چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

حالا فکر کنید این زن اولش هر روز به من میزنگید و می پرسید من چه کار کنم؟! خانواده مظلومی هم داشت و از اونا نبودند که برن در خونه پسرخاله ام و دعوا راه بندازند. همه دیگه کم کم داشتیم باور میکردیم که پسرخاله ام کلا عقلش رو از دست داده. آخه دقیقا سه ماه و ده روز بعد از طلاق پرستو، عقدش کرد!!!! بعد زنش رو برد کرمانشاه. ما بعدا شنیدیم که خاله ام رفته بوده شهر پرستو (یکی از شهرهای استان لرستان) و خواستگاری کرده!!!!!!!!!! یعنی شماها ببینید وقاحت تا کجا. در این مدت هم، دخترخاله بزرگترم (که مطلقه است و ساکن تهران) مناسبات ملاقات پسرخاله ام و پرستو رو جور میکرده و باهاشون میرفته بیرون!!!!!!!!!!

میدونم اینا رو که میخونید، سراپا نفرت میشید که بایدم بشید. کل فامیل از اینا بیزار شده بودند. حالا در نظر بگیرید، هر بار که زن اولش به من میزنگید و یه سری حرف میزد، من به بقیه فامیل میگفتم و ازشون میخواستم مانع پسرخاله ام بشن! از اون طرف هم پسرخاله ام هر روز سر من پیغام میفرستاد که اگه تلفن های زن اولش رو جواب بدم، بد می بینم. یه بار هم بابام واسش پیغام فرستاد که آشتی خودش عاقله و میدونه با کی حرف بزنه یا نزنه. این غلطها به کس دیگه ای نیومده که بخواد واسه دختر من تعیین تکلیف کنه و بگه که با کی حرف بزنه یا حرف نزنه.

خلاصه فامیل ریخت به هم. همه طرفدار زن اول پسرخاله ام شدند و خانواده خاله ام، بایکوت شدند. وجدان هیچکس قبول نمیکرد چرت و پرتهای اینا رو در مورد زن اولش قبول کنه. به خصوص که در مورد زن دومی (پرستو) می گفتند: «خیلی خانمه!!!!!!!!!! خیلی باشخصیته!!!!!! تو دانشگاه، رشته خداشناسی خونده!!! که ما اولین بار بود می شنیدیم که همچین رشته ای هست. همه هم با پوزخند میگفتند: عجب رشته ای بوده که نتونسته خدا رو بهش بشناسونه. یارو اومده سر خونه و زندگی یکی دیگه، اونوقت اینا میگن رشته خداشناسی خونده!!!!

البته اینا هم قمار بازه بودند.... اگه نمیگفتند که می ترکیدند!!! نشون به اون نشونی که پرستو خانم، همون اول زد و حامله شد!!! بچه های پسرخاله ام، یه پسر بودند و یه دختر. پرستو از شوهر اولش هم یه پسر داشت که اومده بود و با اینا زندگی میکرد. زن اولش در خونه پدرش آواره بود. به گناه عاشقی پسرخاله ام، هم بچه هاش رو از دست داده بودو هم اسباب و اثاثیه اش رو!

درد سرتون ندم. این وسط همون دخترخاله ام که اول داستان گفتم براتون که باهاش خیلی خوب بودم، دیگه با من رابطه نداشت. شده بود طرفدار سرسخت داداشش!! حتی شنیدم که پرستو خانم رو هم پاگشا کرده!!!!!!!!!! دیگه حرفی بین ما نبود. من نمیتونستم پا روی حق بذارم و عروس جدید اونا رو بپذیرم. ممکن بود همسر اول پسرخاله ام ایراداتی هم داشته باشه ولی دلیل نمیشد پسرخاله ام این کار رو بکنه. میتونست با خوبی و خوشی ازش جدا بشه و بره سوی زندگی خودش. ولی این فضاحت رو سر زن و بچه اش آورد. حالا فکر کنید این وسط خبر کتکهای وحشتاک پسرخاله ام به پسر بزرگش که اون موقع ده یازده ساله بود، به گوش ما میرسید. هیچکی هم حریف پسرخاله ام نمیشد. اصلا خب، ایشون ذاتا وحشی و قلدر بود. زن اولش میرفت دم مدرسه و پیش دبستانی و بچه هاشو میدید. تمکن مالی هم نداشت که بچه ها رو برداره و بیاره پیش خودش. خلاصه بعد از تقریبا دو سال و نیم، تابستون گذشته، یه روز پسرخاله ام، پسر بزرگش رو آورد دم درخونه خاله بچه و پیاده اش کرد و رفت. الان خانم اولش داره با پسر بزرگش زندگی میکنه. تونسته تو چند تا مدرسه درس بده و یه خونه کوچیک نزدیک کرج اجاره کرده و بچه رو می فرسته مدرسه. هنوز موفق نشده بعد از سه سال طلاق بگیره. شکر خدا، اینقدر که قوانین این مملکت پشت و پناه خانمهاست، پسرخاله بی شرف منم، هی درخواستهای طلاق اینو، رد میکنه و دادگاه هم صد ا لبته پشت مردهاست و بهشون اساسی حال میده.

بیچاره زن اولش که داره با شرافت زندگی میکنه و اگه کمک خانواده اش نباشه، حتما تا حالا از گرسنگی مرده بود! و پسرخاله با غیرت من، اصلا با خودش نمیگه تکلیف این زن چی میشه و تو  این گرونی وحشتناک، چطوری دارند شکمشون رو سیر می کنند!

ادامه داره

[ دوشنبه ٧ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۳:٠٠ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ