چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااااااام. صبح همگی به شور و نشاط و خوشحالی. به برکت و سفره های سبز!

صبح شنبه همگی به خیر. به به از این هوا. یه نمور گرم شده ولی هنوزم میشه صبح زود از خنکی هوا لذت برد. من امروز 06:15 استارت زدم که چند دقیقه بعدش مانی بیدار شد. اونم صبح های زود دیگه خواب آلود نیست و عادت کرده یه جورایی. خندیدم و بهش گفتم:

سلام عزیزم! صبح قشنگت بخیر! اونم با لبخند گفت: سلام. صبح شما هم بخیر!

امیدوارم در آینده هم، این تصویر از مادرش در ذهنش باشه. مادری که صبح های زود، با لبخند بهش صبح رو خوش آمد میگفت، نه مادری که خرکش می بردش مهدکودک!!چشمک


خودتون چطورید؟ خوبید ایشالا؟قلب

خب، عارضم خدمتتون که چهارشنبه تا اونجایی که پست نوشتم، گفتم که مهدی همون صبح چهارشنبه خودش اینقدر حالش بد شده بود که رفته بود زیر سرم. البته من بهش گفتم بذار بگم مامانم اینا بیان پیشت که شدیدا مخالفت کرد و گفت اینجوری راحت نیست. که خب بهش حق میدم. یه وقتهایی ادم دوست داره تنها باشه.

خلاصه اگه یادتون باشه من چهارشنبه قرار بود با دوستام برم استخر که کنسلش کردم و گفتم بیشتر پیش مهدی بمونم. چهارشنبه عصر با مانی رفتیم خونه و البته من زودتر رفتم که به ترافیک نخورم و زودتر به مهدی برسم. که وقتی رسیدیم ساعت چهار و خرده ای بود و مهدی هم خواب. گوشه چشمش رو باز کرد و گفت: اومدین؟ گفتم: آره. چیزی نمیخوای؟ گفت: نه. و بازم خوابید.

خودم هم لباسهامو عوض کردم و خوابیدم. مانی هم که از صبح خسته شده بود. هم برده بودنشون پارک ژوراسیک و هم بعدش که برگشته بود مهد، ناهار خورده بودند و اینم به خاطر کلاس موسیقی نخوابیده بود. حسسسسسسسابی خسته بود. اونم که خوابید.

دیگه من حوالی پنج و خرده ای بیدار شدم و چای درست کردم و دوباره به مهدی چای و نبات و عرق نعناع دادم. بعدش رفتم حموم و موهامم خشک کردم و یه سر رفتم انبار پیش خاله که پول لباسها رو بدم بهش. زود هم برگشتم. دوباره فیله کباب کردم و با برنج خوردیم. شب هم لالا.

پنجشنبه ساعت شش صبح بیدار شدم و مانی رو هم مهدی گذاشت تو ماشین و پیش به سوی کار و مهد. تا ظهر اداره بودم و دیگه ظهر رفتم دنبال مانی و با یکی از همکارها، رفتیم خونه دوستم که تا چند ماه پیش کارمند همین اداره مون بود. ناهار اونجا بودیم. البته من واقعا دلم میخواست این مهمونی رو کنسل کنم و ظهر برم پیش مهدی که مریض بود منتها واقعا حریف نشدم و گفتم حالا میرم و زود برمیگردم خونه. دیگه رسیدیم اونجا و بچه ها بازی کردند و ساعت چهار و پنج خواستیم برگردیم خونه، که دوستام گفتند ما میخوایم بریم انبار پسرخاله ات!!!!!!

خدا میدونه خودم معذب بودم. همه اش از عکس العمل مهدی می ترسیدم! خب ظهر هم مهدی کلی بهم زنگیده بود که من صدای زنگ موبایل رو نشنیده بودم و مهدی شش هفت بار زنگیده بود و آخرسر دیگه تلفن زده بود به موبایل دوستم و شما نمیدونید پشت تلفن چه کارم کرد!!!!!!! دیگه بماند!

خلاصه عصر رفتیم انبار و خواهر یکی از دوستام که ظهر خونه شون بودیم، یه ساعتی طول کشید تا ده تا پیرهن پرو کرد و من دیگه گریه ام گرفته بود از فس فس اینا! خب اونا که نمیدونستند من چه اضطرابی دارم بابت اینکه زود برم خونه!!!!!!! بچه ها هم که انبار رو گذاشته بودند رو سرشون!!!!!! خلاصه شکر خدا خریدها تموم شد و یکی از دوستام دیگه رفت و دو تا دیگه اومدند در خونه مون که یه وسیله ای رو که از اونا پیشم بود رو بگیرند. دیگه دوستم اومد بالا و خونه رو دید و کللللللی خوشش اومد که این خونه چقدر دلبازه و چه نوری داره و بزرگتر از خونه انقلابه و چه خوب که اومدید اینجا. با مهدی هم خوش و بش کرد و رفت.

حالا من خودم از ظهر کلی از مهدی عذرخواهی کرده بودم و از در هم که تو اومدم، بازم ازش عذرخواهی کردم و دیگه حاضر شدیم رفتیم خونه مامانم. اونجا هم مهدی به هر حال ناخوش احوال بود و حرف نزد اینقدری و البته ما دیگه فهمیدیم که تشخیص دکتر اشتباه بوده و این مریضی، اصلا کولیت روده نبوده و یحتمل از همین مریضی ویروسیه بوده. خب اصلا شما بگو کولیت روده، نباید یه قرصی، دوایی چیزی میداد بهش؟ دریغ از یه قرص!!! اینم هی شکم روی و دلپیچه و پادرد داشت.

خلاصه شام خوردیم و شب هم همونجا خوابیدیم. بعدش حوالی ساعت یازده رفتم جنت آباد واسه تعویض لباس مانی. شلوارکهاشو عوض کردم و به جاش دو دست تاپ و شلوارک گرفتم. البته اینم بگم که کلا کیف دستی ام رو خونه مون جا گذاشته بودم. اینه که کارت عابربانک مهدی رو گرفتم!!!! خلاصه رفتم و تا ظهر برگشتم و وقتی اومدم، داداش بزرگه طبق روال جمعه ها، مانی رو برده بود حموم و حسابی داشتند با هم بازی می کردند تو  حموم. مامانم هم رنگ گذاشت رو سرم و الان کله ام قرمزه! البته شرابی، ولی خب، من میگم قرمز!!!!!!!

دیگه اونا بیرون اومدند و ناهار خوردیم و موهامو شستم و حوله پیچیدم. بعد دوستم زنگید بهم که کجایی؟ من و خواهرم امروز میخوایم بریم انبار پسرخاله ات!!!!!

گفتم: آدرس بدم خودت بری؟ مهدی یه کم حساس شده! خلاصه زنگیدم به پسرخاله که گفت ساعت شش میره انبار. گفتم تو رو خدا زودتر برو. گفت خب باشه پنج میرم. از مهدی پرسیدم کی میریم خونه مامانت؟ گفت: ساعت پنج!

این یعنی تو نرو انبار با دوستت. گفتم: باشه نمیرم. دیگه موبایل پسرخاله رو اس کردم واسه دوستم و ازش عذرخواهی کردم و اونم گفت عیب نداره بابا خودمون پیدا می کنیم!

دیگه موهامو خشک کردم و آرایش کردم و همه خوابیدیم ظهر! ساعت چهار دیدم مهدی اومده رو سرم نشسته! گفتم: چی شده؟ گفت: هیچی بیدار شدم. تو چرا با آرایش خوابیدی؟ گفتم: خب همینطوری. گفت: پوستت خراب میشه. گفتم: نه، خواب شب بده با آرایش باشه. اینکه همه اش نیم ساعت هم نشد!

دیگه کم کم پاشدیم به حاضر شدن و اونجا بحث خرید شد و مهدی تیرش رو رها کرد و به مامانم اینا گفت آشتی هررررررررر شب میره انبار پسرخاله اش و ساعت هشت و نه میاد خونه!!!!!!!!!!تعجبتعجبتعجب منم ازش ناراحت شدم و گفتم آره تو راست میگی!!

ولی خداییش خیلی ازش دلخور شدم. آخه میدونید، مهدی از اون تیپ هاست که اگه ده روزم تو خونه باشه، عین خیالش نیست. خب من نمیتونم اینجوری باشم. الان نمیخوام بگم کی خوبه کی بد. این دو تا خصلته. بعد دیگه اینکه مهدی با هیچ کس ارتباط نداره. من کلللللی دوست و فامیل دارم که همین الانم خیلی هاشون منتظرند باهاشون برنامه بذارم. خب من ملاحظه میکنم!!!!!!نیشخندنیشخند

حالا خدایی از شوخی گذشته، خب همون موقع هم تو دانشگاه، وقتی من و مهدی نامزد کردیم،  وقتی با هم وارد دانشگاه میشدیم، هزار تا دختر و پسر با من احوالپرسی می کردند و نهایت یکی دو تا آقا با مهدی!!!!!!! خجالت

مثلا الان باید یه مهمونی بدم به دوستای قدیمی ام که بشه قابلمه پارتی. یه بار باید همکارهام رو دعوت کنم. یه بار باید عمه مهدی رو بگم بیاد خونه مون. یه بارم باید وقت بذارم بریم خونه عمه مهدی و دخترعمه اش دیدن خونه اش! همین پنجشنبه هم باید بریم تئاتر دوستم!

شما ببینید چه ترافیکیه!!!!! البته که باید با مهدی هم وقت بگذرونم و با هم باشیم. ولی پنجشنبه جمعه ها با این مهمون بازیها خواهد گذشت. به خصوص که پنجشنبه ها خونه مامانم هستیم و جمعه ها هم خونه مامان مهدی. حالا مثلا یه سری ها رو باید بندازیم وسط هفته! مثل خونه عمه مهدی و دخترش!

حالا دیگه بقیه برنامه ها رو نمیگم که سرسام نگیرید خدای نکرده!!!!!!!

خلاصه اونجا مهدی علنی اعتراض کرد که من از اول هم میدونستم که وقتی بیاییم شهرک، آشتی همه اش میخواد بره اینور و اونور و تو خونه بند نمیشه.

دیگه بعدش راه افتادیم رفتیم خونه باباش اینا. خب کلا دو روز بود که مهدی دمق بود! ولی خب شکر خدا رفتیم اونجا، حالش خوب شد و البته من آخر شب ازش این گله رو کردم ولی خب، خودم هم متوجه شدم خانواده اش رو که دید، کلی انرژی گرفت و یه دلیل دیگه اش هم اینه که مهدی تو خونه باباش اینا، میشه متکلم وحده و همه اش حرف میزنه و هرچی هم که بگه تایید میشه و همه خیلی بهش اهمیت میدن و خلاصه که گل سرسبده! ولی دیگه شد یه مهدی دیگه! که اینا برای من عجیب نیست و فقط گاهی یه کم دلخور میشم. ولی همینه دیگه. چون دیشب هم که بهش گفتم، گفت آره همینه که هست!!!!!!!!!

خلاصه اونجا هم که رفتیم، برادر و زن برادرش رو هم دیدیم و اونا هم مثل بقیه اومدند استقبالمون که البته من خیلی عادی رفتار کردم ولی خب، خیلی هم تحویلشون نگرفتم. البته گله اینم نکردم که چرا نیومدند و خبر هم ندادند. چون یه چیزی رو من سالهاست فهمیده ام. شاید اینجا هم گفته باشم. و اون اینکه داداش مهدی کلا شاکیه از اینکه از بقیه کوچیکتره!!!!! و بدش میاد بقیه ازش بزرگتر باشن. اصلا شاید یه دلیل ازدواج زودش هم این بود که به همه ثابت کنه اونم میتونه ازدواج کنه و از بقیه عقب نمونه!

خب یه جاهایی هم یه کارهایی میکنه که به طرف مقابل بگه من بزرگم و بلدم از این کارها بکنم. اینجور وقتها بهتره آدم اصلا به روی خودش نیاره! بالاخره هرکی یه روزی بزرگ میشه دیگه.

اتفاقا دو روز پیش که خونه یکی از دوستام بودم، حرف مادرشوهر افتاد و من قبلا به خاطر اینکه مامان مهدی خیلی اذیتم میکرد، دلم پر بود و مثلا درد دل میکردم پیش دوستام ولی خداوکیلی چند ساله مامان مهدی دیگه باهام خوب شده. اول اینکه دختر خودش شوهر کرد و بعدش مانی دنیا اومد و از همه مهمتر، جاری کوچیکه ام اومد و اینا دیگه منو گذاشتند رو سرشون!

خلاصه که من دیگه تو این مجالس، تماشاچی ام!!!!!! یکی از دوستام داشت صحبت میکرد و گله از مادرشوهرش. که البته خانواده شوهر اونم در نوع خودشون عتیقه هستند و کللللللللا هیچ کاری برای اینا نمی کنند. بعد این دوستم گفت که مادرشوهرش برای زایمانش اومده خونه شون ولی هییییچ کاری نمیکرده و فقط مثل خانمها یه گوشه می نشسته. بعد شبها سریال نگاه میکرده. که ایشون به شوهرش میگه: به مادرت بگو من میخوام سریالهای خودم رو ببینم!!!!!!!!! پسره هم میره به مادرش میگه ما میخوایم سریال خودمون رو ببینیم! تو فردا برو خونه خودت سریالت رو ببین!!!!!!!!

خب من اصلا این رفتارها رو نمی پسندم. مادر مهدی بدترین رفتار رو هم که حتی تو جمع با من میکرد، من هرگز تربیتم اونجوری نبود که بخوام بهش بگم برو خونه خودت سریال ببین!!!!!!! به هر حال هرکی یه جوره! یه الگو هم واسه همه نمیشه استفاده کرد.

خلاصه بعد از یه ساعت برادرشوهر و خانمش رفتند و بعد از یکی دو ساعت هم خواهرشوهر بزرگه و شوهرش برگشتند خونه شون چون خواهرشوهرم امتحاناتش نزدیکه.

دیگه ماها موندیم و مانی که کلللللللللی آتیش سوزوند و خوش به حالش شد و شیرین زبونی کرد و دل اونا رو برد. اونام که خداوکیلی خیییییییلی بهش محبت دارند.

شب هم قیمه پلو خوردیم و مادرشوهرم اصرار کرد که بده بیاریم، که گفتم اگه میشه بدید برای مهدی بیارم! گفتم شاید به این بهانه مهدی ناهار بخوره! والا!

ده روز پیش که یادتونه با مهدی حرفمون شد. یکی از مباحث ناراحتی، این بود که مادر مهدی میخواست بهمون پول بده و مهدی میگفت این تنها سرمایه بابامه و نباید اینجوری خرجش کنیم. باید بذاریمش واسه مبادا! منم گفتم خب مامانت توپ بهش می بنده و از بین میره. تو نگیری، میده به داداشت و کلا خرجش میکنه که مهدی گفت من نمیگریم. بعدش هم که دعوامون شد که یادتونه.

بعدش هفته پیش مهدی گفت کی بریم مبلها رو عوض کنیم؟ گفتم: الااااااااااااااان؟؟؟ تو این هاگیر واگیر، موچین بیار زیرابرو بگیر!!!!!!! بذار تکلیف کار تو معلوم بشه، بعدا! که مهدی گفت: مامانم خیلی غصه ما رو میخوره و میگه آواره شدید و راهتون دور شده و هرچی من میگم جامون راحته، میگه نه، شماها قبلاکرایه نمی دادید ولی الان دارید میدید. بعدش به زور به مهدی سه میلیون داده. که مهدی گفت بریم واسه پذیرایی مبل بخریم. که گفتم حالا دیر نمیشه. صبر کن ببینیم چی میشه.

بعد هفته پیش خاله کوچیکه گفت که چک پسرخاله انباری داره برگشت میخوره و داشت پول جمع میکرد که نره نزول کنه. مهدی هم دو تومن داد و گفت فعلا باشه تا فروش کنه و بعدش بهمون برگردونه. گفت حالا که همه دارند کمک می کنند، این دو تومنم بده بهش که نزول اصلا خوب نیست و برکت از زندگی میره بیرون.

واقعا دستش درد نکنه.

دیگه کار اونم راه افتاد و قرار شده جنس بفروشه و پولها رو پس بده!

اینم بگم که از امروز ریئسم تا دوشنبه رفته ماموریت و نیست. البته یه سری اتفاقا تو اداره افتاده. از جمله اینکه رئیس منابع انسانی رو برداشته اند و فعلا شلم شورباست. منم با معاون مالی پشتیبانی ـ که بالا سر این خانم بود ـ حرفیدم که اگه بوی رفتن مدیرعامل میاد، منم جابجا کنید. که فعلا همه چی سر جای خودشه و من یکی ، تا مدیرعامل جابجا نشه، نمیتونم جامو تغییر بدم. هرچی که خیره ایشالا پیش بیاد. توکل به خودش.

دستم بوی بچه میده!!!!!!!!!خیلی حس خوبیه. اینو به نشانه خوبی میگیرم و منتظرم تا آخر هفته، یه عزیزی بهم خبر بچه دار شدنش رو بده!!!!!!!

زودتر این پست رو بذارم و برم دنبال کارت ملی المثنی. ولی حس رفتنش نیست. واقعا تنبلی ام میاد!!!!!!!!خواب

دو سه شب پیش، تو آشپزخونه بودم، مانی اومد گفت: مامان! خونه مون موش داره! گفتم: کجاست؟ گفت: رو دیواره. بیا نشونت بدم. رفتم دیدم رو دیوار کنار بالکن، یه مارمولک طلایی خوشگل وایساده! گفتم: این مارمولکه. گفت: نه، این موشه! گفتم: ببین چه باریکه. دم داره، دست و پاشو ببین. این مارمولکه. موش، تپله. یه کم با باباش در این مورد حرف زد و بعدش گفت:

اسمش موشه، فامیلیش مارمولکه!!!!!!!!

[ شنبه ٢ خرداد ۱۳٩٤ ] [ ٦:٠٠ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ