چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام. صبح همگی بخیر و شادی!قلب

اولش باید ازتون عذرخواهی کنم بابت اینکه میدونم دو روزه فکرتون مشغوله و واقعا اذیت شدید. حلالم کنید و منو ببخشید!نگران


خب من اصلا دلم نمیخواد این چهره از منو ببینید. زنی که بریده و نمیتونه از پیش بره! البته که من نبریدم و هنوزم میشه از پیش برم. ولی تو یه مدت زیاد، خیلی بهم فشار اومد. دیگه یه جا زد بیرون. وگرنه که من همون آشتی هستم. با همون اعتقادات!

دیگه اینکه اول فکر کردم اینجا چیزی از ناراحتی هام ننویسم. خب بعدش فکر کردم اگه قرار باشه اینجا هم نقاب داشته باشم، پس با دنیای واقعی چه فرقی داره؟! تو دنیای واقعی هم پیش خانواده ام و حتی گاهی جلوی مهدی، از ناراحتی هام نمیگم هیچی! پس یه چیزی هست که اینجا رو دوست دارم. اونم اینکه اینجا میتونم خودم باشم. با همه ناراحتی هام و خوشحالی هام. واسه همین نوشتم. و شما هم حمایتم کردید. هرچند نظرات رو بسته بودم، ولی تو پست قبلی برام نظر گذاشتید. ممنون از همگی. حتی اونایی که ننوشتند. ولی میدونم انرژی های مثبتتون همینطوری بهم سرازیر بود. حس میکردنم همه اش رو!قلب

از روز یکشنبه که اون اتقاق افتاد، خیلی از مهدی دلگیر بودم. البته بهتره بگم دلشکسته. هم از مهدی هم از اتفاقات! همیشه هم قرار نیست یه جریان، مقصر داشته باشه. دنبال دزد که نیستم. کلا ناراحت بودم از کل ماجرا. و البته ماجراها. دوشنبه که اصلا بهش زنگ هم نزدم. فقط طبق قرار قبلی قرار بود عصر بیاد دنبالم و کاغذدیواری ها رو ببریم شهرک. همون یکشنبه گذاشته بود پشت ماشین.

دوشنبه ساعت چهار و نیم زنگیدم بهش. خیلی سرد با هم حرفیدیم. گفتم مگه قرار نبوده بیایی؟ گفت: نه. خودم شب می برم. قطع کردم و رفتم دنبال مانی و برگشتیم خونه. تو خونه هم با هم نحرفیدیم. شام از کتلت شب قبل خوردیم. یه کم برای ناهار خودم گذاشتم، یه کم هم برای ناهار مهدی گذاشتم. میدونم این روزها مهدی ناهار نمیخوره! وایمیسه شبها با من و مانی شام میخوره.

شب مانی خیلی از کتلت تعریف کرد و گفت: من عاشق کتلت هاتم مامان آشتی!!! بعد وادارم کرد روی هر کتلت، یه نقاشی بکشم که بخوره! مهدی هم تعریف کرد و تشکر کرد. زیر لب جوابشو دادم.

هنوز ازش دلخور بودم.

گفت: اگه خوردید، ببرم بشورم! هیچی نگفتم. جمع کرد و منم یه کم کمک کردم. بعد از شام رفت شهرک و من و مانی هم مسواک زدیم و لباس مانی رو عوض کردم و خوابیدیم. چقدر هم که سرد بود. مهدی که برگشته بود، هیتر اتاق رو روشن کرده بود.

چند بار هم باهام حرفید، ولی من یا سرد جواب دادم، یا کلا هیچی نگفتم. خودم هم چیزی براش تعریف نکردم! دیروز صبح اومدم اداره و مثل بقیه روزها بود. البته هی دنبال یه آشنا تو بیمه بودم که بلکه این بازرس بیاد قدم رو تخخخخخخخخم چشم ما بذاره و قدم رنجه کنه و بیاد ببینه بله، درسته، یه مرد تو خونه بیکار نشسته! بیایید بهش حقوق بیکاری بدید! بیاد با چشمهای شهلاییش ببینه و خیالش راحت بشه!!!!!!!کلافه

ولی نمیاد که. به خدا اگه بدونم کجاست، میرم دنبالش. اصلا آدرس وبمو بهش میدم که بیاد ببینه من این مدت چیا کشیده ام! (آیکون آشتی سلیطه!!!!!)

بعدش دیروز رفتم پیش معاون مالی اداره مون که زمانی شاگرد بابام بوده. شرح ماجرا رو بهش گفتم. میدونم رفیق جینگ نائب رئیس هیات مدیره مونه. این نائب رئیس هیات مدیره مون خیلی خرش میره همه جا. منتها یه سر داره و هزار سودا! اینقدر سرش شلوغه که صبحانه و ناهار خوردن تو برنامه اش نیست! خیلی هم دست و پا خیره. به معاونمون سپردم بلکه بتونه کاری کنه!

دیگه ببینید ما به کیا که آویزون نمیشیم! بحث آویزون شدن نیست. میخوام پیش خودم شرمنده این نباشم که چرا به فلانی نگفتم! بعد زنگیدم به مهدی و سرد باهم حرفیدیم و ازش در مورد رزومه اش پرسیدم و یه جاهایی رو اصلاح کردم و رزومه رو دادم به معاون. تا خدا چی بخواد.

دیروز تا عصر کار موکت اتاق مانی و کاغذدیواری تموم شد. و داداشم از بازار رفت دنبال مامانم و بردش خونه. هرکاری هم کردم، مامانم خودش پول نصب موکت رو داد و یه قسم شدید هم خورد که اگه اسمش رو بیارم، دیگه پا نمیذاره خونه مون!!!!!

عصر رفتم دنبال مانی و با هم رفتیم خونه، تو خیابون فلسطین، یه خانم محترمی یه دفعه از پارک دراومد که چنان کوبیدم رو ترمز، که اگه سرعتم بیشتر بود، صد در صد بهش زده بودم! همونجا کمرم گرفت ولی شکر خدا نزدیک خونه بودیم. تا برسیم دردم بیشتر شد. وقتی رسیدم، دیگه نتونستم پیاده بشم. از پا درد!!!!!! زنگیدم به مهدی که بیا دودوش و وسایل رو ببر. اومد و دید نمیتونم تکون بخورم! گفت: بیا بغلت کنم!! گفتم: نه بابا میتونم بیام. جلوی کسبه محل آبرو دارم!

یادتونه که چقدر آبرو دارم!!!!!!!!!!چشمک

دیگه قدم قدم رفتم تو خونه و مهدی البته زیر بغلم روگرفته بود. البته که فکر کنید چقدر خم شده بود!!!!! بعد با همون مانتو و مقنعه دراز کشیدم رو تخت! مهدی اومد مقنعه ام رو گرفت و آویزون کرد. مانی و وسایل رو هم که آورده بود داخل.

نیم ساعت دراز کشیدم و تو این فاصله مهدی یه هویج آورد داد بخورم بعدش هم یه ژلوفن!!! بعد از نیم ساعت بلند شدم رفتم حموم زیر آب داغ بلکه رگم باز بشه. حسابی هم خودمو خشک کردم و شلوار هم پوشیدم و اومدم بیرون. مهدی رفت بالش آورد که رو کاناپه دراز بکشم.

یه بسته نون از فریزر بیرون گذاشتم و دیدم مهدی ظرفهای دیشب رو شسته. کتلتها رو هم نخورده. گفت: اینجا چه کار میکنی؟ گفتم: نون واسه شب گذاشتم بیرون. چرا ناهار نخوردی؟ گفت: میل نداشتم!

دروغ میگه. صرفه جویی میکنه! می شناسمش!خنثی

شبکه او.ن.ی.ک.س یه فیلم قشنگ گذاشت که با هم دیدیمش و تو این فاصله مانی رفت دستشویی که مهدی رفت شستش! بعد از فیلم هم کم کم پاشدم کتلت رو گرم کردم و سه تا تخم مرغ داشتیم که نیمرو کردم. به نظرم تخم مرغها خیلی کوچیک شده اند! همه اش شد یه کف دست!!!!!!!!

خودم که خیلی اشتها نداشتم. با هم غذاها رو خوردیم. بعدش هم حاشیه و لالا.

شکر خدا امروز بهترم. البته مثل رباط راه میرم! کم کم باز میشه ایشالا.

اگه بازرس بیمه بیاد فردا یه سری اسباب رو با وانت داداشم می بریم. این دو روز رو میشه یه سری کارهای نصبی رو انجام داد. مثل زدن پرده ها، نصب آینه آشپزخونه و خرده کاریهای اینجوری. اگرم نیاد که فعلا نشسته ایم!

هفته پیش یه عزیزی، آدرس یه وبی رو داد بهم که نویسنده اش یه خانم پرستار بازنشسته است. از اون خانمهای با عرضه که همممممممه جوره پای زندگیش وایساده. من خودم هفته پیش آرشیو ایشون رو تا یه جایی خوندم. خیلی زندگی جالبی دارند و البته پره از درس و عبرت. به نظرم اگه دنبال داستانهای جالب هستید، حتما یه سر بزنید. به نام دلنوشته های بهاریه

راستی اینم از عکس اون روز که پشت فرمون بودم و من و آسمون داشتیم با هم گریه میکردیم! نمیدونم چرا دلم خواست اون لحظه رو ثبت کنم.

اینجا خلوت تر بود و در حین حرکت یه لحظه انداختم:

اینم پایین میدون فلسطینه. دیگه ترافیک شد ولی همچنان می بارید:

چند روز پیش که بارون می بارید، صبح خواستم مانی رو از ماشین پیاده  کنم، دیدم خیس میشه. یه کلاه از مهدی تو ماشین بود که گذاشتمش سر مانی. مانی درش آورد. گفتم: بارون میاد. بذار رو سرت. گفت: آخه کلاه خیس میشه!!!!!!!! گفتم: خب کلاه رو میذاریم سرمون که اون خیس بشه و سر ما خیس نشه!!!!!!!متفکر

یه مدت هم خودم بهش میگفتم: دده جان! یا وقتی یه بچه کوچیک میدیدم، میگفتم: دده جاااااااااان!

چند روز پیش یه بچه تو تی وی نشون داد مانی گفت: دده جااااااااان! یه مثلا بچه می بینه به تقلید از مامانم میگه: رولکم!!!!!!!!!!نیشخند

فعلا همینها تا ببینیم خدا چی میخواد!

یه متنی در مورد نماز تو وایبر اومد که دلم نیومد اینجا نذارم:

نمازهایم اگر «نماز» بود، موقع سفر ذوق نمیکردم از شکسته شدنش!

نمازهایم اگر «نماز» بود، رکعت آخرش اینقدر کیف نداشت!

اگر نمازهایم «نماز» بود، اول وقت نمی خواندمش برای ایکه خود را «خلاص» کرده باشم...

اگر نمازهایم «نماز» بود، که تبدیل نمیشد به نمایش پانتومیم برای نشان دادن آدرس شارژر گوشی...

اگر نمازم نماز بود، تبدیل نمیشد به یک فرصت طلایی برای خلق ایده های بکر!

تبدیل نمیشد به مناسب ترین زمان تحلیل رفتار فلان همکار! تبدیل نمیشد به ماشین حساب!

نه، نمازهایم «نماز» نیست
! اگر نماز بود، یک «کارواش قوی» میشد و با فشار میشست از دلم همه سیاهی ها را، لکه ها را، پلشتی ها را.

اگر نماز بود، میشد «کیمیا» و مس وجودم را تبدیل میکرد به «طلا»...

اگر نمازم نماز بود، میشد پل، میشد پناهگاه، میشد دارو، میشد مرهم، میشد درمان، میشد شاه کلید، میشد میعادگاه، میشد دانشگاه...

خدایا این روزها که درهای آسمانترا سخاوتمندانه باز کرده ای، من از تو فقط یک چیز میخواهم! بر من منت بگذار و کاری کن نمازهایم، «نماز» شود...

*******

نمیدونم این متن از کیه. تو وایبر واسم اومد. ولی عجیب به دل شکسته ام نشست! نمیگم مثل آدم نماز بخونم، کار جور میشه واسه مهدی. این یه چیز دیگه است. ولی باید درست بشه این نمازهام. تا شاید برسم به جایی که باید!

********

هرچی تو بخوای. با همه دل شکسته ام به تو پناه می برم. دو روزه درست و حسابی باهات نحرفیده ام. خب میدونی که. وقتی ناراحتم، لال هم میشم! ولی ولی ولی تو که هستی، بازم باش. مواظبم باش. یه کم حالمو خوب کن. همه زندگی این نیست که من هر روز صبح که پا میشم، بهت بخندم و انرژی بپاشم به در و دیوار! یه روزهایی، تو باید کمکم کنی. میدونم این روزها رو دوش تو ام. میدونم بغلم کرده ای. فقط ازت یه چیز میخوام:

نذار حس کنم تنهام. بذار مثل همیشه فکر کنم مشکلات هست، ولی تو از همه اش بزرگتری! دستهای مهربونت رو می بوسم!قلببغل

 پینوشت:

حمیرای عزیز!

خصوصی گذاشتی ولی ایمیل نداشت. من چه جوری جواب بدم؟!

[ چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٤ ] [ ٧:٢٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ