چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااام صبح همگی به لبخند و برکت و شادی و خنده های از ته دل و آرزوهای محقق شده!!!!!!!قلببغل

خدا رو شکر به خاطر بهار، به خاطر این بارندگی و این هوای بهشتی. خوبید شماها؟


شنبه که تعطیل میشه، کار و بار اینجا مختل میشه. ما مجبوریم یکشنبه بنویسیم، بعدش باید سه شنبه بنویسیم که میگیم نکنه نشه پنجشنبه نوشت و برای همین، نوشتن رو می اندازیم چهارشنبه! اینه که الان در خدمتتونیم!

خب، طبق اظهارات دکتر بیمارستان فارابی، مانی این هفته رو کلا نرفته مهد! خب، چشمش هم خوب نشد که هیچ، بدتر هم شد. اینجوری که همون جمعه، فقط چشم چپش بود. منتها داروها رو کم و بیش تو اون یکی هم می ریختیم. دیگه روزی چند بار هم صورتش رو با شامپو بچه می شستیم. ولی چشمش خوب نشد که نشد.

یکشنبه مانی پیش مامانم بود و فقط قبل از ظهر یه جعبه شیرینی خریدم و بردم مهد و با یه کارت هدیه دادم به مربی اش و روز معلم رو به بقیه مربی ها هم تبریک گفتم. اون یکی مربی مانی تو حیاط داشت بچه هاشو بازی میداد. تا منو دید گفت: آشتی!!!!!!! هیچ معلوم هست کجایی؟ نه تو وایبری، نه صبح ها منو بیدار میکنی!

گفتم عزیزیم گوشیم که پوکیده، صبح ها شش و ربع که بیدارت میکردم، الان وسط اتوبانم. واقعا نمیتونم بیدارت کنم!!!

خلاصه برگشتم اداره و مهدی بازم رفته بود بیمه و اداره کار. کلیدش تو ماشین جا مونده بود که چون طرفهای ظهر رسید اداره، گفتم ناهار باهم بخوریم.که یه ساندویچ نزدیک اداره خوردیم و چقدر هم چسبید. بعدش اون دیگه رفت خونه و منم برگشتم اداره.

عصر از اداره رفتم  خونه مامانم و مانی رو آوردمش خونه. غروب هم مهدی رفت دنبال خواهروسطی اش دانشگاه که جنت آباده. اول خواستم یه سر برم یکشنبه بازار بعد دیدم از خواب دارم می میرم. حالا بعدا میرم. مثلا سه شنبه میرم!!!!!!نیشخند چه کاریه!

دیگه الویه درست کردم و مهدی و خواهرش هم رسیدند و البته زرشک پلو با مرغ هم داشتیم. الویه رو خوردیم و جمع کردم و شستم و خوابیدیم.

دوشنبه خواهر مهدی دانشگاه نداشت و خونه موند. حالا مهدی شب قبلش از من می پرسید: من فردا برم کجا؟ گفتم: بمون خونه. کاری نداره باهات که.

چون میدونم عمرا خواهرش نمیپرسه که مهدی چرا نمیری سر کار. اون خانواده من هستند که دهن طرف رو سرویس می کنند چون می ترسند مهدی دوباره بیکار شده باشه!!!

خلاصه دوشنبه عصر رسیدم خونه له و لورده! خب راه دوره دیگه. بعد که رسیدم، یه بسته گوشت بیرون گذاشتم و یه کم گوجه سبز شستم و ملون قاچ کردم و دو سه تا کیوی داشتیم که حلقه کردم و نمک زدم و صدا کردم بقیه رو که بیان عصرونه بخوریم. چای هم واسه خودم دم کردم. چون هیچکی چای نمیخوره خونه ما. البته یه چای و نبات هم بستم به خیک آقا مانی بلکه اگه سردیش شده، گرمیش بشه و اشتهاش برگرده.

بعد که یه کم عصرونه خوردیم، بازم مانی، عمه اش رو برد تو اتاق به بازی و فیلم دیدن! منم یه کم دراز کشیدم و بلند شدم به قیمه پلو درست کردن واسه شام. ظرفها رو هم شستم و آشپزخونه رو تمیز کردم. بعد هم خوابیدیم.

خواهرشوهر وسطی سه شنبه صبح ساعت هشت کلاس داشت منتها از خونه ما بلد نبود بره. واقعا هم راهش یه جورایی هچل هفته! دیگه دیروز صبح خودم تا یه جایی رسوندمش منتها چون من زود میرم، ایشون شش و بیست دقیقه دانشگاه بود!!!!! بعدش هم رفتم اداره.

چند روزه تو اداره اتفاق جالبی افتاده که میگم براتون. یادتونه دیگه. از مهر یه خانمی رو از بیرون آوردند که همکار من باشه. ایشون چند جای معتبر هم ده دوازده سال سابقه کار داره. خب، آدم آرومیه و حاشیه نداره ولی خب، یه خصوصیتی داره که دیگه کم کم داره مشکل ساز میشه. اونم اینکه یا خنگه، یا خودشو میزنه به خنگی! یعنی یه جورایی که شما فکر میکنی به شعور مخاطب داره توهین میکنه! تو همین ده روز اخیر، دو سه تا سوتی گنده در مورد نامه ها داده. خب یادتونه که توی آذر، مدیرعامل منو در اختیار منابع انسانی گذاشت. به این هوا که ایشون کامل سوار کار بشه و من دیگه برنگردم به اون قسمت. که صد البته از خدام بود. ولی ایشون اعلام کرد که تو این سه هفته ای که آشتی نبوده، من یه کیلو کم کرده ام و فشار روی من خیلی زیاده و من هنوز کامل مسلط نشده ام به دفتر که البته حق داشت یه جورایی.

ولی بعدش رفت و طلب پاداش کرد بابت اون سه هفته!!!! اینا هم گفتند آشتی مدتهای زیادی بدون تو اینجا بوده و هرگز بحث پاداش وسط نبوده!!! اینم دلخور شد و گفت چرا باید حقوق من از آشتی کمتر باشه. مدیرعامل هم گفت: مگه شما اندازه آشتی کار می کنید؟ یا مگه اندازه ایشون مسلط هستید به امور؟ (چه عجب!!!!!!!) یعنی کارها و رفتار ایشون، لااقل یه حسنی داشت که اینا واقف شدند به عمق حمالی من در این مدت!!! که آشتی چه نوکر بی جیره و مواجبی بوده!

بعدش اینکه اداره ما، کلا مقرراتی برای حجاب و لباس فرم و این چیزها نداره. ولی این اواخر بچه ها یه چیزهایی می پوشیدند که من بیرون هم نمی دیدم! گذشته از بحث آرایش، مثلا با شالهای رنگی می اومدند که اونم هیچی. ولی مثلا یکی از دخترها ـ که اتفاقا خیلی هم مهربونه ـ با پیرهن مردونه تنگ میاد و یه شلوار تنگ و شال!!! دیگه صدای هیات عامل دراومد که بابا از ارگانهای دیگه میان و در اینجا رو گل می گیرند! بابا یه کم رعایت کنید!!! بعدش منابع انسانی اومد مسئولین دفاتر رو جمع کرد و گفت اول به شماها میگم و اینکه شماها میدونید من خودم به این چیزها اعتقادی ندارم ولی شماها لااقل مقنعه بپوشید! یکی از این خانمها، همین همکار من بود که گفت آشتی باید رعایت کنه چون رئیس دفتره!!!! حالا فکر کنید ما کلا سه متر میزهامون فاصله داره! وگرنه که توی یه لابی میشینیم. و من خودم اکثر مواقع مانتو فرم می پوشم و مقنعه چون با توجه به رفت و امد به دفتر مدیرعامل، اینجوری راحت ترم.

خلاصه که ایشون از چند روز بعدش مقنعه سرش کرد البته صبح ها با شال میاد و بعد ازا اینکه صبحانه اش رو میخوره با مقنعه عوض میکنه و میگه میخوام صبحانه ام رو با دل راحت بخورم!!!!!!! یا حتی میخواد بره مثلا از سوپری خرید کنه، با شال میره! اینا همه به کنار. خودش دلش نمیخواد قوانین رو رعایت کنه. به خودش مربوطه. من دلم میخواد رسمی بپوشم، خب می پوشم. ایشون نمیخواد، خب اداره میگه بهش یا نمیگه. بگذریم که بقیه مسوولین دفاتر هم یه خط در میون شال می پوشند و این یعنی جلسه اون روز منابع انسانی یعنی کشک که بازم به خودشون مربوطه!

القصه، اونجایی به من مربوط میشه که روز دوشنبه من ساعت چهار و ربع جمع کردم که بیام خونه، دیدم ایشون هم کیفش رو گذاشته رو میز! بعد زنگید به آرایشگاه و وقت گرفت برای کوتاهی مو. به منم گفت: موهام بلند شده و خیلی گرمه و نمیتونم تحمل کنم. باید کوتاهش کنم. گفتم مبارکه! به سلامتی. بعد گفت: تو داری میری؟ گفتم: آره خب. مثل همیشه. گفت: خب پس کی اینجا باشه؟؟!!

تعجب گفتم: خب شما. گفت: مگه قرار نبود شما شنبه و دوشنبه بمونی؟ گفتم: کی همچین قراری گذاشتیم؟؟!!!!!!! همه شرکت میدونند که من شنبه ها شیفتمه و می مونم. خیلی وقته که اینجوریه. گفت: پس فلان جلسه چی که دوشنبه ها انجام میشه؟ گفتم: اون جلسه که سه ماهه برگزار نمیشه!!!!!!! من همیشه شنبه ها شیفت بودم و هستم. بعد اون جلسه یکشنبه ها بود، که چون بابتش، روسا از شرکت میرفتند بیرون، شما هم زود میرفتی خونه یکشنبه ها. وگرنه من یکشنبه ها یا دوشنبه ها نمی موندم که. گفت: نههههههههههه خب، شما گفتی بعدازظهرها نصف نصف وایسیم! گفتم: من آخه کی همچین چیزی گفتم؟؟!؟!!!! من هفته ای یه روز میتونم وایسم. گفت: خب چون شما متاهلی قرار شد من یه کمکی بکنم.

دیدم دیگه دارم منفجر میشم. گفتم: نه عزیزم. روز اول شما رو اصلا برای بعدازظهرها آوردند. شما که صبح ها زود نمیای! (بین هشت و ربع تا یکربع به نه) قرار شد بعدازظهر ها بمونی. هفته ای یه روز من میمونم، بقیه اش شما. دو تا پنجشنبه هم مال منه، دو تا هم مال شما. قرار دیگه ای یادم نمیاد.

گفت: پس من میگم فلان کس از طبقه چهارم بیاد اینجا بشینه. گفتم: هر کاری میخوای بکن. در ضمن به منابع انسانی هم بگو!

بعدش کیفم رو دستم گرفتم و اومدم! دیروز به منابع انسانی گفتم ماجرا رو. گفت آره اتفاقا دیروز عصر اومده پیش من و منم بهش گفته ام که اصلا خونه آشتی دور شده و آشتی صبح ها رو پوشش میده. که اون گفته آشتی به خاطر بچه اش میاد. منم گفته ام نخیر. آشتی قبل از بچه اش هم همه این سالها، صبح زود دفتر بوده (اصلا به خاطر هرچی!)

البته اینم بگم که منابع انسانی هم دل خوشی ازش نداره. خب خیلی سربه هواست و کلا خودشو برای کار به آب و آتیش نمیزنه و همه کارها رو خوووووووونسسسسسسرد انجام میده. قطعا خصلت خوبیه. ولی ما کسانی که تو دفتر مدیرعامل هستیم، استرس کارمون خیلی زیاده. شاید یه وقتی آدم دو ساعت هم بیکار بیشینه و بچرخه تو نت ولی کلا مسوولیتش زیاده. منتها اولویت ایشون، خودشه! اکثر تعطیلی ها رو میزنه سر هم و مرخصی میگیره. صبح ها به هیچ عنوان حاضر نیست زود بیاد. میگه خوابم میاد!!!!!!!! بعد اینقدر همه کارها رو نصفه نیمه انجام میده که دیگه مدیرعامل کار چندانی بهش نمیده. خود مدیرعامل به منابع انسانی گفته آشتی واسه کار مطمئن تره. این دختره گیجه!!!!!! دیروزم  به منابع انسانی گفتم. گفتم من زود میام، نود درصد کارها هم که با منه، چون ایشون کارهاش نصفه و نیمه است. یه بعدازظهر میخواد بمونه، دنبال شرایط مساوی با من میگرده!!!!!! بعدش هم، ایشون هنوز هفت هشت ماهه که اومده! به نظر شما، باید من و ایشون یه اندازه شیفت بمونیم؟!! گفت: مسلما نه! خلاصه اینجوری تا ببینیم چی میشه. حالا گفته به منابع انسانی ببینید اشتی می تونه هفته ای دو روز بمونه شیفت؟ گفتم: خیر!!!

این هفته دو تا از دوستام برای کابینت بهم زنگیده اند که نشده برم. عصرها درگیر بودم و شرمنده شون شدم. وگرنه که موقعیت های خوبی بودند. مثلا یکیش پریروز بود که دوشنبه عصر نشد بریم. این روزها میگرنم عود کرده و روزی یکی دو تا قرص میخورم که کنترلش کنم. شکر خدا شدت درد زیاد نبود. یعنی این بار شد کنترل کنم. دیروز عصر هم که اون یکی چشم مانی بدتر شد. یه جوری که دوشنبه شب، یه دفعه بیدار شد از خواب و از اینکه نتونست چشماشو باز کنه، ترسید و گریه کرد. حالا مهدی هم عصبی شده بود و میخواست به زور با دست پلکهای مانی رو باز کنه.

خواهرش هم بود. واقعا دلم میخواد با لگد مهدی رو پرتکنم اون طرف. حالا فکر کنید مانی زود خوابیده بود و ما سه تا داشتیم فیلم آتش بس دو رو می دیدیم. وسطهای فیلم مانی بیدار شد و گریه کرد و اول دلش درد میکرد. مهدی رفت چای بیاره براش که خودم تو این فاصله بغلش کردم و چون نمیتونست چشماشو باز کنه، ترسیده بود. خودم هم اعصابم خرد شده بود. ولی خب، اگه منم وایسم وسط خونه جیغ بکشم و استرسهامو بریزم بیرون، درست میشه؟

مانی رو بغل کرده بودم و دلشو میمالیدم. یکی دو تا باد داشت (با عرض پوزش) خب اکثر دل دردهای بچه ها مال این چیزهاست معمولا. بعد مهدی چای و پنبه آورد و یه کم چشماشو شستیم و قطره ریختیم منتها مهدی هول کرده بود و شاکی که چرا اون یکی چشمش هم اینجوری شده! (خب به ما چه مربوطه!!)

این فیلم آتش بس دو، شاید یه کم بزرگ نمایی باشه و مثلا خیلی واقعی نباشه. ولی به نظرم همه زن و شوهرهای جوون می تونند یه تیکه از زندگیشون رو ببینند تو این فیلم. در هر حال به دیدنش می ارزه. منتها من نمیدونم اینا رو می بینیم، چرا به کارمون نمیاد! همه سر تکون میدیم که: بله! درسته، صحیح است این موارد ولی همون موقع که میخوایم امتحان عملی بدیم، رفوزه ایم از دممممممممممممممم!

دیروز عصر مهدی که میخواست بره بنگاه انقلی. پیش همون آقاهه! یادتونه که. بالاخره به قولش وفا کرد و یه مشتری فرستاد و خونه انقلی که ما هشت سال و نیم ساکنش بودیم، دیروز عصر قولنامه شد و فروخته شد. آقا مهدی اونجا تشریف داشتند! منم از شرکت رفتم شهران و چه باااااااااااااروووووووووونی هم میاومد. کلی یاد دوستان شمالی کردم. (عاطی جون و ویولا جون) و آهنگ شمالی گفتی و شعر یادم اومد داریوش رو گوش کردم.

دستم رو هم بیرون آورده بودم از پنجره ماشین که یه کم بارون بریزه کف دستم. حس خوبی بود.

بعد رسیدم شهران و با مامانم و مانی رفتیم دکتر. مامانم نباشه که مانی عمرا بیاد! رفتیم دیدم غللللغللللله است! خانمه گفت برید طرفهای هشت بیایید. دیگه ما هم برگشتیم خونه و من نیم ساعت دراز کشیدم و پسرخاله انباری زنگید به مامانم و از شرایط قشنگ جدیدش گفت. که حالا سر فرصت باید یه پست هم برای اون بذارم اینجا. بعدش با مهدی حرفیدم که قرار شد برگرده شهرک و لباسهاشو برای امروز بیاره و منم برم دنبالش و بیارمش شهران که شب شهران بمونیم. آخه با یکی دیگه از اعضای هیات مدیره مون حرفیدم واسه کار مهدی که قرار شده امروز بره پیشش. با لباسهای اسپورتی که رفته بود بنگاه نمیشد امروز بره اونجا!

اینه که طرفهای هشت دوباره با مانی ـ این بار بدون مامانم ـ رفتیم دکتر. دیگه فهمید شب خونه مامانم هستیم، خیالش راحت شد! بازم ده پونزده نفر بودند. که منشی مهربون، یه لحظه مانی رو به دکتر نشون داد و اونم قطره هاشو عوض کرد و همون سرپایی چشماشو دید و تموم شد. گفت تا شنبه باید نره مهد و اگه خوب نشد تا اون موقع دوباره بیارش.

با مانی بیرون اومدیم و همون سر فلکه شهران، چند تا ساندویچی و فست فودی باز شده. رفتیم سوار شیم که مانی گفت: من از اینا میخوام!!!!

چه عجب!!!!!! بعد از اینهمه روز بی اشتهایی!!! گفتم: از اینا میخوای؟ کباب ترکی رو نشونش دادم. گفت: آره. رفتیم داخل که فیش بگیریم، مانی یه صندلی واسه خودش کنار کشید و گفت: من اینجا غذا میخورم! گفتم: نریم تو ماشین؟ گفت: نه، غذا تو رستوران خوشمزه تره!!!!!!!تعجب

دیگه ساندویچش رو گرفتم و به مامانم هم زنگیدم که اینطوریه و اونم گفت چه بهتر. بذار غذایی رو که دوست داره بخوره! بعد رو میز و صندلی بیرون فست فود نشستیم که تو پیاده رو بود و اتفاقا پشت ایستگاه اتوبوس! چند لقمه خورد و بعدش دیگه سوار ماشین شدیم که بریم دنبال مهدی. اینقدر ترافیک شهران زیاد بود که ترسیدم اگه برم مانی رو بذارم خونه مامانم، دیر بشه. تو همون ماشین یکی از قطره های مانی رو ریختم به چشمش و اعتراض کرد که:

کی تو ماشین قطره به چشمش میریزه!!!!! گفتم: ما! بعد بیدار بود و دیگه شهرزیبا که رسیدم خوابش برد! رسیدیم در مترو شهرک و رفتیم دنبال مهدی و در آپارتمان که رسیدیم، خواست مانی رو ببره بالا که گفتم: تو برو ریشتو بزن و حموم کن. من پایین می مونم تا بیای! عصبانی شد.

بهش گفتم: من به خاطر خودت میگم پایین می مونم. چون مانی خوابه، نخوای چهارطبقه بغلش کنی ببریش و بیاریش! وگرنه بیا بریم بالا!

از دستش خیییییییییلی دلخورم. ولی اینقدر خسته ام که حوصله اینجا نوشتن از این موضوع رو ندارم فعلا. باشه یه وقت دیگه. باشه برای بعد.

بالاخره من تو ماشین نشستم تا رفت بالا و کارهاشو کرد و وسایلش رو آورد و تا برسیم شهران و همدیگر رو تیکه پاره کردیم. بعد هم رسیدیم خونه مامان اینا. من که از شدت خستگی دیگه مرده بودم. از صبح یا پشت میز بودم یا پشت فرمون!

رختخواب پهن کردم و خوابیدم. صبح که پاشدم، مهدی و داداشم نبودند. حدس زدم رفته باشند خونه خاله ام برای فوتبال. حالا یا بازی کردن، یا دیدن! بعد هم اومدم اداره!

**********

حالم خوبه نگران نباشید. به زودی با یه پست مبسوط میام. هم در مورد پسرخاله انباری و ماجراهای قشنگ زندگیش هم حتما چیزهای دیگه!!!!!!نیشخند

 

 

 

 

 

[ چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٤ ] [ ٦:٠٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ