چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به روی ماهتون. صبح قشنگتون بخیر.

صبح یه بار باز کردم اینجا رو که بنویسم، بعد دیدم نمیشه. دوباره درش رو بستم.

ولی الان دیگه باز کردم. و تصمیم گرفتم بنویسم. از خدا میخوام پست امروز بشه یه پست مثل همونها که دلم میخواد شنبه ها بذارم. خب میدونید، وقتی اینجا اینقدر مخاطب مهربون داره، آدم دلش نمیاد از ناراحتی هاش بگه!

خوبم ها، ولی خب، یه ذره گره ها افتاده رو هم و همین یه کم فشارم میده! توکل به خودش. میرم که بگم.


دوشنبه عصر قرار بود بریم شهرک و البته قبلش با مهدی و مانی رفتیم در شرکت داداش کوچیکه و اونم لوله موله (!)خریده بود و رفتیم روشویی و شیرآلات هم گرفتیم. رفتیم شهرک و مهدی و داداشم، دو سه بار رفتند و اومدند تا وسایل رو بردند بالا. مانی هم جلوی محوطه آپارتمان بازی میکرد.

گفته بودم که من و مهدی تصمیم گرفتیم که قید کابینت رو بزنیم. منتها یه جایی بود از قبلا بهش گفته بودیم بیاد ببینه واسه کابینت. گفتم ما که نمیخوایم. ولی حالا این یارو  بیاد ببینه، اصلا قیمت دستمون بیاد.

که همون روز عصر اومد و اندازه زد و دیدیم میشه دو میلیون و دویست. گفتیم خبر میدیم بهت. ولی همونجا خودمون تصمیم گرفتیم بهش سفارش ندیم. البته میگن کارش خوب و تمیزه! خانم برادرم هم اونجا بود و دیگه همه با هم رفتیم شهران. شام اونجا بودیم و بعد از شام برگشتیم خونه خودمون. سه شنبه داداشم کار داشت و چهارشنبه از ساعت چهار و پنج، مهدی رفت شهرک و با کمک داداشم، لوله کشی خونه انجام شد و البته مقداری ازش موند.

سه شنبه ساعت یکربع به هفت باید اداره می بودم. جلسه هیات مدیره بود و گفتم خودم نون میگیرم. تا بچه های خدمات به کارهاشون برسند. الحق هم که یکی از خدماتی هامون، میز میچینه و غذا درست میکنه در حد لالیگا. گفتم اون به کارش برسه، منم سر راه نون تافتون بگیرم. منتها نمیشد مانی رو اونقدر زود بیارم. چون مهد باز نکرده بود. در نتیجه مانی پیش مهدی موند. این روزها هم که مهدی بینوا باید از صبح تا عصر دربست بشینه تو خونه که بازرس بیمه بیاد ببینه ایشون سر کار نمیره و تو خونه است!!!!!!

سه شنبه شب گفتم حال و هوامون عوض بشه، واسه همین برای شام، سوفله مرغ درست کردم. حالا اینکه گشتن و پیدا کردن ظرف واسه درست کردن سوفله و تو فر گذاشتنش تو کارتنهای بسته بندی شده چه جوری بود، بماند!

خب چهارشنبه همون روزی بود که من ننوشتم. چون حقیقتا حالم بد بود. خب این روزها مهدی فکر میکنه من اگه هیچی نمیگم و هیچ اعتراضی نمیکنم، حالم خوبه. کمااینکه سه شنبه شب، داشتیم با هم میحرفیدیم، بهش گفتم: بیا بریم تو رختخواب بحرفیم!!!!
گفت: واقعا آشتی خوش به حالت. چقدر خوشحالی!!! اصلا برات مهم نیست اوضاعمون چه جوریه! و البته این خوبه. ولی من نمیتونم مثل تو باشم!!!!!!!

فقط نگاهش کردم. خدا رو شکر کردم که دل آدمها شیشه ای نیست و چیزی از درونش پیدا نمیشه! وگرنه معلوم نبود مهدی تو دلم چی میدید!!!!

چهارشنبه حال خوبی نداشتم. تا ظهر کارهامو کردم، بعد که رئیسم رفت بیرون جلسه، منم با مترو رفتم بهارستان و از دومین مغازه، یه سماور ذغالی واسه مامانم خریدم. البته بدم میاد ادم وقتی میخواد به یه خانم کادو بده، وسایل خونه بخره! خب وسایل خونه که مال خونه است! یه چیزی باید واسه خود خانم خونه بگیریم. ولی راستش اینقدر که ما هرچی گرفتیم مادر ما نپسندید و پس زد و خورد تو ذوق ما و بعدش هم که بهش پول دادیم، اینقدر که واسه خودمون خرجش کرد، من دیگه تصمیم گرفتم چیزی براش بخرم که خیلی دوست داره. اونم سماور ذغالی بود. که همیشه دوست داره بریم صحرا (!) و با اون چای درست کنه!

ماها خانوادگی اینجوریم! بریم پیک نیک و با وسایل صد هزارسال پیش، خوردنی درست کنیم و بخوریم! برعکس خانواده مهدی که عاشق آخرین دستاوردهای تکنولوژی هستند و کلا حال نمی کنند با این چیزها. مگه دامادهاشون!

خلاصه سماور رو خریدم و برگشتم اداره. چه دختر خوبی ام من! دیگه الکی چرخ نمیزنم. میرم منبعش و میخرم و برمیگردم.

البته خب حالم هم خوب نبود و یه عااااااااااالمه هم راه رفتم بلکه آروم بشم. که نشدم!خنثی فقط پاهامو به فنا دادم!!!!!!!

تا عصر اداره بودم و مانی رو زدم زیر بغل و رفتیم خونه. رسیدم خونه و رفتم حموم البته هی گوشه در حموم رو باز میکردم و مانی رو دید میزدم! بچه است دیگه. نباید غافلش کرد. اونم هی می اومد در حموم و از کارتنی که داشت میدید، میگفت و میخندید. 

بعدش بیرون اومدم و واسه شام، سوفله داشتیم. اینه که یه کم دراز کشیدم و واقعا تازه می فهمم آدم وقتی فکرش داغونه، توان انجام هیچ کاری رو نداره!

یه کم دراز کشیدم و بعدش نماز خوندم و موهامو خشک کردم و به زور رفتم ظرفها رو شستم و مثلا یه دستی به خونه کشیدم. بعدش مهدی اومد و خوشحال از برد پرسپولیس بود. زیر لب هم گفت: صد هزار نفر رفتند استادیوم، ما رفتیم لوله کشی!

که البته من خودم هم دلم میخواست پرسپولیس ببره. خب الان جو بر علیه عربستان خیلی بده و همه مون جریحه دار شده ایم. نمیدونم این سکوت تا کی میخواد از طرف دولت ادامه داشته باشه!!!!!!گریه

به مانی شام دادم و مهدی هم که اومد براش گرم کردم و خورد و پنجشنبه صبح هم اومدم اداره. تا ظهر بودم و بعدش مهدی و مانی اومدند دنبالم و ناهار رفتیم خونه مامانم اینا.

بعد از ناهار مهدی دوباره رفت شهرک و ادامه کار لوله کشی رو با داداشم انجام دادند. عصر پنجشنبه مامانم، مانی رو برد پارک و منم رفتم از پاساژ فرهنگسرای شهران، رنگ موی شرابی و خط چشم و ریمل و لوسیون بدن و مقنعه سرمه ای خریدم. یه دست هم از این کفگیر و ملاقه های کوچیک رنگی. که گذاشته ام خونه جدید ازش استفاده کنم.

یه لوسیون هم واسه خانم پسرخاله انباری خریدم که ظاهرا خودشو مشتاق تغییر نشون میده و اتفاقا پنجشنبه ظهر هم زنگید به موبایلم که شنیده ام به زودی میخواین اسباب کشی کنید و روزش کیه و به من حتما بگو که چای و آب و غذا بیارم براتون!!!! که ازش تشکر کردم و گفتم حتما مزاحمت میشم!

خلاصه برگشتم خونه مامان اینا و مهدی هم اومد و جمعه صبح من و مهدی و شوهرخاله کوچیکه رفتیم اول واسه مانی کفش خریدیم که مامانم پولشو داد و بعدش رفتیم پاسگاه نعمت آباد ببینیم میتونیم کابینت دست دوم گیر بیاریم یا نه. که چیزی گیر نیاوردیم و قرار شد با همین کابینت هایی که الان تو خونه هست، سر کنیم تا بعدا سر صبر عوضش کنیم.

خلاصه برگشتیم خونه و فهمیدیم مامانمو مانی از صبح پارک بوده اند و حتی مانی با دو تا آدم بزرگ فوتبالدستی بازی کرده و هر بار که گل میزده، می اومده مامانمو می بوسیده! و اینکه ساعت بیست دقیقه به دو، به زور و کشون کشون مامانم آوردتش خونه! چون نمی اومده! بعد هم که اومدند، ما امید داشتیم اینقدر خسته باشه که بخوابه! ولی نخوابید! فقط بازی کرد و آتیش سوزوند و هی میرفت زیر پتوی بابام و قائم میشد و البته بابام خوشش میاد از این کارها! الکی اخم میکنه و میگه: این بچه نذاشت بخوابیم! بعد گوشه لبش هم یه لبخندیه!

مهدی هم هی میگفت: مانی! اگه نخوابی، عصر نمی برمت خونه مادربزرگت (خونه مامانشو میگفت!) مانی هم میگفت: الان میخوابم! سرشو میذاشت رو بالش ولی یه دقیقه بعد بلند میشد به دویدن!!!!!!

خلاصه عصر شد و رفتیم خونه بابای مهدی ولی همون شد که فکر میکردیم! تا نشست تو صندلی ماشینش، بیهوش شد از خستگی!!!!!!!

خلاصه رفتیم خونه بابای مهدی و من یه کارت صد تومنی واسه مامانش گرفته بودم که هی منتظر بودم مانی بیدار بشه و خودش بده به مادربزرگش که مرتیکه بیدار نشد تا لحظه ای که دیگه بلند شدیم اومدیم خونه مون! همون لحظه آخر که مهدی بغلش کرده بود، دم آسانسور چشماشو باز کرد و واسه عمه اش بای بای کرد. خب اونام خیلی خیلی دوستش دارند و قربون صدقه اش رفتند و قرار شد پنجشنبه هفته دیگه ببرمش اونجا!

خب، بشنوید از حکایات خونه بابای مهدی. منظورم ساختمونش نیست. منظورم جریانات دیروزه!

دیروز که رفتیم، خواهربزرگه و کوچیکه مهدی هم اونجا بودند. داداشش نبود. بعد خواهر بزرگه گفت که هفته قبل برادرشوهرش عقد کرده و میخواد جاری اش رو پاگشا کنه! بعد گفت که سختشه و کمرش درد میکنه و ....

اینجوری بگم که نزدیک سه ربع من داشتم باهاش میحرفیدم در مورد نوع غذاها و سالاد و اینکه دسرها رو از روز قبل درست کنه و حتی قرار شد برای نظافت یکی رو که غرب تهران فقط میره بهش معرفی کنم و حتی تا ناهار کارگرش هم با هم حرف زدیم و برنامه ریختیم. بعدش مامان مهدی گفت: حالا کی میخوای پاگشاش کنی؟ خواهرش گفت:

راستش خواهرشوهرهام میگن چون اینا شهریور میخوان عروسی کنند، فعلا کسی پاگشاش نکنه. منم پاگشاشون نمی کنم!!!!!!!!!!

تعجبتعجب گفتم: پس چرا یه ساعته میگی چه کنم و ما هم هی داریم در موردش حرف بزنیم!!!!!!! گفت: نه، خب میخوام کلی بدونم!!!!!!!!

دیگه رسما هیچی ندارم برای گفتن! شما هم چیزی نپرسید!!!!!!!

بعد خواهر کوچیکه مهدی گفت که من میخوام دعوتتون کنم! ولی خیلی دوست دارم از فارسی غذا بیارم. مادر مهدی گفت: ببین! اگه میخوای مهمونی بگیری، بهت بگم که ما کمکت نمی کنیم!!!!! ما می خوایم بیاییم مهمونی، پس از بیرون غذا بگیر!!!!!!!!!!

بعد رفتند تو سایت فارسی و خوشحال شدند از غذاها! البته من دیگه در مورد این یکی، هیچی نگفتم. گفتم الان می پرسم، دوباره سه ساعت می حرفیم، اونم میگه من که البته دعوتتون نمیکنم، کلی گفتم!!!!!!!!!

دیگه مادر و سه دخترش با هم می حرفیدند و برنامه های حقیقی و خیالی می ریختند که به خودشون مربوطه.

ولی اونجا خیلی دلم میخواست به مادر مهدی بگم: دلیل اینکه با خواهرها و خواهرزاده هاتم رابطه ات قطعه، همینه. اینکه وقتی میرید مهمونی، واقعا میرید مهمونی. خب صاحبخونه ـ حالا مثلا من ـ یا باید جون داشته باشم و خودم تنهایی بشورم و بپزم و بروبم و فلانم پاره بشه، یا باید پول داشته باشم و از بیرون غذا بگیرم. خب در این چند ماه اخیر ـ از ماه رمضون ـ من خانواده مهدی رو دعوت نکرده ام. چون اولا جون نداشته ام که تنهایی کار کنم. چون مثلا تولد مهدی، خودم آنفولانزا داشتم و تولد مانی هم، خود مانی بیمارستان بود!

خب پول هم نداشتم که بخوام غذا از بیرون بیارم. خب نتیجه این شده که از ماه رمضون نیومده اند!

من الان در مورد خوب و بد این تفکر نمیخوام بگم. هرکی مجازه هر کاری میخواد بکنه. ولی میخوام بگم نتیجه اون تفکر، میشه همین حد رفت و آمد!

خب، یه موضوع دیگه اینکه مادر مهدی دیشب یه آینه دستشویی برنجی داد بهمون و گفت اگه ناراحت نمیشید، اینو ببرید. که خیلی خوب و در حد نوئه و ما هم زدیم زیر بغلمون و آوردیم که ببریم نصبش کنیم. فقط می مونه خرید جاصابونی که یه روز باید برم جنت آباد و از اونجا بگیرم چون خیلی ارزونه!

الان کارهایی که از خونه مونده: سرامیک کردن یه دیوار (که قبلا نم داده و دیدیم بهتره سرامیکش کنیم چون سرامیکها طرح چوب هستند.) موکت کردن اتاق مانی که کار یه نصفه روزه و کاغذدیواری خونه که خریداری شده و اونم یه روزه نصب میشه. و سمپاشی که توسط شوهرخواهر مهدی انجام میشه!

این روزها که مهدی نمیره شرکت، فرصت خوبیه بیاد بیفته به جون این کارهای نیمه کاره. ولی چه کنیم که اسیر بازرس تامین اجتماعی و وزارت کاریم. و این در حالیه که فردا ساعت یازده، مهدی باید بره واسه اون کار تحقیقیه. که البته اگه این کارش درست بشه ایشالا، دیگه همه اینا کنسل میشه و نیازی نیست به این بازرسی ها!

مانی هم آلرژی فصلیش عود کرده و امروز که دکتر شرکت میاد، باید بیاریمش ببینتش!

عاقو دیشب یه چیزی شد!!!

بعد از اینکه از خونه بابای مهدی اومدیم، مانی یه حس عذاب وجدان داشت از اینکه از اول تا آخر خوابیده بود و اونا رو ندیده بود! هی اومد دور و بر من و مهدی او البته ما هم با این دید که بچه است بهش نگاه کردیم و خب مهم نبود. بعد مانی اومد از من پرسید:

فامیلی یعنی خانواده؟ گفتم: آره عزیزم. از کجا میدونی؟ گفت: من میدونم. گفتم: خانواده یعنی چی؟ گفت: یعنی پدر و مادر و یه بچه! گفتم: فقط یه بچه؟ گفت: خدا از من، یه دونه داشت که داد به شما!! ولی من یه خواهر هم دارم!!!!!!! یه خواهر ریزه میزه.

من و مهدی گفتیم: پس کجاست؟ گفت: اینجا نمیاد! وقتی بریم شهرک میاد!!!!! یه خواهر ریزه میره که من بغلش میکنم!!!!!!!!!

و اشک در دیدگان من و مهدی حلقه بست که یعنی میشه یه روزی همممممه این مشکلات اونجوری حل بشه که ما هم صاحب دختر بشیم؟

بعدش مانی رو بردم مسواک زد و صورتشو شست و خودمم مسواک زدم و رفتم یه دوش گرفتم و خوابیدیم.

یه چیز جالب از بنگاهی محله مون بگم. خب قراره این ساختمون رو همه با هم بفروشیم به انتشاراتی. ما چون طبقه هم کفیم، از بقیه گرونتریم! منظورم واحد آپارتمانمونه! نه خودمون!نیشخند بعد یه بنگاهی تو محلمون شدید زوم کرده که حتما خودش یه مشتری واسه مون بیاره. وقت و بی وقت هم میزنگه و مشتری میاره. ما هم میگیم بیار!!!!!!!!!

فکر کنید شب عید، تو شیر تو شیری و شلوغی خیابونهای محله مون که نزدیک شانزه لیزه است، از در و دیوار آدم و ماشین میریخت. من داشتم از عرض خیابون رد میشدم، این آقای بنگاهی از اون ور خیابون می اومد.  چشمک زد و داد زد:

آشتی خانم! امشب یه مشتری توپ واستون می فرستم!!!!!!!

من:خیال باطل

مشتری توپ:گاوچران

کسبه محل:عینک

آبروی جمع آوری شده در طول مدت این هشت سال و نیم:هورا

**************

خدایا! این روزها فقط اروم کن ما رو!

خودت حالمو میدونی.

دست من و دامن تو!

مثل همیشه که هستی، بذار حس کنم گرمای محبتت رو!بغل

 

[ شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٤ ] [ ٩:۳۱ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ