چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

قبول دارید که بعضی  رابطه ها، وقتی تموم میشه، دیگه تموم شده؟!

رابطه خودم و مهدی رو نمیگم. نگران نشید!نیشخند

راستش خیلی دلم میخواد راجع به این موضوع بگم و خودمو سبک کنم. من یه دخترخاله دارم که هشت سال از من بزرگتره. علیرغم این اختلاف سن، ما خیلی با هم خوب بودیم. خیلی که میگم، یعنی خیلی زیاد! عین دو تا دوست. همه حرفهامون پیش هم بود. البته اون ساکن کرمانشاه بود و من تهران. خلاصه وقتهایی که با هم بودیم، دنیا مال ما بود. خیلی بهمون خوش می گذشت. من زودتر از اون ازدواج کردم. اون تقریبا سن سی و هفت سالگی ازدواج کرد. مراسم عقدش هم خونه پدر من بود. کلا من خیلی بهش احساس نزدیکی میکردم. دیگه خودتون تا آخر رابطه رو بخونید که چقدر با هم ندار بودیم.

متاسفانه خانواده این دختر خاله ام، که میشه خانواده خاله بزرگم، یه اخلاق بدی دارند که همون اخلاق باعث شد کل رابطه فامیلی شون با بقیه از هم بپاشه. و اون اینه که، اینا خیلی تعصب همدیگر رو می کشند. اصلا بیخود و باخود، از خواهر و برادرهاشون طرفداری میکنند، ولو اینکه مقصر باشند!

برادر بزرگتر این دخترخاله ام، که میشه بزرگترین پسرخاله ام، یازده سال از من بزرگتره. یه آدم قلدر و خودخواه، که همه زندگی، فکر میکرد خیلی حالیشه و هیچکی رو هم حساب نمیکرد. این آدم، سه سال پیش، در حالی که زن و دو تا بچه داشت، با یه خانم شوهر دار دوست شد، تا جایی که عشق، چشم آقا رو کور کرد و پدر زن اولش رو درآورد!!! به این صورت که، چون عاشق شده بود، هی از زن اولش ایراد گرفت. اونم یه زن مظلوم بود که سلیطه گری خاله و دخترخاله های منو بلد نبود. بیچاره هی صبوری کرد و صبوری کرد. تا اینکه سه سال پیش، شاید همین روزها بود که زنش به من زنگید و گفت که شوهرش خیلی بداخلاق شده. بعد از مامان من خواست باهاش حرف بزنه. دردسرتون ندم!

مامانم به یه بهانه ای پسرخاله ام رو کشید خونه و ازش پرسید که جریان چیه که اینقدر اخلاقش گند شده، که فهمید بله! آقا یه دل نه صد دل، عاشق این زنیکه شده. منظور از زنیکه یه زنی بود به اسم پرستو، که به بهانه جنس خریدن از مغازه پسرخاله ام، هی میرفت و می اومد و هی هر روز یه مدل می پوشید و بوی عطرش همه دنیا برمیداشت و از اون طرف هم، هی جانماز آب میکشید. یعنی یه چیزی میگم، یه چیزی می شنوید! مثلا تو فاصله ای که جنس ها آماده بشه، هی با دختربچه کوچیک پسرخاله ام که اون موقع، چهار پنج ساله بود، بازی میکرد و شعر یادش میداد!!! پسرخاله ام اون موقع یه خونه سه طبقه اجاره کرده بود و یه طبقه اش خانواده اش می نشستند و دو طبقه دیگه، جنس می آورد و پخش میکرد. البته کارمند یه اداره بود ولی برای اینکه کمک خرجی داشته باشه، جنس هم میفروخت. هم عمده و هم خودش مغازه داشت. این پرستو خودشو اینجوری معرفی کرده بود که یه شوهر معتاد داره و به خاطر پسر سیزده چهارده ساله اش، مجبوره بیاد تهران جنس بخره ببره کرج بفروشه. یه همچین داستانی. خلاصه که کم کم وارد زندگی اینا شد و قاپ پسرخاله احمق منو دزدید و دلشو برد.

اسفند سه سال پیش، مامان من خیلی سعی کرد رای پسرخاله مو بزنه ولی آقا، علنی گفت که عاشق این زنیکه شده. فکر میکنید چی شد؟ هر روز می اومد خونه و از زنش بهونه میگرفت و دعوا راه میانداخت و میرفت. خبر به گوش خاله ام رسید که چه نشسته ای که پسرت با یه زن شوهردار رفیق شده. اول کتمان کرد و گفت همچین چیزی نیست و از مامانم خواست که جلوشو بگیره. ولی زور هیچکی بهش نمیرسید. دیگه کسی نمی دیدش بخواد باهاش بحرفه. هرجور بود بعضی از فامیل پیداش کردند و گفتند که دست از این کارش بکشه، ولی آقا زیر بار نرفت. اسفند همون سال، پرستو از شوهر طلاق گرفت. پسرخاله ام هم نشست که عده پرستو تموم بشه و بره عقدش کنه!!!!!!!!!!!!!

زن بیچاره اش هم هی به ماها زنگ میزد که منصرفش کنیم! این زنی که میگم، فکر نکنید بدبخت بود ها. بیچاره قبل از ازدواج با پسرخاله ام، دو تا کار میکرد! ولی پسرخاله نالایق من، گفت من نمیخوام تو کار کنی و این بیچاره خونه نشین شد. حالا با دو تا بچه روی دستش، باید چه کار میکرد؟ بیچاره بعد از یه مدتی، رفت خونه پدرش که همون حوالی منزل خودش بود. گفت دیگه تحمل اون خونه رو نداره اینقدر که توش بدبختی کشیده و حالا باید تنهایی بشینه چه کار کنه! و البته کاشکی خونه رو ترک نمیکرد. چون بعد از یکی دو هفته، خانواده خاله ام، بلند شدند اومدند تهران و تمام وسایل زندگی اینا ـ که جهاز زن اول بیچاره هم جزوش بود ـ رو جمع کردند و منتقل کردند کرج، منزل جدید پسرخاله ام!!!!!!! یعنی فکر کنید در کمال آرامش بچه خاطی خودشونو همراهی کردند. حالا توی این اسباب کشی، شوهر همین دخترخاله مذکور منم بود!! یعنی اول سعی کردند پسرخاله ام رو منصرف کنند، ولی بعد که دیدند نمیتونند و طرف به هیچ صراطی مستقیم نیست، همراهش شدند!!! پسرخاله ام هم کرج یه خونه اجازه کرد و با کمک خانواده فهمیش، وسایل رو به اونجا منتقل کرد. این وسط دو تا بچه سرگردون شدند. اول پیش مادره بودند، ولی یه بار پسرخاله نامردم، به هوای دیدن بچه ها، بردشون و دیگه ندادش!!! بعد بچه ها رو فرستاد کرمانشاه پیش خاله ام اینا.

حالا فکر کنید ماههای اول بارداری من بود. هر روز زن اولش می زنگید به من که بچه هامو میخوام و تو رو خدا یه فکری بکنید و یکی بره باهاش حرف بزنه. من و خانواده منم خیلی تلاش کردیم و به جایی نرسیدیم! چه کار میتونستیم بکنیم. هر روز من و مامانم میزنگیدیم به خاله ام که این چه کاریه آخه؟ خب اگه زن اولش رو نمیخواد، چرا طلاقش نمیده؟ چرا وسایلش رو برده؟ چرا بچه ها رو بهش نمیده؟ اصلا چرا بهش خرجی نمیده؟ اونا هم افتاده بودند روی دور، که این زنه روانیه!!! فکر کنید عروسشون که تا دیروز، پز شخصیت و تربیت و تحصیلات و خانواده اش رو به مردم میدادند، امروز می گفتند روانیه! بچه ها رو میزنه! بعد به دختر کوچیکه یاد داده بودند که بگه: «من مامانمو دوست ندارم و ازش متنفرم!!!» خب اونم بچه بود و میگفت. بقیه خاله هام که کرمانشاه بودند، باور نمیکردند و این خانواده کم کم بایکوت شدند!

 

[ دوشنبه ٧ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ٢:۳٤ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ