چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلااااااااااااااام، وای خدا! شکرت دوباره در اینجا باز شد! از جمعه شب، پرشین بلاگ داشت سرورهاشو به روز میکرد. یعنی خمار بودم ها!!!!!!!!!! اینایی که می بینید نوشتم، مال شنبه است. بعد مال یکشنبه هم اضافه شد:


سلااااااااااام. صبح همگی بخیر و شادی و برکت و خنده های از ته دل! امروز شنبه اس که دارم می نویسم!

ایشالا که خوبید. عاقو ما دیشب خونه پدر مهدی بودیم و همه مشغول بودند و ما هم گفتیم نظرات رو با تبلت جواب بدیم که دیدیم پرشین داره سرورهاشو بروز رسانی میکنه!!! حالا فکر کنید روز پنجشنبه مهدی واسم یه نرم افزار پیدا کرد که بتونم تو تبلتم فارسی بتایپم. چون همه اش انگلیسی بود و منم نمیخوام فارگلیسی بتایپم!حالا یه بار ما خواستیم از خونه پست بذاریم و نظرات رو جواب بدیم ها!!!!!!!!!!!

البته الانم دارم تو ورد تایپ میکنم و به محض اینکه مشکل برطرف بشه، این پست رو میذارم.

عارضم خدمتتون که روز چهارشنبه با مانی رفتیم خونه و بازرس هم که نیومده بود. خواهربزرگه مهدی از قبل میخواست واسه جمعه (دیروز) ما رو دعوت کنه خونه اش بابت عید! خب عید همه مسافرت بودند، حالا میخوایم مثلا بریم عید دیدنی. البته که همدیگر رو دیده ایم. ولی بهانه ایه برای همدیگر رو دیدن، و البته تنوع! چون همه اش ما میریم خونه بابای مهدی. اگه عید دیدنی ها راه بیفته، خب میریم خونه بچه هاش. که خب چون تکلیف اسباب کشی ما معلوم نیست، دیگه نشد اونا هم بقیه رو دعوت کنند.

همون چهارشنبه مهدی به خواهرش گفت که اسباب کشی کنسله. ولی اونم کارمنده و قطعا براش امکان نداشته که همون چهارشنبه تصمیم بگیره برای مهمونی روز جمعه. البته نمیدونم از بیرون  غذا میگیره یا خودش درست میکنه. ولی در هر حال کنسل شد مهمونی اونم.

چهارشنبه که رسیدم خونه خیلی کمر درد داشتم و دراز کشیدم یه کم و قرار بود اداشم هم بیام. عدس پلو درست کردم و یه بسته گوشت هم بیرون گذاشتم و سس اکارونی درست کردم. که البته شب، یه کم ازش رو خوردیم، بقیه اش موند برای فردا. پنجشنبه صبح مانی و داداشم زودتر بیدار شدند و دیگه میدونید که این دو تا چقدر همدیگر رو دوست دارند. مانی از داداشم قول گرفت که ظهر بیاد. دیگه منم کم کم بلند شدم و کارتنهایی که باز بود رو چسب کاری کردم و روشون نوشتم مثلا آشپزخانه ـ شکستنی!

چون من ذاتا عجولم، قصدم این بود که یه سری از وسایلی رو که نمیخوایم رو با وانت داداشم ببریم. البته باید پول کارگر میدادیم. ولی بعد دیدم اگه یه سری رو از جلو ببرم خوبه، منتها به خاطر لوله کشی جدید ـ که داداش کوچیکه انجام داده ـ کابینت اشپزخونه اومده جلو و الان چون نصف لوله کشی مونده، اینه که عملا نمیشه وسایل رو بچینم اونجا. باید ببرم بذارم کنار دیوار، که خب چه کاریه! همون روز اسباب کشی هم میشه این کار رو کرد.

بعد نقشه کشیدم که عصر بریم خونه شهرک و توالت فرنگی رو ببریم و این کارهای نصبی رو انجام بدیم. بعد به داداش کوچیکه زنگیدم و اونم گفت که عصر با خانمش میاد و شب هم همه بریم خونه بابام اینا.

مهدی هم واسم فارسی ساز نصب کرد و ازش تشکر کردم و واقعا خوشحال شدم. بعد به لپش اشاره کرد و گفت: ماچ و تشکر!

رفتم بوسیدمش و بغلش کردم و ازش تشکر کردم. خب از چهارشنبه تا پنجشنبه عصر هم چند باری بغض کردم و گریه ام گرفت. مهدی هم بهم گفت: آشتی میدونم ناراحتی. خب حق داری. اعتراض کن، ناراحتی ات رو بریز بیرون. ولی یه لحظه هم فکر پول رو نکن! مطمئن باش پول هست!

و البته که من میدونم مهدی مرد پنهانکاری نیست. خب هر کسی پس دستش یه یزی داره. ولی مهدی اونجوری نیست که مثلا پولهاشو جمع کنه واسه خودش یا حتی خانواده اش یه چیز گنده بخره. خب این بحث اخیر هم، اعصاب هر دومون رو خرد و
خاکشیر کرد ولی در نهایت میدونم حواسش به ما هست.

الان مهدی حوالی پونصد داره. میدونم خدا نمیذاره این نخ پاره بشه. ولی خدایا نوکرتم! قطعا نمیذاری پس انداز یه مرد تموم بشه و کمک میکنی!!!!!!!

یه چیز جالب اینکه، کادوی تولد پارسال من و مانی، حدود هشتصد نهصد تومن شد. من یه کم روش گذاشتم و همیشه فکر میکردم یه تومن از این بابت هست. خب موردی هم پیش نیومده بود که ازش استفاده کنیم. تو این روزها، فکرم رفت پیشش و همون روز پنجشنبه، رفتم پاکت رو از تو کشو درآوردم. به نظرم اومد از مقدار یه میلیون تومن بیشتره. پولها، تراول پنجاه تومنی بود! دیدم یک میلیون و نیمه!!!!!!!!!!!!

شاخ درآوردم! ممکنه مثلا یه کم روش گذاشته باشم بعدا، ولی نه که پونصد تومن. اصلا من کی این پول رو داشته ام؟! در هر حال چیز زیادی یادم نیومد! فقط اشکام همینطوری پایین می اومد. مهدی هم هی میگفت گریه نکن! گریه واسه چی میکنی؟

خود خدا میدونه چرا اشکام می اومد. خب، نوکرتم، تو که تا اینجا هم حواست هست، خب نمیشه یه کم زودتر این کار مهدی رو جور کنی؟ نمیشه زودتر این بازرس بیاد و بره که ما هم زودتر اسباب بکشیم؟

خیر. نمیشه! اینا سنت خداست. و اینکه همه آدمها همییییییییشه میخوان زودتر کارشون درست بشه. چون عمر آدم کوتاهه. ولی قربون صبر خدا برم. که خیلی واسه حکمتش صبر میکنه. خب در نتیجه ما هم باید صبر کنیم. صبر صبر صبر صبر!!!!!!!! میگم برم ثبت احوال فامیلیم رو بکنم صبوری!

آشتی صبوری! ........... حاضر!!!!!!!!!!!

پونصدش رو دادم به مهدی که نگرفت! هرکاری کردم، گفت بذار باشه هروقت خواستم میگیرم ازت. که خب البته شاید با خودش فکر کرد با توجه به دعوای اخیر، بهتره ازم پول نگیره که بعدا نگم من بهت پول دادم، تو بردی دادی به خانواده ات!!!!!!! یه همکاری داشتیم که میگفت: یکی از آقایون آشنامون، همیشه میگه: حقوق زن کارمند، برای شوهرش عین یکی از اعضای خره!!!!! (با عرض پوزش) چون چپ میره راست میاد، زنه عین همون عضو، میزنه تو پیشونی شوهرش که این پول منه!!!!!!!!!! البته که من سعی کرده ام اینجوری نباشه. ولی خب، تو دعوا ـ صادقانه بگم ـ چند بار پیش اومده
و گفته ام!!!!!!!!!

واسه ناهار، عدس پلو داشتیم منتها با بقیه گوشت چرخ کرده ماکارونی درست کردم که الحق و الانصاف بدمزه شد!!!!!!! داداشم اومد و البته ساعت دو رسید و قبلا زنگید که بخورید، ولی مهدی آقایی کرد و گفت صبر کنیم بیاد! مانی هم گشنه نبود! خب داداشم همیشه برای ما وایمیسه، این بار مهدی گفت وایسیم تا بیاد.
اونم اومد و خوردیم و دیگه تا جمع کردم، ساعت حوالی سه شد. قرار شد چهار بریم
دنبال خرید توالت فرنگی و بعدش من و مهدی بریم شهرک، مانی و داداش بزرگه هم برن شهران.

مانی که انگار سوار بوگاتی شده بود و میخواست بره موناکو!!!!!!! یعنی وسط راه که داداشم زنگید به من و مهدی، مانی داشت قهقهه میزد!
اونا رفتند شهران و من و مهدی هم رفتیم از خیابون کاشانی ـ که داداشم آدرس داده
بود ـ توالت فرنگی خریدیم و رفتیم شهران که از خاله ام پرده بگیریم، اونم سوار
کردیم بردیم شهرک. چون از قبل از عید، خاله کوچیکه داره پیش پسرخاله انباری کار
میکنه. این خاله ام ـ قبلا گفته ام حتما ـ قد بلند و هیکل داره. البته که افتاده
تو کار رژیم ولی وقتی قرار باشه کار کنه، میشه بولدوزر! شخم میزنه و همه جا رو
مرتب میکنه. الانم انبار پسرخاله رو کرده عین فروشگاه. اینقدر که تمیز و مرتبه همه
چی. البته اگه تصمیم بگیره کار کنه اینجوریه. در غیر اینصورت، واسه کارهای خونه
خودش، خیییییلی ناز داره و شوهرش خیلی کمکش میکنه البته خوشبختانه!

این خاله ام چند سال شهرک بود و همون اواخر، واسه خونه پرده دوخت که دیگه بلند شدند. گفت پرده هاشو میده به من. حالا منم تا مهدی نره سرکار و خیالم جمع نباشه و کابینت کاری تموم نشه، مبل و پرده مو عوض نمیکنم!!!!!! در نتیجه پرده هاشو گرفتم که بیارم نصب کنم. یه بشقاب حلوا هم داد به من و مهدی.

خاله و دخترش رو در انبار پسرخاله پیاده کردیم و سر راه هم مهدی نون خرید و بردیم خونه مون. مامانم داده بود خونه رو تمیز کرده بودند. البته کفش داغون بود از خاک. ولی در و پنجره عین گل تمیز شده بود. که نشستیم رو صندلی و با مهدی نون و حلوا خوردیم که جاتون خالی خعععععععلی چسبید. بعدش یه کم شوخی ث.کصی کردیم که به جایی ختم نشد و در عوض دلخوریها رو گفتیم و دوباره بحث کردیم و صداهامون بالا نرفت شکر خدا. ولی به این نتیجه رسیدیم که حرف همو نمی فهمیم!!!!!!

همون بحث بی نتیجه کمک به خانواده، وقتی خودمون درمونده ایم. مهدی بازم سر حرفش بود که نمیشه به مامانش بگه چطوری خرج کنه. اون مختاره پولشو هرجور که میخواد خرج کنه. و گفت که ناراحت شده از اینکه من گفته ام خونه باباش نشتی داره! گفتم: نشتی حرف بدی نیست و مطمئن باشه قطعا مامانت میده به داداشش. که دیگه کاریش هم نمیشه کرد.

بعد بهش گفتم: اگه یادت باشه تو اسفند، من حاضر بودم اسبابم رو چند تیکه کنم و هر تیکه رو ببرم بذارم یه جا! به خاطر اینکه اسباب مامانت تو کوچه نباشه! فکر میکنم به اندازه کافی بهت ثابت شده که من، تا جایی که بتونم به خانواده ات کمک خواهم کرد در صورت لزوم. و اگه خانواده ات، واقعا محتاج باشند من خودم از حوقم میدم بهشون. خدا هیچ پدر و مادری رو محتاج بچه شون نکنه. خدا اون روز رو نیاره. ولی اگه نیاز داشته باشند خب آدم کمک میکنه. ولی من میگم الان در اون حد نیاز ندارند.

که مهدی هم همون حرفها رو تکرار کرد. همه اش میگفت: یعنی تو میگی من به مامانم بگم نده به داداشم؟ یا بگم اونجوری خرج نکنه؟

فقط نگاش کردم. دیدم راست میگه! حرف اصلی من، اینه که مادرش خودش پول رو نگیره. یعنی من اگه جای مادرش بودم، الاهم فالاهم میکردم و می دیدم بدون اینکه این پول رو از مهدی بگیرم هم میشه گذران کنم. خب جای اون نیستم و اونم هرجور که بخواد، داره زندگی میکنه. اینه که دیگه هیچی نگفتم. چون این دیگه خواسته من از مادرشه، نه از مهدی. مهدی هم که نمیتونه اینو به مادرش بگه. خودم هم دیگه
هیچی به مهدی نگفتم. پس ختم جلسه اعلام شد!!!!!!!!!!!

خب من اگه نباشه، نمیخرم، همون قدیمی ها رو تمیز میکنم و می پوشم. این دلیل نمیشه بقیه هم مثل من باشند. خب اونا نیستند. همین دیروز که خونه شون بودیم، مادرش داشت به خواهر بزرگه میگفت: رفتیم واسه دختر وسطی شلواری که قبلا
78 تومن بود را خریدیم 88 تومن! دیگه پول به کفش نرسید!

یعنی دلم میخواد یه بار من دست شما رو بگیرم ببرم در کمد خواهر وسطی مهدی. که اتفاقا خیلی هم دوستش دارم. ولی دلم میخواد شما ببینید که چقددددددددددددر مانتو و کفش و شلوار و کیف داره!!!!!!!!!!! بعد خواهر بزرگه با دلسوزی گفت: خب قیمت کفشه چقدر بود مگه که نخریدینش؟ که دیگه نمیدونم اون چی گفت!
ولی یه لحظه اومد دهنم بگم مگه یه آدم چند تا کیف و کفش میخواد در طول سال؟ که یاد حرف مهدی افتادم و گفتم: آشتی به تو چه!!!!!!!!!

بعدش هم که روبروی خونه جدید مادر مهدی، یه دبستان دولتی پسرونه است که دیروز عصر پسر سرایدارش داشت توش بازی میکرد، مانی هم از بالا میدید و گیر داده بود که منم میخوام برم بازی! من حرفی نداشتم ببرمش ولی مهدی گفت اگه ببریش، دیگه مانی بیرون نمیاد! ولش کن. اونم تو خونه بازی کرد و مادر بیچاره مهدی رو با اون پا و کمر وادار کرد باهاش فوتبال بازی کنه!!!!!! بعد مانی اینقدر نامرده که وقتی مادر مهدی بهش گل میزد، مانی میگفت: دروازه من، همه اش دیرکه!! (تیرک) یعنی مادر مهدی توپ رو هر جای دروازه مانی میزد، مانی میگفت: گل نشد! اینا همه اش دیرک بود!  توپ خورد به دیرک!

خب، چند کلمه هم بگم اندر احوالات پسرخاله انباری. که خب در جریانید که کم و بیش با خانمش می حرفم. البته خانمش هم یه بار زنگید که آب و چای بیارم براتون حالا که میرید خونه شهرک. خب اونا نزدیکند به اونجا. بعد که با پسرخاله حرفیدم، گفت که خانمش یه کوچولو تغیر کرده. مثلا اس ام اس های عاشقانه میده و توشون خطاب به ایشون می نویسه عزیزم!!!!!!! یعنی شما ببینید یه سری چیزها تو بعضی روابط خیلی عادیه. اینکه مثلا دو طرف همدیگر رو عزیزم و عشقم خطاب کنند.
منتها رابطه اینا دیگه چقدر سرده که از این کلمات خبری نبوده تو این سالها. البته
هم که صرف گفتن این کلمات، رابطه گرم نمیشه، ولی خب، این زبون که داره میچرخه. چرا با عزیزم و جانم و قربونت برم نچرخه؟

مامان من همیشه میگه: یه حرف، دل می بره، یه حرف، دل میاره. یعنی آدم باید خیلی مواظب حرفاش باشه.

القصه، دیگه این مدت من چند بار با خانمش حرفیدم و حتی پیشنهاد دادم بهش اندر احوالات حفظ زنانگی. مثل آرایش کردن و به خود رسیدن و لباس خواب پوشیدن و از این صوبتا!!!!!!! البته که زیاد وارد این مقوله نشدم که یه دفعه برنگرده بهم بگه که به تو چه مربوطه امورات رختخوابی ما!!!! البته خودش خیلی مشتاق بود و سوالاتی پرسید و هی میگفت چه خوبه اینا رو میگی!!! من اندر احوالات زبان خوش و محبت زبانی براش گفتم و اینکه همین غذا درست کردن، میتونه کلللللللللی دل مرد رو به دست بیاره و واقعا با یه غذا درست کردن و یه دورچین کنارش، میشه خونه رو گرم کرد و اصلا همین غذا درست کردن بشه یه ابزار تو دست زن خونه!

یعنی اگه آدم مثلا با دید ابزاری نگاه کنه، خب غذا درست کردن و محبت کردن و اون یکی مساله که خودتون میدونید، میشه یه ابزار تو دست زن. مگه یه مرد از زنش چی میخواد جز اینا؟ جز اینکه محیط خونه اش امن و گرم باشه و وقتی میاد خونه، بوی غذا بیاد و یه زن مهربون تو خونه باشه!!!!!!! مسلما خانم خونه هم کلی لذت می بره. اینو مطمئن باشید!

بهش گفتم که اینا خرجی نداره و با همین ها میتونه دل شوهرش رو به دست بیاره. و رابطه از سر گرفته بشه. بعد بحث کشیده شد به ظاهر و این حرفها و قرار شد من براش لوسیون بخرم. که هفته پیش که شهران بودم، یه لوسیون بدن هم برای ایشون گرفتم. که روز پنجشنبه دادم بهش.

منتها نکته قابل تامل و توجه اینه که من از قبل از عید بهش گفتم در مورد غذا. و اینکه آقایون تو اداره، به غذای هم نگاه می کنند. حتی اون خیلی در مورد برنامه غذایی پرسید و اینکه هر غذایی، با چی خورده بشه بهتره. و اصلا به آدم لذت میده که غذا درست کنه و در کنارش دورچین مخصوصش رو بذاره. با هزینه کم، میشه تزیین کرد و به اهل خونه فهموند که من برای شما غذا درست کرده ام و برام اهمیت داشته که این کار رو بکنم. همین کلللللللللی خونه رو گرم میکنه. مگه نه؟

اون نکته اینه که زن پسرخاله قبل از عید گفت که دنبال ظرف غذای خوب میگرده و حتی من یه بار زنگیدم بهش که ظرف غذای استیل داره این مغازه. بگیرم من برات؟ گفت: نه. ظرف باید از جنس روی باشه که بتونه رو گاز گرمش کنه!

و البته من اینا رو به پسرخاله نمیگم. ولی هنوز پسرخاله ناهار نمیاره اداره. یعنی خانمه نمیده بهش که بیاره!!!!!! یادمه اون بار پسرخاله میگفت که مثلا اون وقتهایی که غذا میاورده، صبح که مثلا پسرخاله داشته راه می افتاده، تند تند بلند میشده خانمه و تازه غذا میریخته تو ظرف!!! گاهی شوهره دیرش بوده، گاهی مثلا غذا کم بوده و گاهی اصلا ظرف غذا، کثیف بوده و تازه باید شسته میشده!!!!!!!! خب آخه این چه کاری داره که آدم شب که داره آشپزخونه رو مرتب میکنه، غذای شوهرش رو هم بذاره کنار. که طرف دستش بگیره و ببره! خداوکیلی من فکر نمیکردم این مساله بغرنجی باشه!!!!!!!!

بعد شما که باهاش می حرفید، قشنگ تایید میکنه و حرفهای شما رو تکرار میکنه که بله، باید غذا درست کرد و اهمیت داد به این چیزها!!!!!! ولی تو عمل، نمیدونم چی میشه! البته مادر این خانم بارها گفته که دختر من، خعععععععلی تنبله! منتها من نمیدونم درجه تنبلی تا چه حد میتونه باشه!!!!!!!!!! و صد البته کسانی که ایشون رو می شناسند میگن وقتی خانواده خودش میان، تو یه ساعت کلللللی تدارک می بینه! یعنی انگار گزینشی تنبل و زرنگ میشه!!!!!!!!!

خلاصه اینجوریا. میخوام بگم، من خودم یه وقتهایی اشتباهم این بود که فکر میکردم فلانی اگه فلان کار رو نمیکنه، حتما نمیدونه. ولی الان به این نتیجه رسیدم که خیلی از ماها، خیلی چیزها رو میدونیم ولی یا نمیخوایم یا برامون اهمیت نداره یا نمی تونیم انجامش بدیم!!!! وگرنه یه خانمی که از صبح تو خونه است، دیگه مگه چه کار میکنه که یه غذا نمیتونه درست کنه!

البته میگم، پسرخاله میگه اس ام اس مهربونی میده! ولی خب، هنوز همتش به رست کردن غذا نرسیده! و البته اون مسائل مالی، هنوز حل نشده است. ولی چون رابطه داره سانتیمتری بهتر میشه، پسرخاله نمیره طرف مسائل مالی. تا این آرامش ظاهری به هم نخوره. نمیدونم تا کی میتونه ادامه داشته باشه. شاید اگه واقع بین باشم، چند وقت دیگه سر باز کنه. ولی من میگم حالا که میشه آروم بود، خب آروم باشند و آرامش رو به هم نریزند. تا وقتش!

خیلی نوشتم ها!!!!!!!!!! الان سر زدم به پرشین و گفت که تا فردا نمیشه بریم و پست بذاریم. من که الان نوشتم، دیگه گردن پرشین!

***************

بازم سلام و صبح بخیر. امروز یکشنبه است و من اومدم اینا رو بذارم تو وب که دیدم میشه بازم نمیشه! گفتم سلامی عرض کنم. بگم امروز حالم خوبه. البته دیروز از کمردرد، دیگه روانی شدم. ولی رسیدم خونه و هات بک برام گذاشت مهدی، شکر خدا بهتر شدم. بعد که داشتیم میرفتیم، تو فکر این بودم که واسه شب کباب تابه ای درست کنم. بعد گفتم یه تنوعی بدم به غذاها. با همین گوشت چرخ کرده، چیزبرگر درست کنم. یه غذای ساندویچی سالم که مانی هم دوست داره.

دیگه سر راه، نیم کیلو گوشت چرخ کرده خریدیم. خب چون داریم جابجا میشیم، میخوام فریزری هم زیاد باشه. اینه که کم کم خرید میکنم. نون باگت هم خریدیم. گوجه و کاهو داشتیم خونه. مهدی رفت از بازار روز پیاز و خیارشور و شیر برای مانی گرفت. دیگه منم هات بک گذاشتم و بعدش ولو شدم رو کاناپه. همین پریشب، با دوستای بیست ساله ام، یه گروه تو وایبر تشکیل دادیم. همونها که با هم قابلمه پارتی داریم. یعنی من بگم یه ساعت بیشتر پای وایبر بودم. واقعا خدا مخترع (!) وایبر رو بیامرزه. همین که آدم میتونه گروه تشکیل بده خیلی خوبه. از حال همه باخبر میشیم و تازه میتونیم آنلاین عکس هم بفرستیم. که منم یه عکس از همون موقع خودم و مانی فرستادم براشون.

شکر خدا مهدی گفت ساعت نه شام بخوریم. منم تا هشت و سی و پنج پای وایبر بودم. دیگه حکم طلاقم میخواست صادر بشه که همت کردم و بلند شدم کاهو ها رو ریختم تو آب که بشورم، یه تیکه گذاشتم دهنم، دیدم مزه سگ میده!!!!!!! مهدی بدو بدو رفت کاهو خرید و دوباره شستم و پیاز و ادویه جات زدم تو گوشت چرخ کرده و
سه تا چیزبرگر درست کردم. دوتاشو مهدی خورد، یکیشم من و مانی. که من خیلی میل نداشتم. چون همسایه طبقه پایین یه بشقاب سبزی فرستاده بود بالا برامون و عصری یکی دو لقمه نون و پنیر و سبزی خورده بودم.

راستش دیروز که کمرم درد میکرد، خیلی اذیت شدم. ولی فکر کردم باید این حالت از بین بره. بعد دیروز از اون روزهای خوب مهدی بود. خوب واقعی ها! یعنی مهربون بود و اذیت نکرد. البته میدونید که. تاریخ مصرف داره این رفتارش.
یعنی ممکنه همون دوازده شب دیشب، دوباره همه چی عوض شده باشه! عین سیندرلا!!!!!!!!

عاقا این پرشین درست نشد. میترسم این پست اینقدر طولانی بشه
که شماها مجبور بشید قسطی بخونیدش!!!!!!!!

 

[ دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٤ ] [ ٩:۱٠ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ