چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااااااااام. صبح همگی بخیر و شادی. یکشنبه بعد از تعطیلات همگی بخیر. خب من چرا اینقدر انرژی دارم؟ چون روز اول بعد از تعطیلاته!!!!!!نیشخند الان افروز میاد اسم منو میذاره یکشنبه!!!!!!! ولی شما میدونید که اسم من شنبه است!چشمک ایشالا که به همه خوش گذشته باشه.

اولش بگم که قرار بود من از خونه هم پست بذارم. ولی خداییش با تبلت خیلی سخته. حالا اگه کسی تجربه داره بگه ببینم میشه یه کیبورد به تبلتم وصل کنم؟ آخه لمسی که نمیشه ایییییییینهمه نوشت که! اگه میشه بهم بگید که یه کیبورد بخرم و وصل کنم به تبلتم. بعد اگه پست نذاشتم، نامردم!!!!یول


خب، آخرین پست مربوط میشه به دوشنبه پیش. البته چهارشنبه یه موقت گذاشتم ولی به درد خودم میخورد!

خعععععععععععلی اتفاقات تو این چند روز افتاده. خعلی زیاد!

میرم سر سه شنبه. که بدترین اتفاق افتاد!!!نگران

رئیس من سه شنبه و چهارشنبه نبود. یعنی ماموریت بود. اینه که قرار گذاشتم با خودم که به کارهای عقب افتاده برسم. از جمله رفتن دنبال گرفتن کارت ملی المثنی. که خب یادتونه تو آذر یا دی ماه گمش کردم!!!!!! البته هنوزم نمیدونم وایسم یه دفعه کارت ملی هوشمند بگیرم، یا برم دنبالش.

به همه اینا، دست دردم رو هم اضافه کنید که دیگه صبح که از خواب بلند میشدم، دستم عین گونی برنج سنگین بود. واقعا کلافه ام کرده بود. دیگه سه شنبه صبح رفتم آزمایش دادم و برگشتم اداره و همون شب از مهدی خواستم شناسنامه ام رو بده. خب، تو این سالها، مدارک من و مانی و مهدی تو یه کاور دگمه دار بوده. منتها چون مهدی زیاد با این وسایلش کار داره، خودبخود مدارکش جدا شده از من و مانی. شب آخری که داشتیم وسایل آخر رو از انقلاب بسته می کردیم، من یادمه همه مدارک رو دادم به مهدی.

منتها سه شنبه که ازش شناسنامه ام رو خواستم، گفت که مدارک رو به من داده.

چیزی یادم نیومد و جاهایی که فکر میکردم ممکنه گذاشته باشم رو گشتم و پیدا نکردم. پریدم بهش که مگه تو مرد این خونه نیستی؟ چرا مدارک پیشت نیست؟ چطور صد تا مدرک از خونه بابات و انقلی و صد جای دیگه پیشته و مسوولشی؛ ولی نمیدونی مدارک ما کجاست؟

گفت: من دادمش به تو! خلاصه خودش هم پاشد به گشتن ولی من دیگه خیلی عصبانی بودم. شناسنامه ام رو از تو کشو پاتختی کنار جایی که خودم میخوابم دراورد و داد دستم! البته میگم، من اصصصصصصصصلا یادم نبود که اونجا گذاشته بودمش. قطعا خودم گذاشتم ولی یادم نبود. منتها دعوا به همونجا ختم نشد و ادامه پیدا کرد و چیزهایی به هم گفتیم که دلم نمیخواد اینجا بنویسمش. دیگه سر دل هر دو باز شد و اون گفت و منم تا مرز انفجار رسیدم و بهش حمله کردم و الان میگه تو منو کتک زدی. ولی من فقط دستاشو گرفته بودم و فشار میدادم. چون چیزی بهم گفت که نابودم کرد!

بعدش هم گفتم: هی به من میگی از این زندگی برو. اگه راست میگی خودت برو.

بعدش رفتم تو اتاق که نماز بخونم. ولی چه نمازی! تمام تنم داشت می لرزید!!! جانماز رو جمع کردم و رفتم زیر پتو. بعد از چند دقیقه مهدی اومد تو اتاق و چمدونش رو آورد و شروع کرد به جمع کردن وسایلش. ساعت شاید یازده شب بود. شنیدم از مانی هم خداحافظی کرد و حتی مانی احمق بهش گفت: وقتی برگشتی، واسه مامان آشتی یه دونه لاک پشت بخر!!!!!!! مهدی بوسش کرد و رفت.

اینقدر حالم خراب بود که حس میکردم همه دیوارهای خونه داره روم فشار میاره. اونجا بغضم ترکید و تا تونستم گریه کردم. این مدت خیلی خیلی روم فشار بوده. البته روی مهدی هم بدتر از من. منتها دیگه جایی نیست که تخلیه بشیم. متاسفانه در برخورد با همدیگه این اتقاف افتاد. من الان دنبال مقصر نیستم. فقط میدونم این وضعیت بیکاری مهدی خیلی داره بهمون فشار میاره! از همه نظر!

بعدش هم مانی اومد کنارم خوابید. خیلی طول کشید تا خوابم برد. میدونستم کلید خونه انقلی رو هنوز به خریدار تحویل نداده. حدس زدم رفته باشه اونجا. البته خوشبختانه یکی دو دست رختخواب اونجا بود. و اتاقی که کفش موکته.

ساعت سه بیدار شدم و خواستم از موبایل ببینم ساعت چنده، که دیدم مهدی بهم اس داده. الان یادم نیست ولی خب، یه کم ننه من غریبم درآورده بود که تو منو زدی و از خونه پرتم کردی بیرون و حق داری و من بیکارم و غیرت ندارم و از این حرفها. و اینکه تو منو از خونه بابات بیرون کردی و هنوز یه ماه نیست که ما اونجاییم و ........

بعد از یه ساعت هم نوشته بود که یعنی جواب اسم رو هم نمیدی؟

اینقدر دستام سنگین بود که گوشی رو نمی تونستم دستم بگیرم. اعصابم هم که داغون بود. تقریبا تا صبح نتونستم بخوابم. واقعا جو خونه خیلی بهم فشار می آورد. ما عادت نداریم اینجوری باشیم!!!!!!!

بازم خوابم برد. ولی چه خوابی. از صد تا کابوس دیدن بدتر بود. صبح پاشدم دیدم انگار کل آپارتمان به دستام آویزونه. کلا دیگه دستام حس هم نداشت. برام مسجل شد که درد و سنگینی دستام از اعصابه. ولی به هر زحمتی بود مانی رو خودم بغل کردم و حتی چون چهارشنبه بود، بلزش رو هم برداشتم و با بقیه وسایل بردم پایین تو ماشین. رسیدم اداره و حالم خیلی خراب بود. از همه بدتر، دستام حس نداشت هییییییچ کاری بکنم. شکر خدا رئیسم نبود و این همکارم هم دائم واسه خودش تو سازمان می چرخید و منم لااقل میتونستم پشت میزم گریه کنم و غصه بخورم! بدون اینکه به کسی جوابی پس بدم!

دیگه تا ظهر هزار تا اس بین من و مهدی رد و بدل شد و هرکی هم حرف خودشو میزد و البته من قبول دارم نباید اون حرفها رو بهش میزدم. و من یادم رفته بود شناسنامه کجاست. ولی خب، شرایط موجود  داره به هر دوتامون فشار میاره. جریان خونه باباش و خونه انقلاب و جریان فروشش که واقعا مسائل خنده داری رو به وجود آورده با بیکاری اش یکی شده و من بهش حق میدم. ولی خب، اییییییییییینقدر مسایل اون طرف به مهدی فشار میاره و اینقدر مسوولیت اونور گردنشه که شاید واقعا حق داشته باشه بار اینور رو به دوش نکشه و کلا شاید مجالی و توانی براش نمونده باشه. خب اینه که هر چند وقت یه بار من شاکی میشم و میپرم پاچه اش رو میگیرم!

نمیدونم.

فقط میدونم دیگه ظهر چهارشنبه واقعا حس سکته داشتم و قلبم داشت از کار می افتاد. دیگه زنگیدم مهد مانی که ببینم کلاس بلزش کی تموم میشه که گردن بشکنم زودتر برم خونه تا سکته نکرده ام! این نمایشگاه کتاب و ترافیکش هم کلا همه رو مورد لطف و محبت خودش قرار داده بود و از خود صبح چهارشنبه ترافیک سنگین بود!!!! فکر کنید از صبح!!!!!!

دیگه در جریان اس ها به مهدی گفتم حالم خوب نیست و میرم کلینیک نزدیک اداره. که زنگید بهم که چته و بازم همون حرفها رد و بدل شد. ولی خب، میدونم دلش بود که برگرده خونه. خب منم دلم نبود اونجوری از خونه بره بیرون. کلا من از این آرتیست بازیها خوشم نمیاد که یکی از زن و شوهر برن بیرون. خوشبختانه ما نمیذاریم کسی خبر بشه ولی همین که خودمون درگیرش میشیم، ازمون خیلی وقت و انرژی میگیره.

مهدی منتظر بود من بهش بگم برگرد خونه. حتی یه بار اس داد که داداشت بهم زنگیده و من جواب ندادم. باهام چه کار داره؟ فکر کرده بود مثلا من به اونا گفته ام جریان دعوامون رو، حالا اون میخواد در اون مورد بحرفه. گفتم من به کسی چیزی نگفتم. احتمالا اون درباره بردن آخرین وسایل از خونه انقلی به شهرک بهت زنگیده.

اصلا خوشم نمیاد بقیه درگیر بشن. یه عاااااالمه وقت و انرژی میره برای توجیه کردن اونا!!!!!!!

بعد بهش گفتم اگه میتونه بیاد من و مانی رو ببره خونه چون واقعا قادر به رانندگی نیستم! اونم ساعت یک و نیم اومد دنبالم و زنگید بهم که بیا پایین! منم رفتم پایین و تا دیدمش، نتونستم تو جدیت خودم باقی بمونم و خندیدم و رومو کردم اونور! اونم خندید و حالم رو پرسید و انگار دعوای شب قبل ـ که واقعا هم شدید بود و ریشترش زیاد بود ـ یه جورایی به هم نزدیکترمون کرده بود!افسوس

خب هر دو خسته ایم. هر دو از همممممممه این اتفاقات خسته ایم. شاید دیگه حسی برامون باقی نمونده. شکر خدا سلامتیم. خودمون و اطرافیانمون! ولی رمقی برامون باقی نمونده. نمیدونم از نظر خدا، به مو رسیده یا هنوز مونده که به مو برسه!!!!!! فقط میدونم نمیذاره پاره بشه!

پیاده رفتیم مهد مانی که من تو ماشین نشستم تا مهدی بره و مانی رو بیاره. که رفت و برگشت و گفت مربی موسیقی دیر رسیده و کلاس دیر شروع شده. نیم ساعت نشستیم تو ماشین تا کلاس آقا تموم شد و اومد و راه افتادیم به طرف خونه. رفتیم بالا و خواستم واسه مهدی یه چیزی بیارم بخوره که گفت گشنه نیست. کلا تو خونه هم که باشه، اگه خیلی گشنه نباشه صبر میکنه من بیام یه چیزی براش بیارم. لوسه دیگه! حتی مریض هم باشه من باید بیام بهش قرص بدم. میگه تو نباشی هیچی از گلوم پایین نمیره!متفکر البته در لحظه شاید تنبلی اش به ذهن بیاد ولی من میگم تنبلی نیست. یا اگه هست، یه ذره است. این آدم خودشو لوس میکنه!!!!!

من که دراز کشیدم و خوابم برد. وقتی بیدار شدم حالم خیلی بهتر بود. دستام دیگه اون سنگینی صبح رو نداشت. که خب البته همممممه اش مال اعصابه. و اینکه مهدی هم دوباره تو خونه بود، یعنی اوضاع برگشته بود به حالت اول خودش.

اونم دوست داشت باشه تو خونه. منم دوست داشتم باشه. خوشبختانه ـ لااقل در شرایط فعلی ـ دوست نداریم شیرازه خونواده از هم بپاشه. خب اگه میخواست بپاشه که تو این سالها بابت اینهمه اختلاف می پاشید. که شکر خدا این جریان ثابت کرد بهمون که زر مفت میزنیم هر دو و نمیتونیم دور از هم بمونیم! بر خلاف اینکه از روبرو همدیگر رو پاره می کنیم که البته نباید بکنیم!!!!!!گریه

دیگه چهارشنبه عصر بلند شدم و به مهدی گفتم میرم خرید. البته میخواستم اولش لیست کنم چیزهایی رو که میخوام و بدم مهدی بخره. منتها من بیشتر از مهدی به منطقه آشنام و دیگه اینکه نمیخواستم اون خرج کنه و پس اندازش فعلا بمونه. خودم هم نیاز داشتم از خونه برم بیرون. خب، حالم هم بهتر بود.

خلاصه رفتم از دور و اطراف خرید کردم و تا شهرزیبا هم رفتم و به فکرم رسید برای مهمونی روز پنجشنبه که مامانش اینا که میخوان بیان، واسه پیش غذا، پاچینی درست کنم. که از اونجا خریدم و واسه زیتون رفتم تا شهران. یه سرهم زدم خونه بابام اینا و از بازارروز اونجا آخرین خریدها رو کردم و اومدم خونه. مهدی اومد خریدها رو بالا آورد و خودم هم جابجاشون کردم منتها حس هیچ کاری رو نداشتم دیگه.

واسه شام واسه مهدی پاچینی سرخ  کردم که خیلی خوشش اومد و رابطه مون هم خوب بود. انگار به هم پناه آورده بودیم!!!!!!

پنجشنبه صبح پاشدم با برنامه ریزی، شروع به کار کردم. واسه شب میخواستم تمبرهندی پلو درستم کنم با ماهی تیلا پیا. پیش غذا هم که پاچینی بود. سالاد هم سالاد یونانی. دیگه میدوستم کسی ژله مله نمیخوره. پس وقتم رو هدر ندادم.

صبح زود اول رفتم سبزی تازه خریدم و اول سالاد یونانی رو درست کردم و گذاشتم تو یخچال و رفتم سراغ مواد تمبرهندی پلو و واسه ناهار هم برنج و کباب تابه ای سرخ شده گذاشتم. از مدلی که مادرشوهرم درست میکنه ولی پیش شماها میگم که عمرا کبابهام مثل ایشون بشه!!!!!چشمک (اعترافات آشتی صادق!)

بعد هم تمیزکاری خونه. که البته مهدی جارو کرد و تی کشید و یه ساعتی خوابیدم و پاشدم به انجام بقیه کارها که شستن سرویس بود و بعدش هم رفتیم خونه خواهرشوهر بزرگه که مانی رو بذاریم پیش خواهرشوهر وسطی و به اتفاق با خانواده مهدی رفتیم مسجد. چون ختم مادر شوهرخواهر شوهر خواهر مهدی بود! نسبت رو همینجوری که میگیم دوره، ولی می شناسیمش! البته خواهرکوچیکه مهدی حالش خوب نبود و نیومده بود مسجد. داداش مهدی هم که کلا معافه! حالا براتون میگم چی شد.

از مسجد اونا رفتند خونه خواهرشوهر بزرگه که حاضر بشن و من و مهدی هم یه کم خرید داشتیم که انجام شد و اومدیم خونه. یه کم بعد هم مادرشوهر و پدر شوهر و خواهر وسطی، با خواهر بزرگه و شوهرش اومدند. با شربت توت فرنگی ازشون پذیرایی کردم و از خونه خوششون اومد. اون شب هم چه بادی می اومد و کلا همه شون خیلی تحت تاثیر باد و هوای خوب شهرک قرار گرفتند. دیگه ساعت هشت، خواهر کوچیکه مهدی اومد و البته یه کم حال ندار بود. میخواستم پیش غذا رو بدم که دیدم داداش مهدی نرسید. یه بار پرسیدم پس چرا نیومدند اینا، کسی جواب نداد. دیگه ساعت هشت و نیم از مادر مهدی پرسیدم به نظرتون دیر نکردند؟ که گفت: برنامه شما برای سه هفته پیش بود که کنسل کردید. همون موقع اینا یه برنامه ای رو کنسل کردند! حالا امشب رفتند!!!!!!تعجب گفتم خب پس چرا به من نگفتند؟ ما یکشنبه که با هم سینما بودیم، من حضوری همه رو دعوت کردم. اونا از برنامه امشبشون چیزی نگفتند.

مامانش معذب گفت: پسرم دیروز به من گفت که امشب نمیان!!!!! گفتم: خب باید به ما میگفت!

بعدش بی خیال شدم و رفتم تو آشپزخونه! البته مادرش خودش هم ناراحت بود. ولی کلا آدمی نیست که جو بده به این چیزها! خلاصه رفتم پاچینی ها رو سرخ کردم و نفری یه دونه بیشتر بهشون ندادم که یه وقت سیر نشن واسه غذای اصلی! (اوه مای گاااااااد!!!)

بعد هم که ماهی ها رو سرخ کردم و شام رو کشیدم و آوردم. صد بار خدا رو شکر که خیییییییلی خوششون اومد و واقعا هم خوب شده بود. دیگه تا میز رو جمع کنم، گفتم برم از همسایه کلید پشت بوم رو بگیرم. که وقتی برگشتم خواهرشوهر بزرگه و کوچیکه داشتند ظرفها رو می شستند و گفتند همه کارها با تو بوده!

منم جمع و جور کردم و بعد از شام، چای و شیرینی رو بردیم رو پشت بوم که حسسسسسابی چسبید چون دیگه هوا خنک نبود و واقعا سرد بود. دونه های درشت بارون هم جسته و گریخته می اومد و همه حسابی حال کردیم. منتها زود برگشتیم پایین چون نمیشد دیگه بیشتر از اون، زیر بارون وایساد.

بعدش اومدند پایین و یه کم آواز خوندند و خواهرشوهر بزرگه گفت: چقدر اینجوری خوبه که همه یکدستیم و دیگه نباید تنمون بلرزه که یه چی نگیم که به کسی بربخوره! منظورش به داداش کوچیکه و خانمش بود. البته من به ایشون هم گفتم که شرط ادب حکم میکرد که اونا که مهمون ما بودند، کنسلی رو به ما می گفتند. ولی خب، از کوزه همون برون تراود که در اوست!

دیگه یه کم بعدش حاضر شدند برن که هرچی من گفتم بمونید که من گوشت آبگوشتی خرید و فردا میخوام آبگوشت درست کنم، مادرشوهرم گفت: راستش آشتی از تو چه پنهون که خودم هم دلم میخواد بمونم!!! (این از عجایبه چون یکی دو روز قبلش که باهاش حرفیدم گفت که ممکن نیست بمونه!) ولی خب، دختر وسطی امتحان داره و اون داره زورمون میکنه که بریم!

گفتم: آخه با این پادردی که شما دارید، تازه این پله ها رو بالا اومده اید. کاشکی میشد لااقل یه روز می موندید بعد میرفتید.

واقعا هم دلم میخواست بمونند. خب وقتی کسی آزار نداره و از کنار آدم بودن لذت می بره، چرا نمونه! اینو واقعا بهش معتقدم ها.

گفتم باشه برید ولی قبول نیست و بازم باید بیایید. این بار راحت دو سه روز بمونید که پله ها هم اذیتتون نکنه. تازه مانی هم سیر بشه! آخه اسم رفتن که اومد، زد زیر گریه که نمیذارم برید!!!مژهاونا رفتند ولی مانی به زور عمه بزرگه اش رو با شوهرش نگه داشت و اونا هم میخواستند واقعا برن خونه شون. خب شب جمعه بود و هرکی درگیر کار خودشه!!!!!!!نیشخند

صبح جمعه ساعت هفت و نیم بیدار شدم و اول کتری رو روشن کردم و بعدش رفتم نون سنگک خریدم و قبل از اینکه برم خونه، یه سر زدم به استادیوم آزادی ببینم چه خبره! جلوی یکی از درها، چهل پنجاه تا پرسپولیسی و استقلالی وایساده بودند. کسی نمیدونه چقدر دلم میخواست برم داخل و یه نگاهی بندازم و واقعا چه هیجان قشنگیه. یه کلاه قرمز واسه مهدی و یه پرچم آبی واسه خودم خریدم و یه آقایی هم اونجا بودکه صورت بقیه رو رنگ میکرد. گفتم: رنگ فروشی هم داری؟ گفت: نه. همه رو همینجا رنگ میکنم. گفتم: پس پسرمو میارم!

البته نقشه ام این بود که مانی رو ببرم و از پسره رنگ رو بگیرم و تو ماشین صورت خودمو آبی کنم!!!!!!!!نیشخند

خلاصه برگشتم خونه و املت درست کردم و صبحانه خوردیم ولی خب مانی راضی نشد ببرم صورتشو رنگ کنم!!!!!! حوالی ساعت ده دیگه خواهرشوهر بزرگه و شوهرش رفتند و ما هم از غذای دیشب داشتیم واسه ناهار. بعد از ناهار هم رفتم پیش دوستم که ناخنهامو ترمیم کنه و یکی از بدترین حالتهای حساسیت فصلی اومد سراغم. اینقدر عطسه کردم و آبریزش داشتم که واقعا چشمم هیچ جا رو نمیدید. جوری که مجبور شدم جمعه عصر برم دکتر که تا آمپول نزد خوب نشدم! البته گفت با توجه به اینکه فروردین دگزا زده ام، نباید دیگه بزنم و بتامتازون برام نوشت.

استقلال احمق هم که باخت و به قول پاشازاده، اگه استقلال، این پرسپولیس ضعیف رو نبره، پس کی رو میخواد ببره. البته من با همه احترامی که برای قلعه نوعی قائلم ولی معتقدم مدیرها ـ حالا در سطح اینا که اینقدر مدیریتشون کلانه ـ باید هر چند وقت یکبار یه مروری رو شیوه کارشون بکنند. به خصوص وقتی یه مدت میگذره و نتیجه همون میشه، پس حتما باید شیوه کار عوض بشه. ایشون همه ستاره ها رو از تیم انداخته بیرون. نمیشه که همه بد باشند. چطوریه که آندو میشه همه کاره تیم تراکتور و وقتی اخراجش می کنند، شیرازه تیم تراکتور می پاشه از هم. من شنیده ام جباری یکی از چموش ترین استقلالی هاست که از خدا هم حرف نمی شنوه. ولی وقتی آندو چیزی بهش میگه، فقط همون کار رو میکنه. یعنی در مورد آندو شنیده ام که تو تیم، مدیر بسیار لایقیه. خب آقای قلعه نوعی، تو فاصله زمانی کمی، چهار پنج تا استقلالی رو شتک کرده! الانم که آرش برهانی تو تیمه، بهش بازی نمیده. خب نتیجه میشه این که به ضعیف ترین پرسپولیس می بازه. هم تو بازی رفت، هم تو بازی برگشت!

اون آبروریزی رو هم که دیدید سر قهرمانی سپاهان تو جام حذفی شد. فکر کردند مردم نمی فهمند! ده دقیقه مونده به پایان بازی نفت و تراکتور، موبایلها و نت رو قطع کردند و الکی شایعه انداختند. جالب بود دیروز یارو میگه باید پیدا کنیم کی این شایعه رو انداخته تو تماشاچی ها!!!!!!!! یعنی بیان ببینند تو صدهزار نفر، کی نفر اول اینو گفته!!!!! اره داداش، بگرد پیداش میکنی!!!!!!!

دیگه هیچی نگیم بهتره!

خلاصه بازی تموم شد و مهدی و بقیه پرسپولیسی ها خوشحال. البته نتیجه این بازی تاثیری در سرنوشت این دو تا تیم نداشت و فقط حیثیتی بود که حیثیت استقلال با همون بادی که داشت می اومد، برده شد!!!!!نیشخند

عصر هم یه سر رفتم پیش پسرخاله انباری در مورد موضوعی باهاش بحرفم. آخه دیروزش بهم گفته بود که یه وکیل خیلی خیلی زبردست واسه خونه بابای مهدی میشناسه. که رفتم پیشش و بهش گفتم مهدی اینا وکیل دارند. ببین این آقاهه میتونه کاری واسه مهدی بکنه یا نه. که خیلی ناراحت شد از اینکه هنوز کاری واسه مهدی جور نشده و البته ازش قول گرفتم که به هیییییییچکس نگه در این مورد و فقط خودش بدونه. و گفتم که حتی مامانم اینا هم نمی دونند. خب خیلی ناراحت شد و گفت همه تلاشش رو میکنه. تا خدا چی بخواد!

شب بازم به مهدی پاچینی دادم که خیلی خوشش اومد! یعنی بدبختو دیگه صاف کردم با پاچینی. خب خودش خوشش اومد!قهرنیشخند

شب با هم فیلم بیگانه رو دیدیم که من تحت تاثیر داروها و آمپول، زود خوابم برد و فیلم هم نصفه موند. صبح شنبه بیدار شدم و بعد از صبحانه شروع کردم به تمیز کاری و خونه شد عین دسته گل. حتی حموم رو هم شستم. واسه این خونه خیلی ذوق دارم.

بعد مامانم اس داد که ظهر بریم خونه شون. قبل از رفتن، در قابلمه مامانم مونده بود خونه پسرخاله داداش و البته با در قابلمه اونا اشتباه شده بود که من مال اونا رو یادم رفت بدم بهشون و رفتم مال مامانمو بگیرم!!!!!! دو تا کتاب مامانم هم بود پیششون. که وقتی رفتم اینا رو بگیرم، پسرخاله داداش گفت که خواهرش از کرمانشاه رفته بوده کاشان و داره میاد تهران. تا فردا هم بیشتر تهران نیست. که دیگه تو راه رفتن به شهران زنگیدم به دخترخاله و گفت که تا یکی دو ساعت دیگه میرسه تهران و میخواد حتما منم ببینه. که منم زد به سرم که اصلا واسه شب، یه قابلمه پارتی راه بندازیم!!!!!!!!

رسیدیم شهران و برنامه گذاشتیم که شب قابلمه پارتی باشه. منم رفتم بازار روز و نیم ساعته چیزهایی رو که میخواستم خریدم چون قرار بود خونه ما باشه تو شهرک. البته از قبل قرار بود این دخترخاله تو تعطیلات خرداد بیاد تهران و همون موقع قابلمه پارتی بگیریم و اصلا غذاها رو ببریم بیرون تو طبیعت بخوریم. ولی خب چون یه دفعه ای اومد و میخواست خونه مامانم اینا هم بیاد و خونه منم بیاد و خونه رو ببینه، اینه که گفتیم یه دفعه بشه قابلمه پارتی.

تو فاصله ای که خرید میکردم زنگیدم به یه پسرخاله دیگه و داداش کوچیکه خودم و خاله کوچیکه و خانم پسرخاله انباری!

تا یه ساعت بعدش داداش کوچیکه گفت نمیاد و بقیه گفتند میان. و اینجا من یه اشتباه بزرگ کردم!!!!!! و اون اینکه، جو زده شدم و اصلا از مهدی نپرسیدم اون آمادگی این جمعیت رو داره یا نه!!!!! اصلا میخواد اینهمه آدم بریزند خونه مون یا نه. و اینجا اعتراف میکنم اشتباه کردم.

خلاصه رسیدم خونه و مامانم مرغها رو تند تند پاک کرد و منم میوه شستم و من بهتر دیدم زودتر برگردم خونه خودمون. اینه که ساعت دو و نیم من و مامانم و مهدی و مانی رفتیم خونه خودمون تو شهرک و دست به کار شدیم. اونجا دیدم مهدی تو قیافه است که فهمیدم اشتباه ازمن بوده و رفتم ازش عذرخواهی کردم و گفتم باید ازش می پرسیدم ولی اصلا متوجه نبودم. اونم گفت: عیب نداره. تو که میدونی آشتی! ناراحتی من از تو، یه دقیقه بیشتر نیست. بغلش کردم و بازم ازش عذرخواهی کردم!

خلاصه تند تند سالاد یونانی درست کردم و ژله ریختم تو قالب سلیکونی که به لعنت خدا نیرزید وقتی برش گردوندم. قالب گل بود، ولی نمیدونم چرا گلش پرپر شد!!!!نیشخند مرغها رو سرخ کردم و مامانم سسش رو درست کرد و بعدش رو میزی انداختم و بشقاب و قاشقها رو گذاشتم سر میز و دیگه بقیه کارها. تا عصر که یکی از دوستام با شوهرش اومد دم در و یه جی پاس رو که پسرخاله ام براش فرستاده بود رو بهش دادم و رفت. بعد هم بقیه مهمونها کم کم رسیدند.

جالبه بدونید خانم پسرخاله انباری، خورش کرفس درست کرده بود و واقعا عالی شده بود. حسابی لعاب دار و غلیظ! وقتی اومد تو آشپزخونه، بهش گفتم: خیلی عالی شده. من عاشق کرفسم. چون مهدی دوست نداره، دیر به دیر میخورم. البته یه ساقه گرفته ام که تو یخچاله و هنوز نشده سالادش کنم. ولی این خیلی خوشمزه است.

مامانم گفت: حیف نیست به این خوبی غذا درست میکنی، ولی بلد نیستی دل شوهرت رو به دست بیاری؟ خانمه خندید و گفت: دل شوهر من خیلی سخته. دیر به دست میاد!!!!!!!!!!!!! بعد مامانم کشیدش کنار و گفت: اگه یه کم زبون داشته باشی، خیلی جلو می افتی. یه کم تشکر، یه کم جانم و عزیزم....

و از این حرفهای تکراری که دیگه دلم نمیخواست بشنوم. چون فایده نداره. وقتی کسی به چیزی اعتقاد نداشته باشه.

بعد دیگه خاله کوچیکه اومد و میز حسسسسسسسابی رنگی شده بود. خورش کرفس و باقالی پلو با مرغ و ککتل پنیری و سوپ جو و یه خوراک دیگه که اسمش رو نمیدونم و سالاد یونانی و ژله ما و ژله خانم پسرخاله انباری و البته سالاد ماکارونی من که یادم رفت بیارمش سر سفره و مهمونها که رفتند تازه دیدمش تو یخچال!!!!!!خنده

بعد از شام من و مامانم حمله کردیم که ظرفها رو بشوریم که دیدیم آب قطعه!!!!! دیگه هرکی قابلمه خودشو نشسته برد ولی ما موندیم و کوووووووووه بزرگ ظرف. البته که خواستیم بزن برقص کنیم که متاسفانه بلندگوی تی ما جواب نداد و باید حتما یه سینما خانگی بگیریم برای این مواقع رقص و طرب. در نتیجه نشستیم به دیدن فیلم قابله پارتی قبلی!!!!!!!! منتها من بهشون هشدار دادم که در قابلمه پارتی بعدی، چیزی برای دیدن نیست چون الان دارند وقتشون رو به دیدن فیلم قابلمه پارتی اول می گذرونند!!!

خیلی خوش به حال بچه ها شد و حسسسسسسابی آتیش سوزوندند. به خصوص مانی که از شادی دیدن اینهمه بچه، در پوست خودش نمی گنجید! خلاصه دیگه تا جمع کردیم و نشستیم (!) ساعت دوازده شد و البته مامانم و خاله کوچیکه موندند که امروز ظرفها رو بشورند!!!

بقیه هم رفتند خونه شون. حوالی یک خوابیدیم و من صبح ده دقیقه به شش بیدار شدم و اومدم اداره. مانی هم امروز موند پیش مامانم و خاله ام. یه کم پیش زنگیدم که مامانم گفت خونه رو حسابی تمیز کرده اند و ظرفها رو شسته اند و حتی خاله ام گفت که وسایل تو کابینت رو عوض کرده ایم و این بار بیام ببینم جابجاشون کردی، می کشمت!!!!!!!

گفتم: خب باید راه دست من راحت باشه که ازشون استفاده کنم که گفت: همینی که ما میگیم!!!!!

کلا دموکراسی شون تو حلقم!!!! مامانم هم گفت: خوب دو تا کارگر گرفتی و واسه خودت راحتی! این بار از این کارها بکنی من میدونم و تو! اینهمه دردسر چیه آخه!

گفتم: بسه مامان. دیروز به اندازه کافی دهنمو صاف کردید! این بار میریم بیرون با ظرف یکبار مصرف که دیگه سختی هم نداشته باشه!

مانی هم سفارش داد براش ژله بخرم عصر. مهدی هم رفته بود بیرون که البته قرار بود بره شرکت کارهای فروش جنس هامون رو بکنه.

خلاصه این از روزگار این چند روز ما! خب دیگه پست کنم این نوشته ها رو که بیشتر از این شرمنده تون نشم!قلب

**********

هنوزم ظرف غذای مهدی داره تو کابینت خاک میخوره! ولی من به زودی بیرون میارمش و مهدی رو با کلی غذا و دورچین می فرستمش سر کار. مثل یه زن خوشبخت که ذوق میکنه از اینکه شوهرش رو با خوراکی می فرسته بره سر کار. مگه آدم چی میخواد از زندگیش. شغل و دلخوشی و آرامش. و تو میدی همه اینا رو به بنده هات. چون از دلشون خبر داری.

به درد دل همه برس، ما هم روش!

[ یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٤ ] [ ٥:٤٧ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ