چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااام. صبح شنبه همگی به شادی و خیر و برکت و خنده و نیکی!

ظاهرا پرشین دوباره قاط زده. من پنجشنبه یه پست گذاشتم ولی الان یه پست آخر رو خودم هم نمیتونم ببینم. البته در قسمت مدیریت سایت پست ها وجود داره ولی در وبلاگ نمایش داده نمیشه. فکر کنم تعداد کمی تونستند پست پنجشنبه رو ببینند. این پست رو هم نمیدونم آیا نمایش داده میشه یا نه. در هر حال من می نویسم!قلب


خوبید شما؟ چه خبرها!

اگه یادتون باشه چهارشنبه روز بازی پرسپولیس و بنیادکار بود. خب همیشه پرسپولیس خیلی بیشتر از استقلال تماشاچی داره. مهدی خیلی دوست داشت بره استادیوم ولی خب، قرار بود بره برای گرفتن چک خونه انقلی. یادتونه دیگه. خونه رو فروختند. منتها فروشنده گفته بود چک فعلا آماده نیست. که اگه آماده بود، قرار بود مهدی و داداش بزرگه ام با وانتش برن و بقیه وسایل رو بیارن از اونجا. که کلا منتفی شد. در نتیجه مهدی هم راهش رو کج کرد به طرف استادیوم. این خونه مون به نسبت، نزدیک استادیومه. در نتیجه راحت میتونه بره بازیها رو ببینه.

خلاصه که روز چهارشنبه در اداره خیلی کار بود و البته اون وسطها من فهمیدم که همکارم استعفا داده البته خیلی خبر پنهانی بود. مدیر منابع انسانی بهم گفت. و من هم تعجب کردم. خب، حالا یا از شرایط ناراضیه یا از حقوق. در هر حال خودش روز اول قبول کرده بود که صبح دیرتر بیاد و بعدازظهرها بمونه. الان دبه کرده. فعلا موندیم ببینیم چی میشه. البته دختر باشخصیتیه و تو رفتارش هیچ بی احترامی به من نمی کنه. خب شما بگید من چه کنم. خونه ام رفته ابرقو. دیگه نمیتونم صبح کله سحر اینجا باشم تا شب بوق سگ که ایشون صبح دیر بیاد و بعدازظهرها هم زود بره! هرچی هم میگم یه پسر بیارید، اینا زیر بار نمیرن!

خلاصه ساعت چهار و نیم کارت زدم و  افتادم تو یه ترافیکی که مسلمان نشنود کافر نبیند. یعنی مرگی بود ها. هم سرنمایشگاه کتاب، هم سر بازی پرسپولیس که یه عالمه مینی بوس از همه جا داشت میرفت استادیوم. اونم با پرچم های قرمز. ترافیک اینقدر شدید بود که فقط نیم ساعت طول کشید من از ورودی مدرس به همت وارد بشم! کنارم هم یکی از این مینی بوسها بود. یکی دو بار به سرم زد حالا که تو ترافیکم و کاری ازم برنمیاد، چهارتا انگشتم رو (به نشانه استقلالی بودن) به فوتبال دوستان مینی بوس بغلی نشون بدم. منتها احتمالا دیگه انگشتی نمی موند که حواله ام کنند. حالا از فحش های خوشگلشون فاکتور میگیرم!!!!!!!نیشخند خب مرض نداشتم که!!

بیشتر از نود دقیقه طول کشید که رسیدم شهران. نیم ساعت با مانی کشتی گرفتم که راضی بشه بیاد خونه مون. خب خیلی خونه مامانم اینا رو دوست داره! مامانم هم هی میگفت نرو آشتی! الان بازی پرسپولیسه. می مونی تو راه. ولی بهش گفتم که خیلی خسته ام و تا نرم حموم و دراز نکشم تو خونه مون، آروم نمیشم.

با مانی راه افتادیم به طرف خونه و از جلوی استادیوم هم رد شدیم و چقدر شلوغ بود. همه دسته دسته داشتند با نمادهای قرمز و پرسپولیسی میرفتند به طرف استادیوم. قدم به قدم هم پلیس راهنمایی رانندگی وایساده بود.

راستش درسته من استقلالی ام ولی دوست داشتم یه سرکی بکشم تو استادیوم. خب هیجان ورزشی خیلی لذت بخشه و آدم حسسسابی تخلیه میشه. خب ماها چه جاهایی رو داریم واسه تخلیه هیجانات؟ از صبح تا شب سر کاریم و تو ترافیک میریم و می آییم. نه کلوپی، نه استادیومی! خب این میشه که تو عروسی ها و جشن ها، صدای موزیک تا آآآآآآآآآآآخرش بلنده. تو عزاها هم، صدای قرآن رو تا عرش بالا می بریم. به نظرم همه مون یه عالمه هیجان و انرژی مستتر داریم. خب چه جوری و کجا باید تخلیه بشیم؟!!!

یعنی واقعا دلم خواست برم! بعد از دور دیدم که در غربی استادیوم شلوغه و پرسپولیسیها جمع بودند. خیلی حس خوبی داشتم. ولی پلیس ماها رو برگردوند و گفت از در شرقی برید. اینه که با دماغ سوخته برگشتیم و از اونجا رفتم خونه. تو اون ترافیک از یه پسر دستفروش هم یه کلاه چند پر سفید و قرمز واسه مانی خریدم. خیلی خوشگله. از ایناست که تو استادیوم میذارند سرشون! باید یه روزی که استقلال هم بازی داره، برم یکی هم برای خودم بخرم!!!!نیشخند هفته دیگه هم که دربی بی خاصیته! ولی خب، ما حال خودمونو می بریم!

خلاصه رسیدیم خونه و چه بادی هم می اومد. مانی خواست بازی کنه که همون کلاه رو سرش گذاشتم و یه کم بازی کرد و بعدش حتما خدا انداخت به دلش که بریم خونه. دیگه دوتایی رفتیم خونه و واسش کارتون گذاشتم و ماشین لباسشویی رو روشن کردم و پریدم تو حموم. خونه انقلی اینجوری بود که از لای در حموم، می دیدمش که داره کارتون می بینه و چکش میکردم. ولی اینجا اینجوری نیست. اینه که هی وسط حموم صداش میکردم که الان داره کدوم قسمت رو نشون میده و اونم از وسط اتاق، برام توضیح میداد!!!!!!

بیرون اومدم و رفتم تو اتاق مانی، یه تشک انداختم جلوی تی وی و دراز کشیدم کنارش و یه کم باهاش کارتون دیدم. بچه ها خیلی دوست دارند بزرگترها باهاشون کارتون ببینند. به خصوص که آدم خودشو مشتاق نشون بده و سوال کنه! کیف می کنند از توضیح دادن! بعد پاشدم موهامو خشک کردم و لباسها رو با کمک مانی پهن کردم تو بالکن. بعد به مانی شام دادم و البته یه کم خستگیم در رفته بود. گفتم یه کم تمیزکاری کنم و تا مهدی نیومده، یه فیلم هم ببینم که دیگه تا همه جا تمیز شد، ساعت هم ده و نیم شد!!!!!!!

با مانی خوابیدیم و یازده و خرده ای مهدی برگشت. لای چشمامو باز کردم و گفتم شام خوردی؟ گفت: نه. البته الویه داشتیم تو یخچال. که احتمالا اونو خورده!!!!! پنجشنبه ساعت شش بیدار شدم و اومدم اداره. با دو تا از همکارهام صبحانه خوردیم و رئیس هم هشت اومد! تا نه و ده بود و بعدش رفت. منم تا ظهر بودم و برگشتم خونه. دیگه سر راه رفتم گوجه خریدم و تا رسیدم، قابلمه قیمه پلو رو گذاشتم گرم بشه و تند تند سالاد شیرازی درست کردم. زیتون پرورده هم داشتیم و یه سفره خوشگل انداختم و سه تایی ناهار خوردیم. البته مانی یه ساعت قبلش شیر و کیک خورده بود و گفت دلم نمیکشه! من و مهدی خوردیم و جمع کردیم و من بازم چپه شدم. ساعت سه و نیم من و مهدی با صدای طوفان و باد بلند شدیم از جا و مهدی لباسها رو آورد داخل و پنجره ها رو هم بستیم. ولی خب، باعث خیر شد چون با هم مهربون بودیم!!!

عصرش مهدی به مانی غذا داد و قطره های چشمش رو ریخت. خداییش تو این مدت مریضی مانی، خیلی مواظب بود قطره هاشو سر وقت بندازه. دیگه من پاشدم گاز رو تمیز کردم و سرویس رو شستم و لباسها رو دسته کردم و گذاشتم تو کمد. دیگه خونه عین دسته گل بود. بعدش یکی از دوستام آدرس یه جا رو واسه کابینت داده بود که تو پاتریس بود. رفتیم و کابینتهاش کم بود. بعد یادم افتاد که یکی دیگه از دوستام هم گفته بهم واسه کابینت. منتها شماره اش تو این گوشی جدیدم سیو نیست! خلاصه که برگشتیم و قرار بود شب بریم خونه بابام اینا. منتها سر راه رفتیم از جنت آباد من یه کم پادری و از این چیزها میخواستم که خریدیم و رفتیم خونه بابام اینا. مامانم گوشت چرخ کرده واسم خریده بود که بسته کردم و یه بسته رو نگه داشتم و شام خوردیم و بعد از شام مهدی و داداش بزرگه و پسرخاله کوچیکه و چند تا از دوستان رفتند خونه ما برای بازی ایکس باکس. من و مانی هم همونجا خوابیدیم. گوشتها رو هم دادم مهدی برد گذاشت تو فریزر.

صبح جمعه بعد از صبحانه اول رفتم بازار روز و توت فرنگی و شکر خریدم واسه شربت توت فرنگی. هویچ و کاهو هم خریدم که دیگه از امروز پیچ پرهیزم رو سفت کنم و این دو کیلو رو به حول و قوه الهی کم کنم. از شما چه پنهون که دیگه حالم از شکم و پهلوهام به هم میخوره!!!!!!!

برگشتم خونه بابا اینا و توت فرنگی ها رو پاک کردم و شستم و روش شکر ریختم گذاشتم یه گوشه. کاهو و دو تا هویچ رو هم شستم و گذاشتم آبشون بره. اون یه بسته گوشت رو هم بیرون گذاشتم که یخش آب بشه. مامان هم کوفته درست کرد البته بدون آب که باید دم بکشه. بعد با مامان و مانی دوباره رفتیم جنت آباد و یه سری دیگه خرید کردیم و برگشتیم خونه.

مامانم کوفته ها رو دم انداخت و منم کباب ماهیتابه ای درست کردم و کنار گذاشتم واسه امشب که شیفتم. توت فرنگی ها رو هم گذاشتیم رو حرارت و مامان شربت و مربا درست کرد و دیگه داداشم و مهدی هم واسه ناهار اومدند. داداشم قبل از ناهار میخواست بره حموم که مانی رو هم برد.

مامانم ماکارونی هم درست کرد و خوردیم و البته من عااااااااشق کوفته ام. دیگه بعد از ناهار یه چرتی زدیم و ساعت پنج راه افتادیم به طرف خونه بابای مهدی. همه بودند به جز داداش کوچیکه اش و خانمش. دیگه حرف فیلم شد و گفتم که داداشهام امشب با دوستاشون رفته اند سینما که خواهرشوهر بزرگه گفت هر وقت خواستی با مهدی بری، دیگه نزدیکیم و مانی رو بیار بذار پیش من. اتفاقا من دنبال یه فرصت بوده ام که با مانی یه روز برم بیرون.

خداییش از این نظرها واقعا مهربونه و نگه میداره مانی رو. بعد دیگه قرار شد همه با هم بریم! یعنی همه خواهر و برادرهای مهدی به اتفاق همسران. که مهدی اومد اینترنتی بلیط گرفت واسه یکشنبه که سیستم خودبخود زد واسه شنبه!!!!!! خب امروز من شیفتم و مهدی هم از ساعت سه باید بره واسه جلسه خونه باباش!!!!!!!!کلافه  قرار شد خواهر مهدی بره و حضوری کنسلش کنه.

همونجا هم که بودیم عمه مهدی زنگید بهش و در مورد مراحل قانونی کارهای فروش پرسید و نیم ساعت تا چهل و پنج دقیقه باهاش حرفید!!!! خواهر بزرگه مهدی گفت: بسه دیگه بابا! دهن مهدی سرویس شد. آخه چقدر بار و فشار روی مهدی باشه! همه از همه جا و بابت همه چی به مهدی زنگ می زنند. دهنش صاف شد آخه! من واقعا دلم براش میسوزه و نمیدونم باید چه کار کنم!

(البته اینم بگم که مادر مهدی دیشب از مهدی شماره کارت خواسته بود که یه مقدار پول بریزه به حسابش که مهدی گفته بود حالا بذار ببینیم چی میشه. که منم میگم حالا دست نگهداریم. دیر نمیشه.)

مهدی قطع کرد و البته ناراحت هم بود. خب خونه انقلی، دو سهمش مال باباشه و یک سهمش مال عمه اش. الان واسه گرفتن چک فروش، قرار شده مهدی و پسرعمه اش برن. که ظاهرا چک اول رو گرفته اند و سر چک دوم، طرف داشته بچه اش دنیا می اومده و نتونسته بیاد که پسرعمه مهدی زنگ زده به بنگاه و دعوا کرده وفحش کاری کرده!!!!! مهدی هم شاکی بود و دیشب به باباش گفت: دیوونه شدم از دست همه تون. چرا هرجا میرید دعوا میکنید! من هی باید برم این خرابکاریها رو جمع کنم. که البته باباش شاکی شد که پسرعمه ات به باباش رفته و خصلتهاش به ماها ربطی نداره!

بعد که تو ماشین اومدیم خونه، مهدی کلی درد دل کرد که دیگه برم از دست همه این بدبختی ها راحت بشم. مثلا آشتی! فردا ساعت یازده باید برم دنبال چک خونه انقلی و ساعت سه هم باید برای جلسه خونه بابا برم! دیگه مگه یه آدم چقدر کشش داره!

که واقعا دلم براش سوخت. حق داره واقعا. خب مگه ظرفیت آدم چقدره.

این چند وقت اخیر هم مهدی دوباره هفته ای چند بار هی بهم میگه آشتی برو از این زندگی. جز بدبختی هیچی نداره. همه بار هم رو دوش خودته.

همه اینا موند تا روز سه شنبه که یکی از اعضای هیات مدیره مون که تو اون ارگان بزرگه یه سمت درست و درمون داره اومد شرکت و از کار مهدی پرسید که بهش گفتم هنوز بیکاره. گفت: حضرت عباسی؟ دلم شکست وقتی اینو گفت. گفتم: آره آقا. حضرت عباسی هنوز بیکاره. گفت: بگو فردا یه سر بیاد پیشم.

دیگه چهارشنبه مهدی یه سر رفته بود دفترش و البته من و مهدی سه شنبه شب قهر کرده بودیم. دیگه مهدی وقتی چهارشنبه از دفتر اون آقاهه بیرون اومد زنگید بهم و گفت:

آشتی! این مرد اینقدر از تو تعریف کرد که اگه من آدم مرض دار مشکوکی بودم، شک میکردم که بهت نظر داره!!!!!! هی گفت آشتی با معرفته و هرکی باهاش کار کرده عاشق کار کردنش شده و .......... و گفته تا جایی که بتونم تلاشم رو میکنم کاری براتون انجام بدم. بعد با عزت و احترام مهدی رو بدرقه کرده و اونم اومده بود.

توکل به خدا. ما تلاشمون رو میکنیم تا خدا چی بخواد.

بعد که مهدی اینا رو گفت، بهش گفتم: میخواستی بگی روزی سه بار بهش میگم برو از این زندگی! مهدی گفت: خب به خاطر همینها میگم! تو خودت تنهایی میتونی خوب زندگی کنی. از من فقط بهت بدبختی میرسه. گفتم: مهدی اینا رو نگو. خدا قهرش میاد. حرف رفتن رو نزن که برکت از خونه آدم میره. فعلا شرایط اینه. خب چه کار کنیم. اگه راست میگی تو برو. چرا نمیری؟ خب نمیشه دیگه. چون مانی هست. چون این زندگی هنوز اینقدر هست که بشه ادامه داد. دیگه هرگز این حرف رو نزن. بذار بمونیم و تا جایی که بشه جلو بریم. آخرش یه طوری میشه خب. اینهمه جا سپرده ایم. بالاخره یکیش میشه. خدا که بنده هاشو بدون روزی و کار نمیذاره که.

روز پنجشنبه هم که اومدم سر کار، از دفتر اون آقا بهم زنگیدند و وصل کردند و اون آقا گفت: آشتی خانم چقدر از شوهرت خوشم اومد و چقدر هم تعریفت رو پیشش کردم. گفته بهت؟ گفتم: آره آقا! گفتند که شما خیلی محبت داشتید بهشون و به من! بعد گفت: من واقعیت رو گفتم. ایشالا که بشه کاری کرد.

تا خدا چی بخواد.

امروز صبح پنج صبح از خواب بیدار شدم و تو همون خواب، هممممه تونو دعا کردم. حتی واسه آمرزش روح رفتگان همه هم دعا کردم. و آخرش هم برای کار مهدی و بهبود وضعیت زندگی خودمون.

از مانی یه چیزی بگم. دیشب که برگشتیم خونه مون با یه قیافه متفکری گفت:

بابا مهدی! حیف شد! گفتیم چی حیف شد؟ گفت: حیف که عمه هام بزرگ شدند وگرنه با خودم می بردمشون مهد کودک!!!!!!!!!!!!!!!!قهقهه

بعد از نیم ساعت هم وقتی میخواستیم بخوابیم به مهدی گفت: بابایی من خیلی دوست دارم تو همیشه زنده باشی!!!!!!!

فکر کنم اینو تحت تاثیر حرفهای مهدی تو ماشین گفت و تحت ناراحتی های باباش! یعنی بچه ها چقدر حواسشون جمعه!!!!!!!!!!!!!متفکر

 

[ شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٤ ] [ ٦:٤٧ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ