز داشت با ناراحتی برام تعریف میکرد. ولی خب، آقایون اینجوری اند. وقتی با هم بحث می کنند، آدم فکر میکنه دارند دعوا می کنند!

میدونم از پسش برمیاد. بی عرضه نیست و میدونه داره چه کار میکنه. خب تجربه کاری اش زیاده و میدونه چه کار کنه. کاملا بهش اطمینان دارم و بهش تکیه میکنم. ولی خب، قصه چهارم کار مهدی رقم خورد!!!!!!!!!

در آغاز سال جدید، در شرف اسباب کشی و پرداخت ماهانه ششصد هزار تومن کرایه!

رسیدیم در خونه و من رفتم که تبلتم رو بیارم. آوردم و رفتیم منوچهری واسه مانی کیف خریدیم. بعدش دیگه خرید محافظ برای تبلتم رو گذاشتیم برای یه وقت دیگه و برگشتیم خونه.

مهدی رفت خرید و من و مانی هم رفتیم داخل. اونجا که تنها شدم، از خودم پرسیدم: آشتی ناراحتی؟ دیدم ناراحت نیستم!!!!!!!! دیگه این پوست اینقدر کلفت شده که حالیش نیست که!!!!!

چای درست کردم. این چای درست کردن هم حکایتی داره. خب ما چای خور نیستیم.مهدی که اصلا. ولی چون مانی خیلی طبعش سرده و زود به زود سردیش میکنه، عصرها بهش چای نبات میدم که یه کم گرمیش بشه. مهدی با میوه برگشت و دوباره رفت بیرون.

تند تند پرتقال و کیوی رو شستم و نشستم رو صندلی بلندم و میوه ها رو رو تخته خرد کردم. موز رو داشتم خرد میکردم، که مهدی از بیرون اومد و گفت: آشتی! حوصله داری یه سر بریم خونه مامانم اینا؟

گفتم: چی شده؟

گفت: هیچی. شوهر خواهر بزرگه زنگید که تازه از شمال رسیده اند و چون امروز تولد خواهر بزرگه است، گفت اگه میتونید شما هم بیایید.

گفتم: باشه بریم.

زیر کتری رو خاموش کردم و سالاد میوه رو درست کردم و گذاشتم تو یخچال. گفتم حتما برمیگردیم میخوریمش. گفتم: میخوای شب همونجا بخوابیم؟ گفت: نه. برگردیم.

حاضر شدیم و رفتیم اونجا. خواهر کوچیکه و برادر مهدی نبودند. ظاهرا هنوز سفر بودند. از کیک که خبری نبود و واسه شام خواهر مهدی پیتزا گرفت که خوردیم. خوب بود. دو سه ساعت نشستیم و گفتیم و خندیدیم و برگشتیم.

دیگه وقتی رسیدیم، مهران مدیری تازه شروع شده بود. نگاه کردیم و مانی هم مثل بچه آدم رفت خوابید سر جاش و با مهدی نشستیم به دیدن. بعدش مهدی گفت: اشتی بیا تو رختخواب بحرفیم.

پاشدم به مسواک زدن و پاک کردن آرایش و یه کم جمع و جور. بعدش رفتم خوابیدم و البته تا ساعت یک همچنان می حرفیدیم. بعد به مهدی گفتم: راستش من الان سر کار تو ناراحت نیستم. کلا هیچ حسی ندارم. بذار ببینیم چی میشه.

دوباره از امروز باید منتظر بود. من خودم قرار دارم باهمکار قدیمی که دیگه این بار مهدی بره تو شرکت اونا که زیرمجموعه یکی از ارگانهای بزرگ دولتیه.

مهدی هم اونور کارهاشو میکنه تاببینه چی میشه جریان کارش.

خب جیجه! اینجوریاست! هروقت من و مهدی از هم دلخور میشیم، یه جریانی پیش میاد که به هم نزدیک میشیم. نمیدونم شیوه نزدیکی زن و شوهرهای دیگه هم همینه یا نه!!!!!!! یعنی حتما باید دهنمون سر کار و شرایط زندگی صاف بشه که به هم نزدیک بشیم؟

شاید هم قدر با هم بودن رو نمیدونیم و خدا اینجوری میخوواد آدممون کنه.

چی بگم والا! همه چی دست خداست. تا اون چی بخواد!

خدایا! ممنونم که هستی و هر روز قصه زندگی ما رو آپدیت میکنی! ممنون که حواست هست زندگیمون یکنواخت نشه. و ممنون که بهترینها رو برامون رقم میزنی!قلب

یه شیرین کاری از بچه پسرخاله ام:

دختر خاله ام چند روز پیش برای بار دوم زایمان کرد و ظاهرا داشته تو اتاق از شیردوش استفاده میکرده. بچه اون یکی پسرخاله ام داشته این صحنه رو میدیده. بعد از چند دقیقه شیر دوش رو میبره میده به داداش بزرگه ام. میگه: عمو! بیا از این استفاده کن تا م.م.ه ات بزرگ بشه!!!!!!!!!!قهقههقهقهه

پریشب هم به مانی گفتم: میشه اون بالش رو بدی به من؟ گفت: به کمک من نیازبند شدی!!!!!!!!قهقهه

[ دوشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٤ ] [ ٧:٢٧ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ