چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام دوباره.

فعلا در جستجوی سایتم. حالا اینا رو می نویسم، ایشالا که بشه پستشون کنم.


شنبه طبق معمول شیفت بودم. دوباره ساعت پنج رفتم پیش مدیرعامل و گفتم دارم میرم پسرمو بیارم. گفت: دیگه نیارش. منم کاری ندارم، برو به خونه و زندگیت برس!

خدا پدرشو بیامرزه! منم رفتم مهد دنبال مانی و از اونجا هم به قول هیلا، پیتکو پیتکو به طرف خونه. البته یه کم هم خرید کردیم و مانی یه ذره هم بازی کرد!!دیگه رسیدیم در خونه و دیدیم ددم وای! کلید ندارم من که! میدونستم مهدی رفته انقلی آخرین وسایل رو با وانت داداشم و خود داداشم (!) بیاره. زنگیدم به پسرخاله مجرد که کجایی؟ گفت من ده دقیقه دیگه میرسم!

دیگه پشت در خونه بودیم تا رسید و رفتیم داخل. ساعت بیست دقیقه به هشت بود!!! بدو بدو رفتم گوشت قیمه ای رو گذاشتم تو جی پاس و لپه و آلو رو هم ریختم و درش رو بستم. آب برنج گذاشتم و سیب زمینی سرخ کردم. یه دوش گرفتم و دستی هم به خونه کشیدم. منتظر موندم تا وسایل رو بیارن.

اومدند و هرررررررررررچی من گفتم برن در بازار روز و کارگر بیارن، کسی گوش نکرد که نکرد. مهدی گفت رفته ولی اونا گفته اند صد تومن میگیرن وسایل رو بیارن بالا. گفتم من میدم صد تومن رو! چون واقعا وسایل زیاد بود.

اکه نمیری ایرانی که اینقدر وسایل بیخود دور خودت جمع میکنی. معلوم نیست ما در خدمت وسایلیم، یا اونا در خدمت ما!!!!!!!! دیگه سه تایی هلاک شدند تا وسایل رو بالا بیارن. از اون بدتر، میزناهارخوری ام بود که بابام گفته بود میخوادش و باید همون شب می بردنش شهران تا پشت وانت خالی بشه واسه کار فردای داداشم!

این وانت بیچاره خیلی به کار داداشم و بقیه میاد. اوایل خریدش که فقط وسایل کارگاه خودشون رو جابجا کنند ولی حالا به درد همه میخوره!!! من خودم گاهی به این فکر می افتم که یکی بخرم!!!!!!!!نیشخند یه کله عروسک هم آویزون کنم از آینه جلو، درهاشم از تو، روکش نایلونی آبی بکشم!! زیر نایلون هم پر کنم از عکسهای نیکی کریمی و آشواریا!!!!رو در باکش هم بنویسم: بخور به حساب من! رو دیواره کناری هم عکس غروب بکشم!!!!قهقهه شلوار کردی هم که موجوده و می مونه ابروهای پیوندی و پشت موی فر!!! پشتش هم اینو بنویسم. یه عکس خوشگل هم از تو نت پیدا کردم که الان دیدم نمیشه بذارمش. چون کلا اون قسمت عکس گذاشتن رفته به فنا!!!!! همین که میشه نوشت، واقعا جای شکر داره.

عیب نداره پرشین، عیب نداره. من دیگه مهمون امروز و فردام! ولی من بودم، بیشتر از اینا حرمت مهمون رو نگه میداشتم!چشمک

خلاصه که بالاخره وسایل رسید و پدر اینا دراومد!!!! بعدش فوری شربت درست کردم که بخورند و یه خستگی کوچیک در کردند و رفتند شهران که میز و صندلی ها رو اونجا پیاده کنند و یه کاری هم انجام بدن و برگردند. دیگه حوالی یکربع به یازده رسیدند. شام مانی رو داده بودم و دوش گرفته بودم و روی مبل چرت میزدم! شاید خر و پف هم میکردم!!!!!!

شامشون رو دادم و شستم و تمیز کردم ولی نا نداشتم به وسایل دست بزنم. البته بیشترش رختخواب و کتاب بود. دیگه خوابیدیم و من دیروز صبح دوباره به شدت خوابم می اومد و خسته بودم!!!!! پاشدم اومدم اداره.

خب، بریم سر کار مهدی. وقتی کرمانشاه بودیم، از دو جا به مهدی زنگیدند که بره برای مصاحبه!!!!!! یکیش مربوط به همون شرکته بود که مصادره شد. مهدی وقتی رفت تو اون شرکت، بعد از مدتی، گذاشتنش به جای یه نفر. یعنی از خیلی وقت پیش قرار بود اون طرف رو عوض کنند. وقتی مهدی رفت و جاگیر شد، یارو رو بیرون کردند و مهدی رو به جاش گذاشتند. بعد به طور اتفاقی مهدی ده روز پیش با طرف صحبت کرد و اونم از کار و بار مهدی پرسید. بعد وقتی کرمانشاه بودیم به مهدی زنگید که بیا برای مصاحبه و خلاصه افتاده واسه بعد از تعطیلات. ما هنوز دقیق نمیدونیم برای چی میخوان. البته من میگم به طور اتفاقی. ولی مهدی هم داره اندازه من واسه کار میگرده. شاید خودش یه تیری انداخت بلکه بشه.

جای دوم، مربوط به همون شرکتیه که موازی با شرکت ماست و عضو هیات مدیره مون که تو شرکته، سفارش مهدی رو کرد به مدیرعامل شرکته. که قرار شد وقتی برگشتیم مهدی بره برای مصاحبه. که همون روز شنبه خودم زنگیدم دفتر مدیرعامل اونجا که دختره دوستمه و بهش گفتم، اونم گفت به شوهرت بگو خودش باهاشون تماس بگیره. خلاصه مهدی زنگید و دیروز که یکشنبه بود رفت واسه مصاحبه. دیگه ساعت یازده مصاحبه داشت و من هرچی دعا بلد بودم خوندم که اگه خیره بشه. نمیدونم خیرها، چرا اینقدر تنبل شده اند!!!! خلاصه از مصاحبه که بیرون اومد، زنگید بهم و از اونجایی که آدم صادقیه، گفت:

آشتی! راستش رو بخوای، نظر من مثبت نیست. یعنی من فکر نمیکنم نظرشون نسبت به من مثبت بوده باشه!

اینو که گفت، دوباره جفت دستام شدند صد کیلو!!!!!!! یعنی حس از دستام رفت!!! (آشتی دست و پا چلفتی!!!)

بعد ادامه داد: طرف گفته: تو چرا اینقدر از این شاخه به اون شاخه رفته ای؟ گفتم میخواستی بهش بگی، من هرجا که کار بوده، رفتم! بعد یارو یه باد از معده اش بلند شده و رسیده به مغزش و یه دفعه افاضات فرموده که:

راستی، تو اصلا چرا نرفتی دنبال رشته ات؟ گفتم: میخواستی بگی اتفاقا چند بار از وزارت امور خارجه اومدنددنبالم، حال نکردم و افتخار ندادم که برم. مسافرکشی رو ترجیح دادم!!!!!!!!!!

یه کم از این پرت و پلاها یارو به هم بافته و ما دیگه خودمون استادیم که وقتی میخوان کسی رو بپیچونند، از کجاهاشون که سوال درنمیارن! مثل این می مونه که آدم از یه گرسنه آفریقایی بپرسه: راستی تو چرا غذا نمیخوری؟ خب یارو هم حیف که گرسنه است و چیزی در بساط نداره. وگرنه میدونه محتویات معده اش رو چه جوری نثارمون کنه! والا!!!!!!!!!

خلاصه برگشته بود خونه. منم یاد یکی از دوستام افتادم و بهش زنگیدم و کلی حرفیدیم و واسه کار، به اونم سپردم. اونم گفت همه تلاشش رو میکنه ولی مدیونم کرد هر وقت، شب و نصف شب و هر زمانی اگه نیاز داشتم به پول، اووووووووول به خودش بزنگم. تشکر کردم و گفتم: ماهی نمیخوام، یه امتیاز از شیلات بهم بده! یا مثلا یه پست تو اداره شیلات!!!!!!!نیشخند

 منم تا عصر اداره بودم و عصر رفتم دنبال مانی و برگشتیم خونه. سر راه مرغ خریدم چون میخواستم رشته پلو با مرغ درست کنم. اصلا از این به بعد میخوام اول هر فصل، رشته پلو درست کنم که رشته کار دستمون بیاد. به قول پسرخاله دیشب میگفت نیست هر شب عید که میخوریم، این همه رشته کار دستمونه، حالا هر فصل هم میخوریم!

خلاصه اومدم دیدم به به! آقا مهدی وسایل دیشب رو جابجا کرده و فقط ظرفها مونده. کلی کیفور شدم و ازش تشکر کردم. نمیدونم تازگیها چی شده که کمکم میکنه از قبل، بیشتر! (عجب جمله ای! جای دهخدای خدابیامرز خالی!)

دیگه نیم ساعت دراز کشیدم و یه کم حرفیدم با مهدی و پاشدم  به شستن مرغها و پیاز خرد کردم و سرخیدم و ادویه زدم و مرغها رو سرخ کردم و تا تفت بخورند، گاز رو تمیز کردم و دستی هم به آشپزخونه کشیدم و هفت و نیم هم رفتم یکشنبه بازار. چند تا خرده ریز میخواستم که باید از همونجا میگرفتم. از جمله ناخن گیر و یه جفت آستین سیاه (از آستین بدم میاد! خفه ام میکنه، آخه من با دستام نفس میکشم!!!نیشخند) و شرت نخی واسه مانی و یه شال سیاه و بیسکویت رژیمی واسه خودم و یه مسواک و خمیردندون واسه اداره و آخر سر هم گیلاس و زردآلو.

ولی یه خریدی کردم که عاشقش شدم. دیدم یه آقایی داره گل می فروشه. اونم گل محمدی تازه کیلویی!!!!!! کیلویی بیست تومن بود که دویست و پنجاه گرم رو خریدم پنج هزار تومن! با ذوق اومدم خونه و دیدم ساعت هشت و نیمه!!!

فوری پریدم تو آشپزخونه و آب برنج رو گذاشتم و برنج خیس کردم و کتری رو پر کردم و روشن کردم و میوه ها رو شستم و رشته پلو رو دم انداختم و خریدها رو جابجا کردم و دوش گرفتم. داداش بزرگه و پسرخاله مجرد هم از بیرون اومده بودند. نه و نیم شام خوردیم و من دیگه اونقدر خسته بودم که مهدی گفت ظرفها رو بذار واسه من! منم دانکی کیف شدم و فقط غذاها رو جابجا کردم و تمیزکاری کردم و مسواکیدیم با مانی و یواشکی میوه ها رو دادم بهشون. چون نمیخوام مانی گیلاس و زردآلو بخوره. البته قرار بود چای رو دیگه خودشون بریزند بخورند ولی اینقدر مانی رفت و اومد که چای دم کشید و چای هم دادم بهشون.

میز رو که تمیز کردم، چادر نمازم رو پهن کردم و گلها رو پخش کردم روش. ای بابا، الان خواستم عکسش رو بذارم که یادم اومد دوباره نمیشه عکس بذارم. باشه طلبتون که ایشالا تو سایتم عکس همه اینا رو بذارم!!قلب بگو ایشالا!

خلاصه دو تا شمع وارمری هم بین شون روشن کردم. اولی به نیت صبر دل همه مصیبت دیده ها، دومی هم به نیت سر کار رفتن همه. و از خدا خواستم همه مردها حالشون خوب باشه و شغل داشته باشند.

آخه عادت داریم اینطوری دعا می کنیم: خدایا هیچ مردی شرمنده زن و بچه اش نباشه، جیبش خالی نباشه، هیچکی مریض نشه و گرفتاری نداشته باشه!

خب چرا همه رو منفی میگیم؟؟!! مثبت بگیم:

خدایا همه مردها خوشحال باشند و سر کار باشند و خرج کنند و همه سالم باشند و دل همه، شاد باشه!

همیشه هم به مانی میگم این دعا رو بکنه: خدایا همه نی نی ها سالم و سیر و خوشحال باشند! (همه آدمها، بالاخره نی نی هستند دیگه، حالا تو هر سن و سالی!!چشمک)

خلاصه این از این و حالا از صبح یاد دو تا همکار قدیمی دیگه افتاده ام که به یکی شون زنگیدم که داشت میرفت مسافرت، قرار شد شنبه بهش بزنگم. یکی دیگه رو هم شاید عصر تو راه مهد بزنگم بهش! یه روزی همه اینا دور هم جمع میشن و میگن بیایید به خاطر رفاه حال خودمون، یه کاری واسه شوهر آشتی بکنیم!!!!

عاقو این آشتی تنبل شده، نگید نه! خب دو سه روزه، صبح ها خسته ام!!!! بعد دلم میخواد بخوابم. ولی وقتی سوار ماشین میشم، دلم خوشه به اینکه رادیو رو بگیرم و تفسیر چند آیه از قرآن رو بگه. همچین دلم آروم مره! (اینو مشهدی گفتم!!) بعدش برنامه تقویم تاریخ، بعد هم تیزر برنامه سلام ایران!!! اون موقع اینقذه (!) دلم میخواد گوینده رادیو باشم که نگو!!!!!! بعد فکر کردم اگه گوینده رادیو باشم، همه انرژیم همون صبح میره پای حرف زدن! دیگه پشت رادیو که نمیشه بیام بگم من دیشب اینو پختم، کی رفتم خونه، قابلمه پارتی گرفتم یا چی!

این روزها، دیگه آرایش پاک کردن ندارم! چون آرایشی ندارم! زیر ابروها هم داره کم کم درمیاد! فعلا عزادارم!!! حالا آشتی کم کم تبدیل میشه به گرگعلی!!!!قهقهه

 خدا دل همه رو شاد کنه به حق علی!

 

[ دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٤ ] [ ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ