چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام.

ببخشید اگه پراکنده می نویسم. حالم اینه.


**************

سه تا پلیس سر مفتح وایساده بودند. یکی شون از این دستگاه ها هم دستش بود که دیگه زحمت نوشتن جریمه رو نداشته باشه و تند تند شاسی ها رو بزنه و قبض جریمه صادر کنه واسه ماشین خاطی.

نمیدونم چطوری از کنارشون گذشتم و ندیدنم!!!!!! تو مفتح که پیچیدم، فرو رفتم تو صندلی و بغضم ترکید!!! میخواستم مانی نبینتم. کلمه به کلمه آهنگ وایسا دنیا رو با رضاصادقی گریه کردم! نمیدونم این اشکها از کجا می اومدند که از زیر عینک سر می خوردند و میریختند رو شلوارم! دو ساعت قبلش هم تو اداره وقتی رفتم وضو بگیرم، همینطوری می اومدند!

آهنگ که تموم شد، از تو آینه دیدم مانی داره بیرون رو نگاه میکنه و تو خودشه. یه آهنگ شاد گذاشتم واسش و حالا با آهنگ شاد اشک میریختم.

دیروز مهدی رفته اونجا که یه وزارتخونه است. طرف یه دکتر بوده که به مهدی گفته: خب اینجا که نمیشه! چون تو دولت قبلی (که رحمت خدا بر او باد!!!!!!!!!!!!!!) اینقدر اینجا نیرو گرفته که دیگه جای نفس کشیدن نیست! مگه مرکز مطالعات فلان و فلان که بذار من ببینم میشه اونجاها کاری برات بکنم یا نه!!!!!!!!!

بعد هم که از اونجا بیرون اومد بهم گفت که چی شده.

این عبارتها واسم خیلی آشناست!‌ همه اینا رو قبلا شنیده ام:

اینجا که نمیشه!‌عمرا اگه بشه!!!!! دیگه استخدام نداریم که! اونوقت شما می بینید یه دختر بیست و چهار پنج ساله اونجاست. یعنی چی؟ یعنی این خانم از 15 سالگی اومده استخدام شده و از اون به بعد دیگه قانون استخدام رو برداشته اند؟ یا ما رو خر فرض کردی؟ یا شایدم تو دلت میگی: پارتی که نداری! پس دهنتو ببند و سرتو بذار جایی که میشینی!

وزارتخونه که نمیشه! امور خارجه که خدا نکنه و بنده نبینه! ارگانهای دولتی که اصلا حرفشو نزن! بقیه هم که هیچی!

مهدی میگفت یه ساختمون درست و حسابی بود که کارمندهاش هممه بیکار بودند و میگفتند و می خندیدند! کاری ظاهرا برای انجام نبود. اونوقت ما باید با فوق لیسانس بریم دنبال منشی گری و فست فود و تهیه غذا!!!!!!! اسمش هم مملکت اسلامیه. خب با این معرفی از اسلام، حتما همه دینشون رو ول می کنند و مسلمون میشن. بقیه هم که مسلمونند، پایه های اعتقاداتشون محکمتر میشه. می بینید که!!!!

بعد مهدی زنگید به منابع انسانی اون ارگانه که همکار قدیمی اونجاست و ماجرا رو بهش گفت. اونم گفت هفته دیگه دارم میرم اونجا و بازم باهاش می حرفم.

باشه، یه هفته دیگه هم روش. ما از این هفته ها زیاد از سر گذرونده ایم. اینقدری که یه زن دوماه باردار، بچه شو زایید و کردش هفت ماه!!!!!!!!!! اینقدری که هر کسی ما رو گذاشت سر کار. هر کسی اگرم خواست کاری کنه، نتونست. اینقدر از این روزها از سر من گذشته. اینقدر گوشم پره از این حرفها. دیگه میدونم کدوم سرکاریه، کدومش واقعیه.

همینطور که میرفتم، اشکام می اومد. دنیا برام اندازه همون یه متر جلوی ماشینم بود. بارون هم همینطوری می اومد. تا تو فلسطین دیدم یه جاپارک، خالیه. پیاده شدم با مانی رفتیم ببینم میشه عینک طبی آفتابی بگیرم یا نه. خب از این به بعد ساعتهای بیشتری رو تو آفتاب باید برم و بیام. شاید اینجوری سردردهامم کمتر شد.

فقط قابش رو میگفت سیصد تومن. صد تومنم پول شیشه اش میشه. از خیرش گذشتم و بیرون اومدم. حالا باشه واسه بعد.

تو ماشین که نشستم زنگیدم به همکار قدیمی. خیلی ناراحت شد. گفت منابع انسانی شون گفته وقتی مهدی اومده، تمایل داشته تو رشته خودش باشه!!!! گفتم: زر زد منابع انسانی!!! اون خواسته توپ رو تو زمین مهدی بندازه. من دیگه می شناسم این سبک ادبیات رو. به خود منم گفت: اینجا که نمیشه! بذار معرفیش کنم یه جا بره تو رشته خودش! خودش اصرار داشت مهدی بره وزارت خونه. وگرنه که مهدی سابقه کار اجرایی داشت از پسش هم برمی اومد.

بعد گفت بذار من مدیرعامل قبلی مون رو پنجشنبه می بینم. اونجا باهاش میحرفم و اگه زمینه مساعد بود، میگم بیای پیشش.

این از همه بیشتر دل می سوزونه. چون خودش چند ماه بیکار بوده میدونم ما چه دردی داریم.

بعد رسیدیم خونه. مهدی حالش خوب بود. البته استثنائا! نمیدونم چی شده بود. رفتیم داخل و حرف این کاره شد و من داشتم شیرهای مانی رو میذاشتم تو یخچال که بازم بغضم ترکید! اکه بترکی آشتی اینقدر زر زر میکنی!!!!!!!!!

مهدی بغلم کرد و گفت: گریه واسه چی؟

با گریه گفتم: به خدا مهدی امروز دلم میخواست بیست لیتر بنزین ببرم در وزارت کار بریزم دم درش و آتیش بزنم همه جا رو!!!!!!! (دلم نیومد خودمو بکشم!!!!!!!) گفت: این حرفها چیه. مگه بار اوله؟

بعدش موبایلش زنگید و منم رفتم حموم و زیر دوش هم یه عالمه گریه کردم. بعدش اومدم بیرون. حوله رو که پهن میکردم، مهدی گفت: ندیده بودم کسی گریه کنه، بره حموم! کجا رفتی یهو؟ آشتی من از تو توقع ندارم!!!!!!! (کلا انگار اگه آشتی از چیزی ناراحت بشه، خون حسین رو ریخته!) چرا گریه میکنی؟ تو بر خلاف اینکه نشون میدی آدم قوی هستی و تو بحران میگی درست میشه و طوری نیست، یه دفعه یه جا میزنه بیرون و اینطوری میکنی! (ده عه! کی گفته اشتی باید دل داشته باشه؟ کی گفته آشتی هم اصلا آدمه. که زنه. که قلب داره. که اونم روزی صد بار از این شرایط می میره و زنده میشه! از همممممممممه چچچچچچچچچیییییییییی!!!!!!!)

اومدم رو کاناپه دراز کشیدم. زنگیدم به مامانم که فهمیدم از صبح هنوز تو خونه شهرکه! آخه از صبح رفته بود اونجا کاشی کار اورده بود که دیوار دستشویی رو از بیرون (که میخوره تو هال) سرامیک کنه. سرامیکش طرح چوبه، اضافه هم اومده بود. گفتیم بزنیمش به دیوار! بعدش یه نفر رو آورده بود که خونه رو تمیز کنه. هفت شب بود و هنوز کار تموم نشده بود! داداشم هم از صبح چند بار مصالح آورده بود واسه کاشی کار!

اعصابم خردشد. گفتم مامان تو رو خدا ول کن دیگه برو خونه. بقیه اش رو بعدا خودمون انجام میدیم.

خب یه زن 63 ساله از آسایشش تو خونه و زندگیش میزنه واسه چی؟ چهارطبقه بدون آسانسور رو میره بالا و پایین که کار ما زودتر راه بیفته. هرچی هم اونجا خرج میشه، اصلا نمیذاره ما بفهمیم چقدر شده. خودش پول میده. اینا رو جدا از اون سه میلیونی خرج میکنه که بابام داده.

 قطع  که کردم، یه کم بعدش حرف افتاد با مهدی. قرار بود امروز که دو شنبه است، موکت کار و کاغذدیواری بیاد. نصف تمیزی خونه هم که مونده. منتها مهدی گفت که کاغذدیواری گفته سه شنبه میاد. منم گفتم حالا که اینجوریه، پس موکتی هم همون سه شنبه بیاد! بقیه تمیزکاری هم بمونه واسه سه شنبه که مامانم هم لااقل امروز رو استراحت کنه.

بعد نمیدونم از کجا حرف افتاد بین من و مهدی. و اونی شد که نباید میشد.

مهم نیست بحث سر چی بود. مهم نیست که چیا شنیدم و البته گفتم. مهم اینه که مثل همه این ده سال که خسته ام، بازم خسته تر شدم! بازم توهین شنیدم. بابت اینکه بهش گفتم بهتره تو این شرایط به خانواده اش بگه که بیکار شده. که از بهمن حقوق بیکاری نگرفته و تو سال جدید هم این کار رو از دست داده. اصلا شاید اونا اگه بدونند، اینقدر بیخودی خاصه خرجی نکنند! که عصبانی شد که به تو چه مربوطه؟! من از پول خودم میدم به خانواده ام!!!!!!! ربطی به تو نداره! (کی میخواد بفهمه که آدم هیچوقت به شریک زندگیش روزی هزار بار نمیگه: به تو چه مربوطه!!! چطور فلاکت و خاک برسریها به من مربوطه!!!!!)

گفتم: از پول خودت؟؟؟ لابد یادت رفته باید پولتو بیاری تو این خونه. خوبه من آدم بدجنسی نیستم که بگم حق نداری یه تومن بهشون بدی. تا تو اون شرکت بودی، میریختی زیر دست داداشت. که اونم اونجوری حقتو داد!!! اگه داری بده! ولی من میگم الان که نداری، خب بدونند که توقع نداشته باشند! اگه پدر و مادرت ندار بودند، اصلا من خودم میدادم بهشون. ولی ماشااله دارند!

گفت: اگه به مامانم بگی، منم میرم به مامانت اینا میگم که بیکارم!!!!!!! (می بینید تو رو خدا! اگه خانواده من، سر بیکاری، دهن مهدی رو صاف می کردند، الان اینجوری واسه من سینه جلو نمیداد که میرم میگم که بیکارم! خب برو بگو. به تخمم. مثلا چی میشه؟ )

خیلی دلم میخواست بهش بگم دیگه یه مدته مامانم بهم میگه: آشتی دیگه به یه بچه دیگه فکر نکن. (بچه دوم در هر شرایطی برای من فقط یه آرزوئه.هم من میدونم، هم شما هم خدا!) همین یکی کافیه. نمیخواد حمالی کنی. زیادی از خودت مایه نذار واسه یه بچه دیگه! خب مامانم هم کور نیست. روال زندگی مو می بینه. اخلاق مهدی رو می بینه که وقتی میره اونجا، خانواده مو عین شوهر ننه اش می بینه! اگه هیچی نمیگن، دلیل بر ندیدنشون نیست. خونه نشینی فاطی، از بی تنبونیه!

بعد صداشو برد بالا که اصلا شرایط من اینه. چند روز پیشم بهت گفتم. من تو زندگیم دست به هر کاری زدم، گند و خراب شد. از اول هم زندگی تو با من همینه. بدتر میشه که بهتر نمیشه. الانم همینم. بذار برو. کار داری، خونه باباتم که داری میری! جونتو بردار با بچه ات برو!!!!!!!!

مکالمه بعدازظهرم با مدیر مهد یادم اومد که گفت از فروردین شهریه مانی شده پونصد تومن. یعنی من اگه قرار باشه تنها زندگی کنم، حداقل باید ششصد کرایه بدم، پونصد هم پول مهد مانی!!!!!! دیگه شارژ ساختمون و تغذیه مانی و اینا هیچی!!!!!!!!! باید آب پیازداغ کنم بخورم!!!!!!!

بعد مرد آدم تو این شرایط بگه: ما به درد هم نمیخوریم، برو که راحت زندگی کنی!! میدونم اینو میگه که بار خودشو از رو دوش من برداره. که مجبور نشه با حقوق من ارتزاق کنه. ولی رفتن چه راه حلیه. بعد اینجا من باید بیفتم به پاش و آویزون خ.ا.ی.ه. هاش بشم که نروووووووووووو! اونم بگه: نعععععع من باید برم!!!!!!!!!! بعد میگه: دیگه به تو ربطی نداره کجا میرم. آره، کجا رو داری بری؟ میری پیش مامانت. اونوقت اونجا اونقدر مامانت ناله میکنه که میری از زیر سنگ پول درمیاری میدی بهش! که دهنشو ببندی. چون دهن اونا همیشه برای اعتراض بازه. این دهن منه که تو فلانمه و همیشه بسته است.

خب اون روزی که اقبال می نوشتند، مال منو با چه جوهری نوشتند؟ اصلا  کی نوشت؟ من کحا بودم؟ یارو کجا بود؟ اصلا چی نوشت؟

میگم: خونه بابات نشتی داره. مامان و بابات و خواهر وسطی، سه نفرند با یه حقوق بازنشستگی. کرایه خونه هم که نمیدن. بعد چه طوریه که تو به مامانت در ماه یه پولی میدی، دو تا خواهرهاتم واسه عید به مامانت پول داده اند که لباس بخره. یعنی همه تون حواستون هست به اونا! من خودم یادمه شب یلدا که رفتیم خونه خواهر کوچیکه مهدی، همون روز داداشش قرارداد خونه شو بسته بود. ماهی نهصد تومن. بیست هم پول پیش. که مادر مهدی بیست تومنش رو داده بود، بعد من گفتم ماهی نهصد خیلی زیاده. اونم واسه کسی که حقوقش اگه بشه یه تومن! جاری ام هم که کار نمیکنه. چون معتقده این کارها رو دوست نداره! میخواد ادامه تحصیل بده تا کاری رو که دوست داره پیدا کنه!!!!!!!!!! (اقبال اونو کی نوشته؟!)

به مامان مهدی گفتم: خب این کرایه زیاد نیست؟ گفت: خب سیصدش رو من میدم. چه کار کنم!!!!!!!!

دیروز به مهدی میگم: خب تو به مامانت میدی که اون بده به داداشت. انگار که تو داری میدی به داداشت. خب زنش بره سر کار. مگه خونش از من و خواهرهات رنگین تره؟ میگه: به تو ربطی نداره. من میدم به مادرم، هرکاری که دلش خواست باهاش بکنه!!!!!!!

گفتم: یعنی چی؟ خب اگه بدونه تو بیکاری، اگه ببینه من فلانم پاره میشه یه بچه رو از اون سر شهر می اندازم سر شونه ام و این رااااااااااهو میرم سر کار و برمیگردم، شاید اگه خودش نیاز نداشته باشه، دیگه دلش نیاد از تو بگیره! پس خونه ما نشتی داره!

عید هم رفتیم خونه شون، مامانش دو تا گیر سر بهم نشون داد و گفت: اینا رو از تجریش گرفته ام هفتاد هزار تومن!!!!!!!!!! گفتم: هفتاد هزار تومن؟ دو تا کلیپس و گیر سر؟ گفت: فکر کردم قیمتش به ریاله! وقتی کارت کشیدم، فهمیدم هفتاد هزار تومنه! گفتم: خب پسش میدادید! گفت: دیگه روم نشد!

بعد گفت کمرم درد میکنه و میخوام یه صندلی بلند بگیرم برای آشپزخونه. گفتم: من از صندلیم راضی ام. پارسال سی و خرده ای خریدم. گفت: نه......... یه جور دیگه بگیرم. خواهرشوهر بزرگه گفت: خب مامان از مال آشتی بگیر دیگه. مامانش گفت: آره خب. چوبی گرونه. ولی میخوام چیزتر باشه. مثلا........ مثلا بهتر باشه! که خواهر شوهر بزرگه گفت: مامان جان بگو میخوام پول خرج کنم!!!!!! صندلی بگیر دیگه!

بعد دیشب مهدی منو جر میده که به تو چه اونا پولی که من میدم رو چه جوری خرج می کنند!!! گفتم: این عید اومد و رفت، من فقط دو جفت جوراب برای مانی خریدم. من و تو و مانی هیییچیییییی نخریدیم. کفشش رو هم که مامانم خرید. آره خب، تو جابجایی خونه بودیم. ولی مامانت هم تو جابجایی خونه بود. منتها همه تون حواستون هست که بهش بد نگذره! شکر خدا هیچ جا نمیرن و با هیچ کی هم رفت و آمد ندارند منتها هر سال عید باید باید باید کفش و مانتو و لباس و کیف بخره. تو خودت بیکاریهاتو بهش نمیگی! دادگاهت رو بهش نمیگی. فلاکتمون رو بهش نمیگی. منم میگم نگو. مادره، بیخودی حرص میخوره. ولی دیگه تو از دهن ما می کنی می بری میدی به اونا. خواهر وسطی ات (که من واقعا دوستش دارم) واسه سه ترم دانشگاه، کیف چرم میخره دویست سیصد هزار تومن! خب یعنی چی آخه؟؟!!! از کجا؟ از پول تو و اون یکی خواهرها!!!!!!!!! بعد تو منو تهدید میکنی که میری به خانواده میگی که بیکاری. فکر کردی نمیدونند؟ دیگه آب از سر من و تو گذشته.

چند روز پیشم برگشته میگه: برم از پسرخاله داداشت (همون پسرخاله ام که با من هم شیره) ببینم اون یه مدت تو کدوم آژانس شهرک کار میکرد برم اونجا!!!!!! گفتم: خب این شهر ده میلیون آژانس داره. چرا میخوای بری اونجا؟؟؟؟؟!!!!!!!! آخه این چه چوبیه که هر چند وقت یه بار تو فلان من میکنی. برو در خونه مامانت آژانس!

گریهگریهگریهگریه

تو رو خدا راجع به این پست هیچی بهم نگید. حتی بعدا. منو با حجم زیاد کامنت روبرو نکنید! بذار من فقط بنویسم. بذارید بنویسم بلکه خالی بشم! ببینم ته این بغض کی درمیاد!!!!!!!

از 15 اسفند بابام کرایه نگرفته. خب تا خونه درست بشه. الان دیگه چیزیش نمونده. ولی به خاطر اینکه بازرس لعنتی بیمه ممکنه بیاد، فعلا نمیشه جابجا شد. خب اینا دیگه تقصیر مهدی نیست!!!!!!!!!!

ولی فشاره روی من. و روی خود مهدی. نه میشه اسباب کشی کرد، نه نمیشه. وسایل همینطور کارتن پیچه. همه کلافه ایم. اعصاب همه خرده. من به مهدی حق میدم کلافه باشه. این بار چهارمه. راست میگه. به هرچی دست زده خراب شده. اون از اون شرکته که کارش هنوز تو دادگاه ها گیره! این از دوستاش که شش ماه نشده، تقش دراومد. اون از همه زندگی، این از همه بدبختی! این از کار کار کار!!!!!!!!!

تموم هم نمیشه. هر روز گره پشت گره. حتما داری فرش می بافی. میگن هرچی گره هات بیشتر میشه، فرشت قشنگتره. نمیدونم عاقبت این نقش چی میشه. فقط میدونم احتمالا این قالیچه میشه ترمه رو قبرم. چون دیگه خیلی دل شکسته ام! از همممممه چی. از همه کس! تو همون شهرک، دی 79 نماز عید فطر بود و من برای اولین و آخرین بار رفتم نماز عید خوندمو کلی گریه کردم و مهدی رو ازت خواستم. بعد از پنج سال از اون تاریخ، بهم دادیش! ولی به همراه مهدی، یه چوبم دادی که هراز گاهی میره اونجایی که نباید بره!

همه این ده سالی که زنش بودم، هم از خودش کشیدم، هم از شرایط. کجای کارم غلط بود؟ کجای خواسته ام نابجا بود؟ از خودش و اخلاقش کم نکشیدم. تو اوج خنده و شادی از ته دل، یه دفعه زده برجکمو آوره پایین. بدترین اخلاقی که میشه یه نفر رو باهاش شکنجه کرد!!!!!! تازه خودش همیشه میگه از آدمهای مودی متنفره! ولی خودش دیگه تو مودی بودن، شده یه برند! انگار که به یکی بگی: عزیزم! تو فاصله ای که طرف با ذوق طرفت برمیگرده، بگی: تو اعصابت ر.ی.د.م!!!!!!! همین بلا ده ساله داره سر اعصاب و روانم میاد!!!!!!! یه آهنم که هی داااااااااغ میشم، هی سرد میشم!!!! ده سااااااااااااااااال!!!!!!!!!!گریهگریهگریه

از شرایط هم که هیچی! نه جرات دارم از کاری که پیدا میکنه خوشحال بشم، نه میذاری یه آه خوش از گلوم پایین بره. تقدیر دست توئه. من دیگه زورم به هیچکی نمیرسه. خانواده ام صف اول این انقلاب بودند. کم تاوان ندادیم. ولی الان ته صف هم نیستیم. هیچی مال  ما نیست. جز بیکاری، جز حسرت، جز سگ دو از صبح تا شب دنبال نونی که شاید آخرش دادگاهی بشیم بابت هیچی.

اگه زبونتو می فهمیدم خوب بود. اگه میدونستم چی میخوای، خب انجام میدادم. ولی نمی فهمم. دیگه نمیدونم چی میخوای.

تو ازم میخوای زن خوبی باشم. میخوای مثبت باشم. پا به پای شوهرم بیام و مرهمش باشم. خب من همه کارهایی که تو میگی خوبه، میکنم. توقع ندارم، پولمو می برم تو خونه اش و همه جوره پاش هستم. من حتی حتی حتی غر این روزها رو بهش نمیزنم. چون میدونم اون مقصر نیست. اون خودشم داره میکشه. ولی وقتی خودمو خوشحال نشون میدم که اون غصه نخوره، منو به بی خیالی متهم میکنه. وقتی یه جا دیگه میترکم و اشکم میاد، شاکی میشه که ازت توقع ندارم. این آدم از من چی میخواد؟ شاید واقعا تو زندگیش اشتباهی ام. شاید باید عین بقیه باشم. لااقل عین خانواده اش. عین مادرش که شرایط رو تاب نمیاره و اعتراض میکنه.

من دیگه خسته شدم بسکه چشام بارونیه

پس دلم تا کی هوای غصه رو مهمونیه

من دیگه بسه برام تحمل اینهمه غم

بسه جنگ بی ثمر، برای هر زیاد و کم...........

 

[ دوشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٤ ] [ ٧:۳٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ