چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به همگی. صبحتون و روزگارتون بخیر. نمیشه گفت ایشالا غم نبینید. مگه میشه آدمیزاد غم نبینه! غم و شادی با همه. فقط خدا صبر هر مصیبتی رو هم بده. که میده! اتفاقا تو اون دقایق و ساعتها، بیشتر از همیشه حواسش به بنده های به جا مونده است!


خب، من همیشه هرچی که از خانواده مادرم گفته ام اینجا، از خاله هام بوده. یادم نمیاد از دایی ام گفته باشم. شاید اصلا شماها نمی دونستید که من یه دایی هم دارم.

مامانم اینا پنج تا دخترند. این دایی ام، تنها برادرشون بوده. مامان من، بچه سوم و دایی ام، بچه پنجم. ولی خب، اینا از همون بچگی رابطه خیییییییلی خوبی داشته اند. اینجوری که مامانم به خاطر زمستونهای سرد کرمانشاه، همیشه کت می پوشیده و داییم رو به کولش می بسته. واسه اینکه پاهای داییم یخ نزنه، همیشه پاهاشو میکرده تو جیب کتش. کلا رابطه شون جدا از بقیه بود. واسه هم می مردند. وقتی داییم ام بزرگ شد، علیرغم اینکه یه دونه پسر بود و کلللللللی نازش خریدار داشت، ولی بچه خودساخته ای بار اومد. همون سال 58 با دوستاش جمع شدند و یه شرکت زدند.

همه کارهارهای شرکت با خودشون بود و شرکت و کم کم تبدیل کردند به کارخونه. داییم خیلی واسه کارخونه اش زحمت کشید. کم کم کارش رونق گرفت و وضع مالیش خوب شد. کلا خیلی خوب میخورد. خوردن واسه خانواده مادری ام خیلی مهم بوده همیشه. هم واسه داییم هم مادربزرگم. فقط مامانم تو خانواده شون پرهیز نگه میداره و مواظبه.

داییم ام خیلی خوش خوراک بود و کلا آشپزی دست خودش بود. خب، دخترخاله بزرگمون یکی از دوستاش رو معرفی کرد و داییم ام هم با همون خانم ازدواج کرد. از همون اول، تفاوت بین دو نفر خیلی مشهود بود. داییم یه آدم فوق العاده با عرضه و کاری، خانمش یه چیزی تو مایه های زن پسرخاله!!!!!!! البته هرگز به سرتقی ایشون نبود. چون با مادربزرگم زندگی میکرد، ماستها رو کیسه میکرد ولی خب، خیلی هم دل به زندگی و خونه داری نمیداد. اینه که داییم خودش چون اهل شکم بود، واقعا همیشه بهترین غذاها رو درست میکرد. از اول زندگی، پیش مادربزرگم بودند. بعد از تولد بچه دومشون، داییم ام رفت خونه خودش. چهار تا بچه داشت دایی ام. و اینم بگم که ما زندایی مون رو دوست داشتیم. یه آدم ساکت و شاید یه هوا بی عرضه!

خونه ای که خییییلی بزرگ بود و اونجور که خودش دلش خواست، خونه رو ساخت. یعنی خونه بود ها! من یادمه سال 67 کار خونه تموم شد و اینقدر این خونه خوب و قشنگ و تمیز بود که آدم دلش نمیخواست ازش بیاد بیرون. یه گوشه سالنش، دیوارش نیمدایره بود و واقعا شیک و خوشگل بود. میگم، همممممه کارهاشم خودش کرد. دیگه از اونجا، دایی همه اش خواهرهاشو دعوت میکرد. نه یه وعده دو وعده. مثلا یه گوسفند رو خودش میکشت، کله پاچه شو خودش بارمیذاشت و گوشتشو میکرد کباب کوبیده و همه رو می برد بیرون.

خواهرزاده هاش که ماها باشیم هم واسش می مردیم. حتی بچه های دو تا از خاله هام، قسمشون، به جون دایی بود! هم اون خیلی به همه محبت میکرد، هم بقیه واقعا دوستش داشتند. خونه دایی به همه خیلی خوش میگذشت. عادت داشت خونه هرکی میرفت، تو کوچه که می پیچید، بوق میزد! همه عادت داشتند وقتی صدای بوق می شنیدند، می پریدند تو کوچه که دایی اومد!!!!!

اونم خونه ماها می اومد. اصلا شاید بچگی همه مون اینجوری بود که رفت و آمدها مثل الان دعوتی نبود. به خصوص وقتی ما میرفتیم کرمانشاه، خونه هرکی که میرفتیم، بقیه هم همونجا بودند. خب، بچگی ها، با همون سادگیش میگذشت.

ولی خب، حتما الان میگید پس چرا هیچوقت از داییم هیچی نمی گفتم.

چند تا اتفاق افتاد تو این بیست سال اخیر که باعث شد دایی کم کم از خانواده جدا بشه. زنش شاید یکی از عوامل کوچیک بود. ولی در نهایت خودش به این باور رسید که جدا بشه و یکی از بزرگترین عواملش هم، رفتار و حرکات و اتفاقاتی بود که از طرف خاله بزرگه ام افتاد. این خاله ام هم خیلی مهربون و مهمون نوازه ولی یه سری اخلاقهای خاص داره که همون اخلاقها، فامیل رو دو شق کرد!!!!!!! یعنی در عرض چند سال چند تا برخورد با داییم شد از طرف خودش و پسر بزرگه اش که دایی ام کلا رفت تو لاک انزوا و با بقیه هم قطع رابطه کرد. پسربزرگه خاله ام، همونه که رفت زن دوم گرفت. البته اون موقع هنوز اصلا ازدواج دوم رو نکرده بود ولی خب، کاری به داییم کرد که اونم دیگه رابطه رو قطع کرد! چند سال بعدش هم خاله ام سر جریان فروش خونه بابا بزرگم یه کار دیگه ای کرد و دیگه با فوت بابابزرگم، کل رابطه قطع شد و حسرت دیدن یه دونه برادر، برای همیشه به دل خواهرها موند!

تقریبا همه فامیل، چهارسال پیش دایی ام رو تو ختم شوهرخاله ام دیدیم. قبلش، من ده سال پیش دیده بودمش. تو چهلم بابابزرگم! وقتی داییم ام چهارسال پیش منو دید، مانی هشت ماهش بود. منو که دید گفت: آشتی چقدر خوشگل شدی! گفتم: دایی این پسرمه! گفت: پسرت نازه. ولی خودت خیلی خوشگل شدی! شکل مامانت شدی!

این دیگه آخرین مکالمه و دیدار من با داییم بود. گریه همون موقع داداش بزرگه ام رو دیده بوده و تو مسجد کلی با اونم خوش و بش کرده بوده. خب، ماها واقعا دوستش داشتیم. اونم واسه ما می مرد. خب خاله بزرگه ام نقش خیلی زیادی داشت تو ویران کردن این رابطه فامیلی.

حالا اگه یه روزی بخوام خاله ام رو توصیف کنم براتون، عاشق مهمون نوازی و مردم داریش میشید. خب آدمها سیاه یا سفید نیستند. همه مون خاکستری هستیم. همه مون هرجا کامل باشیم، یه جای دیگه ناقصیم. ولی خب، دنبال مقصر نیستم. فقط میدونم داغ ندیدن و حسرت دیدن دایی ام، واسه خواهرهاش خیلی بدتر از فوتش بود!

البته خونه خاله دومی ام، یه کوچه باهاش فاصله داشت و گاهی دورا دور می دیدش.

القصه، یکشنبه عصر که من رفتم خونه، سر راه رفتم بازار روز کلی خرید کردم. بعدش نون گرفتم و سبزی هم خریدم و حتی بنزین هم زدم. دیگه جنازه رسیدم خونه. مهدی رو صدا کردم بیاد پایین خریدها رو ببره بالا. خودم خواستم یه ساعت بخوابم ولی از خستگی خوابم نمی برد. کلی به خودم فحش دادم که اصلا چرا سبزی خریدم! خلاصه خوابم نبرد و دو ساعتی سرپا بودم و سبزی ها رو پاک کردم و شستم و کاهو و کلم و خیار و گوجه هم شستم و همه رو گذاشتم تو کیسه تو یخچال که هر روز یه کمش رو سالاد کنیم و بخوریم. آشپزخونه رو هم کردم دسته گل. ولی حالم بد بود! خودم فکر کردم مال خستگیه ولی یه حس بدی داشتم! حتی حال مهدی هم بد بود.افسوس

دو بار گوشت چرخ کرده رو گذاشتم تو فریزر که شب با همون غذاهای یخچال سر کنیم. ولی انگار یکی میگفت کتلت رو درست کن! دیگه کتلت رو هم درست کردم و خسته و جنازه شام رو آوردم. شب قبلش هم مهدی خونه رو تی کشیده بود و خودم هم گردگیری کرده بودم. خونه تمیز، حالمو بهتر میکنه.

دیگه شام خوردیم و نمیدونم مهدی در من چی دید که پاشد ظرفها رو همونجا شست! بعد یه فیلم گذاشت که الان یادم نیست اسمش چی بود! تو خواب و بیداری فیلم رو دیدم و خوابم برد.

صبح دوشنبه از خواب پاشدم و دیدم حالم بده! مهدی بیدار شد و گفت: آشتی امروز نرو! خیلی داغونی. لااقل دو ساعت دیرتر برو. که ترافیک هم تموم شده باشه.

کاشکی به حرفش گوش میکردم. گفتم: نه بابا میرم. فوقش تو اداره یه چرتی میزنم! هرچی گفت نرو، راه افتادم رفتم! وقتی رفتم نون بگیرم، یه دفعه اومد به دهنم گفتم: سه تا بدید! اومدم اداره. یکی رو گذاشتم واسه خودم و دوستم، دو تا رو دادم به بچه های خدماتی واسه خیرات!!!!!!!!!!!

با دوستم نشستیم به خوردن صبحانه، من هنوز لقمه اول رو نذاشته بودم دهنم که داداش کوچیکه زنگید. گفتم چی شده؟ گفت: هیچی. تو که برنامه تلگرام رو نداری. بعد مقدمه چینی کرد و گفت یکی از پسرخاله ها به اون یکی گفته که آیا خبر فوت دایی راسته یا نه!!!!!!!

دیگه نفهمیدم چی شد. زنگیدم به مامانم اینا که فهمیدم خبر رو پسردایی بزرگه ام به مامانم داده. تو همه این سالها، پسردایی به خاطر عشق زیادی که به مامانم داشت، گاهی میزنگید و اس میداد به مامانم. شب قبلش هم میزنگه به مامانم و خبر رو میده. مامانم هم همه رو تو تهران خبر میکنه و همون شبانه راه می افتند به طرف کرمانشاه. البته بابام نمیذاره به من بگن!

آخه میدونید، همه سالهای بچگی، هی نصف شب به ما از این خبرها داده اند، الان دیگه بابام میگه اگه لزومی نداره نگید!!!! البته لزوم که داره! دایی ام بوده. ولی بابام ملاحظه خستگی های منو میکنه. بعد مامانم میگه لااقل شش صبح بهش بگیم. آشتی الان بیداره. ولی بابام نمیذاره!!! خب اگه همون شش که من میخواستم راه بیفتم میگفت، من دیگه اینهمه راه رو تا اداره نمی اومدم و برگردم!!!!! متفکر

خلاصه داداشم خبر داد و منم فقط اومدم اینجا نوشتم که شما عزیزان نگران نشید. و رفتم گیشا دنبال داداش کوچیکه و زنگیدم به مهدی هم خبر دادم و برگشتیم خونه مون. وسایل رو جمع کردیم و یه سری مدارک بود که مهدی باید میداد به خانواده اش. منتها چون یکی از پسرخاله ها نمیخواست بابت کارش بیاد، مدارک رو مهدی داد به اون، که خانواده اش بعدا برن ازش بگیرند. دیگه راه افتادیم به طرف کرمانشاه و کتلت رو هم بردیم که تو راه بخوریم!!!!نگران

از اون طرف هم، به خاطر قطع ارتباط، مامانم اینا میگن حتما خانواده دایی ام، نمیخوان اینا رو ببینند. اینه که همه جمع میشن خونه خاله سومی که ختم رو اونجا بگیرند. قبل از ظهر داداش بزرگه و پسردایی جنازه رو تحویل میگیره از بیمارستان و به مامانم اینا میگه بیان قبرستون. اینا میرن ولی اونجا بهشون میگن ساعت سه می تونند دفن کنند. اونجا پسردایی بزرگه می افته رو دست و پای مامانم که عمه تو رو به هرکی که می پرستید بیایید بریم خونه مون! ما هیییییییچکی رو نداریم! دیگه اینا رو با التماس می بره و خودتون تصور کنید چی میشه... این خونه داییم رو ما هرگز نرفته بودیم! چهارده سال اخیر رو اونجا بود.

از این طرف هم ما ساعت سه رسیدیم کرمانشاه و مستقیما رفتیم باغ فردوس. اسم قبرستون کرمانشاه، باغ فردوسه. بقیه اش دیگه گفتنی نیست. فقط بدونید همه مون خیییییییلی سوختیم از اینکه دایی رو خیلی سال بود که ندیده بودیم!!! خواهرهاش که دیگه هیچی.

بعد برگشتیم خونه دایی و من که رفتم تو آشپزخونه، تا پریشب که از اونجا بیرون اومدم. دیگه شما میدونید من خودم بدنم چقدر داغونه. ولی اینجور وقتها، آدم باید تا میتونه کمک کنه. بحث از دست دادن عزیزه. صاحب عزا، یه عزیزی رو از دست داده. دیگه نباید فکرش پیش این باشه که کارها چطوری انجام بشه. از همه اینا مهمتر، ما  خودمون صاحب عزا بودیم! عزیز ما مرده بود!

خب، دایی از نظر مالی که مشکلی نداشت شکر خدا. دیگه ماها افتادیم به جون کارها و داداش بزرگه که همه اش با پسردایی ها بود، منم که تو آشپزخونه. وعده فردا ظهرش رو آبگوشت درست کردیم که من با دختردایی رفتیم گوشت خریدیم که البته دختردایی میخواست خودش به آقای قصاب که دوست باباش بود خبر رو بده. بعد هم رفتیم بقیه خریدها رو کردیم و برگشتیم که زندایی ام همونجا پول رو بهم داد و من دیگه رفتم خودمو انداختم تو آشپزخونه و با مامانم آبگوشت رو بار گذاشتیم و هماهنگ کردم که کاسه و ظرف واسه ظهر مهیا باشه.

یعنی اینجوری بهتون بگم که تو این چند روز، در مجموع شاید دو وعده ظرف نشسته باشم! و دلم از خستگی هام نگرفت! دلم از بی انصافی دخترخاله هام گرفت که عین مهمون می اومدند و میرفتند. من فقط شب به شب واسه خواب میرفتم خونه خاله دومی که یه کوچه با داییم فاصله داشت. حتی روز بعدش، صبح زود براشون نون خریدم و بردم. همه این چند روز سعی کردم به دردشون بخورم. زنداییم همه اش میگفت آشتی تو هستی خیالم راحته. چقدر بزرگ شده ای! خب راست میگه. آخرین بار سال هشتاد منو دیده بود! یعنی چهارده سال پیش!!!

روز سومش که رفتیم مسجد، بچه هاش خیلی بیتاب بودند. به پیشنهاد من و دخترخاله ام، همه نوه ها رفتیم در خونه مادربزرگم. حالا بچه های کرمانشاه می دونند من چی میگم. خونه مادربرگم تو محله فردوسیه. فردوسی جنوب شهر کرمانشاهه. ولی جز مناطق اعیان نشینه. مادربزرگم اونجا یه خونه داشت که خیلی کوچیک بود. با یه نقشه خنده دار. فکر کنید ته یه کوچه دراز که سراریزی بود، آخرین خونه، خونه مادربزرگم بود. از اونجا به بعد دیگه باغ شروع میشد. خونه مادربزرگم یه اتاق پایین داشت که یه آشپزخونه روبروش بود، بعد با پله میرفتی بالا میرسیدی به حیاط، بعدش چند پله میرفتی بالا و میخورد به یه ایوون که منتهی میشد به یه اتاق دیگه. اتاق هم به یه بالکن مربعی خیلی خوشگل راه داشت. اون خونه، هممممممممه زندگی ما نوه ها بود. بیست و سه تا نوه بودیم!!!!!!!

نصف روزهای تابستون همه اونجا جمع میشدیم و من نمیدونم چطوری جا میشدیم. نه ناهار و شامهاش یادمه، نه خورد و خوراک دیگه اش. فقط از صبح تا شب پشت خونه مادربزرگ، در حال بازی بودیم. گاهی هم مادر بزرگ سیب زمینی کباب میکرد زیر آتیش و میخوردیم و از صد تا چلوکباب برامون خوشمزه تر بود.

 یه نهری هم از تو باغ رد میشد که البته بهش می گفتند آبشوران! پسرها صبح تا شب با سنگ، گردوهای باغ رو از درخت می انداختند و گاهی هم میدادند ماها بخوریم! اون هوای بهشتی، اون همه بازی و سرخوشی، اون همه خاطرات خوب، اون شب ما رو کشوند اونجا. منزل جدید دایی ام هم تقریبا همون حوالیه. اون شب رفتیم و اول داداش بزرگه میگفت شاید حال بچه های دایی بد بشه. آخه دو تا بچه اولش تو اون خونه دنیا اومده اند. ولی رفتیم و روحیه هامون بهتر شد. یاد خاطرات افتادیم و هر کس یه چیزی تعریف میکرد.

شاید به خاطر همه اون خاطراتمون از درخت گردوئه که داییم تو حیاط این خونه اش، درخت گردو کاشته چند سال پیش. امسال هم به دخترش گفته: ببین چه باری داده امسال!!!!!!

خب، خونه مادربزرگم، دیگه اون خونه نیست. سالها قبل بابا بزرگم فروختش. بعد از فوت مادربزرگم. چون بعد از فوت ایشون، هیچکس دیگه قادر نبود اونجا پا بذاره. شکل خونه هم عوض شده بود. جالبه که درختهای باغ رو هم قطع کرده بودند و ته کوچه رو هم دیوار کشیده بودند!

یه سری عکس هم انداختیم و شب برگشتیم خونه دایی. اون شب دیگه ساکنان تهران میخواستند برگردند. از جمله داداش کوچیکه که خانمش رو نیاورده بود. البته خانمهای پسرخاله هام همه تهران مونده بودند. چون ایام امتحانهای بچه ها بود و نمیشد بیان.

خلاصه اون شب خونه دایی بودیم و خاله کوچیکه عدس پلو درست کرده بود. خب یه تعداد هم ناخونده اضافه شدند و غذا کم اومد. من که چیزی نخوردم، دوتا داداش هام هم بی سر و صدا رفتند بیرون ساندویچ خوردند. بعدش داداش کوچیکه اومد تو آشپزخونه و یه کم شست و تمیز کرد و دیگه تهرانیها راه افتادند به طرف تهران.

فرداش دیگه زندایی گفت غذا از بیرون بیاریم بهتره. و همون روز یه چیزی به گوشم رسید که قلبم شکست! دختر دومی همون خاله بزرگه نشست به حرف مفت زدن که: شوهر من گفته هی می گفتید دایی مون کارخونه داره، شام عدس پلو دادند؟؟؟!!!!! آبرومون رفت!!!!!!!!!

خیلی حالم بد شد وقتی اینو شنیدم. میخواستم بترکم از غصه! بعضی ها اینقدر بیشعورند که واقعا نمیدونند وقتی میرن مراسم ختم، اصلا بابت چی رفته اند! ما دایی عزیزمون رو گذاشتیم زیر خاک. دیگه چه فرقی میکنه چی کوفت کنیم!گریه

شب آخر هم، داشتم آمار می گرفتم واسه شام که سفارش بدیم از بیرون بیارند، همین دخترخاله گفت: آشتی برای چی داری ما رو می شمری؟ گفتم: واسه شام! گفت: چه خوب شد از بیرون میارن! اتفاقا شوهر منم گفت من که با نون خالی هم سیر میشم! ولی هی می گفتید دایی مون کارخونه داره، اون عدس پلو چی بود دادید به مردم!!!!!!!

دوباره سرتاپام داغ شد. خواستم جرش بدم. ولی دیدم کسی که نفهمه، فایده نداره بخوام باهاش دعوا کنم. به حرمت دایی ام هیچی نگفتم. فقط یه پوزخند زدم و گفتم: طرز فکر آدمها متفاوته. ولی با مصیبتی که به سرمون اومده، برای من، شیشلیک با املت هیچ فرقی نمیکنه. اونی که نباید میرفت، رفته!

دیگه بحث رو هم ادامه ندادم. خیلی هم خودش و خواهرهاش اصرار کردند که واسه خواب، برم پیششون. ولی ازش دلچرکین بودم. حتما سالها، اینا پز کارخونه و پول دایی رو داده بودند که با دیدن یه عدس پلو، شوهره اونجوری گفته بود. اگه تو از محبتهای دایی میگفتی، فضا برای شوهرت هم معنوی میشد. بعد جالبه بدونید که شوهرش مال یکی از شهرهای کوچیک آذربایجانه. من خودم خاک پای همه هستم. رگ و ریشه خودم هم کرمانشاهیه. مال یه شهر خاص بودن، دلیل افتخار نیست. ولی خب کسی که تو یه شهری زندگی میکنه که کل شهر، یه میلیون نفر هم جمعیت نداره و ما عکسهاشون رو دیده ایم که چقدر ساده دارند زندگی می کنند، چی میشه که به خودش اجازه میده شام و ناهار ختم فامیل زنش رو ارزیابی کنه!!!!!!!

مهدی هم وقتی شنید خیلی ناراحت شد. گفت: مگه شوهر دخترخاله ات اصلا چه خریه! بگو آخه به تو چه که مردم چی میدن تو مراسمشون!!

خلاصه این از این و دیگه ما قرار بود پنجشنبه صبح اول بریم سر خاک و بعدش راه بیفتیم که داداش بزرگه ام خیلی دلتنگی کرد و البته من خودم هم نمیخواستم مستقیم از سر خاک با اون دلتنگی راه بیفتم بیام تهران. هرچند برام سخت میشد که جمعه بخوام بیام.

خلاصه که پنجشنبه اولین شب جمعه بود و کرمانشاه تا دو سه تا شب جمعه مردم هی میرن و میان پیش صاحب عزا. مهمونها عصرش اومدند و شب هم شام و بازم من و خانم پسرخاله ام که ساکن سنندجه ظرفها رو شستیم و بقیه کلا مهمون بودند. ولی دیگه آخریش بود و آخر شب هم من از همه خداحافظی کردم و صبح دیروز من و مهدی و مانی باماشین خودمون و داداش بزرگه و پسرخاله مجرد هم با ماشین خودش راه افتادند به طرف تهران. دیگه ساعت یک و ربع رسیدیم تهران که مهدی برامون از بیرون غذا گرفت  و بعد از غذا هم همه خوابیدیم و عصر مهدی چای درست کرد و پسرخاله مجرد و داداش رفتند بیرون دنبال کارهاشون و منم افتادم به جون خونه. اول تی کشیدم بعد یه عالمه سبزی و کاهو یخ زده ریختم بیرون!

واسه شام کباب تابه ای درست کردم و واسه امروزم گوشت پختم که امشب خورش آلو درست کنم. تو راه که می اومدیم، کمی آلو خریدم. دیگه دیشب شام درست کردم و خونه رو هم تی کشیدم و مهدی و مانی رفتند حموم، یه دور لباس سیاه ها رو انداختم تو ماشین!!!!!! پهن کردم و برنج رو که دم انداختم، خودم هم رفتم حموم و البته داداش و پسرخاله ام هم پیشمون بودند. قرار شد این چند روز پیشمون باشند.

باید فردا کلید خونه انقلاب رو به خریدار بدیم. امشب دیگه آخرین مهلته. باید بریم اون یه وانت جنس رو بیاریم. قراره عصر مهدی و داداشم برن وسایل رو بیارن. بابا بزرگ مهدی هم یه سری کتاب داشت که البته نه سال پیش که ما عروسی کردیم، تو خونه موند. خونه هیچ کمد نداشت ولی بالای تنها کمد تو اتاق، این کتابها رو گذاشتیم. خب چون کرایه نمیدادیم، زبونمون کوتاه بود که بیان کتابها رو ببرن. حالا که دیگه خونه فروخته شده، مهدی به همه گفت که بیان هرکی هرچی دوست داره ببره. دیروز که تو راه بودیم، مهدی پشت فرمون بود و صد بار پسرعمه اش زنگید که اولش کلید رو گم کرده بود و بعدش کلید پیدا شد و اصلا عوضی بود و بعدش مهدی در حالیکه رانندگی میکرد به همسایه زنگید که در رو برای پسرعمه باز کنند و بعدش به پسرعمه یاد داد چه جوری در رو باز کنه و بعدش پسرعمه گفت دو ساعته اونجاست و برادر و خواهرهای مهدی نیومده اند و مهدی بازم در حالیکه پشت فرمون تو جاده بود زنگید به مادرش که چی شد و اونم گفت نمیدونم و ظاهرا کسی کتاب نمیخواد و بازم مهدی خبر داد به پسرعمه و .......... دیگه من و مهدی میخواستیم گیس هامون رو بکنیم! خب بابا! این که دیگه چک و سفته و قرارداد نیست که حتما کارتخصصیه و مهدی باید حضور داشته باشه. به هم بزنگید و یا برید یا نرید واسه کتابها!

تا روانی اش نکنند ولش نمی کنند! هر چیزی حدی داره!!!!!!کلافه البته من هیچی نگفتم ولی واقعا داشتم منفجر میشدم! ولی خب دیگه هیچی نگفتیم و رسیدیم تهران. آخرش قرار شد پسرعمه کتابها رو ببره بده خیریه کتاب! مهدی هم میگفت: خب همون نه سال پیش میدادیش به خیریه!!!!!یول

امروزم اومده ام اداره. تا زندگی دوباره بیفته رو روال عادی خودش.

مامانم خیلی بی تابه. برای  همه کسانی که عزیزی رو از دست داده اند، از خدا صبر میخوام. و برای بچه هاش هم.

دستهای مهربون همه رو می بوسم. صبح که وب رو باز کردم، صد تا پیام داشتم! همه پر از محبت. الان کم کم تاییدشون میکنم.

بازم ممنون از همراهی تون.

[ شنبه ٩ خرداد ۱۳٩٤ ] [ ٥:٥٤ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ