چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

طبق قانون حق شیر، من اگه صبح هفت و نیم بیام، میتونم 14:45 برم خونه. ولی عملا نمیشه و میمونم تا چهار، چهار و نیم که با مهدی با هم بریم.دیروز ولی خیلی کار داشتم. هماهنگ کردم سه برم بیرون. چند تا چیز خونه جا گذاشته بودم که حتما باید میرفتم می آوردم.

این بود که ساعت سه از اداره پریدم بیرون و رفتم خونه. کلید انداختم و در و باز کردم. خونه تمییز و آروم. نیمه تاریک و گرم. یه گرمای مطبوعی خورد به صورتم. رفتم تو و باعجله وسایلی رو که میخواستم برداشتم. باور کنید دلم نمیخواست بیام بیرون. اونجا خونه ما بود. ولی زود در و کشیدم و بیرون اومدم. تا رسیدم اداره مهدی، پدرم دراومد. نه تاکسی بود و نه هیچ ماشینی. تازه فکر کنید، دو تا مسیر رو با خط ویژه رفتم که کمتر تو ترافیک باشم. ولی از هفت تیر اصلا ماشین نبود. خلاصه رسیدم در اداره مهدی اینا. با هم راه افتادیم به طرف خونه مادرمهدی. این هفته اونجاییم. تو راه میگم: مهدی! رفتم خونه. اصلا دلم نمیخواست ازش بیام بیرون. دلم میخواست بزنگم بگم مهدی برو دنبال مانی، برگردین خونه. بیایید دوباره خونه خودمون باشیم. ولی خب نمیشه.

البته الان با مهد مانی صحبت کردم. قرار شد هفته دیگه که شیفت نوروزشون تایید میشه، بزنگم و بپرسم ببینم مانی رو از 6 فروردین ببرم مهد یا بعد از سیزده. فکر میکنم شرایط سختمون دیگه رو به اتمامه. این مدت اخیر، خیلی دستم به خونه است. همه اش دارم مرتبش میکنم. تمیزش میکنم. قشنگش میکنم. همه اش هم به خاطر عید نیست. شاید از نظر روانی، میخوام آشیانه مون آراسته باشه. شاید به این وسیله میخوام یه جای امن واسه خودمون سه تا درست کنم.

دیروز از طریق وبلاگ دوست عزیزم «بی نقاب»، دو تا مقاله خوندم در مورد مشکلات زن و شوهرها که ریشه اکثرشون در مسایل جنثیه. موقع برگشت، در موردش با مهدی صحبت کردم. البته مستقیم نگفتم که تو مشکل داری. همین جوری با هم خیلی ملایم و آروم، در موردش به صورت کلی حرف زدیم. اصلا جبهه نگرفت. خیلی آروم بود. آروم هم حرف زد. لج نکرد. پرخاش نکرد و منطقی حرفهامو گوش کرد و نظرشو گفت. خیلی احساس آرامش کردم.

امیدوارم زودتر مانی بره مهد و بهش عادت کنه و ما بتونیم به خونه مون برگردیم. البته میدونم مشکلاتمون زیاد میشه. ولی تازه میشیم مثل بقیه زن و شوهرهای کارمند. مهم نیست چی میشه. مهم اینه که برمیگردیم خونه مون. خونه آروممون. آشیانه گرممون...بغل

ایشالا همه سر خونه و زندگیشون باشند.قلب

[ یکشنبه ٦ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ