چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به روی ماهتون. صبح پنجشنبه همگی بخیر و شادی.

خب، دیروز یه چیزی گفتیم که امروز پست میذاریم، خب میذاریم! آدمه و قولش! فقط امیدوارم ناراحت نشید. راستش این چند ماه که جریان زندگی پسرخاله انباری اتفاق افتاده، یه وقتهایی میگم کاشکی از اول اینجا در موردش چیزی نمی نوشتم. ولی دیروز فکر کردم شاید تجربه زندگیش به دردمون بخوره. لااقل به کار کسی بیاد.


خب، اونجوری که یادتونه، اینا هفده هجده ساله که با هم ازدواج کردند و روزی که پسرخاله من رفت خواستگاری ایشون، بیست و سه سالش بود و دختره هم هفده سال. خب پسرخاله من هییییییییییچ شرایط ازدواجی نداشت ولی به خاطر اینکه خاله ام از جانب دوست دختر پسرش احساس خطر میکرد، از هول حلیم تو دیگ افتاد و یکی از همکلاسی های دخترخاله ام رو برای پسرش کاندید کرد. الان که هم فکر می کنند میگن احمقانه ترین ازدواج بوده. چون تا شب بله برون اصلا پسرخاله من، فقط یه بار اونم یه سال قبلش دختره رو دیده بود؛ تو ختم یکی از اقوام!!!!!!

تو این روزگار، اینجوری زن گرفتن، نوبره به خدا. به هر حال، دیگه از اون زمان خیلی گذشته و جای سرزنش نیست. ولی این اولین تجربه که آدم برای فرار از موقعیتهای آزاردهنده، باید حواسش باشه که بدتر خودشو تو چاه نندازه! خب سال بعدش پسرخاله من دانشگاه اصفهان قبول شد و رفت و دیگه عقد کردند و بعدش هم زنش رو برد. خب کار که نداشت. ولی دیگه شما فکر کنید با وجود اینکه دانشجو بود، انواع شغلها رو امتحان کرد. از خشکشویی تا فروختن جنس تو خونه تا ویوئو کلوپ تا فتوکپی تا هرررر کاری که شما فکرش رو بکنید.

همون موقع جنس می فرستادند واسه پسرخاله تو اصفهان که بفروشه تو خونه. خب خانمش اونجا بود و می فروخت. شاید تکراری باشه اینکه همون وقتها هم یه بار شوهرخاله ام به مامانم گفت: همه حساب و کتابها دست زنه است. اگه کم و کسری باشه، پسرم نمی فهمه!

راستش همون موقع من خیلی از این حرف بدم اومد. گفتم یعنی چی؟ زنه داره زحمت میکشه و جنس می فروشه. اینا چرا بهش اعتماد ندارند؟ خب نگو اینا یه چیزهایی از زنه دیده اند! که دیگه بماند.

خب این دعوای شش ماه پیششون که دیگه خیلی حاد بود هم سر همین بود. پسرخاله ام انبارش رو داده بود دست خواهرزنش که اونجا رو بچرخونه. ولی هی می بینه حساب و کتابش با هم نمیخونه. یا جنس نیست، یا پول فروش! این در حالیه که زن خودش هم هر روز میرفت پیش خواهرش. مساله حساب و کتابهای ناهمخون یه طرف، وضعیت گند زندگی از یه طرف دیگه. درس بچه و افت هر روزه شون دیگه بدتر از بدتر. محبت نکردن و سردی زنه و پرداختن به خانواده خودش، دیگه قوز بالا قوز. یعنی آدم هر جای این زندگی رو که نگاه میکنه، جایی برای دلخوشی نداشته و متاسفانه نداره.

خب تو آبان پسرخاله ام بیشتر کلید میکنه که این حساب و کتابها چی شد و به زنه میگه اصلا تو دیگه نیا انبار و برو به خونه و زندگی و درس بچه ها برس که زنه اصراااااااااااااار میکنه که من باید بیام! پسرخاله ام آدم صبوریه. می شینه به حساب و کتاب و گند پشت گند بیرون میاد. یه نمونه اش اینکه مثلا فاکتوری که دست مشتری بوده ده قلم توش نوشته شده و اونی که اینا تو بایگانی نگه می داشتند، سه قلم!!!!!!! خب پولی هم که تو دخل بوده، اندازه همون سه قلم بوده!!!!!

خدا از سر تقصیرات همه ما بگذره. من چیزهایی رو که شنیدم میگم. البته اگه اینا سوتفاهم باشه، خب یه نمونه است. ولی وقتی چند ساله هی داره در موارد مختلف تکرار میشه، دیگه به نظرم خود به خریت زدنه که آدم بگه سوءتفاهمه! من آدمی ام که اینجور وقتها میگم نه بابا، مگه میشه آدم از شوهرش بدزده؟ در نهایت میگم حتما حساب و کتاب بلد نبوده!

دیگه تا اینجاها رو میدونید و اینا مروری بر گذشته بود!! که در جریان حساب و کتابها اینا دعواشون میشه و البته پسرخاله ام میگه دیگه از وضعیت خونه به ستوه اومدم و اینقدر خونه کثیف و ریخت و پاش بود که میخواستم بالا بیارم و هیچ شام و ناهاری هم که شکر خدا به جز سیب زمینی و تخم مرغ پخته نمیشد و حتی ایشون شب ساعت دوازده که میرفته خونه، میگه یه ظرف تمیز نبود و نیمرو رو توی قابلمه درست کرده بود.

خب اینا دعواشون شد و برادرهای دختره اومدند ریختند سر پسرخاله ام و با چوب زدند تو سرش و دعوا بالا گرفت و کار به شکایت کشید و نزدیک چهل میلیون دیه بریدند. اینا رو که یادتونه. بعد هم اینجا یه اتفاقی افتاد که من به اینجا به بعدش کار دارم و میخوام در این مورد باهاتون بحرفم.

البته ببخشید که تکراریه ها رو گفتم ولی شاید لازم بود مرور اینا. فکر کنید یه زنی مثل ایشون، که هییچ نقطه مثبتی ـ به جز نجابتش ـ نداره. خب دزدی که میکنه، هممممه انرژیش واسه خانواده اشه. واقعا نه زنه نه مادر. یعنی شما سر و لباس و رسیدگی به خودش رو می بینید، کلا از زندگی ناامید میشید. حتی سر و لباس بچه ها. وضعیت درس پسربزرگه اش هم همینه. یه بار چند ماه پیش به پسرخاله ام از مدرسه پسربزرگه اش می زنگند که چرا بچه شما مدرسه نمیاد و کاشف به عمل میاد که هر روز صبح پسره میگه: مامان مریضم. میگه: خب نرو! نتیجه این میشه که سه روز پیش پسرخاله میره کارنامه پسره رو میگیره که می بینه نمره ها یک و سه و شش و یه دینی رو شکر خدا شده بوده دوازده!!!!!!!!! خب اینم از درس بچه ها.

دیگه زندگی داغون بود ولی پسرخاله من، با وجود کتکی که خورده بود، میزنگه به زنه که برگرد!!!!!!!! که البته هیچ کس نمیدونه ایشون زنگیده. همه فکر میکنند زنه خودش اومده. زنه میاد چون یه کاری کنه که پسرخاله ام شکایتش از برادرهاش رو یه جوری ماست مالی کنه. اول میاد میگه اونا رو به من ببخش (راست میگه خب، به محاسن هزارتا هزارتای خودش!) بعد میگه اصلا مهریه مو می بخشم، ولی تو از اونا دیه نگیر! که البته بعدش زد زیر همه اش و پسرخاله احمق هم دیگه نرفت دنبال شکایت!

یعنی من ندیدم کسی تا این حددددددددددد بخواد به خانواده اش کمک کنه. حالا شما فکر کنید چند سال پیش (سال هشتاد و یک) که پسرخاله ام یه کار خوب دولتی تو تهران براش گیر اومد و واسه زندگی اومد اینجا، چون میدید زنش خیلی خیلی به خانواده اش وابسته است، مقدمات کار رو فراهم کرد که اونا هم بیان اینجا. ولی خب، گور زندگی شو کند چون تماااااااااام انرژی زنه صرف خانواده اش میشد.

بگذریم و بیاییم تا بعد از این دعوا که پسرخاله خیلی داغون بود و اوضاع زندگی، از اونم داغون تر. به جز همه اینایی که گفتم، این خانم کلا بی احساس و بی حرفه. پسرخاله ام میگه هفده ساله من دارم محبت رو ازش گدایی میکنم ولی این وایمیسه فقط منو نگاه میکنه!!!! دیگه من کللللللللللی با پسرخاله تو این چند ماه حرفیدم و حتی ایشون پرررررر بود از حس انتقام که بره برادرزنهاشو بزنه که من نذاشتم و گفتم تو باید از موضع بالا با اونا برخورد کنی. اونا بی فرهنگند و میخوان تو هم مثل اونا بشی. ولی تو این کار رو نکن. بعد هم که یکماه مونده به عید با زنه حرفیدم و هییییییچی البته از شاهکارهای برادرهاش به روش نیاوردم. فقط گفتم اون حرکت که جای هیچ دفاعی نداره ولی تو بچسب به زندگیت و اگرم میخوای چشم خانواده شوهرت رو دربیاری، با محبت به شوهرت این کار رو بکن. این شوهری که من می بینم، هرگز راضی به طلاق نیست و میخواد این زندگی حفظ بشه. خب تو هم مایه بذار و یه محبت بکن که صدتا بهت برگرده. شوهرت تشنه محبته.

یه عالمه زن مریض تو خیابون ریخته که از سر احتیاج یا هر چیز دیگه ای حاضرند هر کاری بکنند ولی بیان سر زندگی تو و من بشینند. من و تو باید حواسمون باشه و شوهرهامون رو سیر کنیم. چقدر هم گفتم که غذا درست کن و بده بیاره. مردها تو ادارات سر ناهار نگاه می کنند ببینند زن اون یکی، چی براش گذاشته. تو با این کار، شوهرت رو ببر بالا. خب اینجوری، خودت میری بالا و میشی تاج سرش! (باور کنید همین یه قلم رو اگه انجام میداد، کلللللی الان جلو بود.)

و همه اون چیزهایی که قبلا براتون نوشتم. که دیگه پسرخاله هی تشکر میکرد و میگفت خانمم داره میلیمیتری ( ماشاءالله) تغییر میکنه. و چقدر چیزهایی که بهش گفتی خوب بوده.

خب، من کی با این خانم صحبت کردم؟ تقریبا تو اسفند. الان چه زمانیه؟ وسط اردیبهشت. هنوز که غذا براش نمیذاره!!!!!!! رابطه دوباره خراب شده و همه چی برگشته به زمان خودش. حالا براتون میگم چرا.

تو عید که بچه ها کرمانشاه بودند و پسرخاله اون وسط، چند روزی میاد اداره، زنه اولش تهران بوده و بعدش با خانواده خودش میره شمال و برمیگرده. خب همه خاله ام گفته بود حق نداره بیاد کرمانشاه هم زنه میگفت نمیام. دیگه پسرخاله ام با بچه هاش رفته بود.

حتما گفته ام براتون که تو اون دو هفته ای که بچه ها کرمانشاه بودند، این خانم فقط یکبار تولد پسربزرگه رو بهش تبریک گفته بود و حتی یکبار با پسرکوچیکه اش حرف نزده بود که برای من یکی، جای غبطه داره! مادری که دلش برای بچه اش تنگ نشه، پس به یه جایی رسیده که میتونه از خیلی چیزهای دیگه بگذره. همین جا، پسر بزرگه که چهارده سالشه، از مامانه دلخور میشه که چطور یه زنگ نزدی به من تو عید؟ البته پسرخاله ام هم میگه تو باید میزنگیدی به مادرت. اونم میگه این مادر چطوری دلش برای ما تنگ نشده!!!!!

خلاصه از بعد از عید، علیرغم اینکه رابطه خودشون دوتا داشت میلیمیتری یه بهبودهایی حاصل میکرد، ولی این خانم شروع کرد به شکایت از پسرخاله که تو چرا تو عید به دایی من تبریک نگفتی!!!!!! اینم گفت خب تو هم به بابای من تبریک نگفتی. تازه با مادرم هم مشکل نداشتی. ولی با بابام که اصلا نداشتی.

و اینکه تو این کار رو نکردی و اون یکی میگفت تو هم فلان کار رو نکردی! و نتیجه من از این جریان این شد:

اولا مشکل اینا ریشه در جاهایی داره که به این زودی ها حل نمیشه. مساله مالی، کم مساله ای نیست. اینکه آدم با کسی زندگی کنه که هر لحظه باید چکش کنه مبادا ازش پول برداره!!!!!! بعد این خانم واقعا دلش با این زندگی نیست. تمام مدت داره از خونه و زندگیش میکنه می بره میده به خانواده اش. همین هفته پیش پسربزرگه شون شنیده که ـ مادرش یا دایی اش ـ داشته با تلفن می حرفیده و میگفته: جنس ها رو نیار خونه ممکنه شوهرم بیاد. بعدا میگم بیاری کجا!!!! بعد که می بینه پسرش مکالمه رو شنیده میگه: نه که از بابات قائم کنم! حالا بعدا بهش میگم!!!!!!

خب بیشرف! همین الان داری به بچه ات درس دزدی و پنهان کاری میدی. و من از خاله کوچیکه ـ که یکی دو ماهه تو انبار میره کار میکنه ـ شنیده بودم که این خانم میاد یه عالمه جنس می بره برای خودش ولی پسرخاله میگفت من اون جنس ها رو نه تن بچه ها می بینم نه تن خودش! آخه دیگه آدم چی میتونه بگه. متاسفانه الان پسر بزرگه یه کم در برابر مادرش موضع گرفته چون مادره چند روز پیش به پسره گفته: خانواده پدرت لاشخورند! پسره هم گفته اونا خیلی وقته نمیان اینجا و خانواده خودت لاشخورند. که البته نباید به مادرش اینو میگفت. ولی پسره گفته بابا! من دارم می بینم چه خبره. و چقدر بده که بچه ها درگیر این چیزها بشن و بخوان قضاوت کنند.

حتمامیگید با خودتون که چه شوهر بی عرضه ای. که البته حق دارید. این حرف همه ماهاست. حالا هنوز نرسیدم به اونی که میخوام بگم. یه کم دیگه صبر کنید!

خلاصه پسره میره به باباش میگه و از اون طرف هم کارنامه پسره رو میگیرند و نمره های درخشانش هویدا میشه و دوباره اینا دعواشون میشه که تو چه مادری هستی که به هههههههههیچ جای این خونه نمیرسی و دوباره قهر و دعوا و نتیجه این میشه که چند روز پیش خانمه کلید میکنه که یه گوشه از انبار رو بده به من که توش جنس بریزم و بفروشم!!!!!!

پسرخاله میگه خب تو هرچی پول بخوای که من بهت میدم. دیگه چرا باید دوباره برگردی تو انبار. راستش بچه ها! همه میگن احتمالا ایشون یه چیزی خریده یا قرضی بالا آورده که میخواد یه جوری یه پولی گیر بیاره بتونه قسطش رو بده. یا مثلا این پولها زیر دندونش مزه کرده یا خانواده اش پول میخوان که الان که داشته رابطه شون بهتر میشده، دوباره سر اینکه من میخوام برم سر کار، دعوا راه  انداخته. آخه زنی که ساعت یازده تازه از خواب پامیشه، کجا میخواد بره کار کنه! نهایت باید بره فروشندگی که اونم اصرار داره که بیاد تو انبار !خب پسرخاله ام خر نیست که گوشت رو بده دست گربه که همین یه ذره جنس باقیمونده هم بره رو هوا!!!!!

بعد هم ایشون قهر کرده رفته خونه مادرش!!!!! فکر کنید وسط اردیبهشت در حالیکه نزدیک امتحان بچه هاست، گذاشته رفته. شبی که میره، فرداش پسرخاله نمیره اداره. میافته به جون خونه و میشوره و می سابه و البته به قول خودش یه اتاق رو به عنوان آثار باقیمانده و گوشه ای از موزه نگه میداره! و تا ظهر همه جای خونه رو تمیز میکنه و از همه اینا بهت انگیزتر، میگه حتی یکککککککک لقمه هیچ خوراکی تو خونه نبوده. یعنی هرچی پول میگرفته که میخوام واسه خونه خرید کنم و حالا یا میکرده یا نمیکرده، هییییییچ خوراکی تو خونه نبوده. پسرخاله میره گوشت و مرغ و اینا میخره و غذا درست میکنه و ظهر هم میره دنبال پسرکوچیکه که کلاس اوله. اون روز رو نمیره اداره و میشینه فکر میکنه که چه خاکی به سر این زندگی بریزه.

این اتفاق چند روز پیش افتاد و چند روزی مثلا ساعتی پسرخاله میره و میاد اداره و به کارها میرسه. تا خانم از قهر برگردند. البته به نظرم قهرش جدی نیست. ولی آدم بایدخیلی بیشرفت باشه که بابت پووووووووول بچه هاشو بذاره و بره. شاید آدم یه وقتهایی تو زندگی به جایی برسه که بخواد همممممممه توانشو جمع کنه و دهن همسرش رو سرویس کنه. ولی در نهایت اگه آدم بچه داشته باشه، مجبوره یه چیزهایی رو تحمل کنه.

از اینجا بحث من شروع میشه. از اینجا، آدمها دو دسته میشن: آدمهایی که اولویت رو میذارند برای بچه ها، پس کوتاه میان. و آدمهایی که اولویت خودشونند و کوتاه نمیان!

البته اینکه هر زنی میذاره و میره، لزوما بد نیست. الان بحث من سر ارزش گذاری ها نیست. یه شرایطی گاهی یه جوریه که هممممممه میگن یه زن باید از اون زندگی بره. بحث من سر اولویت هاست. مثلا الان من که تو زندگی اینا نیستم. ولی زنی که هیچ محبتی به شوهر و بجه هاش نمی کنه و بچه ها هرگز دلشون هم تنگ محبتهای مادر نمیشه، دیگه تکلیفش معلومه. خب اون زن با یه جرقه ای بلند میشه میره خونه مادرش. اینکه اونا چطور نمی کشنش که چرا بچه ها رو گذاشتی و اومدی، بماند. دیگه شعور ذاتیه.

بازم میگم شرایط با شرایط فرق داره. هرکسی رو باید در شرایط خودش سنجید. خلاصه ظاهرا این خانم یکی دو شب پیش میاد و پسر کوچیکه رو می بره. حالا خوب بود یکی می پرسید اصلا برای چی میری قهر.

از اینور بشنوید از پسرخاله. خب همه ـ من جمله مهدی ـ معتقدند که پسرخاله، مرد بی عرضه ایه. علیرغم موفقیت های سر کار و موفقیت در کار و کاسبی شغل دوم، ولی در زمینه زن داری ـ به قول معروف ـ بلد نیست چاک کار زندگیش رو بگیره. خب از اول خیییییییلی زیادی به این خانم آوانس داده. همه اش به دلش راه اومده. خب مشاور آخر به من گفت ما محبت بی شائبه نداریم. باید شما یکی بکنید و یکی بگیرید. وقتی شما تو زندگی اینا دقیق میشید، هممممممه اش پسرخاله است که کوتاه اومده. تازه خانمه زبونش هم درازه که تو برای من چه کار کردی؟ ماشین شاسی بلند انداختی زیر پاااااااااااام؟ یا چند بار گفته آدم اگه کلفت داشته باشه چقدر خوبه! (نه بابا!!!!!) یا مثلا پسرخاله به مادر زنه اعتراض کرده که چرا دخترت به بچه ها نمیرسه و بچه ها ناخنهاشون بلنده؟ مادرزنه گفته: زنت نمیکنه؟ خودت بکن!!!!!!!!!! دیگه معلومه مادر هرکی، چه عقیده ای داره!

طرف از ته دوقوز تپه اومده تهران، توقع ماشین شاسی بلند داره. قبلا شاید گفته باشم که داداش همین خانم ماشین نداشت و همممممه اش ماشین اینا رو میگرفت. تا جایی که پسرخاله گفت: آشتی ماشین دست اون بود، اگه ما میخواستیم ازش میگرفتیم. بعد پسرخاله دلش میسوزه و وام جور میکنه که داداشه بره ماشین بخره. دو قسطش رو هم خودش میده ولی دیگه داشته اذیت میشده. به زنش میگه به داداشت بگو بره قسط هاشو بده. زنه شاکی میشه که حالا مگه چی شده؟؟؟!!!!!!!تعجب یا حتی مادرزنش بعدها میگه: ما میدونیم تو چرا کاری کردی پسر ما ماشین بخره! تا دیگه ماشین تو رو نگیره!!!!!!!

خب بعد میگن د.ی.و.ص دیگه نیست. باور کنید هست. در ابعاد مختلف!!!!

خلاصه اینکه الان پسرخاله میگه من دیگه نمیتونم این وضعیت رو تحمل کنم! (چه عجب بالاخره!!!) نمی تونم ببینم دارم با یه تیکه یخ زندگی میکنم که تو زندگی من یخه و هیچ حرکتی و محبتی اینور نداره، ولی از صبح تا شب داره دنبال وام واسه داداش هاش می دوه و با خوشی اونا خوشحاله و با ناراحتی شون غصه دار! و دیگه تحمل این آشغال دونی رو ندارم.

خب بازم بحث اولویت پیش میاد. همه ما یه بار زندگی می کنیم. چرا تلخ؟ چرا با عذاب؟ داداش بزرگ همین پسرخاله یه روز به این نتیجه رسید که بهتر هم میتونه زندگی کنه. البته اون بزرگه هم با زنش تقریبا طلاق عاطفی بودند. یعنی محبتی تو خونه شون نبود. برای همین با پیدا شدن اولین آکله، پسرخاله دل از کف داد و آکله هم خووووووووب دام پهن کرد و پسرخاله، زن و زندگی و بچه ها رو گذاشت زیر پا و رفت دنبال حال و حول خودش.

خب، این یکی داره میسوزه و میسازه چون میگه اگه طلاق بگیریم، بچه ها چی میشن و من دو تا شغل دارم و کی به اینا برسم و درسته زنم مرده و زنده اش یکیه، ولی بالاخره تو اون خونه هست و لااقل شبها به بچه ها سیب زمینی پخته میده! یا بچه ها از مدرسه میان خونه، بلانسبت، مادرشون تو خونه است. برای همین مجبوره این زندگی رو تحمل کنه. چون اولویتش بچه هاست. برای همین، یه زندگی منحوس بی محبت رو تحمل میکنه که البته چند روز پیش بهم گفت: من از خدامه زنم رفته. چون دیگه نمیتونستم وجودش رو تحمل کنم. خوشحالم که خونه تمیزه و اون نیست که بازم زندگی گه بشه و بخواد همه اش در سکوت بره و بیاد و هییییییچ محبتی به من نداشته باشه.

یعنی بچه ها! که اکثرا خانم هستید  و اینجا رو میخونید. دیگه وقتی شوهرتون یا نامزدتون یا حتی دوست پسرتون به زبون میگه به من محبت کن، خب یعنی داره سلاح رو میده دست شما. میگه این سلاح مال تو، هرکاری که میخوای بکن! خب سلاح رو بردارید و به بهترین نحو ازش استفاده کنید. این سلاح، محبته. قشنگترین سلاحی که جانی ترین آدمها رو نرم میکنه. البته به جز زن پسرخاله من که کلا تربیتش اینجوریه که اصلا شوهر نمیخواد. یعنی شوهر رو میخواد که بکنه ببره بده به کس و کارش ! خب ایشون از پدیده های نادر هستند.

راستش من الان اعتراف میکنم که زندگی اینا داغون تر از این حرفها بود که بخواد با پرت و پلاهای من، جون دوباره بگیره. هرچند یه کم بهتر شد ولی چون ریشه درست نشد، سر و سامون نگرفت. ریشه هم وقتی درست میشه که ماها ریشه ای عوض بشیم. ولی وقتی زمین و زمان به یه زن میگن غذا درست کن و بده شوهرت ببره اداره و خودت هر شب سفره بنداز و با عشق، همه رو دعوت کن پای شام و اینا چیزی بیشتر از این از تو نمیخوان و اون زن این کارها رو نمیکنه، یعنی بازم اولویتش خودش و تفکراتشه. وقتی تنبلی بهش مزه میده، چرا باید وقت بذاره کار کنه و غذا بپزه و خونه رو تمیز کنه. اولویت در تن پروری و پول جمع کردنه. فلان لق شوهر و بچه و ناهاری که بخواد شوهره ببره. میخواد صد سال سیاه نبره! بچسب به پول جمع کردن و اونور انداختن!!!!!

من هنوزم به حرفهام معتقدم. اونا رو قبول دارم و اینو در عمل لااقل تو زندگی خودم نشون دادم که با همه خستگی هام، ولی سعی میکنم حواسم به خونه و زندگیم باشه و لااقل ظاهر خونه رو مرتب نگه دارم. در بدترین شرایط، لااقل برای خودم و احترام به خودم که دارم اونجا زندگی میکنم. ولی اگه ما پیش بهترین دکترهای عالم هم بریم، اگه اون داروها رو نخوریم و پرهیزها رو رعایت نکنیم، درد، درمان نمیشه و بدتر هم میشه. نمیشه گفت مشاورها چرت میگن. اونا درست میگن. ولی ما چقدر به حرف اونا عمل می کنیم. ما چقدر دل به تغییرات میدیم و اونا رو انجام میدیم.

خلاصه این از داستان اینا که منجر به این شده. البته پسرخاله چند روز پیش دیگه داغون بوده و میره پاسگاه نامه میگیره که وسایل رو بار کنه و ببره کرمانشاه. من لحظه ای بهش زنگیدم که پاسگاه بود! یعنی به مادرش زنگیده بود که یه اتاق خالی کنید که من وسایل رو بیارم. مامانش هم به مامانم زنگید و منم به پسرخاله. گفتم بهش:

به خدا بهت حق میدم از شدت عصبانیت منفجر باشی! ولی یه راه خوب پیدا کن. این راهش نیست. این وسایل، جهیزیه اون دختره. وسط اردیبهشت یه دفعه بری کرمانشاه که چی بشه؟ دو هفته مونده به امتحان بچه ها! کار خودت اینجا، ایییییینهمه جنس اینجا، عاقل باش.

بغض کرد. گفت: آشتی تو بگو من چه کار کنم. میگم دور بشه از خانواده اش بلکه دل به ماها بده!!!چند روز پیش اینقدر مستاصل بودم که گفتم خدایا به دل آشتی بنداز سر نماز برام دعا کنه. برای آرامشم. دیگه نمیتونم تحمل کنم. میترسم دستم به خونش بیفته! دیگه قادر نیستم تحملش کنم.

بهش گفتم: درست میگی.به خدا حق داری. تو موضع منو میدونی. راضی نیستم هیییچ زن و شوهری از هم جدا بشن. ولی اگه آخرین راهکار زندگی شماها جدایی باشه خدای نکرده، من میگم این راهش نیست. خب مثل آدم از هم جدا بشین. دیگه اینکه تو گانگستر بازی دربیاری و وسایل رو بارکنی ببری کرمانشاه، به نظر من فقط اتلاف انرژیه. زنت که بزرگتر نداره. ولی حتما دایی و عمو داره که. تو هم یکی دو نفر ببر، با بزرگتر اونا حرف بزنید و اگه معامله تون نمیشه، تمومش کنید. من خودم خیلی راه حل به زنت دادم و خیلی باهاش حرفیدم ولی حالا یا من قادر به تغییر نبودم، نه ایشون گوش شنوا داره. چون حرفهای مشاوره رو هم گوش نکرده که. پس ازت میخوام آروم باشی که میدونم خیلی سخته. ولی عاقلانه فکر کن.

و از اون روز براش دعا میکنم آروم بشه. حتی بهش گفتم میتونم شبها براشون شام بیارم. به مهدی میگم و میدونم اونم حرفی نداره. حالا که زنش نیست، بچه ها لااقل گشنه نمونند. ولی خب، الان وقتش نیست. چون نمیخوام زنه فکر کنه ما اومدیم جای خالی اونو پر کنیم و این میشه دخالت. پس بهتره خودشون برن جلو تا ببینیم چی میشه. توکل به خدا. ایشالا هرچی که خیره پیش بیاد.

خودم هم یه عالمه حرف دارم منتها نمیخوام پست ها دیگه خیلی قر و قاطی بشه. برای همین ایشالا اگه عمری باشه، شنبه پست های عادی روزمره رو میذارم. خب دیگه همه رو به خدای بزرگ می سپرم. آخر هفته خوبی داشته باشید.لبخند

 

[ پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٤ ] [ ٦:٤٥ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ