چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به روی ماه همه تون. به قلبهای مهربونتون که اینقدر قشنگ همراهی می کنید. صبح همگی بخیر و خوشی. یعنی یه ذره مونده بود بیام بنویسم که دیگه تا یه مدت نیستم در خدمتتون. اونم به خاطر دست درد! ولی شکر خدا دیشب دستم بهتر شد و الان هستم در محضرتون!از خود راضی


خب، از بعد از اسباب کشی، کلا دست راستم خیلی درد میکرد. درررررررد ها! البته خب طبیعی بود. ادم صد تا کارگر هم که بگیره، باید یه سری کارها رو خودش بکنه. بگذریم از یه عالمه کمکی که بقیه کردند الحق! ولی اونهمه وسیله رو جمع کردن و دوباره پهن کردن، واقعا از آدم انرژی میگیره. حتی همون شب اسباب کشی، من تا ساعت دو و سه از خستگی و بدن درد خوابم نمی برد. که میگم، طبیعیه.

یکشنبه عصر با مانی برگشتیم خونه. سر راه از پشت ترافیک قبل از تونل رسالت، این گلها رو خریدیم. خب خونه جدید، جووووووون میده واسه گل بازی:

فوری چای درست کردم و با خرما خوردیم:

اینم آخرین خرماهایی که از انقلی خریدم! خرمای بهبهانه و خیلی خوبه. البته که خرمای شهددار خوشمزه تره. ولی واسه رژیمی ها، همینم بسه!!!! زیادم هست!!!

اگه یادم باشه پرسپولیس بازی داشت و مهدی داشت نگاه میکرد. منم پتو و بالش آوردم همون جلوی تی وی دراز شدم بلکمم (!) بخوابم که نشد. همین که دراز میکشم کلی خستگیم در میره! پرسپولیس جلو افتاد و منم خوشحال! دیگه قرار بود بعد از بازی بریم یه جا که بهمون گفته بودند یکشنبه بازاره و میشه با قیمت مناسب، یه سری خنزر پنزر خرید. ما هم که رفته بودیم هایپر و نشده بود یه سری چیزها رو بگیریم.

ولی خب، بخت، قبل از ما جلو جلو رفته بود و پرسپولیس مساوی کرد! مهدی مگسی شد و گفت: اصلا من حوصله ندارم و نمیام! فردا بریم! گفتم: یکشنبه بازار، دوشنبه که تشکیل نمیشه! بعد از چند دقیقه گفت: بریم!

خلاصه راه افتادیم رفتیم پیداش کردیم و اووووووووه چه خبر بود. حالا ساعت چنده؟ (شسته ام رو بنده!!!!) ساعت هفت و نیم بود! رفتیم اونجا و با نازلترین قیمت، یه عالمه خرده ریز خریدیم. البته مهدی، دست مانی رو گرفته بود و من سعی میکردم تند تند خریدم کنم و فقط هم ملزومات. اینا رو خریدیم:

که شامل دمکنی و دمپایی واسه حموم و د ستشویی و دمپایی واسه مهد مانی و جای قاشق و چنگال تو کابینت و سطل واسه حمام و دستشویی و توالت شور و زیتون و اون سرویس دستشویی که جای صابون و اینجور چیزهاست. اونو میگفت بیست و دو، که به ما داد بیست تومن! یه رخت خشک کن هم خریدیم بیست و پنج تومن. البته هر کدوم یه سری تخفیف هم دادند بهمون!!!!!!!!! نیشخند

فقط چیزی که خیلی خیلی منو خندوند، یکی از دمپایی ها بود که متاسفانه فقط یه جفت ازش مونده بود. من که تا خونه می خندیدم بهش:

روش نوشته: وی آی پی!!!!!!! آخه دمپایی هفت هزار تومنی، چه ویژگی میتونه داشته باشه که وی آی پی باشه!!!!!!!قهقههقهقههقهقهه البته که خیلی نرم و راحته ولی من فکر نکنم تو هتلهای موناکو هم همچین چیزی بنویسند رو دمپایی هاشون. حالا نمیدونم هتلهای اونجا، اصلا دمپایی داره یا نه! تا حالا بهش فکر نکرده بودم!!!!!!!متفکر

بعدش اومدیم خونه دیگه ساعت بیست دقیقه به نه بود. قورمه سبزی گرم کردم و خوردیم و جمع کردم و شستم و لالا.

دوشنبه بازم اومدم سر کار و عصر هم برگشتم خونه. تو راه فکر کردم شب، یه غذای جدید درست کنم. تا ایشالا امروز بشینم یه برنامه غذایی درست و حسابی بنویسم تو خونه جدید. خلاصه تا برسیم خونه با مانی، به فیله مرغ فکر کردم و حالا شومام قبل از اینکه فحش بدید، ببینید چه کردم باهاش.

یکشنبه عصر که ما رفتیم یکشنبه بازار، شوهرخاله زنگید که ببخشید من پیش پسرخاله انباری بودم و داشتم تو کارها به اون کمک میکردم. فردا میان سراغ بقیه کارها. ما هم گفتیم ما که ارث بابامون رو ازت طلب نداریم که. هر وقت اومدی، خوش اومدی.

دیگه دوشنبه عصر قبل از اینکه برسیم خونه، با مانی رفتیم نون فانتزی خریدم و دیدم نون جو تازه هم داره. دو قرص (!) نون جو هم خریدم و نیم کیلو باقلوا واسه مهدی. برگشتیم خونه و یه بسته فیله گذاشتم بیرون و بساط چای رو هم آماده کردم البته قبلش مهدی رو صدا کردم پایین که یه کم پیش مانی باشه تا بازی کنه. خودم اومدم بالا و کتری رو گذاشتم رو گاز و پریدم تو حموم. بعدش چای دم کردم و مهدی و مانی هم برگشتند بالا. نشستیم به چای و باقلوا خوردن. جای دوستان خالی. عکس هم خواستم بگیرم که متاسفانه کارت حافظه دوربینم خراب شده! با موبایل مهدی گرفتم تا سر فرصت برم یکی بگیرم.

بعدش شوهرخاله اومد و با کمک مهدی، بقیه آیینه دستشویی (طبقاتش رو) نصب کردند و یه طبقه استیل هم واسه تو حموم گرفته بودم که اونم نصب کردند. دیگه حوالی ساعت یکربع به نه کارشون تموم شد و تو این فاصله گوجه و خیارشور و کاهو خرد کردم و فیله ها رو هم تو پیاز و آبلیمو و نمک و فلفل خوابوندم و بعدش حسابی هر کدوم رو پهن کردم و ریش ریش کردم و تو روغن کم، سرخ کردم و ساندویچ کردم و دادم به هر کدوم.

شوهرخاله اصرار داشت بره، ولی من نذاشتم و گفتم مگه کسی این وقت شب، شام نخورده میره از خونه کسی. یه لقمه کوچیک هم واسه خاله کوچیکه درست کردم و دادم شوهرش براش ببره.

بعدش جمع کردم و شستم و لالا.

دیروز که سه شنبه بود، حال و هوام ابری بود اساسی!!!!! دستم هم به شدت درد میکرد، کلا داغون بودم. یه سری وب رفتم خوندم، نشد نظر بذارم. حالم هم بد بود. پریروز صبح که داشتم از مهد می اومد اداره، دلم گرفته بود. زنگیدم به یکی از دوستام و از کار مهدی گفتم براش. که گفت اتفاقا دنبال یه مدیر برای مدرسان دانشگاه می گردیم. (خودش مدیر آموزش دانشگاهه) منم یه نور امید تو دلم باز شد. منتها یه خریتی کردم ظهرش به مهدی گفتم. خب گفتم تا بدونه به فکرشم و واسش دنبال کار میگردم.

بعد دیگه دوستم تو جلسه بود و جواب تلفنهامو نداد. دیروز هم جواب نداد تا خودش ظهر زنگید که آره، رئیس دانشگاه گفته من میخوام یه معاون بیارم و آشتی! اگه معاون بیاره، دیگه کارهای اون مدیر مدرسان رو بین بقیه پخش میکنه!!!!!!!

این یعنی، این کار هم نه!

بعدش این دوستم که زنگید، من تو آسانسور بودم و بهش گفتم صداش خوب نمیاد و بهش میزنگم. بعد از اون هرچی بهش زنگیدم، جوابمو نداد!!!!!!! یعنی متنفرم از این کارش! خب نمیتونی کار جور کنی، مهم نیست. تو که تعهدی به من نداری. دیگه چرا جواب تلفنم رو نمیدی؟ چرا اس هامو بی جواب میذاری؟ از خودم که دلشکسته بودم، حالم بدتر شد. بهش اس زدم که من ازت توقع ندارم برای من کاری بکنی. تا همین جا هم دستت درد نکنه.

امروز صبح هم بهش زنگیدم که جواب داد و گفت جلسه بودم و پیش رئیس. حالا قراره مدیر مدرسان رو که یه خانم سن بالاییه رو بذاره کنار و در این صورت، مهدی رو میاره! گفتم اون زنه نیاز نداره؟ گفت: نه از رو بیکاری میاد. بالای شصت سالشه و شوهرش کارخونه داره!!!!!!!! البته هنوز همه چی کشکه.

خلاصه که اینطوری و دیروز هم تو شرکت کم و بیش کار بود و بعدش اون دوستم که تا چند ماه پیش با هم همکار بودیم بهم زنگید که هماهنگ کرده بریم یه دوست قدیمی رو ببینیم. اینقدر حالم بد بود که خواستم کنسلش کنم. دیروز صبح هم وقتی داشتم می اومدم کلی تو راه گریه کردم. بعدازظهر ها هم همه اش گریه ام میاد!

خلاصه نشد کنسل کنم و دیروز رفتیم خونه اون دوست و یه ساعتی نشستیم و حرفیدیم و اتفاقا یه داروی گیاهی داشت که یکی از بچه ها مالید به دستم و با بانداژ بستمش و پاشدیم اومدیم. ترکیب عسل و روغن زیتون و سیر و زنجفیل. نسبتهاشو ازم نپرسید که نمیدونم!!!

دیگه حوالی هشت رسیدیم خونه. مهدی که این روزها هییییچی نمیخوره تا من و مانی برسیم. همین بدتر حالمو خراب میکنه. بهش گفتم شام بریم پیش پسرخاله فست فودی؟ گفت: بریم.

دیروز روز دادگاه خونه بابای مهدی بود و از در که اومدیم، داشت با مامانش می حرفید. داداه تشکیل شده ولی اون بی شرفی که این کار رو کرده، خودش غائب بوده که حکم جلبش رو دادگاه صادر کرده و قرار مواجهه حضوری گذاشته. یه همچین چیزی. مادر مهدی هم اون یکی ها رو نفرین کرده و گفته هفت ساله زندگیمو سیاه کرده اید. که واقعا حق داره. واقعا هم حق داره. چه روزگاری شده که آدم نمیتونه حق خودشو بخوره! میان می قاپند از دستت!

دیگه دیروز به همکار قدیمی هم زنگیدم و اونم بد فرم سرما خورده بود و بهش گفتم که زنگیده ام به منابع انسانی شون و گفته دو روز دیگه بزنگ من پیگیری کنم! خب همینجوری هفته ها شنبه میشه و شنبه ها هم چهارشنبه میشه و یه هفته میگذره و کسی نمیدونه مردی که تو خونه است، چی بهش میگذره. بعد بهش گفتم ایشون مثلا چه غلطی کرد واسه من؟ مهدی رو جایی فرستاد که بهش گفتند اینجا اون تخصصی که میخوان رو شما ندارید! خب اینو به همه هم می تونند بگن و آدم از همه میتونه این اراجیف رو بشنوه. دیگه منت پارتی بازی اش چیه که سر ما اومده باشه؟ پارتی یعنی آدم بره یه جایی و کاری براش بکنند. نه که بره و همون گهی رو بخورند که واسه بقیه می خورند. حالا همه سر تخصصند، فقط ما میخواستیم بدون تخصص کار کنیم.

اصلا اضاع اقتصاد و سیاست هم نشون دهنده همین کارهای تخصصیه ارواح عمه شون. ر.ی.د.ه شده به بالا تا پایین مملکت تو اون هشت سال! اییییییییییینقدر همه جاهای دولتی مازاد نیرو دارند که همه اش هم مال همون هشت ساله. همون هشت سال معروف که همه چی تخصصی بود!!!! اونوقت چه جوریه که ماها، تو هیچ هشت سالی جا نداریم. چطور موقع رای دادن و حضور که میشه، صف اولیم، ولی موقع کار و زندگی که میشه، هیچ جا جا نداریم. کار تو آژانس و منشی گیری و حمالی تو فست فود گزینه های روی میزه!! به قول همون مثل:

موقع گریه و زاری، برید عم قزی رو بیارید    موقع خاگینه کلفته، بگید عم قزی بلفته (بخوابه)

به قول فیلم ارتفاع پست، مگه ما از زندگی چی میخوایم؟ هشت ساعت کار، هشت ساعت خواب و هشت ساعت زندگی! این خیلی توقع زیادیه که با اینهه درسی که خوندیم و راه و روش درستی که داریم زندگی می کنیم، اییییییییییینقدر از دسترس دوره؟

منو ببخشید. این روزها حالم خوب نیست. شده ام یه آشتی زرزرو! بیخود و بیجهت گریه ام میگیره. شکر خدا مسیرم دوره و همه مسیر رو گریه میکنم! صبح ها که مانی خوابه و نمی بینه. بعدازظهر هم سرمو میارم پایین آینه و اشک میریزم. دست خودم نیست. دلم خیلی شکسته است.

پول نباشه باکم نیست. بلدم از آب کره بگیرم و زندگی رو بچرخونم. یه جوری که همه کیف کنند. مشکلم، اشتغال شوهرمه. دردم بیکاریشه. اگه تن لش بود، میگفتم کار هست و نمیکنه. ولی کار کووووووووووو؟ بیان شعر رو عوض کنند:

یه کاری پیدا کن، بگو کجاست کار!!!!!!!!!!!! (برو کار میکن، مگو چیست کار!)

یکشنبه عصر که رسیدیم در خونه، دختر همسایه مون رو دیدم که دو سال از من بزرگتره. وقتی پونزده شونزده سالش بود، پسر یکی از فامیلهاشون عاشقش شد و اینقدر رفت و آمد تا بهش دادنش. ولی خب، اینا خیلی تفاوت فرهنگی داشتند. این همسایه ما، که کلا آدمهای بازی بودند. هیچ حجابی نداشتند. ولی پسره، خیلی بسته و متفاوت بود. ولی خب، عاشق این شد دیگه. من با این دختر، خیلی دوست بودیم از بچگی. واقعا هم الان دوستش دارم.

ولی بعضی ها یه جوری اند، که فکر می کنند مردم یادشون رفته که اینا قبلا چه جوری بودند. پسره که اومد خواستگاری ایشون، کللللللللللی خرج کرد و حسسسسسسابی هم بریر و بپاش. خب سیزده سال از دختره بزرگتر بود. تو همون شهرک یه خونه خرید که شد مهریه دختره. و خونه رو اینقدر قشنگ درست کرد که خونه شد یه چیزی که بیا و ببین. بعد ایشون هم یه دختر و یه پسر دنیا آورد. الان پسرش سال اول دانشگاهه!!!! خب خیلی زود ایشونو شوهر دادند. درسته پسره واقعا عاشق بود ولی پول، دهن کیو که نمی بنده!

بعد همه می دونستند که شوهره خییییلی پولداره. خب یه چهره موجهی داشت که میرفت مسجد و ظاهرش ساده بود. ولی همه از پول و ثروتش خبر داشتند! که به خودشون مربوطه. من یکی دو بار واسه کار خودم و مهدی چند سال پیش به دوستم گفتم که اینقدر پیشم ناله کرد که شوهرم بدبخته و خودش بیکاره (!) که یه بار گفتم دست بکنم تو جیبم و یه چیزی بدم بهش!!! حتی گفت که دختر و پسرش بزرگ شده اند و دوستدارند بریم یه جای بهتر و از شهرک بلند بشیم ولی من و شوهرم میگیم آخه با کدوم پول از اینجا بلند شیم!!!!!!!

قبل از عید بهش زنگیدم که من دارم میام شهرک و حالا میشه بیشتر از قبل همدیگر رو ببینیم! گفت: من دیگه شهرک نیستم و چند ماهه رفته ایم زعفرانیه!!!!!!!!تعجب دیگه شوهرم اونجا یه خونه داشت، ولی ما راضی نمیشدیم از شهرک دل بکنیم. بالاخره حریف ما شد و رفتیم اونجا!!!!!!! حتی به مامانم هم گفته بود که به وسایل خونه دست نزدیم و همه چی رو از اول خریدیم و این خونه رو داده ایم دوست شوهرم بشینه توش!!!

صداقتش تو حلقم!!!!!!!!!!

بعد روز یکشنبه که با مانی رسیدم، دیدم سوار یه ماشین شاسی بلنده. که اومد بغل کردیم همدیگر رو مانی رو دید و کلی ذوق کرد و گفت: آره، دیگه ماشین من که داغون شده بود و مال شوهرم هم مشکل داشت، شوهرم اینو واسه پسرمون خرید شیرینی دانشگاهش!!!!!!!!!دروغگو

منم تبریک گفتم و البته ایشون دیگه چادر هم سرش نبود. خب تا قبل از ازدواجش که کلا باز بود. ولی بعدش خانواده اش (بیشتر مادرش) هی به همه میگفت دخترم همیشه عاشق حجاب بوده (ما هم که یادمون نیست!!!) و خودش عاشق چادره! یکشنبه که البته یه مانتو تا زانو پوشیده بود و البته حجابش کامل بود ولی خب، شاید ماها زیادی احمقیم (خودمو میگم) که مردم هرچی میگن باور می کنیم. بعد گفت اسباب کشی دهن منم صاف کرد. خواستم بگم تو که به مادرم گفته بودی هیچی وسیله نبردی!!!!

حالا کاری ندارم. هرکی هرجور که میخواد زندگی میکنه. ما تو هیچ دسته و فرقه ای نیستیم و همیشه هم صادقیم با همه، اینم  عاقبت کارمونه. اینا خوب خودشون رو چسبوندند به اینور و اونور و الان خوش و خرم زندگی می کنند شکر خدا.

همون شب، دیدم عینکم نیست. خب منم اگه عینک نباشه، نمیتونم رانندگی کنم. درسته شماره اش، یکه. ولی آستیمگاته و دیگه عادت کرده ام بهش. هرچی هم با مهدی ماشین و اطراف ماشین و خونه رو زیر و رو کردیم، پیداش نکردیم! دیگه من گفتم حتما تو یکشنبه بازار از کیفم افتاده.

صبح دوشنبه اومدم دوباره ماشین رو گشتم و دیدم نیست. وسایل رو گذاشتم تو ماشین و راه افتادم...

رفیق نوشت:

سلام. روزی چند بار بهت سلام میکنم. چند بار باهات میحرفم. البته اگه این گریه بذاره، بیشتر از اینا باهات حرف دارم.

مینوسم مینوسم از تو، تا تن کاغذ من جا دارد

با تو از فاصله ها خواهم گفت، گریه این گریه اگر بگذارد...........

که خب البته همون گریه هم پره از حرف. حرف دلی که بدجوری شکسته. دلی که آب شدن عزیزش رو می بینه و به هر دری هم میزنه ولی درها همه بسته است. همه بسته. اگه تو بخوای باز میشه. ولی الان بسته است. هر طرف می چرخم بسته است.

این روزها دلم پره از استرس. مثل روزهایی که آدم عاشق شده و همه اش دلش می تپه و نمیدونه چی میشه. نه میتونه غذا بخوره، نه چیزی از گلوش پایین میره. این بار چهارمه. یعنی تا چند بار میخوای امتحانم کنی. من به درک. این مهدی بدبختو چند بار میخوای داغ و سرد کنی. بسه دیگه. بذار پا دراز کنیم.

خودت خسته نشدی از اینهمه اشکم؟ از اینهمه زر زرم؟ میدونم عینک رو خودت برداشته بودی. چون وقتی بدون عینک تو گرگ و میش هوای صبح راه افتادم، خودمو انداختم تو بغلت که مواظبم باشی. اون حالتم هرگز هرگز یادم نمیره. واقعا فکر میکردم مثل بچگی ها، روی پاهای یه بزرگتر نشسته امو اون داره رانندگی میکنه. حالا گیرم منم یه فرمونی بپیچونم به راست یا چپ. گاز و کلاژ و ترمز دست تو بود. تو منو می بردی. اون حالتمو حتما میخواستی. اینکه بیشتر از همه این روزها و ساعتها بهت بچسبم. که نکنه تصادف کنم و بلایی سر خودم و مانی یا کس دیگه ای بیاد.

خب وقتی رسیدم در مهد، دیدم رو صندلی بغلیمه!!!!!! جایی که از دیشبش صد بار من و مهدی گشته بودیم. اصلا صبح هم خودم کیفم رو گذاشتم اونجا!!!!!!!!!!

عینک رو برداشته بودی که بهت نزدیکتر بشم؟ خب کار خوبی کردی! ولی حتما حالم رو می بینی این روزها.

کمک کن.

کمک کن.

کمک کن.

 

 

[ چهارشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٤ ] [ ٧:٥٦ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ