چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااااااااااام صبح همگی بخیر!!!!!!

به به از این صبح بهاری. به به از این زندگی. به به از این صبح که هممممممممه برکتها از همین صبحه. چقدر دلم میخواست الان کنار یه رودخونه بودم و کفشامو درمی آوردم و میرفتم توش.

آخییییییییییییش خواب از سرم ‌پرید! چای رو دم کنید؛ من یه کم دیگه تو آب می مونم بعد میام بیرون!!!!!!!!!!بغل


خوبید؟ صبح همه تون بخیر.

امروز صبح از خواب که بیدار شدم، هنوز خواب داشتم! یعنی خوابم می اومد. ولی تو همون خواب، شروع کردم با خدا حرف زدن. بهش سلام کردم و از خدا برکت خواستم برای همه. بعدش کم کم بلند شدم و زنگیدم مربی مهد مانی رو بیدار کردم. مهدی هم بیدار شد و مانی رو که خواب بود، حاضر کرد گذاشت تو ماشین.

خبردار شدم چند روز قبل پدر یکی از دوستام فوت کرده. امروز نون بیشتری گرفتم و براش خیرات کردم. یعنی آوردم اداره و دادم به بچه های خدمات. البته پدر و مادر هر کدومتون که یادم بود دیگه تو این دنیا نیستند رو یاد کردم و گفتم خدایا هر کس رو هم که اینجا رو میخونه یا حتی نمیخونه و از عزیزانش دیگه پیشش نیستند، این نون خیراتش بشه.

این نون، خیرات خیلی خوبیه. کلا من نون و بوی نون رو خیلی دوست دارم. شاید دم دستی ترین برکته! حس خیلی خوبی بهم میده. کاشکی دهاتی بودم و تو خونه نون می پختم. فکر کنید!!!!! لب تنور نشسته ام و نون می پزم. اوخی......... چه تصویر قشنگی. بعد از رو دیوار خونه مون، صدای گنجشک میاد! مانی هم دنبال خواهر کوچیکه اش داره تو حیاط می دوه!!!!! مهدی هم چپق میکشه و گوسفندها رو می بره چرا!!!!قهقهه

خیلی خب، بسه تصویر سازی. بریم سر ماجراها.

اول عکس بذارم براتون. این عکس زرشک پلو با مرغیه که تو همین تعطیلات پختم:

عکس بعدی هم عکس آش رشته چهارده به دره: 

 

و اینم بنده، که جاری جون عکس گرفته ازم. همونطور که می بینید، دارم آش می پزم. گفته بودم که چون پیک نیکی ام کوچیکه، زورش نمیرسید. شوهرخواهر کوچیکه مهدی، این جعبه جای بخارشور رو راونجا پیدا کرد و آورد گذاشت دور گاز پیک نیکی که گرمتر بشه و زود جوش بیاد.

این کفشامو خیلی دوست دارم. بعد از اینکه مانی رو به دنیا آوردم و مهدی بالاخره رفت سر کار، اولین ولنتاین، اینا رو واسم خرید. یادمه اون موقع 154 تومن پولش رو داد و من خیلی از این بابت ازش ناراحت بودم. ولی خب، گفت اینا رو دیده و دوست داشته که من بپوشم. البته یه کم چرک شده که باید بشورمش. ولی برای کمر من که هر کفشی رو نمیتونم بپوشم، واقعا کفش راحتیه. ایشالا بریم شهرک و بتونم پیاده روی کنم و این دستگیره های محبت رو آَب کنم.

راستش از شما چه پنهون که تو عید یه کم سایزم زیاد شده. خودم از خودم بدم می اومد. ولی دو سه روزه واقعا دهن خودمو سرویس کرده ام و کم میخورم. باور کنید دیشب متوجه شدم که یه کم شکمم جمع شده. حالا نگید تو سه روز چه جوری، ولی خب، زیاد بزرگ نشده بود که. حالا تا آخر هفته ادامه میدم رژیم رو، که یه کم دیگه جمعتر بشم و دستگیره ها هم بره!!!!!!!!

پریشب شیفت بودم و البته مدیرعامل زود رفت ولی من موندم پیش عضو هیات مدیره و شش دیگه رفتم خونه. بیست دقیقه ای رسیدم. شب یه چیز حاضری خوردیم و ناهار هم که واسه یکشنبه داشتیم.

بشنوید از ماجراهای مهدی.

خب میدونید که مهدی حقوق بیکاری میگیره. این جای اخیر هم که بود، شکر خدا نذاشت بیمه اش کنند. چون حقوقش از جای قبلیش خیلی کمتر بود و از همه مهمتر، به اینا اطمینان کاری نداشت. در نتیجه این شش ماه بیمه اینجا نبود. کسانیکه حقوق بیکاری گرفته اند، میدونند که هر دو ماه یکبار حقوق پرداخت میشه. آخرین بار، ده بهمن مهدی حقوق بیکاری گرفته بود. باید ده فروردین میگرفت که به حسابش نریختند. یه کم کلافه بود تو تعطیلات.

تا روز یکشنبه یه اتفاقی افتاد. چند سال پیش وقتی مانی دنیا اومد، مهدی بیکار بود. منم مانی رو بیمه خودم کردم. بعدها که مهدی رفت سر کار، چون کارش، دائمی نبود، ما دیگه مانی رو از پوشش من درنیاوردیم. یعنی تا اینجا که یادمه، مانی تحت پوشش من بود. چند روز پیش دیدم دفترچه بیمه مانی تموم شده. دفترچه رو دادم به منابع انسانی اداره مون که بره تعویض کنه. اونم رفت و برگشت و گفت: اونا گفته اند پدر این بچه، بیمه بیکاری میگیره و یکماه پیش واسش دفترچه گرفته!!!!!!!!تعجب

گفتم امکان نداره. اصلا مهدی کاری به این کارها نداره. بیمه یبکاری میگیره ولی برای مانی دفترچه نگرفته. خلاصه شنبه اینو به مهدی گفتم که ناراحت شد و گفت حقوق بیکاری رو هم که نریخته اند. اینا اصلا نشانه های خوبی نیست. گفتم: مهدی اصلا نکنه من و تو اشتباه فکر میکنیم که تا آبان سال دیگه قراره این حقوق رو بهت بدن. شاید مهلتش تا همین عید بوده. مهدی گفت: نه، من مطمئنم که تا آبان مهلت داریم.

خلاصه مهدی دیروز میره اداره کار و پیگیری میکنه، نگو بازرس اداره کار یه روز میاد واسه بازرسی و می بینه مهدی خونه نیست! گزارش میده که ایشون نیست، در نتیجه حقوق بیکاریشو قطع می کنند!!!! بدون اینکه خبر بدن! بدون اینکه تحقیق بیشتر بکنند!

اصلا شاید طرف زنگ خونه اش خرابه، شاید رفته نون بخره، شاید دستشوییه! این چه منطق شخمیه آخه!!!!!!!!!

خلاصه قرار شده دوباره کارشناس بیاد در خونه. این محل کار مهدی هم که دیگه قراره حقوق بهش ندن. در نتیجه مهدی رسما خونه نشسته تا کارشناس وزارت کار بیاد و ببینه که ایشون بیکاره و توی خونه نشسته!!!!!!! این از این.

اگه یادتون باشه، قرار بود از محل کار همکار قدیمی من، یه خبری بشه دیروز واسه کار مهدی. مدیر منابع انسانی اونجا، دیروز به مهدی زنگیده و تلفن یه جای درست و حسابی رو داده. یه جا مثل یه وزارت خونه مثلا. گفته با دکتر فلانی بحرف و باهاش قرار ست کن. مهدی هم زنگیده به دکتره. دکتره گفته این هفته سرمون خیلی شلوغه. هفته دیگه بیا. خلاصه برای یکشنبه آینده قرار ملاقات ست شده. یادتونه دیگه. اینجا یه جاییه که آدم کارمند میشه ولی نوع کار، تحقیقیه.

راستش از شما چه پنهون دلم میخواد یه جورایی مهدی بره اینجا. میدونم امکان ادامه تحصیل داره اینجا. دیگه شرایط دکترا گرفتن براش مهیاست. یه جورایی ته دلم از اینکه نشده بریم خارج دلچرکینم. البته بابت مهدی. یعنی دلم میخواد اینجا لااقل بتونه دکتراشو بگیره. حالا که نشده بره خارج و ادامه تحصیل بده.

اصلا شاید میرفتیم و درس هم نمیخوندیم و دست از پا درازتر برمیگشتیم. ولی شاید هم میشد درس بخونیم. برای همین دلم میخواد اینجا شرایط براش باشه. حالا اگه نخوند هم که هیچی.

البته تو خود محل کار همکار قبلی هم اگه کار باشه عالیه. کار اجراییه و میدونم مهدی خیلی خوب از پسش برمیاد.

از خونه بگم که اصلا شاید کابینت نکنیم. خب دوستان خیلی محبت کردند و خصوصی و عمومی شماره تلفن چند تا کابینت ساز رو دادند. ولی از شما که پنهون نیست. با این شرایط مالی که اصلا کار مهدی معلوم نیست، دیروز نشستم فکر کردم که بهتره فعلا قید کابینت رو بزنم. بذارم همون کابینت های قبلی بمونه. همچین بدم نیست! البته چند روز پیش با یکی از دوستام حرفیدم که چند سال خونه مادرشوهرش می نشست و چون بعد از عید مادرشوهرش اینا میخوان خونه شونو بکوبند، اینا هم بلند شده اند. گفت کابینت های من هست. اگه میخوای بیا ببرش. منتها رنگ کابینتهاش، مغز پسته ایه!!!!!!!آخ من نمیدونم، آدم اینهمه پول خرج کابینت ام دی ام بکنه، اونوقت رنگش مغز پسته ای باشه!!!!!!

حالا از دیروز هرچی میزنگم بهش، جواب نمیده. به این نتیجه رسیدم که اگه کابینتهای دوستم مفت برام نشست، اونا رو ببرم بذارم خونه بابام و دیگه اسباب کشی کنم تموم شه بره! نهایت روش برچسب بزنم که رنگشو نبینم! اگرم جور نشد کابینتهای دوستم، کلا بی خیال میشم و با همون کابینت قدیمی ها سر میکنم. البته گازم جا نمیشه که مهم نیست. آشپزخونه بزرگه و اون ور میذارمش! خلاصه که راه حل داره.

حالا که وضعیت کار مهدی اینجوریه، قید یه سری خرجهای اضافی خونه رو میزنم. تا ایشالا کارش درست بشه.

میدونم که میشه. خدا مواظبمونه. خودش می بینه اوضاع رو. می بینه چه شرایطی داریم. به مهدی گفتم که اگرم کارش جور نشد نگران نباشه. خواست راجع به کار تو آژانس بگه که نذاشتم. گفتم: درست میشه. به هیچی فکر نکن. کارت درست میشه من مییییییییییدددددددددددددددوووووووووووووووووننننننننننننننننننمممممممممممممم!

خلاصه اینجوری.

الان نوشت: الان زنگیدم به دوستم که برداشت و داشت میرفت بیرون. گفت که طبقه سوم خونه مادرشوهرش هم یه سری کابینت نو هست. منتها اگه واقعا بخوان بکوبن خونه رو، میتونه کابینت ها رو بده. قرار شده شوهرش ظهر از مدرسه که اومد (دبیره) از باباش بپرسه. بعد گفتم عکس کابینت ها رو بفرسته برام با وایبر که گفت نت خونه جدیدشون هنوز وصل نشده. یه ساعت دیگه میزنگم به مهدی که ببینم میتونه کاری کنه برای نت خونه شون یا نه. چون مهدی آشنا داره تو چند تا شرکت اینترنتی.

خب، بریم سراغ روزانه ها:

دیروز تولد خواهر سومی مهدی بود و امروزم تولد پدر مهدی. شکر خدا سنت کادو دادن دیگه ور افتاده. دیروز عصر من و مهدی رفتیم خونه بابای مهدی. البته من به خواهر بزرگه اش هم گفتم که گفت اگه بتونه میاد.

دیگه دیروز عصر مهدی اومد دنبال من و مانی و رفتیم از بستنی فروشی ناصر تو نوبنیاد بستنی خریدیم. سنتی و فالوده و نیم کیلو هم بستنی میوه ای که مانی دوست داره. حالا فکر کنید مرتیکه اصلا لب نزد. گفت من بستنی دوست دارم که چوب داشته باشه! انگار کابینته!!!!!!!!!

بعدش رفتیم پیش باباش اینا و تبریک گفتیم و خواهر وسطیه دانشگاه بود. کم کم بقیه هم اومدند و بستنی خوردیم و ساعت نه و نیم هم برگشتیم خونه. دیگه من آرایشم رو پاک کردم و مسواک زدم برم دوش بگیرم که دیدم مهدی داره با موبایل میحرفه. بنگاهی بود میخواست مشتری بیاره واسه خونه!!!!! ساعت ده و نیم شب!!!!!

دیگه منتظر موندیم دو تا مشتری اومد و رفت و بعدش رفتم حموم یه دوش گرفتم و دیگه خوابیدم.

مهدی دیشب میگه: آشتی ببخشید تو رو خدا که مشتری داره میاد!!!!!! گفتم:

واااااااااااا! تو چرا عذرخواهی میکنی؟

گفت: هرجور فکر میکنم، شرایط زندگی مون خیلی سخته. شاید اگه جای تو بودم، یه دقیقه هم واینمیسادم تو این زندگی و میرفتم!

خنددیدم و گفتم: حالا اگه میرفتی، کجا میرفتی؟ بگو منم برم همونجا!!!!!!!خنده

این روزها شرایط سخته. نه برای اینکه باید یه کم سفت تر بشینیم و کمتر خرج کنیم. خودتون منو می شناسید. از خرج نکردن، باکم نیست. اونی که واجبه رو میخرم. شکر خدا حقوق من و یه کم پس انداز هست هنوز. تا تکلیف کار معلوم بشه.

این روزها، با همه استرسهایی که ته دلم دارم، ولی حس شیرینی با منه. اینکه این روزها رو دارم می گذرونم. روزهایی داره میگذره که من و مهدی پاش وایساده ایم. پای همه کمبودهای زندگی. پای همه نبودنها. و همه نبودنها، با کنار هم بودنها جبران میشه. و به قول دلاک عزیزم، مگه میشه این تلاشها و با هم بودنها ندیده گرفته بشه!!!

مانی قبل از خواب عادت داره دستمو بغل میکنه. چند روز پیش میگه:

مامان! من دستتو خیلی دوست دارم. میگم چرا؟ میگه: آخه اول دستت نرمه!!!!!

منظورش انگشتام بود!!!!!!!!

منم عادت دارم قبل از خواب، دستهای خدا رو بگیرم بغلم. آخه همممممه معجزه ها از دستهای قشنگتش بیرون میاد.بغل

[ دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٤ ] [ ٧:۳٠ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ