چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلااااااااااام صبح همگی بخیر و خنده. به به از این هوا و این صبح قشنگ. دیروز هم وقتی مانی رو بیدار کردم از تو ماشین که بره تو مهد، از ته دلم بهش گفتم که پاشو ببین چه صبح قشنگیه! واقعا هوا عااااااااااالی بود. اونم با لبخند از ماشین پیاده شد. حس کردم انرژی صبح رو کااااااامل گرفت.

 


خب من دیگه از سرویس دهی پرشین و بلاگفا هیچی نمیگم که خودتون می بینید چه خبره! کلا واسه هیچکس نمیشه نظر گذاشت. من خودم متعجبم که چطور میشه اینجا نظر بذارید. منم جواب میدم. البته نمایش عدد نظرات این پستهای آخر، همه صفره. ولی وارد نظرات که میشید، نظرات دیده میشه. منتها من تو وبلاگهای تک و توکی دیدم این رو. اکثرا غیرقابل دسترسیه. واقعا دارم دنبال این میگردم که اینجا رو منتقل کنم به یه سایت. سالی یه مبلغی میدم در عوض دیگه هر روز دهن خودمو نوشته هام صاف نمیشه. والا!!!!!!

اولش بگم دهن شهرداری سرویس با اینهمه نمایشگاهی که میذاره!!!!!! گذشته از یه  سری موضوعات، من میگم لابد خیلی پول درمیاره از این نمایشگاه ها که دیگه ول هم نمیکنه. بابا بسه دیگه!!!!!!!! از پوست انار تا ک.و......ن خیار!!!!!!!! دیگه تمومی هم نداره! خب اینجا یه منطقه کارمندیه. پره از شرکت و اداره. چرا باید همممممه نمایشگاه ها اینجا باشه. این کارمندها هم بنده خدا هستند. هرررررررر روز ترافیک وحشتناک. کی میخواد جواب بده؟ هن؟یول

شنبه که شیف بودم، رئیس ساعت دو و سه بیرون از اداره جلسه داشت. بهش گفتم من امروز شیفتم. برم مانی رو بیارم یا ساعت پنج برم خونه؟ گفت: من برنمیگردم. برو خونه.

ساعت پنج رفتم دنبال مانی و راه افتادیم به طرف خونه. شاید حوالی شش و نیم رسیدیم. سر راه هم یه خانمی رو سوار کردم و تا سر جنت آباد رسوندم. شارژ نداشت گوشیم و باید میرفتم با شارژر داداشم شارژش میکردم. از مانی قول گرفتم بریم خونه مامانم ولی زود برگردیم که گفت: نه. زیاد بمونیم. من دیروز دایی رو کم دیدم!

دیدم بهتره برم شهرک و از تره بار خرید کنم که یه عالمه تاب و سرسره هم اونجا بود. چون به مانی قول داده بودم، بردمش بازی کنه. خیییییییلی هم بهش خوش گذشت و حسابی بازی کرد. بعد گفتم میتونی یه چیزی دوست داری رو هم بخری. گفت: بستنی!

واسش بستنی خریدم و واسه خودم هم شیر کم چرب. بعد مانی گفت: اجازه دارم برای بابا هم بستنی بخرم؟ گفتم آره عزیزم. رفت سر یخچال مغازه و یه بستنی رو با وسواس انتخاب کرد واسه مهدی!

بعدش اومدیم خونه و منتظر مهدی موندیم. مانی بستی خودشو خورد و مشغول کارتون دیدن شد. تو این فاصله رفتم حموم و یه کم دراز کشیدم رو کاناپه. بعدش مانی اومد پیشم و گفت: مامان! بابا نیومد؟ گفتم: نه. گفت: پس من مجبورم بستنی شو بخورم!!!!! تعجب گفتم: چرا آخه؟ گفت: خب مجبورم دیگه! بعد رفت بستنی مهدی رو خورد!!!!!!!

ساعت هشت دیگه بلند شدم به انجام کارها. سالاد درست کردم. یه کم واسه ناهار فردا و بقیه هم تو ظرف ریختم واسه شام. یه کم هم کوچولو تزئینش کردم. برنج آبکش کردم و کبابها رو بیرون گذاشتم واسه شام. سیب زمینی هم سرخ کردم و آشپزخونه رو تمیز کردم و سیب زمینی ها که سرخ شد، رفتم نماز خوندم.

دوباره مانی اومد گفت: بابا نیومد؟ گفتم نه! گفت: خب بازم تو فریزر بستنی هست. باید اونا رو هم بخورم. آخه مجبورم! گفتم: نه عزیزم مجبور نیستی! ما راضی به اینهمه زحمت نیستیم! بذار بابا بیاد بخوره. گفت: نه، باید همه شو بخورم. دکتر گفته!!!!!!! خلاصه گولش زدم و با چیزهای دیگه سرگرمش کردم که از صرافت بستنی بیفته! والا! آخه بگو کی تو رو مجبور کرده!!!!!خنده

بعدش یادم اومد خرمای اداره تموم شده. یه کم ریختم تو کیسه و ظرف گردو رو هم پر کردم و همه رو گذاشتم تو کیفم. بعدش یکی از دوستام زنگید و با اون مشغول شدم و دیگه موهامو خشک کردم که ساعت نه و نیم مهدی رسید. با هم شام خوردیم و جمع کردم منتها چون خیلی خسته بودم و دست و پام درد میکرد، نتونستم ظرفها رو بشورم. مهدی گفت: چته؟ گفتم : نمیدونم. از صبح دستام سنگینه! پاهامم درد میکنه. گفت: ظرفها رو بذار من فردا میشورم.

خلاصه ما هم ظرفها رو گذاشتیم!

دیروز دوباره از صبح دستام سنگین بود. واقعا نمیتونستم باهاش هیچ کاری کنم. گفتم شاید از اعصاب باشه. مثلا از فکر و خیال. زنگیدم به کلینیک نزدیک اداره که گفت دکتر امروز پنج به بعد هست. منم بی خیالش شدم. یه کم چای سبز خوردم و تا عصر درد و سنگینی دستم بهتر شده بود.

خب، بریم سر تعریفی اصلی. روز جمعه اولین روز اکران فیلم ق.ص.ه. ها بود. که خود خانم بنی. اعت.ماد هم قرار بود با بازیگرها بیاد. داداش هام با دوستاشون رفتند. البته داداشم زنگید که تو و مهدی هم بیایید که من گفتم ما میخوایم بریم خونه بابای مهدی. که رفتیم اونجا و قرار شد یه روز با خانواده مهدی بریم برای دیدن این فیلم.

دیگه همون شب مهدی رزرو کرد واسه دیروز که یکشنبه بود.

دیروز رفتم دنبال مانی و بردمش خونه مامانم. بگذریم از ترافیک شخمی که دیگه داره پاهامو از کار می اندازه! مانی رو گذاشتم اونجا و موبایلم رو شارژ کردم و راه افتادم به طرف خونه. استقلال هم بازی داشت و سر راه یه کلاه بوقی هم واسه خودم خریدم!! رسیدم خونه دیدم مهدی خوابه. گفت یکربع به پنج رسیده. ایشالا فراغت پیدا کنه، میره دنبال جنس هامون که رسیده و باید فروخته بشه. حالا دنبال اوناست.

بهش گفتم: ماشین بنزین نداره. تو بلند شو برو بنزین بزن، تا تو بیای، منم حاضر میشم. دیگه اون رفت و منم حاضر شدم و دستی به خونه کشیدم. مهدی اومد و رفتیم دنبال خواهر بزرگه و شوهرش که سر اتوبان منتظرمون بودند و از اونجا هم به طرف کوروش. دیگه رسیدیم و بلیطها رو گرفتیم و رفتیم داخل. بقیه خواهرها و برادر مهدی هم رسیدند.

خب خیلی حرف و حدیث بود سر این فیلم و از سال نود ساخته شده ولی اجازه اکران نداشت و البته شما فیلم رو که می بینید، چیزهای دروغ و غیرواقعی توش نیست، ولی خب، حالا شاید خوشایند بعضی ها نباشه!

خودم که وارد سالن شدم، یه حالی داشتم. حتی مهدی پرسید حالت خوب نیست، که گفتم خوبم. فقط حس سنگینی دارم. بعد فیلم شروع شد. خب، من یه عادتی دارم، وقتی دارم یه فیلم رو می بینم، خیلی روش تمرکز میکنم. با همممممممه شلوغی هایی که همیشه دارم، ولی اول اینکه باید فیلم رو از اول ببینم، بعدش واقعا روش تمرکز میکنم. خب مثلا یه فیلمی مثل مارمولک رو هم تو سینما دیدم. یه فیلم طنز بود و همه غش غش می خندیدند.

نمیدونم از بین شماها، کی فیلم ق.ص.ه ها رو دیده. البته تازه دو سه روزه اکران شده ولی شاید کسی هم دیده باشه. یه فیلمیه که چند گوشه از زندگی یه عده رو نشون میده. یه عده که مشکلاتشون شبیه من و شماست. همه مون با یه سری از این مشکلات درگیریم. و اصلا ممکنه اونا، خود ما باشیم. فضاسازی فوق العاده قویه. یه جاهایی که شما یادتون میره تو سینما نشسته اید. فکر می کنید این شمایید که دارید فیلم رو بازی می کنید.

شاید من زیادی تحت تاثیر جو فیلم قرار گرفتم. شاید چون توی فیلم کارگره داد زد که چند ماهه حقوق نگرفته ام و زنم داره خرجم رو میده، بغضم ترکید. شاید وقتی کارگرها داشتند میرفتند اعتراض کنند که چرا به خاطر ورود جنس چینی کارخونه بسته شده و ما جواب زن و بچه رو چی بدیم، قلبم فشرده شد.

و شاید به خاطر هممممممممه غصه های فیلم، دیگه نمی تونستم نفس بکشم.

ق.ص.ه ها شاید یه فیلم اجتماعی باشه. ولی ماها، زیادی یه جاهاییش رو لمس کرده ایم. پیشنهاد میکنم حتما ببینیدش. شایعاتی هست که ممکنه زود برش دارند از اکران. البته ممکنه بعدها سی دی اش بیاد. ولی دیدن این فیلم رو از دست ندید.

شاید فیلم به تلخی که من حس کردم نبود. نه که من بگم چون الان شوهرم بیکاره، خیلی دردم اومد. شاید من زیادی حساسم. وگرنه که چند نفر بودند که یه جاهایی تو فیلم می خندیدند و قهقهه میزدند!!!!!!! دختر همسایه که از دست برادرش فرار کرده و معتاد شده، کجاش خنده داره؟ لهجه کرمانشاهی کارگر بیکار، کجاش قهقهه داره؟

شاید من زیادی نازک دلم. و البته کم توقع! چون توقع ندارم بقیه اندازه من ناراحت بشن. یا اندازه من دلشون بشکنه و غصه شون بگیره. ولی حق دارم تعجب کنم.

وقتی فیلم تموم شد، منتظر موندم تا تیتراژ پایانی فیلم تموم بشه، بعد از جام بلند شد. اون اسامی کسانیه که زحمت کشیده اند. دو د قیقه بیشتر نشستن، صرفه جویی در وقت نیست.

باید احترام بذاریم.

وقتی فیلم تموم شد، دلم کوچه های پشتی سینماهای انقلاب رو خواست که آدم از اونجا بیاد و تو خیابون و تو سیاهی شب گم بشه. از فضای فیلم، اومدیم تو مرکز خرید کوروش و پرررررر بود از مغازه و هیاهو. شاید من زیادی حساسم که دلم نمیخواست طعم فیلم به زودی از ذهنم بره بیرون. شاید نتونستم زود خودمو تطبیق بدم و شاید دیدن اشتی ساکت که هنوز تحت تاثیر فیلمه، برای همه عجیب بود!

تو یکی از طبقات منتظر موندیم تا خواهر مهدی کرم ضدآفتاب بخره. زنگیدم به داداش بزرگه که گفت مانی مشغول بازیه. همه رو خواب کرده و هنوز نخوابیده. که البته ساعت هنوز نه و نیم بود.

بعد که خرید تموم شد، خواهر مهدی گفت بریم پیش پسرخاله آشتی که اکباتانه. شام رو اونجا بخوریم. رفتیم اونجا و پسرخاله داداش هم اونجا بود. البته اون خودشم یه فست فود یه کم پایین تر داره. دیگه تا این مستقر شدند و سفارش دادند، من باپسرخاله داداش رفتیم دم فست فودی خودش و من پنج تا سمبوسه گرفتم ازش. سمبوسه ها و پیتزا پیراشکی هاش رو خانمش درست میکنه که فوق العاده خانم تمیز و مرتبیه. من هر وقت میرم اکباتان میرم ازش میخرم. بالاخره باید از خانم ها حمایت کرد دیگه!چشمک

برگشتم پیش بچه ها و گفتم اگه سمبوسه میخورید، بسم الله. یکی دو تاش خورده شد و شام حاضر شد و خوردیم البته خواهربزرگه مهدی گفت مهمون اونا باشیم و پسرخاله ام همه واسه شام نه نفر آدم، کلا پنجاه تومن ازشون گرفت.

دیگه برگشتیم شهران و مانی رو که خواب بود انداختیم رو دوشمون و مامانم هم یه قابلمه لوبیاپلو برامون کشید و داد که بیاریم. شکر خدا امشب هم شام داریم. دیشب هم به خواهر و برادرهای مهدی گفتیم که جمعه شب مهمون ما باشند. حالا به مادر مهدی هم میزنگم و دعوتش میکنم که وسایلش رو هم بیاره یکی دو روز پیشمون بمونه.

البته جمعه هم بازی استقلال پرسپولیسه و حالا شاید جمعه آبگوشت درست کردم که بقیه خواهر و برادرهاش هم بیان. تا ببینیم چی میشه.

دیشب تا رسیدیم خونه، یکربع به دوازده بود و من تند تند آرایشم رو پاک کردم و مسواک زدم و غذاها رو جابجا کردم و تو ظرف واسه خودم ریختم و اول فکر کردم خیلی خسته ام و نماز نخونم. این نماز چه فایده ای داره وقتی چشمام داره از خواب میسوزه. کرخت هم که هستم. بعد تصمیم گرفتم نماز بخونم. گفتم هرجوری هم باشه، خوندنش از نخوندنش بهتره.

جانماز پهن کردم و نماز خوندم. وقتی تموم شد، زود خواستم بلند شم و جمع کنم که وقتی خواستم پاشم، چادر زیر پام گیر کرد و دوباره نشستم.

یاد سلام آخر افتادم. اینکه تازه آخر نماز، سلام میدیم و این شروع مکالمه است. یه لحظه موندم!

یعنی هنوز منو یادته؟ یعنی نماز ساعت دوازده شب که با چشم خواب آلود خونده میشه، برات اهمیت داره؟ یعنی هنوز بعد از نماز، منتظر حرفهای بعد از سلامی؟

سرمو گذاشتم رو سجده و از ته دلم سه بار گفتم یا رزاق!!!!! بعد برای همه آرامش و برکت خواستم. و ازش خواستم هرکی در راه مونده رو کمک کنه.

به نظرم باید یه جاهایی تو دعاهامون، واسه کسانی دعا کنیم که روی اره نشسته اند!!! من وقتی بچه بودم همیشه با خودم میگفتم یعنی چی در راه مانده؟ مگه الانم کسی در راه می مونه؟ خب همه سوار ماشین میشن و تو جاده هم که بمونند، بالاخره یکی پیداشون میکنه و به دادشون میرسه.

ولی الان میدونم یه در راه مانده هایی داریم که راهی رو رفته اند که راه پس و پیش ندارند! باید واسه اونا دعا کنیم. کسانی که انگار رو اره نشسته اند! نه میشه جلو برن نه عقب.

تو باید کمکشون کنی. بغلشون کنی و بذاریشون یه جای دیگه. یه جای مطمئن. یه کار مطمئن و یه روزی خوب و با برکت بهشون بدی.

ما کی رو داریم به جز تو. کی به جز تو هست که ما ازش بخوایم و اون از هیچکی هیچی نخواد. فقط خودتی. و از جایی که فکر نمی کنیم به ما روزی میدی. فقط خودتی.

[ دوشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٤ ] [ ٦:۱٥ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ