چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااام صبح همگی بخیر. شنبه هم که تعطیل بود. دیگه بهانه ای نیست برای کسل بودن! هرچند که میدونید من خودم عاشق شنبه هام!!!!!!!قلب عیدتون هم مبارک. بالاخره تولد یه آدم خییییییییلی مهربون و بزرگ بوده دیروز. هرچند سالیان سال از روش گذشته. ولی در نهایت انرژی این آدم اینقدر زیاده که هنوزم آدم حسش میکنه. در هر حال عید همگی مبارک.


خب، من امروز 06:36 صبح کارت زدم!!!!!!یول اگه مانی باهام باشه که تا هفت در مهد می مونیم تا بیان و تحویلش بگیرند. ولی امروز مانی باهام نبود. در نتیجه قبل از شش و نیم طرح رو رد کردم و سه تا نون بربری گرفتم با یه کره و اومدم اداره. مربا داشتیم تو اداره ولی کره نداشتیم. خلاصه با نون و کره اومدم اداره و با دوستم نشستیم صبحانه خوردیم و تا قبل از هفت و نیم هم رفتیم سر جاهامون نشستیم.

حالا میگم چرا امروز مانی رو نیاوردم.

بریم سراغ چهارشنبه. که تا عصر اداره بودم و بعدش رفتم دنبال مانی. البته اینم بگم که به جای شنبه، چهارشنبه نوبت شیفتم بود و خواستم برم دنبال مانی و بیارمش اداره که مدیرعامل گفت تا همون پنج بمون و بعدش برو. یه جلسه شدید داشت خودش سر حقوق و مزایا که معاونین و منابع انسانی بودند و کار قرار بود به نصفه شب بکشه. خداوکیلی این مدیرعامله، سر هرچی اذیتم کرد، ولی این کارش خوبه که اگه کار نداشته باشه، نگهم نمیداره الکی.

دیگه منم رفتم دنبال مانی و گازیدیم به طرف خونه. منتها سر همت دو تا خانم رو هم سوار کردم چون خیلی بدمسیره. یه مدت خودم از اونجا می اومدم و دهنم صاف میشد از بس ماشین نبود. خلاصه رسیدیم شهرک و رفتم در انبار پسرخاله و خودش که نبود و خاله کوچیکه بود و ازش گوشت رو گرفتم.

این گوشت رو خاله سومی از کرمانشاه برامون فرستاده بود که یه آبگوشت دورهمی با هم بخوریم. قرار بود روز پنجشنبه مامانم و مهدی برن مرکز مخابرات و روی خط تلفن، اینترنت بگیرند. البته مهدی تو چند تا شرکت اینترنتی رفیق داشت ولی روی این خط ها نمیشه نت گرفت در نتیجه باید رو خط مخابرات بگیریم. تلفن هم به اسم مامانمه. در نتیجه از همون چهارشنبه قرار گذاشتیم که مامانم بیاد با مهدی برن مخابرات، ظهر هم آبگوشت بخوریم. خلاصه گوشت رو از خاله گرفتم و نخود و لوبیا هم خریدم و بردم خونه خیس کردم و گوشت بیرون گذاشتم و سیب زمینی هم گذاشتم بپزه و اینقدر خسته بودم که رفتم دراز کشیدم و تا هشت و نیم خوابم برد!!!!!!!!

مانی اومد کنار تخت که از حضورش بیدار شدم. گفتم چه کار داری؟ گفت: خواستم ببینم خوابی یا بیدار!!!!!!!!! بعد هم فرار کرد تو هال!!! بیدار شدم. گوشت و سیب زمینی رو تبدیل کردم به کتلت. یه دور هم ماشین رو روشن کردم و لباسها رو ریختم توش و لباسهای خشک شده رو دسته کردم و دستی به خونه کشیدم و شام خوردیم و شستم و جمع کردم.

آینه دستشویی و خود دستشویی رو شستم و وسایل رو چیدم و مسواک زدم و بیهوش شدم.

واسه پنجشنبه صبح ساعت نذاشتم و حوالی هفت بیدار شدم و چای دم کردم و آبگوشت رو بار گذاشتم و با مترو اومد اداره که نه رسیدم!!!!!!!!! این بار باید یه مسیر دیگه ای رو امتحان کنم. البته نود و نه درصد با ماشین میام منتها این بار ماشین رو گذاشتم که مهدی، مامانم رو ببره مخابرات. تا دوازده و نیم اداره بودم و بازم با مترو برگشتم که این بار یه کم زودتر رسیدم.

اینم بگم که همون روز پنجشنبه بیخودی رفتم پیش عضو هیات مدیره مون و گفتم شما نمیخواین کاری واسه شوهر من بکنید؟ یه کم فکر کرد و گفت: تلفنی نه، نمیشه. یه بار که حضوری داشتم میرفتم پیش مدیرعامل فلان شرکت، یا اون اینجا جلسه داشت، یادم بنداز بهش بگم. اینجا که میدونی به خاطر نسبت فامیلی نمیشه. ولی اونجا اگه بشه، خیلی خوبه. حتما یادم بنداز!!!!!!

و من نمیدونم چرا اینقدر خوشحال شدم. نمیدونم نتیجه چی میشه. ولی یه دفعه انگار دلم پر از امید شد. (خدایا امید همه رو زنده نگه دار!!!!!!!) بگو آمیییییییییین!بغل بعد فوری اومدم زنگیدم به مهدی که اونم امیدش زنده بمونه. گفتم بالاخره ما هی سنگ می اندازیم. خدا هر سنگی از ما که خودش تشخیص بده رو میزنه به هدف.

اسم خودمو گذاشته ام آشتی منجنیق!!!!!!!!!!نیشخنداز خود راضی

خلاصه مامانم و مهدی رفته بودند مخابرات و مهدی سبزی و نون و چیزهای دیگه خریده بود و مامان هم طفلی آبگوشت رو جا انداخته بود و سبزی رو پاک کرده بود و اینم بگم که آب آبگوشت سررفته بود از جی پاش و ریخته بود تو کشوها که مامانم همه رو شسته و تمیز کرده بود.

تقریبا بیست دقیقه به دو رسیدم خونه و همه جمع بودند. داداش کوچیکه و زنش هم بودند. جاتون خالی آبگوشت رو زدیم بر بدن و البته مامانم مواد ماکارونی هم آورده بود و اونم درست کرده بود و من نمیدونم از صبح چه طوری وقت کرده بود اینهمه کار رو با هم انجام بده!!!!!!!!! بعد از ناهار یه سری سعی کردند تو اون شلوغی بخوابند که ما جز اون دسته نبودیم و ساعت چهار رفتیم به طرف انبار پسرخاله. من که تا اطلاع ثانوی هیچی نمیخرم چون هم چیزی نمیخوام، هم دیدن اونهمه جنس، دیگه تهییجم نمیکنه. خب نزدیکیم و هر وقت چیزی بخوام میگیرم.

بعد از اون برگشتیم خونه و داداش کوچیکه و خانمش که رفتند خاله اینا هم شب دیگه برنگشتند. خودمون بودیم و مامان و بابام و داداش بزرگه. شام خوردیم و خوابیدیم. صبح جمعه رفتم نون تازه خریدم و صبحانه خوردیم و مامانم اینا رفتند خونه شون و ما هم رفتیم خونه خواهرشوهر آخری که همه رو برای ناهار دعوت کرده بود. همون که دفعه آخر میخواست از فارسی غذا بگیره و مادرشوهرم هم گفت که غذا از بیرون بگیر که ما کمکت نمیکنیم.

عاقو کاشکی می دیدید. چه غذاهایی پخته بود. دلمه برگ مو که اینقدر ظریف و قشنگ بود که آدم دلش نمی اومد بخورتش! چیکن ماریانو (یه همچین چیزی) با بادنجون و گوجه و سالاد و البته جوجه چینی و قارچ سوخاری و سیب زمینی سرخ کرده هم شوهرش از بیرون گرفت. ولی غذاهایی که خودش پخته بود محشر بود. راستش رو بگم که من هرگز فکر نمیکردم بتونه این غذاها رو درست کنه!

ولی خب واقعا غذاهاش عالی بود و خیلی خوب شده بود. دستش درد نکنه.

تا عصر بودیم و چون از روز قبلش دوباره چشم مانی قرمز شده بود و قطره هم ریخته بودیم و خوب نشده بود، همون جمعه عصر بردیمش بیمارستان فارابی. حالا فکر کنید من همیییییییشه کفشهای راحت می پوشم. یه بار گفتم بذار کفش پاشنه بلند بپوشم که مثل خانمها با ماشین میخوام برم و بیام. ولی خانم و آقایی که شما باشید، با همون کفش پاشنه بلند رفتیم بیمارستان و از میدون قزوین، سیصد متری پیاده رفتیم تا درب اورژانس!!! بعدش یکی از قطره هاشو عوض کرد و از اونجا یه سر رفتیم خونه انقلی. که هم از همسایه ها خداحافظی کنیم و هم یه سری وسیله بیاریم. البته باید وانت داداشمو ببریم ولی گفتیم تا جایی که میشه وسیله بیاریم.

از مانی بگم براتون که رفتیم در خونه یکی از همسایه ها برای خداحافظی. خانمه از پشت در گفت: کیه؟ مانی گفت: منم منم مادرتون!!!!!!!!! فکر کرده همه مردم دارند باهاش بازی می کنند!!!!!!!!قهقهه

بعدش هم بردیمش پیش سلمونی همیشگی اش که موهاشو کوتاه کوتاه کنه. من عاشق موی کوتاه پسرها هستم. از جمعه تا حالا هم هی راه میرم پشت گردنش رو می بوسم. آخه خیلی خنده دار شده!!!!!!خنده بعدش هم که کارمون تموم شد، زنگیدم به خواهر بزرگه مهدی که میخواست بره انبار پسرخاله. دیگه رفتیم اونجا و اونم یه کم خرید کرد و شام رفتیم خونه ما که دو قدمه با انبار. البته مهدی هم وسیله ها رو داد اونا کمکمون کنند بیارن بالا!!!!!!!عینک

یه کم کتلت مونده بود، املت هم درست کردم. بیشتر خواستم با این کار بهشون بگم که تکلفها رو کنار بذاریم و راحت رفت و آمد کنیم! کل رسالت من برای بشریت همینه!!!قهقهه

البته اینم بگم که تا رسیدیم، من دیدم یکی از قطره های مانی که عصر گرفتیم از بیمارستان، تو کیفم نیست!!!! حدس زدیم از تو کیفم افتاده باشه! رفتم تو ماشین رو نگاه کنم، که عینک و سوئیچ رو هم بردم و دیدم نیست و پرسیدم ببینم داروخونه شبانه روزی کجاست. آدرس گرفتم و رفتم. تو راه بودم که مهدی زنگید که کجایی، که گفتم براش اومده ام داروخونه شبانه روزی. اینم بگم که کفش پاشنه بند، دهن پامو سرویس کرده بود و الانم بعد از دو روز هنوز چسب زخم زده ام پشت پام! و اون شب، دیگه کفشم رو انداخته بودم سر پام!!!! فقط مونده بود یه کاپشن چرم بندازم رو دوشم و یه زنجیر هم دور دستم بچرخونم! والا!!!!!!نیشخند

یه جا دور میدون هم از یه آقایی آدرس پرسیدم، که یه پسر جوون دیگه نمیدونم از کجا بیرون پرید و گفت: اینجاها نیست. فلان خیابونه که منم مسیرم اونجاست. منو می برید؟ شیشه رو دادم بالا و راه افتادم! بعضی ها هم چای معطل قندند واقعا! میگن تیر بندازیم، بلکه گرفت!!!!!!

خلاصه رفتم از همون داروخونه میدون گرفتم و برگشتم خونه. دیگه اینجاها تفاوت محل زندگی معلوم میشه. اینجا دیگه انقلی نیست که وسط شهر باشه. اینجا بالاخره حاشیه است و باید خیلی مراقب بود. آره داداش! آشتی هم هر چقدر شجاع باشه، باید خیلی بیشتر احتیاط کنه!یول

برگشتم خونه و املت رو درست کردم و خوردیم و اونام آخر شب رفتند خونه شون. شنبه صبح یازده پاشدم! میگرنم عود کرده بود و هی خواب و بیدار میشدم. البته مهدی صبح زود پاشده بود چای درست کرده بود واسه چشم مانی و قطره هاشو هم ریخته بود. همون هفت و نیم به مانی چای و نون و پنیر و گردو دادم و  خدایی این چند روز مهدی حسسسابی به مانی رسید و سر ساعت قطره هاشو ریخت. ساعت یازده دیدم یکی کنار تخته. بیدار شدم دیدم مانیه. با یه بیسکویت وایساده کنار تخت و گفت: واست بیسکوئیت آورده ام.

دیگه پاشدم و دستی به خونه کشیدم و زرشک پلو با مرغ درست کردم و به بهانه خرید، بیرون رفتم که اولش مهدی گفت کجا؟ گفتم: خرید دارم. گفت: من میرم. گفتم: نه، میخوام برم یه دوری بزنم. بعدش هم بهم برمیخوره اینجوری کاراگاه بازی دربیاری. گفت: من اصلا از این اخلاقها ندارم. ولی کجا میری.

خداییش اصلا کاری بهم نداره. مثلا بگه این لباس بازه یا کوتاهه یا جلب توجه میکنه! من میگم هر زنی خودش میدونه چه کار کنه. خب رابطه ما هم از اول اینجوری بوده. مثلا ممکنه مهدی در مورد زشت و زیبای یه لباس نظر بده. ولی اینکه بگه اینو نپوش که مثلا فلان جات پیداست، نه. خب منم همیشه خودم رعایت میکنم.

فوری پریدم تو ماشین و رفتم یه کم خرید کردم واسه خونه و بعدش هم سه تا شاخه رز صورتی (که عاشقشم) خریم و دادم ساده تزئین کرد و برگشتم خونه. گل رو گذاشتم تو راه پله و مانی رو بردم دم در و گل رو دادم دستش و مانی گل رو داد به مهدی و بوسش کرد و روز پدر رو بهش تبریک گفت. البته یه پاکت هم پشت دسته گل جاسازی کردم که یه مبلغ ناچیزی هم توش بود. به مهدی گفتم سلیقه اش رو نمیدونستم و گذاشته ام خودش عطر بگیره. البته با هم میریم. ولی حالا این عجالتا پیشش باشه.

بعد هم بغلش کردم. خب مدت زیادی تو همین خونه آرزوی داشتنش رو داشتم. حالا با خودش و پسرمون داریم تو همین خونه زندگی می کنیم. ایشالا بتونیم با آرامش کنار هم باشیم. و البته قبلش برای همممممممممه آرزوی شادی و دل خوش و برکت میکنم. بعد هم ما.

دیگه ناهار خوردیم و من خوابیدم تا ساعت چهار و ربع که بیدار شدم و جمع کردم و شستم و سیب زمینی هم پختم واسه امشب که الویه درست کنم. راه افتادیم رفتیم یه سر خونه پدرشوهرم و از اونجا هم رفتیم شهران. چون مانی باید چند روز نره مهد چون مریضی اش واگیر داره. امروز رو که شهران می مونه. عصر هم خواهرشوهر وسطی از دانشگاه میاد خونه مون و فردا پیششه. تا سه شنبه هم خدا بزرگه. ایشالا که خوب میشه. توکل به خدا.

دیروز که داشتم خط چشم می کشیدم، مانی گفت: مامان! شکل یه خانم دیگه ای شده ای! گفتم: شکل کی؟ گفت: شکل ادیسون!!!!!! گفتم: ادیسون که آقا بوده. گفت: شکل خانم ادیسون!!!!!!!!!قهقههقهقهه

مانی هم مثل من، عاشق باده. این منطقه ای که هستیم، خیلی بادخیزه. احتمالا بادهای شهریار از اینجا رد میشه. دیروز که باد به پرده اتاق مون میخورد، مانی ذوق میکرد و جیغ میکشید. میگفت: عروسی باده!!!!!!!!!خنده

[ یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٤ ] [ ٧:٠٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ