چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به روی ماه همه تون. به دلهای مهربونتون و به دستهای پر برکتتون. مشتها رو باز کنیم و دستها رو رو به خدا بگیریم. کلللللللللی روزی داره که بذاره تو دستمون.

دستهاتون پر از برکت سبز خدا.


ایشالا که این تعطیلات به همه تون خوش گذشته باشه. من که خوب استراحت کردم شکرخدا.

یعنی سه شنبه که داشتم میرفتم خونه، از شدت خستگی تلو تلو میخوردم. پشت فرمون!!!!!!! پشت ترافیک تونل رسالت از سی دی فروش سیار (!) دو تا سی دی قدیمی خریدم به خیال اینکه پره از هایده و حمیرا و مهستی که دیدم همه چی هست، این سه تا هم چند تا دونه هست!!!!!متفکر

بعدش دیگه با مانی رسیدیم خونه و من از شب قبلش یه سالاد اولویه درست کرده بودم. آخه دوشنبه شب در خونه که رسیدیم مانی یه کم بازی کرد و بعدش داداشم با وانتش رسید. گفتم ما رو ببره تو شهرک یه کم خرید کنیم. دیگه نون و سیب زمینی و یه کم خرت و پرت دیگه خریدیم و برگشتیم خونه من سالاد اولویه درست کردم و پسرها نشستند به ایکس باکس بازی کردن و دیگه حوالی ساعت نه و ربع دوستم و خواهرش زنگیدند که کجایی؟ گفتم خونه. گفتند یه سر می آییم دم در و میریم.

دیگه اومدند و هرچی گفتم بیایید تو، گفتند دیروقته. فقط اومده ایم یه سر ببینیمت و بریم. که کم کم داداش بزرگه رو دیدند و پسرخاله مجرد. دیگه دوستم گفت: همه که هستند. پس ما هم بریم تو! اومدند تو و با داداشم یه کم سر به سر هم گذاشتند. منم از شدت خستگی ولو شده بودم رو مبل. به دوستم هم گفتم تو یخجال شربت هست ولی من نمیتونم از جام پاشم برم بیارم. اگه میخوای خودت برو بیار!!!!!!!نیشخند اونم گفت نه بابا نمیخوریم و یه کم نشستند و رفتند. بعدش دیگه شام آوردم و خوردیم و من که بیهوش شدم.

بعد سه شنبه که میرفتم خونه، واقعا بازم خسته بودم. آخه گذشته از کار، عزاداری و غصه آدمو خسته تر میکنه. باید ازش بگذره که آدم یه کم انرژی بگیره. دیگه سه شنبه شب قرار بود داداشم و پسرخاله مجرد برگردند کرمانشاه. یه ظرف اولویه تو یخچال گذاشته بودم که با خودشون ببرند. رفتم دیدم ظرف رو جا گذاشته اند. زنگیدم به داداشم که گفت هنوز راه نیافتاده اند. دیگه اومد سر راه اولویه رو گرفت و مهدی هم یه شیشه دلستر تگری داد بهشون که ببرند تو راه بخورند!

بعد از چند ساعت داداشم زنگید که جاده خیلی شلوغه و ما دیرتر میرسیم. ولی کلی تشکر کرد بابت اولویه و ماءالشعیر. بعدش دیگه من خوابیدم تا حوالی ساعت نه و ده! اون موقع پاشدم دیدم بهترم. یه کم آشپزخونه رو جمع کردم و تمیز کردم و دستی به خونه کشیدم و این روزها با این طوفانها، هرچی آدم گردگیری میکنه بازم کمه!

دیگه شب خوابیدیم و فردا صبح که میشد چهارشنبه مهدی و مانی خواستند برن حموم که آب قطع شد. حالا من یه عالمه هم ملافه انداخته بودم تو ماشین! یه کم صبر کردیم و آب اومد و اونا رفتند حموم ولی دیگه ماشین رو نزدم. سرویس رو شستم و واسه ناهار رفتیم خونه مادرمهدی. خواهر کوچیکه اش اونجا بهم تسلیت گفت و مادرش بغلم کرد که گریه ام گرفت و اونم دلداریم داد.

دیگه نشستیم به حرف و اونجا متوجه شدیم خواهربزرگه مهدی که بیست روزه فهمیده بارداره، متاسفانه بچه اش از بین رفته. البته اینا اصلا بچه نمیخواستند. یعنی شوهرش اصلا بچه نمیخواد. برعکس خواهرشوهرم که عااااااااشق بچه است. خب خانمه کارمند رسمی دولتیه و تازه هم فوق قبول شده و اگرم بچه میخواستند، الان وقتش نبوده قطعا چون خیلی درگیرند. ولی خب دیگه نمیدونم چه طوری (!) ولی ایشون باردار شد منتها به یه ماه نکشید و کلا بدن، پسش داد. خونه خودش بود و نیومده بود. به مهدی گفتم یه سر بریم پیشش حتما. که البته مادر مهدی گفت که شاید نباشند خونه و رفته باشند خونه مادرشوهرش.

دیگه تا شب اونجا بودیم و من از تو راه، یه کم آلو و از کرمانشاه، عرق بیدمشک واسه مادر مهدی خریده بودم که بهش دادم و گفتم که جای سوغاتی آوردن نبود و اینا رو هم واسه این آوردم که فکر کردم شاید به کارتون بیاد. کلی تشکر کرد و گفت اتفاقا میخواسته ام بیدمشک بخرم!!!

شب واسه خواب برگشتیم خونه و قبل از خواب فیلم حوالی اتوبان رو گذاشتم که تکراری بود ولی هوس کردم دوباره ببینمش. بعدش هم لالا و صبح پنجشنبه به زور ساعت ده بیدار شدم!!!!!!! من میگم آشتی تنبل شده شما نگید نه! اون دو روز هم مهدی زودتر از من بیدار میشد و چای میذاشت. کم خون هم شده ام، اینه که بیشتر میل به خواب دارم.

پنجشنبه ظهر مهمون خونه دخترعمه ام بودیم. خواهر کوچیکه اش از تبریز اومده و ما رو واسه ناهار دعوت کرده بود. دیگه ظهر رفتیم خونه اونا و چون خونه شون رو عوض کرده بودند، من روز قبلش از در خونه مادر مهدی یه سری اردورخوری خوشگل خریده بودم براش و بردم. که خیلی خو شش اومد و کلی ازش تعریف کردند. ظهر ناهار خوردیم و عصر هم برگشتیم خونه خودمون. زنگیدم به خواهرشوهر بزرگه که ببینم کجاست، که گفت خونه مادرشوهرشه و حالشو پرسیدم و گوشی رو دادم به مهدی که وقتی با مهدی حرفید، زد زیر گریه!!!!نگران خداییش خیلی ناراحت شدم ولی خب کاری هم ازمون برنمیاد. دلداریش دادیم که بچه اول مال کلاغه و حالا ایشالا بعدی!

چی بگیم خب!

فیلم هیچ کجا هیچ کس رو دیدیم و دیگه همون شب مهدی رفت بیرون و با چیپس و پنیر و کالباس برگشت و گفت آشتی چیپس و پنیر درست کن! منم هوس فیلم یه حبه قند رو کرده بودم که گذاشتم با مهدی دیدیم و کلی از فضاش لذت بردیم و چیپس و پنیر هم درست کردم و خوردیم و خوابیدیم.

جمعه صبح قرار بود مامانم اینا دیگه بیان از کرمانشاه. به زور ساعت ده از خوابی بیدار شدم!!!!!منتظر یه سری لباس تو ماشین انداختم و دستی به خونه کشیدم و یه سری کلم و گل کلم داشتم که شستم و دو بسته گوشت چرخ کرده بیرون گذاشتم و کباب تابه ای کردم و البته فقط سرخش کردم. مامان اینا ساعت هشت از کرمانشاه راه افتاده بودند. مامانم و بابام و داداش بزرگه و دختردایی بزرگه. این دختر بزرگ داییمه که بچه دومشه. متولد سال 63. خیلی هم مظلومه. تهران داره فوق میخونه. اونم با مامانم اینا اومد.

این چند روز همه شون چسبیده بودند به مامانم و نمیذاشتند مامانم جایی بره. میگن روز آخر دختر کوچیکه اش هم خیلی گریه کرده. منتها مونده بوده پیش مامانش.

خلاصه که دیگه ما بیست دقیقه به دوازده راه افتادیم به طرف خونه مامانم اینا که سر راه هم خیار و گوجه و کاهو و حلوا حاضری خریدیم و رفتیم اونجا و من تند تند آب برنج گذاشتم و کاهو و خیار و گوجه رو شستم و سالاد درستیدم و این وسطها برنج رو آبکش کردم و دم انداختم و گوجه حلقه کردم کف ماهیتابه و کبابها رو گذاشتم روش و یه کم سس درست کردم واسه روش. بعد سیب زمینی خرد کردم و سرخ کردم و تا اونا سرخ بشن، گردگیری کردم و مهدی هم کمک کرد رو مبلی ها رو برداشت و دوش هم گرفتم و وسایل ناهار رو حاضر کردم و حوالی دو و ربع مامان اینا رسیدند تهران!

دیگه همه چی حاضر بود و سفره رو انداختیم و ناهار رو زدیم بر بدن و خوابیدیم.

عصرش پاشدیم و چای درست کردم و پسرخاله کوچیکه با نامزدش اومدند پیش مامانم واسه تسلیت و داداش کوچیکه و خانمش هم اومدند. در ضمن من دارم عمه میشم!نیشخند

سه روز پیش هم معلوم شد که جنسیت بچه، پسره! حالا مانی کلی هم شاکی شد که مگه من نگفتم دختر باشه!!!!!! تا هفته پیش کلی خوشحال بودیم که هم من عمه میشم هم مهدی، دایی!  ولی دایی شدن مهدی فعلا به وقت دیگه ای موکول شده!

خلاصه دیگه ساعت یکربع به هفت دختردایی گفت که میخواد بره خوابگاه و هرچی بهش گفتیم که عصر جمعه دلگیره و تنها میری چه کار کنی، گفت که فردا صبح کلی کار داره و دو هفته است که نبوده. من و مهدی حاضر شدیم و خداییش اینجور وقتها مهدی نه نمیگه و من خودم اصلا حس رانندگی نداشتم و راه افتادیم رفتیم برسونیمش خوابگاه. من و مهدی و دختردایی.

تو راه کلی حرف زدیم و دیگه نزدیک انقلی که بودیم من به مهدی گفتم دم یه قنادی نگه داره که وایساد و منم یه سینی حلوای حاضری خریدم و دادم دختردایی که ببره خوابگاه. چون بار اول بود که بعد از اون مصیبت میرفت پیش دوستاش. بعد رفتیم در خونه مون تو انقلی و من از اون آقا سبزی فروشه دو کیلو لوبیا خریدم و یه بسته ذرت و دیدم شربت گل سرخ هم داره. یه شیشه هم واسه دختردایی خریدم و دادم بهش. چون آرام بخش و نشاط آوره.

دیگه بردیمش سر کوچه خوابگاه پیاده اش کردیم و طفلی بازم گریه کرد و شماره موبایل و خونه مون رو دادم بهش و گفتم نمیخوام بهت تحمیل بشم. (چون نمیدونم الان اونا راجع به ما چی فکر می کنند!) ولی هر وقت کاری داشتی بگو بهم و خبرم کن. هر لحظه هم که بگی میام دنبالت که بیای خونه عمه ات. بعد با مهدی برگشتیم خونه مامانم اینا. که خواهرشوهر خاله کوچیکه خبر داد که میخواد بیاد پیش مامانم. دیگه حاضر شدیم و اون اومد و یه ساعتی نشست و رفت. بعدش هم شام و شستن و جمع کردن و برگشتیم خونه مون.

همه مون خیلی فکرمون پیش بچه های داییه. میدونیم شدیدا تنها و بی کس هستند. ولی خب چه میشه کرد. حالا تا جایی که بشه بهشون نزدیک میشیم. مثلا زنداییم به مامانم گفته که من کسی رو ندارم و رابطه ام با خواهرم آنچنانی نیست. من روی شماها حساب میکنم! که البته مامانم از خداشه و میذاره شون روی چشماش. تا ببینیم خدا چی میخواد.

خلاصه که امروز صبح اومدم اداره و اولین اس رو دادم به دختردایی و گفت که دیشب خیلی حالش بد بوده! گریه و منم کلی براش نوشتم که پدر همه می میره (دلداری مدل آشتی) و همه باید یه روزی این خونه رو عوض کنیم. حالا یکی زودتر و یکی دیرتر. و اونم گفت که خیلی به باباش وابسته بوده و منم گفتم حق داری ولی مرگ، وقتی باورش سخت میشه که فکر کنیم طرف از بین رفته. ولی مرگ، عوض کردن خونه است و اینکه اون آدم، الان زنده است و تو که دختر بزرگی، یه دستت رو بده به خدا و یه دستت رو به زانوت بگیر و یاعلی بگو و بلند شو. تو باید الان قوت قلب مادرت و بقیه باشی. پدرت آدم لایقی بود و تو هم عرضه ات مثل اونه. پس بذار روح بابا در آرامش باشه و تو بشو منبع آرامش بقیه خانواده ات. اینجوری خانواده هم بیشتر از قبل دور هم جمع میشه. خلاصه از این صوبتا!

اونم کلی تشکر کرد و گفت که آرومتر شده. و منم براش نوشتم که بچه هایی هستند که فوت پدر، درد کوچیکشونه. چون غم نون و خانواده بزهکار و غصه شکم گرسنه رو دارند. من قصد دارم به نیت خیرات برای دایی، برای این بچه ها غذا بپزم. اگه دوست داشتی بیا با هم این کار رو بکنیم. (البته نذر کار مهدی هم هست!)

قصدم این بود که اگه بشه بره اون بچه ها رو هم ببینه و یه کم آروم بشه.

توکل به خدا. خدا به همه مصیبت دیده ها صبر بده و اونا رو در پناه خودش بگیره.

عاقو من عکس میخوام بذارم، این پرشین نمیذاره! قرار بود از خواهرشوهر بزرگه بپرسم سایت رو که اونم اونجوری شده. آخه اون واسه کار شوهرش واسش سایت خریده بود! ببینم امروز چیطو میشه!

خب، چند وقته از شیرین کاریهای مانی نگفته ام. تو مراسم داییم که اینقدر حرف میزد که مهدی چند بار هی زدش زیر بغل و بردش یه گوشه و موبایل رو داد بهش بلکه زبون به دهن بگیره. مثلا همون شب اول که همه دخترخاله ها و پسرخاله ها نشسته بودیم، برگشت به همه گفت:

به نظر من که شماها دایی تون نمرده! شماها، عموتون مرده! (آخه چه ربطی داره!!) .... بعدش هم، بهتره دیگه زحمت رو کم کنیم.... هرچند.... داره بهمون خوش میگذره. یه کم زحمت بدیم، بعدش بریم!!!!!!!

یا مثلا دیروز بابام ازش پرسید: مانی، دوست داری اسم بچه دایی (داداش کوچیکه ام)  چی باشه؟ مانی گفت: اسم بچه رو پدر و مادرش باید انتخاب کنند!!!!!!!!

خودش هم این روزها هی راه میره میگه این مال آبجیمه، اونو واسه آبجیم میخرم و از این حرفها! تا خیر تو چی باشه.

واسه کار مهدی هم یه جای دیگه سپرده ام!! امروزم قراره به یکی دیگه از همکارهای قدیمیم بزنگم ببینم چی میشه!قهقهه

یه روزی مهدی بره سر کار، من افسرده میشم! آخه وقتم با چی پر بشه!!چشمک

[ شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٤ ] [ ٥:٢٥ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ