چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااااااام. من اومدم!!!!!!!!! از خونه جدید!‌!!!! از اسباب کشی!!!!!!!!با دلی شاد و روحی آرام و البته یه کوچولو خستگی!!!!!!! خوبید؟ چه میکنید با این سرما؟؟! کلی دلم تنگ شده بود برای اینجا. قلببغل


خب، امروز یکشنبه است و من دیروز رو مرخصی گرفتم سر اسباب کشی و نیومدم. در عوض امروز به شدت اومدم! االان عرض میکنم چرا به شدت! چون امروز فرده و باید تا قبل از شش و نیم، وارد طرح میشدم. ساعت رو روی یکربع به شش گذاشته بودم ولی از ساعت پنج و پنج دقیقه بیدارم!!!!! نماز خوندم و از یکربع به شش بلند شدم و لباس پوشیدم و وسایل رو بردم پایین. البته مهدی هم مانی رو آورد گذاشت تو ماشین!

چقدر سررررررردهههههههههههه! واقعا از صبح تا حالا لرزیدم. تا حالا هم که نه. تا نیم ساعت پیش! بعدش دیگه گازیدم و فکر کردم الان منم و بزرگراه و ترانه های دلنشین! ولی من بودم و ترافیک و همه کسانی که میخواستند تا قبل از شش و نیم بیان تو طرح. یعنی می گازیدم ها. یه جا هم خلاف رفتم! خب چاره ای نبود!!!!!! (آشتی متخلف ولی نه نادم!!!) به ساعت من، 06:29 وارد طرح شدم دیگه نمیدونم ساعت من با ساعت راهنمایی رانندگی چقدر اختلاف داره. با 119 چک کردم، یه دقیقه ساعتم عقب بود. در هر حال از خدا خواستم که جریمه برام ثبت نشده باشه. بعد هم رفتم در نونوایی که همون حوالی مهد مانی بود و دیدم اووووووووه غلغه است! ساعت شش و نیم!!! آخه مردم خواب و زندگی ندارند که اون موقع میان تو صف؟!! بعد که خوشحال بودم از درایت خودم به خاطر اینکه همه کارهام رو نظمه، یه زرشک خوشرنگ نثار خودم کردم چون یادم اومد ناهار خودمو و شیرها و کیک و میوه مانی رو اصلا نیاورده ام!!!!!قهقهه

خب روز اول بوده. البته دیشب وسایل رو با نظم و ترتیب، یکجا تو یخچال نشانده بودم! ولی خب، صبح یادم رفته!!!!!ابله دیگه رفتم از سوپر شیر و کیک خریدم و از یه میوه فروش مهربون و ارزون فروش یه دونه سیب قرمز خریدم هزار و پونصد تومن! بله، یه دونه سیب، هزار و پونصد تومن!!!!!! کلا یه جاهایی، مردم تعهد دارند کرایه مغازه یه عده رو بدن! تا من باشم دیگه هیچی جا نذارم!!!یول

عاقو چهارشنبه قرار بود من زود برم خونه. مثلا دو و سه. ساعت سه رفتم جلوی میز رئیس و گفتم من فردا اسباب کشی دارم. اگه امکانش باشه امروز یه کم زودتر برم که کارها رو انجام بدم. از همون پشت میز، پرید رو کولم و گفت: تا نرفتی یه سری کاره که باید انجامش بدیم با هم. بعد چهارنعل آوردمش پشت میزم و پیاده اش کردم و یه صندلی گذاشت کنار صندلیم و نشستیم سر یه قرارداد. من اینقدر عجله داشتم که چند بار رئیسم گفت: آشتی خانم آرومتر!!!!!!! بعد هم ایشون رفت و من تا کارها رو تحویل دادم شد ساعت چهار!!!!!!!! بدو بدو رفتم دنبال دودوش و برای بارآخر، این مسیر رو رفتیم تا انقلی. تا خونه اولمون! یه حس دلتنگی داشتم.

به هر حال رسیدیم و یه ساعت دراز کشیدم و بعدش من و مهدی رگباری افتادیم به جون وسایل و هرچی مونده بود رو بسته کردیم. ساعت نه داداشم اومد و گفت اینجا چرا اینجوریه؟ گفتیم: اسباب کشیه!!!!!!!!!!

دیگه اکبرجوجه گرفت مهدی و نذاشت برنج هم درست کنم. گفت امشب شب غذا پختن نیست. حتی یه کته ساده!!!!!!! دیگه تا آخر شب من و مهدی یه سر داشتیم کارتن بندی میکردیم. حالا این وسط فوتبال هم داشت و آنتن قطع شد و مهدی و داداشم رفتند بالا و درستش کردند که حتما فوتبال رو ببینند. من که دیگه جنازه بودم.

ساعت دوازده بیهوش شدم تا شش و نیم صبح که خودبخود بیدار شدم. رفتم نون و تخم مرغ خریدم و املت درست کردم و بقیه کارها رو انجام دادم تا اونا هم بیدار شدند. قرار بود ماشین ساعت ده بیاد. ده و نیم اومد و من و مهدی و داداشم دیگه هی جمع میکردیم و میذاشتیم پشت ماشین خودمون و وانت داداشم.

اینجا یه نکته هم باید بگم که خانواده مهدی خیلی منتظر بودند ما روز اسباب کشی رو بهشون بگیم که بیان کمک و البته که مهدی دلش میخواست اسباب کشی روز جمعه باشه که اونا هم بیان کمکمون. ولی من بنا به دلایلی دلم نمیخواست اونا بیان.

اولا که میخواستم اسباب کشی روز پنجشنبه باشه. تا بتونم دو روز بعدش هم برای استراحت وقت داشته باشم، هم برای چیدن. اگه جمعه بود، فقط یه روز بعدش وقت داشتم که به کارهام برسم و اینجوری بهم فشار می اومد. بعدش اینکه همون روز پنجشنبه، خواهر کوچیکه مهدی و شوهرش و شوهر خواهر بزرگه سر کار بودند! می موند یه خواهر بزرگه اش که بدتر از من، کمرش داغونه. رو برادر کوچیکه مهدی و زنش هم هیچ رقمه نمیخواستم حساب کنم. چون سری آخر که حرف اسباب کشی ما شد، جاری ام گفت: داداشهای آشتی هستند. ما دیگه چرا بریم! (آخه من فراخوان داده بودم واسه اسباب کشیم، اینه که ناز میکرد و نمی اومد!)

البته البته البته اینا هر کدوم که جهاز چیدند و خونه هاشون رو تمیز کردند، ما نرفتیم! پس درست نبود الان بهشون بگیم که بیان! آدم باید وجدان داشته باشه!

خلاصه. دیگه ساعت ده و نیم خاور اومد و شروع کردند به بار زدن وسایل و سری اول رو که بیرون بردند، رفتم تو اتاقمون، دیدم مهدی وایساده. گفتم: مهدی! خونه مون!!! زدم زیر گریه و رفتم تو بغل مهدی! خودش هم بهم ریخت ولی جلوی خودشو گرفت و گفت عیب نداره!!!

دیگه بعدش اشکامون رو پاک کردیم و افتادیم به جون وسایل! اون وسطها هم من بدو بدو رفتم از سه چهار تا از کاسبهای محل خداحافظی کردم و دوباره افتادیم به جون بار زدن! مامان مهدی هم زنگید که من احمق گوشی رو برداشتم. گفت چرا نفس نفس میزنی؟ گفتم داریم اسباب کشی میکنیم! گفت: مگه قرار نبود فردا باشه؟ گفتم: نه دیگه امروز جابجا میشیم. گفت چرا نگفتید و با این کار، بین فامیل جدایی می افته!!!!!! یعنی من بابت اینکه نخواستم مزاحم کسی بشم، رسما بدهکار شدم!!!!!!!! براش گفتم که همه کار دارند و من نذاشتم مهدی به کسی بگه!

اینم بگم که واقعا جا دیگه برای بقیه نبود. خونه پر بود از کارتن و من نمیدونم اگه بقیه می اومدند برای کمک، کجا قرار بود وایسند! خاور پر شد ولی یه عالمه وسیله هنوز وسط خونه بود. منم دیدم الان کارگر گرفته ایم و داریم پول میدیم. پس تا جایی که میشه باید وسیله بذاریم تو ماشین! من و مهدی هی کارتن به دست می دویدیم دم در و میگفتیم: آقا شهرام!!! اینم ببر! آقا شهرام!!!!! اینم مونده!

آقا شهرام، همون آشنامونه که واسه خونه بابای مهدی هم ماشین و کارگر آورد. دیگه تا خرتناق ماشینها، وسیله پر کردیم.

ای نمیری ایرانی با اینهمه وسیله که دور خودت جمع میکنی!!!!!!!!!!!

اینم بگم که امروز آشپز مهدی مانی اینا (زن آقا شهرام) گفت: اتفاقا شهرام گفته این آشتی خانم چه خانم زرنگیه! روش نشده بده حمال خوبیه، گفته زرنگ!!!!نیشخند حالا احتمالا این بار که بخوان برن باز بزنند، منم صدا می کنند که ساعتی باهاشون کار کنم!!!!!!!!!!خنده

خلاصه راه افتادیم به طرف شهرک. مامانم و شوهرخاله کوچیکه از صبح رفته بود اونجا با دو قابلمه غذا! لوبیاپلو برای ناهار و دلمه برای شب! دیگه افتادیم به جون خونه و کارگرهای بینوا وسایل رو چهارطبقه به دوش کشیدند و بالا آوردند و این وسط مهدی و داداشم هم صد بار رفتند و اومدند! بعدش ناهار خوردیم و یه ساعت ولو شدیم، عصر دوباره شروع کردیم. خاله کوچیکه هم اومد و کمک کرد و دیگه من عصر بردمش انبار پسرخاله و برگشتم و تا شب، وسایل بزرگ، جاگیر شد و خونه، یه کم شکل خونه شد! لااقل میشد نشست. ولی تا آدم تی وی رو وصل نکنه و یه چای نخوره، کارها انجام نشده!

دیگه شوهرخاله هم کلی کار کرد و مثلا تخت مانی و تخت خودمون رو با کمک مهدی روبراه کرد. استاد کارهای فنیه. مثل برقکاری و از این کارها! بعدش روز جمعه، دوباره از صبح شروع کردیم به بقیه کارها. مامانم دیگه اشک من و مهدی رو درآورده بود از بس کار میکرد. روز جمعه هم خاله پیغام داد که واسه ناهار، عدس پلو می فرسته واسه مون! دیگه خوش به حالمون شد و تا ظهر جمعه، مامانم تراس کوچیکه رو که بابام چند سال پیش انباریش کرده بود رو تمیز کرد و کفش موکت انداخت و با کمک مهدی جاکفشی و دو تا کمد کوچیک دیگه رو توش گذاشتیم و کلی وسیله توش جا شد.

این وسط هم مانی هی داشت شامپوها رو از کارتن در می آورد و میگفت: این شامپو مال دایی بزرگه! این مال، مامان آشتی! این، مال اون! بعد اون وسط نمیدونم چی به ذهنش رسید که گفت: اینم شامپو رژیمی!!!!!!!!!!!خنده

حوالی ظهر بابام با یه جعبه شیرینی وارد شد و از خونه خیلی خوشش اومد. خب اینجا بابام و مامانم یه تفاوتی با هم دارند. اینکه هر دو کمر درد دارند و بابام دیگه کمک نمیکنه، ولی مامانم با همه دردهایی که داره، از خودش مایه میذاره و حسسابی کار میکنه. بازم عصر جمعه شوهرخاله اومد و یه سری کار برقی دیگه رو انجام داد و شب دوباره رفتم خاله کوچیکه رو اوردم و البته دخترشون هم اومد و اتاق مانی رو چید و اسباب بازیهاش رو تو کمد گذاشت. دیگه تا جمعه شب، خیلی از کارها انجام شد. مثلا کابینت ها چیده شد و کمدها کم و بیش پر شد. البته یه سری هنوز وسیله گوشه و کنار هست که بی صاحب افتاده!

همون جمعه شب، خونواده خاله ام و مامانم اینا خونه مون بودند و واسه شام هم من قیمه پلو درست کردم و البته از عدس پلوی ظهر هم مونده بود. همون پسرخاله بزرگم که دیگه کلا از فامیل مون رفته، یه دختر و پسر داره از خانم اولش که دیگه مدتهاست با مادرشون تو تهران زندگی می کنند. جمعه شب، پسرش اومد خونه مون و من از دیدنش واقعا خوشحال شدم. این پسر، همونه که من خیلی تلاش کردم بتونه با خواهرش کوچیکش، با مادرش زندگی کنه. البته میگم تلاش کردم، نه وکیلم، نه برش داشتم. فقط هی به این و اون می گفتم بلکه پسرخاله ام بذاره لااقل الان که خودش تشریف برده یه جای دیگه تشکیل زندگی داده، بچه ها پیش مادرشون باشند! اخه مادرشون هی زنگ میزد به من و گریه میکرد!!!!!!! بعد پسرخاله سوپر مهربونم هم به خاطر اینکه من دست بردارم از این کارم، این پسر رو کتک میزد و همه جا میگفت: بچه ام به خاطر کارها و دخالتهای آشتی کتک میخوره! خب د.ی.و.ث اصلا آشتی بد، تو چرا بچه تو کتک میزنی!!!!!!عصبانی

جمعه شب که این پسر اومد خونه مون، من خیلی خوشحال شدم. چون فهمیدم این بچه دیگه میدونه که به خاطر من کتک نخورده، بلکه به خاطر هوس پدر پدرسوخته اش بوده. شکر خدا دیگه خانم دوم پسرخاله ام هم فی الفور دو تا بچه زایید و بچه های پسرخاله ام رو فرستاد پیش مادرشون.

القصه، این پسر که الان چهارده سالشه، به خاله کوچیکه گفته بود میخوام بیام پسر آشتی رو ببینم. که البته من جمعه صبح گفتم خواهر بزرگه مهدی بیاد و مانی رو ببره خونه مادر مهدی. که اونا هم مانی رو ببینند. همون جمعه صبح خواهر مهدی و شوهرش اومدند و خیلی از خونه خوششون اومد و منم گفتم دیگه از این به بعد بیشتر با هم رفت و آمد میکنیم چون نزدیکیم. که البته اونا گاهی می اومدند ولی ما نمی رفتیم. ولی الان نزدیکیم و منم باهاشون مشکلی ندارم. رفت و آمدهایی که تکلف نداشته باشه، آدم راحته.

جمعه شب مانی رو آوردند و یه کم نشستند و رفتند. و پسر پسرخاله ام که اومد، مانی خواب بود. فقط اون بچه اومد و مانی رو تو خواب دید و رفت!

جمعه شب خاله رفت خونه خودش و مامانم اینا موندند. دیروز که شنبه بود من و مهدی رفتیم هایپراستار که یه سری خریدها رو انجام بدیم ولی به نسبت گرون بود و برگشتیم. البته خیلی از اجناس تخفیف داره. ولی مثلا ما رخت خشک کن میخواستیم که صد و نود تومن بود!!!!!!! من با صد و نود تومن، هزار تا وسیله میخرم!!!!!یول دیگه زنگیدم به خاله ام که گفت شوهرخاله آچارفرانسه از جاده بهشت زهرا برامون میخره!!!!!! به جای سطل آشغال هم، میتونم از سطلهای جای سس استفاده کنم. یه سطلهایی هست که پسرخاله ام تو مغازه فست فودش ازش استفاده میکنه. خیلی بزرگ و محکمه. خب به درد همین کارها میخوره. مرض که نداریم پول زیادی بدیم!

آره داداش، اینجوریاست!!!!!!!از خود راضی

دیگه دیروز ظهر که برگشتیم خونه، مامانم یه فرش کوچیک و یه پتو رو شسته بود و خونه رو بخارشور کشیده بود و من میدونم خیلی خیلی خسته میشه، ولی از خودش مایه میذاره!!!!! مهدی گفت: آشتی تو رو خدا بذار مامانت بره! من دیگه اعصابم داره خرد میشه از بس کار میکنه!!!!!!!

دیگه ناهار جاتون خالی فلافل درست کردم و خوردیم و البته اینم بگم که من باید بیشتر رو خودم کار کنم در مورد لیست کردن مایحتاج! اینجا دیگه انقلی نیست که طبقه اول باشیم و همه چی دم دست باشه. مثلا دیروز سر ناهار تازه فهمیدم خیارشور نداریم و مهدی چهارطبقه رو رفت و اومد!!!!! البته نمیذاره من برم و میگه هرچی میخوای خودم میرم. حالا میگم در مورد رابطه مون. بذارید گزارش رو بدم اول!!!!! تموم نمیشه لامصصصصب!

عصر تا مانی خواب بود، مامان و بابام و داداشم به طرف شهران گریختند و منم چای درست کردم و یه سری خرده کاری بود که انجام دادم و قورمه سبزی رو ریختم تو جی پاس و دوستم و مادرش اومدند کاغذدیواری رو ببینند که اگه کار نصبش خوبه، نصاب بره مال اونا رو هم بزنه. یه ساعت پیشمون بودند و مهدی با نصاب تماس گرفت و هماهنگ کرده که بره کارشون رو انجام بده. مادر دوستم گفت:

خونه تون بوی غذا میده. گفتم: خب شام درست کرده ام دیگه. گفت: تو این اسباب کشی؟ بابا تو دیگه کی هستی!!!!!!

البته ایشون همیشه به من لطف داره. خلاصه رفتند و ده دقیقه به هشت دیگه خودم رفتم بازار روز و یه کوچولو خرید داشتم و برگشتم و شوهرخاله با کمک مهدی آینه دستشویی رو نصب کرد و لوستر آشپزخونه. یه سری وسیله هم هنوز تو خونه انقلی هست که یه روز باید با وانت داداشم بریم بیاریمش. هرکاری کردم خاله دیگه شب نیومد و شوهرخاله رفت دنبالش انبار پسرخاله و برگشتند شهران خونه شون.

اینم بگم که از بازارروز که برگشتم، در جی پاس رو با افتخار باز کردم و دیدم قورمه سبزی، لوبیا نداره!!!!!! یادم رفته بوده لوبیا بریزم! اینم از دست هنر خانم زرنگ!!!!قهقهه لوبیا ریختم و دوباره گذاشتم بپزه. دیگه تا کار شوهرخاله تموم شد و رفت، اولین شام سه نفره مون رو خوردیم تو خونه. بعدش هم تمیز کردن آشپزخونه و جمع کردن وسایل صبح و لالا!

همون روز چهارشنبه که با مهدی جمع میکردیم وسایل رو، چند بار همدیگررو تیکه پاره کردیم. همه چی بدجور رو اعصابمون بود! ولی از روز اسباب کشی، خیلی آروم شدیم و هر دو حس آرامش داریم. البته هر دو سر کار مهدی خیلی داغونیم. مهدی که بدتر. ولی به من نمیگه. همون روز چهارشنبه بازم گفت آشتی برو واسه خودت زندگی کن!

دیگه داره روانیم میکنه! میدونم چرا اینا رو میگه. میگه که به من تحمیل نباشه! خب من اخه چه جوری میشه برم!

من به هرکی دست علی بدم، تا تهش میرم! واسه روزهای شادی که آدمها با هم زندگی نمی کنند. همه جا باید با هم باشند. البته یه وقتهایی رسما و اسما صافم میکنه ولی خب، فعلا با هم داریم زندگی می کنیم!

رفیق نوشت:

نوکرتم. همه جا باهام هستی. این روزها هم خیلی بیشتر از روزهای شادی. ولی آخه، این رسمش نیست که من برای خودم ناهار بکشم تو ظرف و بیارم و ظرف غذای مهدی تو کشو خاک بخوره! دیگه بیشتر از این روانیم نکن! تو بخواه! که اگه اراده کنی، دهن همه منابع انسانی ها برای رد کردن، بسته میشه. می بینی که این روزها مامانم هی نگرانه و از کار مهدی می پرسه. خب تو نخواه که من اینقدر دروغ بگم! بذار ما سه تا سرمونو بندازیم پایین و زندگیمونو بکنیم. بذار تو این خونه، به دل راحت پا دارز کنیم! تو بخواه! تو بخواه! تو بخواه!بغلبغلبغل

*****

[ یکشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٤ ] [ ٧:٠٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ