چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلااااااااااااام. صبح همگی بخیر.

بر خلاف اینکه همه میگن این شنبه خره، اصلا هم خر نیست و یکی از قشنگترین روزهاست. شاید کسانی مثل من، تو تعطیلات هم سر کار اومده ایم. ولی در حقیقت این شنبه، اولین شنبه کاری محسوب میشه و مطمئن باشیم که پرررررررره از برکت و نشاط. خیلی کارها رو میشه از همین امروز شروع کرد. باور کنید میشه. فقط باید بخوایم.

زندگی یعنی بگیم آب، و بخوریمش! به همین سادگی. چشمک بابت رسیدن به خیلی چیزها باید همین الان شروع کنیم. همین حالا!


تا سه شنبه براتون نوشتم. که مهدی رفت اونجا و حالا قراره فردا بزنگه ببینیم چی میشه نتیجه. چه واسه خود اونجا، چه واسه اون مرکز تحقیقاتیه. که البته من میدونم مهدی کار تحقیقاتی بیشتر دوست داره. درسته این چند سال اخیر کار اجرایی کرده و الحق هم که از پسش خوب براومده. ولی خب، کار تحقیقاتی ـ اکه تو فیلد رشته اش باشه ـ ایده آلشه. تا خدا چی بخواد.

سه شنبه ظهر دیگه اداره سوت و کور بود. یکی از دوستان قدیمی ام اومد در شرکت و یه کافی شاپ رفتیم و یه ساعتی پیش هم بودیم. البته تلفنها فوروارد بود رو گوشیم. بعدش دیگه مهدی رفت دنبال مانی و دو تایی اومدند دنبال من و با هم رفتیم واسه تبلتم محافظ بخریم.

رفتیم علاءالدین و هرچی گشتیم، محافظ قرمز پیدا نکردیم. البته اینم بگم که من و مهدی اصلا حس خوبی نسبت به این مرکز خرید نداریم. و جالب اینکه تا روز سه شنبه من نمیدونستم مهدی هم اونجا رو دوست نداره!

همه محافظها، یا سفید بود یا سیاه، یا بژ. که من قرمزشو میخوام. چون تبلتم قرمزه. کلا حس خوبی نداشتم از خرید از اونجا و چیزی هم پیدا نکردم و برگشتیم خونه.

میدونستم بالاخره یکی از روزهای آینده با خوانواده مهدی میریم بیرون. برای همین فکر کردم یه ذره آش درست کنم واسه عصر روزی که بیرونیم. چهارشنبه که میشد دوازدهم رفتم از سبزی فروشی محل سبزی بخرم که گفت همه سبزی آشها رو از صبح برده اند! ظاهرا همه فکر منو کرده بودند.

بعدش واسه ناهار مهدی رفت مرغ خرید و زرشک پلو با مرغ درست کردم و ناهار رو به سلامتی و خوشی خوردیم.

ولی خب، متاسفانه بعد از ناهار سر یه چیز مسخره که الان یادم نیست دعوامون شد. میگرنم به شدت عود کرده بود و باور کنید واقعا به مهدی التماس میکردم که بس کنه. اونم خونسرد نشسته بود داشت با تبلت مانی بازی میکرد و حرص منو درمی آورد. منم داشتم بشقابها رو جمع میکردم. دیگه داشتم از شدت عصبانیت منفجر میشدم. دیس رو گذاشتم تو ماشین ظرفشویی و درش رو به شدت کوبیدم و جیغ کشیدم و گفتم بس کن دیگه!!!!!!! یه ساعته دارم التماست میکنم که بس کنی. می بینی حال من بده. ولی اینقدر معرفت نداری که هیچی نگی تا حالم بهتر بشه.

اونم همچنان داشت خونسرد جوابمو میداد!

رفتم تو اتاق تا لباس بپوشم برم بیرون. دلم میخواست نرم. اصلا حالم خوب نبود. پ بودم و سرم هم درد میکرد. ولی مهدی نمیذاشت آروم باشم.

مانی مادر مرده هم از ترس رفته بود رو تختش. بالاخره لباس پوشیدم و رفتم بیرون.

سوار ماشین شدم بدون اینکه بدونم کجا میخوام برم. یه آن فکر کردم برم تجریش. که خیلی وقته نرفته ام. ولی فکر کردم الان دوازده به دره! و خیلی ها شاید اونجا برن. اینه که بدون هدف راه افتادم. یه سری آهنگهای جگرسوز گذاشتم و راه افتادم. از شدت بغض و ناراحتی داشتم می ترکیدم. اینکه واقعا براش مهم نیستم. اینکه واقعا ناراحتی و ترکیدن من براش اهمیت نداره.

رفتم نواب و به طرف پایین سرازیر شدم. اینقدر رفتم تا رسیدم به تهش که میخورد به بهشت زهرا!!!! اسم شهرری کلا از ذهنم رفته بود. از دو تا دژبان پرسیدم از کجا میشه رفت شاه عبدالعظیم؟ اونا هم بهم  آدرس دادند و رفتم تا رسیدم به پارکینگی که میخورد به در جنوبی حرم!

خیلی سال پیش رفته بودم شاه عبدالعظیم. حرم رو که یادم نیست رفته بودم. یادمه با بچه های دانشگاه یکی دو باری رفته بودیم اونجا. عموی یکی از بچه ها اونجا مغازه داشت و ما هم بیکار بودیم و یه بار رفتیم اونجا. خواهر دوستم چادر عربی میخواست و از اونجا خرید. واقعا قیمتهاش خیلی کمتر از تهرانه.

وقتی رسیدم به پارکینگ، هنوز مطمئن نبودم که میخوام برم داخل. هنوز حالم بد بود. ماشین رو پارک کردم و رفتم چادر گرفتم و رفتم داخل. شلوغ بود نسبتا.

یه عادتی دارم من، که وقتی ناراحتم، نمیتونم بشینم. شاید باور نکنید که نیم ساعت داشتم تو خود حرم راه میرفتم. البته حرمش هم خیلی بزرگ بود. تا بالاخره گفتم بشینم که بهم مشکوک نشن. خلاصه نشستم و بعد از پنج دقیقه بلند شدم و از حرم بیرون اومدم. چادر رو گذاشتم تو کیفم و از در شمالی اش رفتم بیرون. پر بود از مغازه های جورواجور. از مهر و تسبیح و چادر نماز و کیف و کفش وووووووووووو دو جفت جوراب واسه مانی خریدم و یکی دو بارم وسوسه شدم واسش جوجه رنگی بگیرم. ولی دیدم حیوون بیچاره می میره و فقط کثافت کاریش واسم می مونه.

هی کوچه به کوچه میگشتم. راه میرفتم که شاید آروم بشم. تا دوباره برگشتم حرم. دیدم مهدی اس داده که:

بیا خونت رو تختت بخواب... این بچه هازی ها رو هم بذار کنار...

جوابشو ندادم. برگشتم حرم و از اونجا رفتم چادر رو پس دادم و سوار ماشین شدم و بیست دقیقه بعد سر خیابونمون بودم. بعد بنزین زدم و برگشتم خونه.

یه کم بعدش مهدی اومد سراغم و گفت من بهت اس دادم که برگردی. گفتم: خیلی بی معرفتی. تو دیدی حالم بد بود. همه این سالها هر وقت حالت بد بوده من ملاحظه ات رو کردم. ولی تو اینقدر نامردی که یه ذره کوتاه نیومدی. اگه میخواستی من تو خونه باشم، کاری نمیکردی که برم.

عذرخواهی کرد و بغلم کرد.

بعد از یکی دو ساعت سردردم به اوج خودش رسید. واقعا حس میکردم استخونهای جمجمه ام شکسته! شب خوابم برد و مهدی به مانی شام داد. قرص هم خوردم فایده نداشت.

از اون بدتر اینکه شب خواستم ماشین ظرفشویی رو روشن کنم که متوجه شدم خراب شده و ارور f3 میداد. که همونطور که افروز جون گفته بود، یحتمل چیزی تو خروجی اش گیر کرده بود. خب، درش رو که ظهر محکم کوبیدم، یه لیوان توش شکسته بود!!! تکه های شکسته رو بیرون آوردم ولی بازم روشن نشد.

سیزده به در صبح بیدار شدم و حالم بدتر شده بود. واسه ناهار سبزی پلو با ماهی درست کردم و بعد از ناهار دیدم دیگه دارم از پا درمیام. مهدی ظرفها رو شست و رفتم بیمارستان مدائن عزیز و یه سرم و چند تا آمپول مسکن نوش جان کردم و برگشتم خونه. البته مهدی میخواست باهام بیاد ولی گفتم بهتره بمونه پیش مانی و بیخودی زابرا نشن. چون فایده نداشت اومدن اونا. راه هم که نزدیک بود.

امید داشتم بعد از اونهمه آمپول، دردم بهتر بشه. ولی بیقراری حالمو بدتر میکرد. اصلا بند نمیشدم. مانی هم چسبیده بود بهم و داشت با تبلتش بازی میکرد. مهدی هم هر کاری میکرد، حریفش نمیشد که بیارتش تو هال.

طرفهای ساعت نه دیگه خوابم برد و ده و نیم بیدار شدم و دیدم مانی شام خورده و خوابیده. با مهدی نشستیم به دیدن مهران مدیری و بعدش هم یه فیلم دیگه دیدیم به اسم شرم. که شکر خدا مانی خواب بود. اونجا مهدی دوباره بغلم کرد و ازم عذرخواهی کرد.

خب یه چیزی بگم بهتون. تو رفتار این مدت اخیر مهدی یه چیزی مشهوده که قبلا نبوده. قبلا براش مهم نبود ناراحت میشم. الانم شاید کارهایی بکنه که روانی ام بکنه. ولی برمیگرده و نشون میده که قصدش اذیتم نبوده. نمیدونم، شاید شرایط الانمون ما رو به هم نزدیکتر میکنه. شاید همراهی من تو این شرایط، و اینکه بعد از اینهمه سال بهش ثابت شده که همپا و همراهشم. بیلمیرم!

خلاصه دیروز که چهاردهم بود، قرار بود خانواده مهدی از صبح زود برن سرخه حصار و ما هم بعدا بهشون ملحق بشیم. البته ما گفته بودیم که دیرتر می آییم.

ساعت هفت و ربع بیدار شدم و نخود و لوبیا رو ریختم تو جی پاس و بعد از چهل دقیقه آبش رو خالی کردم و دوباره گذاشتم بپزه. بعدش عدس رو ریختم و تو این فاصله چای درست کردم و میوه شستم و آجیل ریختم تو کیسه که ببریم. روز قبلش مهدی کشک و کاسه و قاشق یکبار مصرف خریده بود که همه رو کنار گذاشتم که ببریم با خودمون.

یه کم سبزی آش داشتم تو فریزر ولی هم کم بود، هم بدم میاد سبزی فریزری. البته تا جایی که بشه سبزی تازه میریزم ولی خب، فکر میکنم این زیاد مونده بود تو فریزر.

رفتم بیرون و دیدم سبزی فروشه بسته است. امید داشتم شاید بیاد. ولی نبود و یه سر رفتم آذربایجان و فقط یه مغازه سبزی داشت که اونم حاضری بود. یه کیلو گرفتم و بردم خونه. ساعت نه و نیم بود. گفتم تا مهدی بیدار نشده تند تند پاکش کنم. بعد تند تند هم شستمش و به همون تندی هم خردش کردم.

تو این فاصله عدس رو هم ریختم تو جی پاس و حبوبات دیگه پخته بود. دو دست لباس و دوا واسه احتیاط واسه مانی برداشتم و حافظه دوربین رو هم خالی کردم و باطری اش رو هم گذاشتم واسه شارژ. دیگه ساعت ده مهدی رو صدا کردم و اومد و دید من دارم سبزی خرد میکنم.

داد کشید که این چه وضعیه و کی قراره بریم و بهش گفتم مهدی! واسه نیم ساعت زودتر رفتن، روزمون رو خراب نکن و خب سبزی نبود و مجبور شدم سبزی فله ای بگیرم و بازم حرفمون شد.

منم گفتم اصلا آش نمیارم! گفت: ببین آشتی! چرا اینقدر لجبازی میکنی. گفتم: من لجبازی میکنم؟ من از صبح زود بلند شده ام دارم آش درست میکنم. اونوقت تو به خاطر نیم ساعت زودتر رفتن، اینطوری دعوا راه می اندازی. گفت: خب نکن. چرا درست میکنی؟ به قول خودت، کسی هم قدرت رو نمیدونه. حتما من باید به زبون بیارم که خوشت بیاد؟ خب به قول تو یکی نمیخوره و یکی میل نداره و ... (اینا چیزهایی بود که من بهش گفتم. که کسی هم قدر نمیدونه!) خب چه فایده داره اینهمه زحمت!

گفتم: اره خب راست میگی. نمیدونم این چه مرضیه که من دارم. کسی قدر نمیدونه و بازم زحمت میکشم.

ولی خب، بچه ها از شماها چه پنهون. واسه خاطر دل خودم این کار رو کردم. دو هفته پیش که با مامان اینا شمال بودیم سرد بود و آش خیلی چسبید. مهدی و مانی هم بر خلاف همیشه خوردند. با خودم فکر کردم این بارم درست کنم. هیچکی هم نخوره، مهدی و مانی که میخورن. خودم هم که دوست دارم.

بازم حرفمون شد ولی بازم مهدی نشون داد که ناراحتیم براش مهمه. دیگه بساط رو جمع کردیم و رفتیم سرخه حصار. تو راه مهدی چند بار نازم کرد و حالا نمیدونم اینجا میتونم خوب بگم یا نه. ولی واقعا برام مشهوده که براش مهمم. که بهم اهمیت میده. هرچند که دیروز هم بهش گفتم که تو این سه روز تعطیلی، سه بار اعصابم رو به فنا داد.

خلاصه رسیدیم و اونا از صبح زود اونجا بودند و صبحانه هم اونجا خورده بودند. داداش مهدی اومد جلوی ماشینمون و تبریک عید رو گفت!!!!!! چهارده فروردین!!!!!! منم بهش تبریک گفتم ولی با خودش و خانمش سرد بودم!

دیگه تا ظهر مهدی اینا وسطی و بدمینتون بازی کردند و شکر خدا خیلی هم خلوت بود. دیگه ظهر دامادها بساط منقل رو به پا کردند و با کمک هم جوجه رو درست کردیم و خوردیم. داماد کوچیکه مهدی اینا از بروجرد یه دوغ حسابی محلی آورده بود که البته یه دبه بزرگ هم به ما داد. که مهدی گفت من که دوغ خور نیستم، ببریمش واسه مامانت اینا.

بعد از ناهار یه چرت خوابیدیم و ساعت چهار من دیگه پاشدم بساط آش رو به پا کردم و قابلمه رو گذاشتم رو پیک نیکی کوچیکم. خب حرارت خیلی کم بود. آتیش جوجه ظهر هم دیگه خاموش شده بود. تا داماد کوچیکه یه جعبه جای بخارشور پیدا کرد و آورد گذاشت دور قابلمه. که جواب داد و گرما متمرکز شد و آش جوش اومد و رشته رو ریختم توش و دیگه زدیم به مسخره بازی که بیایید آش هم بزنید و حاجت بگیرید و از این صوبتا.

بعد حاضر شد و دو سه نفر نخوردند و بقیه خوردند و خوششون هم اومد ولی خب، یه عالمه هم اش موند که آخرش آوردمش خونه.

نبودید ببینید مانی جه الم شنگه ای به پا کرد! سر اینکه میخواست با اونا بره. عین بچگی های خودمون! گریه البته ظهر هم نخوابیده بود و تا نشستیم تو ماشین، چند دقیقه بعدش خوابید.

رسیدیم خونه و ساعت شش و بیست دقیقه بود. به خودم فرجه دادم تا هفت کارهامو بکنم و برم حموم. دیگه تو این فاصله ظرفها رو شستم و گاز رو تمیز کردم و کف آشپزخونه رو اسکاچ کشیدم و برق انداختم. ساعت هفت مهدی گفت: من کم کم دارم عصبی میشم آشتی! فکر میکنم داری زیادی از خودت کار میکشی. بیا بشین یه دقیقه. گفتم باشه الان دیگه میرم حموم. شکر خدا کارها هفت و پنج دقیقه تموم شد و رفتم حموم و بیرون که اومدم، ازتخت مانی صدای خمیازه بلند شنیده میشد! یعنی بیدار شده!

اومد به بازی کردن و منم موهامو خشک کردم و یه کم دیگه جمع و جور کردم و غذاهای امروز رو کشیدم تو ظرف و بازم مهدی گفت: آشتی! بیا بشین کنارم!

مانی گفت: منو میگی؟ مهدی گفت: تو هم بیا! من خوشبختم چون شما دو تا رو دارم!بعدش هم یه چیزی خوردیم و خوابیدیم!

امروز صبح مامانم اینا از کرمانشاه راه افتادند. این مدت دل مانی خیلی براشون تنگ شده بود.حتی چند روز پیش با بغض گفت: من چه گناهی کرده ام که هر شب خواب اونارو ببینم!!!!!!

صبح هم داداش کوچیکه ام زنگید و با هم هماهنگ کردیم واسه لوله کشی. کابینت میمونه که باید تو این یکی دو روز اخیر تکلیفش رو روشن کنیم. اگه گیر نیارم، میدم فلزی بسازند با در ام دی اف. ایشالا دیگه تا ده روز آینده بشه اسباب کشی کرد! توکل به خدا.

 

[ شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٤ ] [ ٧:۳۳ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ