چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلااااااااااام و صبح همگی بخیر و شادی! صبح اردیبهشتی تون، پر باشه از عطر بهشتی! اوووووووخ که چی گفتم. فردا نیمه تعطیل!!!!!! (خو پنجشنبه است!) ولی یحتمل من فردا دوبله و سوبله کار دارم. حالا عرض میکنم!


خب، طبق معمول کللللللی حرف دارم و دنبال یه سری گوش مفت، ببخشید چشم مفت میگردم که بخونند!!!!

اول از شکمی جات بگم براتون، تا برسم به بقیه چیزها. خب، روز شنبه که چیزبرگر درست کردم و از گوشتی که با پیاز مخلوط کرده بودم، یه کم موند. گفتم خب یکشنبه، کباب تابه ای درست کنم براش! دیگه راه فرار نداشت! یکشنبه شب که شام رو آوردم، مهدی گفت:

عه، وقتی خیارشور رو دیدم، فکر کردم فسنجون پختی!

گفتم: فردا شب می پزم واست!!!!!!! و این شد که دوشنبه شب، یه مقدار مایه فسنجون که از قبل مونده بود رو از فریزر بیرون گذاشتم. ولی به اون اکتفا نکردم و بازم گردو خرد کردم و ریختم تو جی پاس که روغن پس بده و گوشت هم قلقلی کردم و سرخ کردم و بازم رب انار زدم و شد یه فسنجون معرکه که خودم عاااااااشقمش شدم! (اشتی خودپسنداز خود راضی)

خلاصه خوردیم و من برای ناهار سه شنبه مهدی هم گذاشتم، که نخورد طبق معمول!

دیشب هم به خاطر دل آقا مانی، شام پیتزا خوردیم که حالا میگم چرا مهدی با دل مانی راه اومد! (خب بگو دیگه! هی میگه، میگم و میگم!!!!!!!)

راستش این هفته، یه جورایی برای من و مهدی پر بود از امید! نمیدونم چرا به دل مهدی افتاده بود که بازرس حتما میاد. و حتی گفت که آخر هفته اسباب کشی کنیم. فوقش من یه صندلی میذارم و صبح تا شب میشینم ببینم بازرس تشریف مبارکش رو میاره یا نه. ولی من گفتم تا بازرس نیاد، نریم. بعد دیدیم چرخ خیلی از کارها با پول می چرخه. البته نه که خدای نکرده بگم رشوه ها!!!!! خدا نکنه و بنده نبینه! نه، منظورم مثلا تشکر و قدردانی از زحمات پرشائبه کارمندان عزیز بود. البته بعضی هاشون! این شد که مهدی در یک اقدام خداپسندانه (!) یه سر رفت سازمان مربوطه و دید بازرس عزیز و گرامی نیست. بعد یه تشکر ویژه ریالی از همکار آقای بازرس کرد که آره تو خیلی برای من زحمت کشیدی! (آخه کی؟!) اون روز پرونده منو شما آوردی و از این صوبتا! اونم گفت منتظر باش که سه شنبه همکارم بیاد بازرسی!

ایران تنها جاییه که آدمها می دونند بازرس کی میخواد بیاد! خلوصه! دیروز که سه شنبه بود منتظر بودیم و ایشون نیومد و البته همکارش زنگید به مهدی که نیومد دوستم؟ مهدی هم گفت: نه! اونم گفت: چهارشنبه میاد! حالا اینکه بیاد یا نه، دیگه من و مهدی تصمیم گرفتیم پنجشنبه اسباب کشی کنیم. البته که نظر مهدی، روی روز جمعه بود. منتها من میگم چرا بیخودی پنجشنبه رو از دست بدیم. به خصوص که دل دردهای من داره شروع میشه و بهتره تا هورمونها جشن نگرفته اند، زودتر این قورباغه قورت داده بشه!

بعد فکر کردم که امروز که چهارشنبه است رو مثلا زودتر برم خونه و فردا هم شیفتمه که با دوستم عوض کنم و شنبه هم که شیفتمه نیام، در عوض روز یکشنبه خسته و لهیده از اسباب کشی شیفت بمونم، دو پنجشنبه بعدی رو هم من بمونم! خدا سلامتی بده، آدم کار کنه. چه اشکالی داره! (دیگه اینو نگم چی بگم!!!!نیشخند)

خب، تو این هفته با همکار قدیمی در مورد کار مهدی هم تقریبا هر روز حرفیده ایم و اس رد و بدل کرده ایم و ایشون هم خیلی پیگیری میکنه. اتفاقا جالبه بدونید که همین ده دقیقه پیش داشتم با اون مدیر منابع انسانی می حرفیدم. که پرسید: از اون مرکز تحقیقی خبری نشد؟ گفتم: نه. و اینکه من یه کم دید منفی دارم و اونا اینقدر کار دارند که دنبال کار یکی مثل من نمی افتند. ندیده و نشناخته. گفت: خب بذار من خودم بزنگم به دوستم که اونجاست. اگه دیدم جوابش صریح نیست، واسه یه جای دیگه اقدام میکنم.

بعد من گفتم: راستش این نور علی نوره که ادم ـ به خصوص تو موقعیت فعلی کار این روزها ـ تو رشته خودش کار کنه. به خصوص اگه آدم رشته تحصیلی اش رو دوست داشته باشه. و اگه مهدی بره اونجا، منم با کله میرم پشت سرش! ولی الان بحث مهمتر، بحث نونه! و اینکه چه خوب میشد اگه پیش خودتون بود مهدی! اونم گفت: راستش مهدی قبلا مدیراجرایی یه شرکت بوده. یه چیزی در حد مدیرعامل. من اگه ایشون رو بیارم، باید در حد کارشناس بهش کار بدم. که باب میل خودم هم نیست. ولی خب، الان برای کارشناس هم جا ندارم. هر وقت جا خالی بشه خبرت میکنم. ولی الان جا ندارم. برای همین، خبر این مرکز تحقیقی رو که گرفتم، میزنگم به یکی دیگه از دوستام (که مهدی رو هم می شناسند اتفاقا!

قرار شد من ظهر بزنگم بهش و ببینم چه خبره! و ازش تشکر کردم بابت اینهمه کار. گفتم میدونم خیلی کار دارید این روزها ولی فارغ از نتیجه اش، محبتتون رو هرگز فراموش نمیکنم و دیگه مکالمه تموم شد!

داماد مهدی اینا یه در فروشی می شناسه تو کاشانی که دیروز به مهدی گفتم آخر وقت بیاد دنبالم که یه سر بریم اونجا. قرار شد پول در خونه رو هم بابام بده. به عنوان کادوی خونه مون! داماد مهدی اینا هم گفت من با اینا مراوده کاری دارم و نمیخواد پول در رو الان بدید.

دیگه مهدی اومد دنبال من و مانی و رفتیم برای در، که دیدیم یارو اصلا از اونجا رفته!!!! زنگیدیم به داماد مهدی اینا که دهنت سرویس!!! اینا که نیستند. گفت موبایلشون رو دارم. ما هم دیگه از صرافت در افتادیم. من فقط یه کلمه گفتم حالا که تا اینجا اومده ایم، میشه یه سر هم بریم کن و درهای اونجا رو هم ببینیم که ارزونه. که مانی پرید هوا که آخ جووووووووووون، من دلم برای مامان بزرگ تنگ شده! زنگیدم به مامانم که کجایی؟ که با دوستش پیاده روی بودند. دیگه دلم نیومد بگم بیا بریم در بخریم. گفت: اگه میاین، من برگردم خونه. گفتم نه! برمیگردیم خونه خودمون. 

مانی زد زیر گریه که من میخوام مامان بزرگ مال من باشه! و دلم براش تنگ شده. مهدی هم دلداریش داد که دیگه خونه هامون نزدیک میشه و هفته ای چند بار میریم دنبال مامان بزرگ و میاریمش خونه خودمون. بعد من آهنگ شاد گذاشتم و یه کم حواسم مانی پرت شد. مهدی هم قول داد که شام واسه مانی پیتزا بخره.

هنوز نگفته ام چرا مهدی میخواست دل مانی رو به دست بیاره.

دیروز ساعت چهار تو اداره بودم و کلللللللللی کار ریخته بود سرم. داشتم با مدیر منابع انسانی می حرفیدم! حالا بعد میگم بحث چی بود! (فقط ببینید چقدر این شاخه به اون شاخه می پره ها!!!!!!) همین موقع موبایلم زنگید دیدیم مربی مانیه. حالا و احوال کرد و کلللی عذرخواهی کرد که یه وقت فکر نکنی من حواسم نبود و به خدا نخواستم اینجوری بشه و اینا. امروز مانی داشته با یکی از دوستاش بازی میکرده، یه دفعه اون دوستش در یک لحظه شکم مانی رو گاز گرفته!!!!!!!!! من روش پماد کالامین و یخ گذاشته ام ولی خب، خودمون هم خیلی ناراحت شدیم. اون بچه رو هم دعوا کردیم. و بازم عذرخواهی و این حرفها.

منم گفتم: این حرفها چیه و پیش میاد و مهم نیست. البته که به عنوان یک مادر، خیلی ناراحت شدم. خب بچه مه. ولی فکر کردم کاریه که شده و اینکه خب بچه بودند و این اتفاق تو بازی افتاده. حالا این بچه که مانی رو گاز گرفته کیه؟ یه بچه که به نظر من فوق العاده ساکت و مظلومه. البته مربی ها همه میگن خیلی هم شیطونه. صبح ها که من مانی رو می برم تو مهد، اغلب این نی نی ناز، با باباش میاد. باباش که شکر خدا چند ماهه به ما سلام میکنه! قبل از اون، فقط بچه رو میذاشت و میرفت!ً ولی مرد محترمیه. چند بارم مامانش رو دیده ام. صبح ها که من مانی رو می برم، باید کفش و دمپایی مانی رو عوض کنم و بشینم رو صندلی و مانی بیاد تو بغلم و براش لالایی بخونم!!!! بعد مانی بوس می فرسته و دستمو بغل میکنه و ناز میکنه و یکی دو بار میره و میاد، تا من بیام اداره.

همیشه صبح ها من با این بچه هم سلام و علیک میکنم و ایشون وقتی منو می بینه بهم سلام می کنه و من میگم: ما با هم رفیقیم! و لبخند این پسربچه ناز، همیشه برای من یه دنیا می ارزه. خب مامانش که صبح پیشش نیست. من که اونجام، شاید این بچه از حضور من خوشحال بشه.

دیگه دیروز قبل از اینکه از اداره بیام بیرون، زنگیدم به مهدی گفتم جریان گاز از شکم رو! که یه وقت رفت اونجا، قاطی نکنه و مهد رو به اتیش نکشه. سکوت کرد که فهمیدم خیلی ناراحت شده. که خب حق داره! بعدش خودم رفتم طرف مهد و سر راه یه پاک کن خوشگل خریدم و بردم دادم به مربی مانی و بهش گفتم: اگه صلاح میدونید، اینو از طرف بچه گازگیر (!) بدید به مانی، چون نمیخوام مانی از دوستش کینه به دلش بمونه و نمیخوام خاطره بدی ازش داشته باشه.

مربی بازم ازم عذرخواهی کرد و گفت: آشتی جون به نظر من این کار رو نکن. تو به بچه خودت فکر میکنی که روحش بزرگ بشه و ببخشه. ولی اون بچه هم هست. اونم باید یاد بگیره که زود بخشیده نمیشه و واقعا عذرخواهی کنه و دیگه تکرار نکنه! و البته که همون موقع که حادثه گاز اتفاق افتاده، مانی گفته من می بخشمت!!!!!!!

دیگه مانی از کلاس اومد و شکمش رو که دیدم، پوستش رفته بود! مانی گفت: آخه دندونهای دوستم خیلی قویه. ولی مامان! من بخشیدمش. ولی اگه یه بار دیگه این کار رو بکنه، نمی بخشمش!!!!!!یول

خنده ام گرفته بود. گفتم: بله. خب نباید دیگه این کار رو بکنه. ولی اینم بدون، هرکی بقیه رو ببخشه، زود بزرگ میشه. وگرنه کوچیک می مونه!

بعدش دیگه مهدی اومد و خیلی ناراحت بود و رفتیم آبمیوه خوردیم. بعد هم رفتیم برای خرید در. مهدی هم شکم مانی رو دید و خیلی ناراحت شد و مانی سر مامانم که ناراحت شد و گریه کرد، مهدی گفت اصلا شام پیتزا بخوریم که مانی دوست داره!

نکته جالب ـ و البته نه جدید ـ جریان ارتباط من و مهدیه. که خب نمیدونم ریشه در چی داره. اینکه مهدی خیلی به نظرم زودرنج شده (که مساله کارش به نظرم دلیل اصلیشه) و البته منم لوسش کرده ام که خودم قبول دارم! ولی خب، دیگه یه وقتهایی رابطه هیچ میشه! یعنی یکی مثل من هیییییی باید پارو بزنه و اونم باید ناز کنه. برای رابطه میگم ها. تازگی هم هرچی میگم، میگه تو شرایطش رو داری، بذار برو!!!! دیشب بهش میگم آخه یعنی چی این حرف؟ مثلا من بهت میگم این پیاز رو از کجا خریدی؟ میگی از فلان جا، نمیخوای، بذار برو!!!!!!!!!! خب این یعنی چی؟ این بی حرمت کردن رابطه است. یعنی این رابطه اینقدر داغونه؟

گفتم: حرفت زشته. یعنی چی آخه؟ ما جدا بشیم، تو بری خونه بابات.... نذاشت حرفم تموم بشه. گفت: من نمیرم خونه بابام. میرم خوابگاه! گفتم: حالا هرجا. بعد من بشینم بچه تو رو بزرگ کنم؟ گفت: خب بده من با خودم ببرمش!!!!!!!! گفتم: بعد با کرایه ششصد تومن و مهد پونصد تومن، من چه جوری زندگی رو از پیش ببرم؟گفت: خب بابات که ازت کرایه نمیگیره!!!!!!!!!! گفتم: معلوم هست چی میگی؟ این کرایه ای که ما داریم میدیم، خرجی دست مامانمه! یعنی چی کرایه نمیگیره از من. پس یعنی الان داره از تو کرایه میگیره؟؟؟؟!!!!

بعد بحث سر کمر درد بود، من گفتم پنجشنبه اساب بکشیم که تا جمعه و شنبه جمع بشه و من یکشنبه برم سر کار. گفت: به کمرت فشار میاد. پنجشنبه جمع کنیم، جمعه اسباب بکشیم. گفتم: خب یه روز برای استراحت کمه! جمع کردن هم یه روز نمیخواد. الان نصف وسایل تو کارتنه. اون باری هم که مامانت لازانیا درست کرد.... باز نذاشت حرفم تموم بشه. گفت: بازم داری اسم خانواده ام رو میاری!! اتفاقا الان هم حالم یه جوریه که آماده ام اسمشون رو بیاری و چیزهایی بگم که نباید!!!!!!!!!

تعجبتعجبتعجب

گفتم: تو اصلا نذاشتی من حرفم رو بزنم!!!!!!!! من خواستم بگم سری آخر که کمر مادرت درد گرفت، به خاطر استراحت نکردن بود. چون تو دو روز، سه تا غذای خیلی سخت مثل لازانیا و دلمه و کوفته درست کرد. اونم برای ده دوازده نفر. بهش فشار اومد و چون استراحت نکرد، دیگه اذیت شد تا حالا. بذار کلام منعقد بشه، بعد مایو قهوه ای تنم کن!!!!!!!!

بعد دیدم اینجوریه، گفتم لال بمیرم بهتره. رفتم دراز کشیدم رو کاناپه و خوابم برد. هشت و نیم زنگید پیتزا سفارش داد و یه کم حرف خاطرات این خونه شد. که اینجا عروسی کردیم و مانی اینجا چشم باز کرد و همه روزهای سال هشتاد و هشت اینجا بودیم. و سال هشتاد و نه که مانی رو باردار بودم و به دنیا آوردمش. هر دو حس دلتنگی داشتیم. بعد دوباره بحث اجاره خونه شد. گفتم: خواهر کوچیکه ات داره یک و هشتصد کرایه می.... دوباره نذاشت حرف بزنم! گفت: چی کار داری به خانواده من!!!!!!!!

خنثیخنثیخنثی

گفتم: من خواستم بگم اونا تو گیشا اینقدر کرایه میدن، به نسبت خونه ما که صد و چهارده متره، خونه شون کوچیکتره. در موردتفاوت جا میخواستم بگم. که تو امشب نمیذاری من حرف بزنم!

گفت: من بچه نیستم. میدونم تو میخوای چی بگی.

تو دلم به خدا پناه بردم. فقط بهش گفتم: چقدر خوبه آدم یه جایی رو داشته باشه و یه کسی رو که هرچی دلش میخواد بحرفه و اجازه داشته باشه حرف بزنه و لال نره از دنیا و حرفهای گفته و نگفته اش، ایییییییییینقددددددددددر تفسیر نشه!

و خدا رو به خاطر داشتن وبم شکر کردم. جایی که هرچی می نویسم، روزی دو سه هزار نفر میان میخونند و میرن. دیگه اییییییینقدر که همه چیزم تفسیر نمیشه.

قهر

بعد جالبه که تو حرفهاش میگه: من تو رو دوست ندارم؟؟؟ من به  تو محبت نمیکنم؟ گفتم: تو همه این کارها رو میکنی، ولی از اونور هم دهن منو صاف میکنی. نمیذاری یه جمله از دهن من بیاد بیرون!!!!!!!! ماشاالله تا ته همممممه چی رو میخونی. این از خصوصیت آدمهای دیکتاتوره!

مثلا ببینید، پریشب زنگیدم به مامانم دیدم ناراحته. گفتم چی شده؟ گفت: هیچی. عموت (که مجرد بود و چند ماه پیش بابام اینا بود. خب قبل از عید برگشت کرمانشاه). امروز صبح رفته در مغازه دختر خاله ات، گفته بیایید نجاتم بدید! چند هفته است یه معتاد لات با زنش اومده نشسته تو خونه ام، بیرون که نمیره هیچ، چاقو میذاره بیخ گلوم و ازم پول میگیره. منم امروز تونستم یه سر بیام بیرون و به تو خبر بدم. بیایید نجاتم بدید که همه پولهامو برد!!!!!!!!!! بعدش خاله هام و پسرخاله مجردم بلند شده اند رفته اند اونجا و هرچی زنگ زده اند، درو باز نکرده. بعد یه لحظه عموم اومده دم پنجره و گفته: چاقو گذاشته بیخ گلوم. بزنگید به 110! دیگه تا اینا زنگیده اند و کسبه محل ریخته اند، معتاده و زنش با وسایلشون از خونه فرار کرده اند. اول پسرخاله ام دنبالش کرده، ولی کسبه گفته اند این کار رو نکن. این یارو شره و خونش می افته گردنتون.

مامان که اینو گفت خیلی ناراحت شدم. ولی با خودم فکر کردم اینو نگم به مهدی. حوصله نداشتم! بعد که قطع کردم، مهدی هفت هشت بار هی پرسید چی شده؟ گفتم هیچی. گفت چی گفت مامانت! گفتم: هیچی. نپرس. حوصله ندارم بگم.

حالا این همونه که صد هزار بار با تلفن سر خونه باباش میحرفه و من اگه بپرسم، میزنه تو دهنم که به تو چه مربوطه!!!!!!!!!!!

واقعا که!

بعد دیروز بهش گفتم آره اینجوری بوده جریان دیشب. میگه: من که میدونم این نبوده!!!!!!!!

خنثیخنثیخنثی

خواستم بگم آره این نبوده. بابام چاه نفت خریده، سر نوسان قیمت نفت، یه کم ضرر کرده ایم، اینو نمیخوایم به تو بگیم!

دیگه همین دلخوریهای خرده ریز. همین اعصاب خردی های دیوونه کننده. منم کلا دایورت کردم به همونجا که میدونید و رفتم سراغ کارهامو خوابیدم. نصف شب هم اومد بیدارم کرد و بغلم کرد!

اینه دیگه. یه روز خوب، چند روز دهن سرویس کن!!!!!!!!!

مامانم همیشه اینجور وقتها که دستش از همه چی کوتاه میشد و هیچی نداشت بگه، سرشو میکرد بالا و میگفت:

صبرم عطا کن!!!!!!!!!!

*********

میدونم صبح ها به یه بهانه ای بیدارم میکنی. یه بار مانی رو می فرستی. یه بار از طبقه بالا صدا میاد. نمازهای حواس پرتی میخونم ولی تو میخوای همین ارتباط هم قطع نشه. آخر نماز که سلام میدم، این یعنی تازه اول مکالمه است! برای همینه که میگن بعد از نماز زود بلند نشین. بشینین به حرف و گپ و گفت!

منم میشینم تازگیا. حرفم نداشته باشم، دلمو دلشو یکی میکنم و نگاه میکنم. تا بلکه آروم بشم. بلکه آرامش بگیرم. دیشب کمرم خیلی درد میکرد و خسته و له بودم. ساعت یازده نماز خوندم. اونم نشسته. ولی خوندم. شاید روی یه کلمه اش تمرکز داشته باشم. ولی همون از نبودش بهتره.

من هنوزم هستم. چشم به راه امید تو. برکت تو و سبزی که تو توی سفره آدمها و دلهاشون میذاری. غیر از تو نیست و فقط تویی. کسی که امیدش تویی، مفری به جز تو براش نیست. و تو برای همه کافی هستی.

باش که بازم سرمو بذارم رو پات و ته دل گرم بشه از حضورت!

***********

اگه اسباب کشی داشته باشیم، شنبه پست نمیذارم. نت اونجا هم که هنوز وصل نیست. نگرانم نشید. از خدا براتون سبزترین دل رو میخوام!

 

[ چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٤ ] [ ٧:٤٠ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ