چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااااام. صبح بهاری سرد همگی بخیر و دلخوشی!

عاقو من واقعا صبح سردم بود! هر چند قدم که می اومدم، بدنم مور مور میشد. ولی خب، هیچی نپوشیدم. هیچی هیچی هم که نه! منظورم کاپشن یا بارونی بود!!!!!نیشخند فقط یه چتر دستم گرفتم که اگه امروز بارونی شد، غافلگیر نشم!


خب، من هنوز واسه تبلت خوشگلم محافظ نگرفته ام، در نتیجه از خونه نمیتونم آن بشم. هرچند وقتم رو میگیره. ولی حالا یه روز تعطیل شاید بشه چند خطی نوشت.

واسه اینکه فردا رو نمیشه پست بذارم، الان دارم می نویسم چون البته دستم هم پره از خبر!

دیروز با همکار قدیمی صحبت کردم و گفتم که میخوام یه سر برم ببینمش. بارون نم نم می اومد. هی فکر کردم ماشین ببرم یا نبرم. گفتم می برم. اگه جای پارک نبود که میگم همکار قدیمی بیاد بشینه تو ماشین. یه کم هم سررسید و از این هدایای نوروزی ریختم تو کیسه و بردم با خودم.

محل کار همکار قدیمی، تو خیابون تخت طاووسه. داشتم تو همون تخت طاووس میرفتم، که دیدم یکی رو گاری، داره انگور می فروشه. مهدی عاشق انگوره. جوری که بهش میگم شغال!!!! یعنی انگور رو می بلعه. نگه داشتم براش انگور بخرم که خودش زنگید. یه کم از کارش گفت و منم بهش گفتم که دارم میرم پیش همکار قدیمی و البته دارم برات انگور میگیرم. بعدش قطع کردم و دیدم عه! پسرخاله انباری هم داره از اون دست خیابون رد میشه! اداره اونا چند تا ساختمون داره و داشت از این ساختمون میرفت اون ساختمون!

دیگه حال و احوال و چون بارون شدت گرفت، اومد نشست تو ماشین و یه کم حال و احوال کردیم و منم جریان کار مهدی رو یه جورایی سربسته بهش گفتم و اونم گفت که حواسش هست و البته اگه مهدی بخواد کار آزاد بکنه، فعلا سرمایه ای نداره که بده دست مهدی ولی اگه بخواد تو کار پوشاک بزنه، گفت که با کمال میل بهش جنس میده و حاضره باهاش کار کنه. و البته خیلی ناراحت شد و میدونم دیگه از دیروز رفته تو فکر که یه کاری بکنه.

بعدش دیگه اون برگشت اداره و منم رفتم در اداره همکار قدیمی و اتفاقا اونم داشت میرفت جایی عیددیدنی اداری! اونم یه کم نشست تو ماشین و حرفیدیم و قضیه کار مهدی رو بهش گفتم و یه کم حرف زدیم و گفت تو اداره شون بعد از عید جا باز میشه و الانش هم یه جایی هست که نیاز به سرپرست داره. منتها یه ساختمون دیگه ایه. گفت باید بره رو مخ مدیر منابع انسانی شون. حالا این مدیر منابع انسانی کیه؟ حسین مکیه!خنده

این مدیر منابع انسانی، قبلا مدیر منابع انسانی خودمون بود. اون مدیرعامل خوبه که برای من حکم زد، وقتی از شرکت ما رفت، اینم رفت. چند ماه این شاخ اون شاخ بود تا رفت تو یه شرکتی که مثل شرکت ما، زیرمجموعه یه ارگان بزرگه. بعدش چند تا از مدیران ما هم رفتند اونجا.

خلاصه اینجوری. دیگه این همکار قدیمی بهم سررسید و تقویم داد و از جمله یه کتاب که فکر کنم اسمش این باشه: پیامهایی از ملکوت. یه همچین چیزی.

بعدش دیگه زنگیدم به مهدی که گفت کاری نداره و در نتیجه رفتم در شرکت مهدی اینا و با مهدی رفتیم در اداره ما (چه شیر تو شیری) و من پیاده شدم و مهدی با ماشین رفت دنبال مانی. منم برگشتم اداره. نه من ناهار خورده بودم، نه مهدی. ولی من دیگه باید برمیگشتم.

خلاصه اومدم اداره و یه کم نون و خرما خوردم. همکار قدیمی چند بار اس داد که از عید دیدنی برگشته و به مدیر منابع انسانی هم یه گوشه ای انداخته ولی صلاح دونست که من خودم برم حضوری باهاش بحرفم. گفتم پس ساعت چهار و نیم اگه مدیره هست، برم پیشش. که هماهنگ کرد و گفت برم.

تقریبا ساعت چهار و نیم رفتم اونجا و همکار قدیمی ها رو دیدم و دیدارها تازه شد. هرچند اگه به گوش شرکت خودمون برسه، حالا فکر می کنند من رفته بودم واسه کار خودم.

خلاصه رفتم پیش مدیر منابع انسانی و کلی تحویل گرفت و تقریبا یه ساعتی با هم حرفیدیم و ایشون، آدم رکیه و بیخودی به آدم وعده و وعید نمیده.

گفت که یکی از دوستاش بهش سپرده که اگه آدم دست پاک قابل اطمینان آچار فرانسه میشناسه معرفی کنه. که بهش گفتم: فلانی رو میگی؟ گفت: تو از کجا میدونی من کی رو گفتم؟ خندیدم و گفتم: حدس زدم. بعد بهش گفتم که اونجا خودم دو سه ماه پیش رفتم واسه کار دفتر و قبلش هم ما فکر میکردیم برای منابع انسانیه، در نتیجه مهدی هم رفت که واسه رئیس دفتری مدیرعامل بود که کلا نشد مهدی بره. خب، مهدی چرا باید بره رئیس دفتر بشه. منم که می بینید، ده سال پیش اومدم به این امید که راه برام باز بشه برم تو واحدهای دیگه. دیگه الان بعد از اینهمه سال، مهدی چرا باید بره از اول تو کار دفتر!

بعد حرف شد و بهم گفت که در حال حاضر، پست مدیریت و سرپرستی ندارم واسه مهدی و از طرفی هم نمیخوام مهدی به عنوان کارشناس بیاد که سابقه اش خراب بشه.

بهش گفتم که مهدی الان مدیر بازرگانی یه شرکت کوچیکه. یعنی توی یه جای کوچیک، یه سمت بزرگ داره. ولی شرکت کوچیکه و جای پیشرفت نداره. به نظر من، اگه بشه بیاد اینجا که بزرگه و خودشو نشون بده، میتونه اینجا هم آدم بزرگی بشه.

گفت: این دیگه به خود مهدی بستگی داره. که بتونه خودشو اثبات کنه. گفتم: من به همسرم ایمان دارم. پوزخند زد و گفت: خب معلومه! آقاتونه!

گفتم: نه از اون لحاظ. اتفاقا من و مهدی تو خیلی چیزها اختلاف نظر و اختلاف سلیقه داریم. ولی توی کار قبولش دارم چون بلده نه بگه و اون برش لازم رو داره. بالاخره دو سال و هشت ماه سرپرست یه شرکت بوده و زیر و روی کار مدیریت رو میدونه. و افزودم: جوری قبولش دارم که شاید دلم نخواد باهاش یه جا کار کنم!

البته پیازداغش رو زیادکردم که مثلا فکر کنه من به مهدی حسودیم میشه! چشمک

بعد بهش گفتم: من از شما میخوام که فقط یه بار مهدی رو ببینید و باهاش حرف بزنید. اصلا شاید بعد از پنج دقیقه به این نتیجه رسیدید که دزد هم دستش ندید!!!! ولی لااقل تصویرش تو ذهنتون می مونه و اگه کسی جای دیگه هم دنبال کارمند باشه، دیگه میدونید مهدی به چه دردی میخوره و بابت چه کاری معرفیش کنید!

گفت حرفی ندارم و دیگه قرار شد امروز (سه شنبه) ساعت 11 مهدی بره پیش این آقا.

خلاصه حرفام تموم شد و ایشون یه کتاب غزلیات شمس رو بهم داد و کلی هم احترام بهم گذاشت و بدرقه ام کرد.

جالب اینکه تمام مدتی که داشت حرف میزد و مثلا میگفت: من الان پست مدیریتی ندارم. من تو دلم داشتم میگفتم: خدا میخواد و خیر اینه که مهدی بیاد اینجا! یه جایی باز میشه که خودتم باورت نمیشه!عینک

یعنی اینقدر ایمان داشتم به انرژی که می فرستادم که خودم خنده ام گرفته بود.

توکل به خدا. تا خیر در چی باشه.

بعدش که تموم شد، زنگیدم به همکار قدیمی و گفتم کار تموم شد و اونم ماشین داشت و منو تا در خونه رسوند و منم تو راه براش همه حرفها رو گفتم که چی گفته اون اقاهه.

گفت: حواسم هست و فردا (یعنی امروز) تا قبل از اینکه مهدی بیاد و بعدش، میرم رو مخش که یه کاری بکنم. بعد پرسید: راستی از مذاکرات هسته ای چه خبر؟ میگن امروز روز آخرش بوده.

خندیدم و گفتم: من از ساعت دوازه تا الان که ساعت ششه، یه بند دارم راجع به کار مهدی مذاکره میکنم! هیچی جز این از من نپرس که مغزم پره از کار و مهدی و این صوبتا!!!!!!!!!! خندید و دیگه برگشتم خونه.

مهدی خواب بود و مانی مشغول دیدن کارتون بود. پادرد شدیدی داشتم. خب سیستم بدن من اینجوریه که اون زمان خاص، ل.ک.ه بینی دارم تا یکی دو روز. بعد از یکی دو روز، تازه باز میشم. حالا فکر کنید زمانی که داشتم با مدیره می حرفیدم تازه باز شدم و دل دردام شروع شد!!!! وقتی رسیدم خونه، پاهام داشت می ترکید از درد. ساعت هم شش بود.

یه ذره جمع و جور کردم و خورش رو بار گذاشتم و آشپزخونه رو تمیز کردم و چای درست کردم و انگورها رو شستم و چیدم تون سبد و گذاشتم تو یخچال وشش و نیم رفتم حموم. دیدم اگه نرم، می میرم. بعد حوله سرمو عوض کردم و نیم ساعتی دراز کشیدم تو پذیرایی و با مانی کتاب خوندیم. خواهرشوهر بزرگه واسه مانی هفت هشت تا کتاب قصه و کتاب آموزشی خریده که من خیلی خوشم اومد. گفت حالا عیدیش مونده. گفتم پول بهش نده که خودم میخورمش!!!!!! همین کتاب بهترین هدیه است!

خلاصه یه کم با مانی کتاب خوندیم و بعدش پاشدم موهامو خشک کردم و سیب زمینی سرخ کردم و برنج صاف کردم و خونه رو جمع و جور کردم و مهدی هم دیگه بیدار شد.

ساعت نه شام خوردیم و کلاه قرمزی دیدیم و من دیگه از خستگی داشتم می مردم. حالا فکر کنید به جز حرف کاری نکرده بودم ها. ولی نمیدونم چرا اینقدر انرژی ازم رفته بود.

الان نوشت:

الان ساعت 10:53 دقیقه است و مهدی رسیده اونجا. منتها چون زود رسیده، داره اون حوالی می پلکه تا ساعت یازده بشه و بره اونجا. توکل به خدا. همه انرژی ها از خداست و خودش اگه بخواد هرکاری میکنه. من به خودش توکل میکنم و همه چی رو میدم دستش. ازش میخوام در سال جدید، کار مهدی دیگه درست بشه و بره یه جایی که بستر رشدش فراهم باشه. دیروز هم به این آقاهه گفتم که مهدی تا حالا هرجا که بوده، واقعا کارشو خوب انجام داده. برای همین بهش ایمان دارم. دیگه اول و آخرش دست خدا که حکیم و تواناست.

خدایا! دست همه مردها رو پر کن! به همه برکت بده. از خوان نعمت تو هیچی کم نمیشه. بده به همه که البته نیازی هم به گفتن من نیست. ولی الان دلم داره میجوشه از دعا و از تو میخوام که  برکت رو بریزی تو سفره همه. همه کار داشته باشند و این استرس لعنتی کار، دیگه تموم بشه. تو هستی و همه ناملایمات با وجود حضور تو، معنی نداره. تو هستی و تو هستی و تو هستی!

ماکسیم گورکی یه کتاب داره به نام: در جستجوی نان! که شرح پیدا کردن و کار کردن کار در شوروی سابقه که چقددددددددر سخت بوده. من که کاری نکردم. فقط دنبال این بودم که مهدی رو معرفی کنم یه جا. میدونم میتونه خودشو اثبات کنه.

اسم خودمو گذاشته ام آشتی گورکی!

پی نوشت:

خب بهتر دیدم تا شنبه صبر نکنم و بگم نتیجه مذاکرات چی شد. مهدی رفته و با این آقا صحبت کرده اند. همون دیروز این آقا به من گفت: چرا مهدی نمیره تو رشته خودش کار کنه. از اون حرفهای خنده دار! گفتم: شما جایی رو سراغ دارید؟ گفت: خب من قبلا یه جای پژوهشی بودم. فکر کنم اونجا بشه کاری کرد. گفتم: بی رودربایستی بگم، تو این مملکت، بابت قلم، پول نمیدن! اگه از این جاها باشه که میگن برو مثلا ده تا مقاله بنویس و بعد از شش ماه میخوان صد هزار تومن بدن، نوکر پدرتم، نمیخوایم!!!!!

گفت: نه بابا. یه جای درست و حسابی. یعنی مثلا مهدی میره کارمند اونجا میشه. منتها نوع کار، تحقیقی و پژوهشیه. مثلا دیگه کار اجرایی نیست. گفتم: خب مهدی دست به قلمش خیلی خوبه. تا حالا چند تا مقاله هم نوشته. سواد رشته اش رو هم داره. خودشم دوست داره خیلی. اگه فکر میکنید، ما حرفی نداریم.

خلاصه امروز که با مهدی حرفیده بود، در مورد این کاره بود. همین کار تحقیقیه. اونجایی هم که میگه، یه جای درست و حسابیه. خب منتهای آرزوی یه فوق لیسانس علوم سیاسیه که کار تحقیقی بکنه. به خصوص کسی مثل مهدی که هنوزم رشته اش رو دوست داره. والا به خدا. مردیم از بس همه زدند تو سرمون که اینم رشته بود شما انتخاب کردید؟ خب بابا رشته مونو دوست داشتیم. من هنوزم این رشته رو دوست دارم! البته پژوهشگری علوم اجتماعی رو هم می دوستم!

خلاصه، به مهدی گفته که روز یکشنبه بهش بزنگه ببینه اون کار تحقیقه شده یا نه. یعنی خبرش رو ازش بگیره. بعد گفته اگه اون نشد، برای اون یکی جا تلاش میکنه. همون که مهدی چند ماه پیش رفت. منتها واسه یه سمت دیگه برای اونجا.

مهدی از اونجا که بیرون اومد، بهم زنگید و نتیجه رو گفت. منم بعدش زنگیدم به همکار قدیمی و گفتم که اینجوری شده. اونم گفت تلاشش رو میکنه برای همون جایی که خودش هست! تا ببینیم خدا کدوم یک از اینا رو صلاح میدونه.

خدایا فقط خودت!!!!!!!!

فدای همه تون به خاطر انرژی های مثبتتون!

[ سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٤ ] [ ٧:۱۸ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ