چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااااام. صبح همگی به شادی و خنده های از ته دل! از اینا: قهقهه

چهارشنبه است و همه داریم آماده میشیم برای گذروندن یه آخر هفته عالی!قلب


تعجب خب، من اگه بخوام بگم، شاید تعریفی هام تکراری باشه مثل هر روز. روزمره های هر روز ولی خب، هر روز با رنگ و بوی خودش.

یکشنبه عصر قرار بود برم یکشنبه بازار. منتها عصر که رسیدم خونه، مامان و خاله رفته بودند انبار پسرخاله. منتها مامانم پیغام داده بود که آشتی هر وقت اومد، منو ببره تا فلان مسیر که از اونجا راحت برم شهران. دیگه رفتم انبار پسرخاله و مامان رو بردم گذاشتم در محل مقرر و ایشون هم رفت. بعد برگشتم پیش خاله کوچیکه که میدونید، پیش پسرخاله کار میکنه. حالا جالبه بدونید که پسرخاله انباری دیروز میگفت آشتی من از تو ممنونم که خاله رو واسه کار به اینجا معرفی کردی! (من معرفی نکردم، خودش و مامانم تصمیم گرفتند که ایشون بیاد پسرخاله رو جمع و جور کنه!) چون خاله خیلی دلسوزانه کار میکنه و خیال آدم راحته.

خلاصه هی میخواستم برم یکشنبه بازار که یه سری تزئینی و شمع واسه خونه و دستشویی بگیرم که پام نمیرفت!!!! هی میگفتم آشتی تنبلی رو بذار کنار و برو، ولی یکی انگار میگفت نرو!!!!! حالا ببینید اون کی بود!!! آره، درست حدس زدید، همون که نذاشت دکترامو بگیرم!!!!! عارضه فراخی سلولهای تحتانی!!!!!!!خنده

دوباره برگشتم انبار و شوهرخاله هم بود و یه کم گپ و گفت کردیم و دیدم خاله خسته است. گفتم از قابلمه پارتی دیشب، کلی غذا مونده. شب که خواستید برگردید شهران، سر راه بیایید غذا بدم ببرید. که نخوای شب غذا درست کنی با این خستگی.

دیگه خودم برگشتم خونه و غذا که بود. یه کم استراحت کردم و اونام اومدند دم در و شوهرخاله که پاش درد میکنه، خودم یه قابلمه غذا کشیدم بردم دادم خاله ببره خونه شون.

برگشتم بالا و باقلاپلو با مرغ گرم کردم با مهدی و مانی خوردیم.

دوشنبه اومدم سر کار و بازم پیگیری کار مهدی. این روزها از صبح که پامیشم، لیست میکنم که برای کار مهدی به کی بزنگم و از کی پیگیری کنم! خب، چند نفر هستند که در صدر این لیست می باشند:

هیات مدیره موظف خودمون که پیش خودم میشینه و کارهاشو میکنم. اون رزومه مهدی رو داده به مدیرعامل یکی از شرکتهای مرتبط با شرکت خودمون. که اتفاقا یه مدت هم هیات مدیره ما بود و کارهاشم با من بود. که دیروز هم این آقا اینجا بود و دوباره بهش گفتم که گفت میدم منابع انسانی با مهدی مصاحبه کنند و هر وقت نیرو خواستیم ایشونو خبر کنیم. که خب، عملا یعنی رزومه رو فرستاده تو باقالی ها! البته مهدی رو هم می شناخت. مهدی تو شرکت قبلی که بود، چند بار رفته بود شیراز پیش ایشون برای کارهای شرکتشون. که خلاصه این از این.

نفر بعدی، همکار سابقم که هم داره تلاش میکنه مهدی بره پیش خودشون، هم جاهای دیگه مثل جایی که برادرش هست داره سعی میکنه. نفر بعدی، پسرخاله انباریه که تنها کسیه در فامیل که قضیه کار مهدی رو میدونه و البته بهش گفته ام که نباید به هییییچکس بگه! اونم هر روز از یه نفر پیگیری میکنه و میگه بهش. اینا رو تا اینجا داشته باشید!

خلاصه دوشنبه بعد از کار رفتم خونه و آقا مانی دستور ماکارونی داده بود. ولی من خیییلی خسته بودم و یه کم خوابیدم که نمیدونم اگه یه کم بود، چرا هفت و نیم بیدار شدم!!!!

بیدار که شدم، مهدی خندید و گفت: چه خوب خوابیدی! خوابت هم عمیق بود ها!!!! پاشدم و دیگه خوابم نمی اومد! (نه تو رو خدا!!!!) رفتم گوشتی رو که بیرون گذاشته بودم رو تو پیازداغ تفت دادم و رب زدم و گذاشتم مایه بپزه. خونه رو جمع و جور کردم و ماکارونی رو دم انداختم. بعدش فیلم بیگانه رو گذاشتم که یکی دو شب پیش نصفش رو دیده بودیم. دیگه شام خوردیم و فیلم رو هم دیدیم و بعدش هم برنامه نود بود.

یه بحث مسخره آبی و قرمز بین من و مهدی پیش اومد و من یه کم به سوشا م.ک.ا.ن.ی دروازه بان پرسپولیس حرف زدم و گفتم کارهاش، فقط تحریک کننده است و اصلا شخصیت بزرگی نداره. مهدی هم ازش دفاع کرد و گفت اون فقط عدد شش رو نشون داده. مثل فرهاد که یه بار تو بازی با یه تیم عربی، بیخودی عدد چهار رو نشون داده. گفتم خب اونم کار بدی کرده.

بعد هم دیدم ادامه بحث، به دلخوری منجر میشه، رفتم خوابیدم.

دیروز صبح که سه شنبه بود اومدم اداره و چون جلسه هیات مدیره ساعت هفت و نیم شروع میشد، زودتر رفتم با این امید که آشپز مهد مانی اینا زود بیاد که شکر خدا زود اومد و مانی رو بهش دادم و هفت و پنج دقیقه کارت زدم. یکی از اعضا هیات مدیره اومده بود و دیگه بچه ها صبحانه آماده کردند و جلسه شروع شد و پشت بندش هم یه جلسه دیگه. خودم در پی این بودم که برم پیش یکی از اعضای هیات مدیره مون که تو اون ارگان بزرگه است. همون ارگانی که شرکت ما، زیرمجموعه اشه. ایشون دیروز به خاطر مشغله و یه جلسه دیگه نیومد هیات مدیره و بعد از جلسات، به مدیرعاملمون گفتم من دارم ماشین رفت و برگشت میگیرم که برم پیش ایشون واسه کار شوهرم. گفت: برو. ولی با ماشین شرکت برو. ماشین شرکت داره یکی از خانمهای هیات مدیره رو می بره، تو هم باهاش برو.

دیگه منم از خدا خواسته پریدم تو ماشین و این خانم رو رسوندیم به یه جایی و خودمون ـ من و راننده ـ رفتیم اون ارگان بزرگه. دیدم طول میکشه، راننده رو فرستادم شرکت و خودم یکساعت و نیم منتظر موندم تا نوبتم بشه. بعد رفتم پیش ایشون و خودش خیلی ناراحت شد و گفت من شرمنده ام که واسه خانم خوبی مثل شما تا حالا نتونستم کاری بکنم و فقط شرمندگی اش برام مونده. (این، همونه که ده روز پیش مهدی رفت پیشش و کلی از من تعریف کرده بود.) بعدش یه قهوه با هم خوردیم و گفت هر کاری بتونم میکنم و منم خداحافظی کردم. منتها دیگه آژانس نگرفتم. با دو سه تا ماشین رسیدم اداره.

ناهار خوردم و تا عصر هم بودم و عصر رفتم دنبال مانی. دیروز هم که بازی پرسپولیس بود و از همون ورودی مدرس به همت، ماشینهای پرسپولیسی داشتند میرفتند به طرف استادیوم!

یه اتفاق جالب هم افتاد. تو اون ترافیک، یه ماشین کنارم بود که راننده اش، یه راننده معمولی مثل بقیه بود. ولی کنار دستیش، مثلا میخورد بهش کره ای باشه. یا مثلا چینی.

آقاهه منو که دید، شروع کرد به دست تکون دادن و خندیدن. سرش رو هم تکون میداد! نمیدونم منو با کی اشتباه گرفته بود!!!! بعد هم منو لایک کرد! یا به عبارت دیگه، بهم بیلاخ نشون داد!!!!! البته منظورش همون لایک بود! وگرنه چه لزومی داشت بخواد اون کار رو بکنه!

منم سرمو تکون دادم و بهش خندیدم. اینقدر هنوز تو فاز کار مهدی بودم، که یه لحظه از ذهنم گذشت از همون تو ماشین بهش بگم ببینم تو شرکتشون کار واسه مهدی سراغ داره یا نه!!!!!!!!!!!!خنده فکر کنین!!!!!!!! وسط اتوبان! یارو فقط یه لبخند زده، برم بشینم رو کولش بگم یالا یالا کار واسه مون جور کن!!!!!!!!قهقهه

بعدش هم دیگه رفتیم تا رسیدیم نزدیک استادیوم. البته مهدی شب قبلش خیلی تاکید کرده بود که یه وقت از کنار استادیوم نریم. ولی من دیده ام که پلیس وایمیسه و اجازه درگیری نمیده. دیروز هم نزدیک استادیوم، پررررررررر بود از پرسپولیسی و نمادهای قرمز. دو سه بار از ذهنم گذشت چهارتا انگشتمو از شیشه ماشین بیرو بیارم. یعنی سرم میخارید ها!!!!!!!! ولی بعد که فکر کردم دیدم خارش سرم در این حد نیست که این کار خطرناک رو بکنم. چون احتمالا ماشین رو می پوکوندند و تبدیلش می کردند به لواشک و از زیر در، ردش می کردند بره اون ور!!!!!!! نیشخند

دیگه رفتیم سر راه واسه مهدی عرق نعنا گرفتم چون از صبح که باهاش حرفیده بودم، گفته بود که دل پیچه داره. چون شب قبلش ازم ملون خواست، واسش قاچ کردم و آوردم ولی گویا یه کم یخ زده بود! یه قاچ خورد و گفت: دلم درد گرفت! بقیه اش رو نخورد. البته خب مهدی سابقه اسپاسم معده هم داره! همون سالهای اولی که ازدواج کرده بودیم و مهدی هفته ای یه روز با بابام تو یه مدرسه همکار بود. یه روز بابام زنگید بهم که مهدی دلش درد گرفته و بردمش بیمارستان. خلاصه خودمو رسوندم و مهدی عین مااااااااااار به خودش می پیچید و بابای من که کلا آمد سرسختیه و مریضی های ما رو دایورت میکنه به اعضای تحتانی، الانم میگه که اون روز واقعا تحت تاثیر دل درد مهدی قرار گرفته بوده چون کف دفتر مدرسه، می پیچیده به خودش!

خلاصه دیروز مهدی که باهام حرفید گفت که دلپیچه داره که گفتم ای ددم وای، از آبانه گرفته ای!!!!!! چون دیروزم خوندم که آبانه جون هم اینجوری شده. البته مهدی که باهام حرفید، بابت کل کل شب قبل هم ازم عذرخواهی کرد و گفت نباید به خاطر همچین چیز مسخره ای ناراحتم میکرده! که گفتم عیب نداره بابا.

ولی خب، خوشم اومد که فهمیده ناراحت شدم!!!!!!

بالاخره که نزدیک خونه، از یه مغازه عرق نعنا و بستنی واسه مانی خریدم و یه سر هم رفتم انبار پسرخاله پیش خاله کوچیکه. پسرخاله اغلب عصرها نیست این روزها. منم میرم پیش خاله کوچیکه. این روزها پسرخاله انباری، درگیر امتحان پسربزرگه اشه که تمام مواد تجدید شده!!!! میخواد تا امتحانات شروع نشده، حسابی با بچه درس کار کنه. حتی تو اداره زنگ میزنه از بچه درس می پرسه. من میگم حالا یه درسی مثل ریاضی یه کم تخصصیه و شاید هر کسی نتونه با بچه درس کار کنه. ولی مثلا تاریخ و علوم که دیگه آدم وقت تعیین میکنه که مثلا بچه! برو این ده تا سوال رو تو نیم ساعت بخون و بیا ازت بپرسم.

اول قرار بوده مادره این کار رو بکنه. ولی بعد از دو سه روز که پسرخاله پیگیری کرده، خانمش گفته: بچه نیومد پیش من! خودش باید بخواد! اینم زده تو سرش که الان وقت این قرتی بازیها نیست و خودش شروع کرده با بچه درس کار کردن!!!!!!! انبار هم دست خاله کوچیکه.

خلاصه که رفتم یه سر پیش خاله و چند تا لباس جدید آورده بود که آوردم خونه و تنم کردم و دادم مهدی عکس انداخت که بذاره تو وایبر اگه خواهرهای مهدی خواستند، بیان بگیرند!

خلاصه که مانی دیروز این پرسپولیسی ها و شور و حالشون رو میدید و کلی ذوق میکرد. بعد گفت: امشب پرسپولیس، آمریکا رو شکست میده!!!!!!

گفتم: مامان چه ربطی داره! امشب با یه تیم عربی بازی داره.

یه پرچم آبی که ربطی به هیچ جا نداشت رو نشونم داد و گفت: نه، ببین! این پرچم استقلاله! بعد مشتاشو گره کرد و گفت: امشب ما آمریکا رو شکست میدیم!!!!قهقهه یعنی جون میداد پخشش کنند واسه سیزده آ.ب.ا.ن!!!!!!!

بعدش که رسیدیم خونه، به مهدی گفتم: دیگه از این به بعد هرچی تو ملاحظه کنی، این یکی ملاحظه نمیکنه و دهنمو صاف کرد از بس کل کل کرد!

بعد فوری زیر کتری رو روشن کردم و دیدم حال مهدی خوش نیست، یه بسته فیله مرغ بیرون گذاشتم که شب کباب کنم با کته بدم بخوره. زعفرون دم کرده هم داشتم. یه کم جمع و جور کردم و رفتم یه دوش گرفتم. بعدش دوستم و خواهرش زنگیدند که کجایی و میای بریم یه دوری بزنیم؟ گفتم: نه، مهدی مریضه میخوام شام درست کنم. شما بیایید.

دیگه اونا اومدند و دوستم تا خونه رو دید، زد زیر گریه و گفت آشتی یاد اون روزها افتادم که می اومدم اینجا و چقدر من این خونه رو دوست دارم و کلی اشک ریخت!!گریه بعد هم گفت که پنجشنبه واسه دخترش تولد گرفته و اگه حوصله بیست سی تا بچه رو دارم، مانی رو ببرم.

گفتم راستش پنجشنبه ام خیلی شلوغه. بذار ببینم اگه جایی باز شد میام. بعد اونا گفتند که امروز ساعت شش بریم استخر! حالا تا عصر ببینیم چی میشه.

دیگه اونا رفتند و منم فیله ها رو کوبیدم و خوابوندم لای پیاز و آبلیمو و زعفرون. بعدش کته درست کردم و دیگه اونا رو هم کباب کردم و شام خوردیم. دو سه لیوان هم چای و نبات و عرق نعناء تا قبل از شام دادم مهدی که شکر خدا بهتر شد.

بعد از شام، یک دفعه خودم دل پیچه گرفتم به طوریکه همه موهامو کندم!!!!! یعنی دردی داشت ها!!!!!!! بعدش اومدم یه لیوان هم از این واسه خودم درست کردم و ولو شدم رو کاناپه! عجب درد بدیه!!!!!

بعد همه اش فکر کردم خب، نهایت چهارشنبه نرم سر کار. مانی چی پس؟ چون چهارشنبه مانی هم کلاس موسیقی داره، هم امروز قراره ببرنشون پارک ژوراسیک! که داداشم همون موقع زنگید که بهش گفتم اینجوری شدیم من و مهدی که گفت عیب نداره. اگه تصمیم گرفتی نری، من میام مانی رو می برم مهد! یا میذارمش خونه مامان اینا.

که دیگه شکر خدا تا آخر شب بهتر شدم ولی دیگه نتونستم برم غذاها رو جابجا کنم. فقط از مهدی خواستم غذاها رو بذاره تو یخچال. نصف شب هم پاشدم دیدم مهدی کمرش درد میکنه! یه کم کمرشو مالیدم که گفت: به نظرت اینجوری خوب میشه؟ منم ولش کردم.

سر شب هم که داشتم فیله ها رو می کوبیدم، اومد در آشپزخونه وایساد. گفتم: چیزی میخوای؟ گفت:نه. دارم نگات میکنم! مهربونیتو نگاه میکنم!!!!!!!!

نیشخندنیشخند

دیروز خبر سر کار رفتن شوهر دو تا از دوستان رو شنیدم. نسیم و پرنیا. خدا رو صد هزار مرتبه شکر. نمیخوام بگم خدایا سومی مهدی باشه! میخوام بگم خدایا، این عدد و رقمها برای ما معنی داره. وگرنه تو که بی حساب می بخشی و رحمتت ته نداره!!!

اول واسه اونایی که بهم گفتند واسه شون دعا کنم دعا میکنم. هم برای کار، هم هممممممه چی. که مهمترینش آرامشه!!!!

خلاصه اینجوریا.

دیگه زنگیدم به عمه مهدی که ببینم اگه پنجشنبه عصر هست، بریم یه سر پیشش. که گفت نیست و منم گفتم پنچشنبه رو بیام سر کار و ظهرش برم خونه دوست قدیمی ام و اگه بشه عصرش برم تولد بچه دوستم!!! که حالا ببینم چی میشه و به کدومش میتونم برسم. (آشتی نگوووووووووو، زن سعدی بگووووو!!!!!!!عینک)

الانم زنگیدم حال مهدی رو بپرسم که گفت صبح دوباره حالش بد شده و خودش پاشده رفته کلینیک و دکتر گفته کولیت روده است و الانم زیر سرمه!!!!!!! گفتم بذار مامانمو بفرستم بیاد پیشت که گفت نه، اینجوری راحت ترم. کسی رو نفرست!!!!!!!

حالا اگه بشه امروز زودتر برم پیشش. با این حساب دیگه عصر استخر نمیرم که پیشش بمونم.

این روزها مانی خیلی گنده گنده حرف میزنه. مثلا دو روز پیش که رسیدیم در مهد، بیدار بود. گفت: خدایا شکرت که رسیدیم!!!!!

راستی این روزها تو ماشین، صبح ها که میام، رادیو میگیرم. برنامه تقویم تاریخ با اون آهنگ جالبش، برام نوستالوژیه! همیشه صبح های برفی اینا رو گوش میکردیم تا اخبار شروع بشه و منتظر بودیم و التماس میکردیم به خدا که لطفا تعطیل باشه بریم برف بازی!!!!!!!!!!! من که اییییییییینقدر برف بازی میکردم که وقتی برمیگشتم خونه، پاهام بی حس بود و تا یه ساعت می چپوندمشون لای پره های شوفاژ! ولی بازم از سرما چیزی حس نمیکردم.

بسه دیگه، چقدر جسته گریخته حرفیدم!!!!!!

دوستان عزیز بلاگفایی!

خب نمیشه براتون نظر گذاشت. خودتونم که پست نمیذارید چون بلاگفا خرابه. خب پس وقتی خصوصی میذارید، چرا گله می کنید که چرا جوابتون رو نمیدم؟ کجا باید جواب بدم؟ برای همین گفتم آدرس ایمیل بدید که وقتی تو خصوصی، جواب کامنتتون رو دادم، خودبخود جوابش براتون میل بشه!!!!!!!

 

 

[ چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٤ ] [ ٦:۱٤ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ