چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااام صبح همگی بخیر و شادی و نشاط و خنده های از ته دل. روز همگی خوش باشه. دستها پر برکت، که همینطوری برکت بریزه ازشون. دلها پر از امید. دور و برمون پر باشه از دوستها و آدمهایی که دوست داریم.

خوبین؟


خب، این روزهای ما شلوغه. مامان اینا جمعه رسیدند و هر روز عصر یه عالمه مهمون داریم. ما هم طبیعتا میریم اونجا. شنبه صبح که مهدی زنگیده بود به مامانم اینا و گفته بود که مامان و باباش دارن میرن واسه تسلیت. البته مامانش میخواسته همون جمعه عصر بیاد پیش مامانم ولی خواهرشوهرم رفته بوده خونه اش.

خلاصه که شنبه قبل از ظهر داداش مهدی، پدر و مادرش رو می بره خونه مامانم اینا و خودش هم بالا نمیره! تعجب هم نداره. ولی من دلیل این کارهاشو اصلا نمی فهمم. دنبال پیدا کردن ریشه این کارش هم نیستم. که بگم مثلا داره مقابله به مثل میکنه، یا دلخوره. کلا سطح ادب و تربیتش همینه! البته اینم بگم ها، اینا کلا در مورد تبریک و تسلیت همین طوری اند. البته به جز مهدی که با هممممممممه شون فرق میکنه. نه که بگم چون شوهر منه! بلکه واقعا اجتماعی تره و می بینم که دوست داره تو غم و شادی بقیه شرکت کنه. من وقتی کرمانشاه بودم سر این جریان، مادر و عمه و خواهر بزرگه اش بهم زنگید. جاری هم بعد از سه روز که عذرخواهی هم کرد و گفت که تازه فهمیده. ولی برادر شوهر و اون دوتا خواهر دیگه هیچ تسلیتی نگفتند تا وقتی که خودم رفتم خونه شون. مدلشون اینجوریه.

جالب برادرشوهرم بوده که تا دم در خونه بابام اینا رفته، ولی بالا نرفته! من میگم اصلا شاید جایی کار داشته. بالاخره که میتونست یه سر بره و همون دم در یه تسلیت خشک و خالی بگه. به خصوص که فکر میکنم مدتی که مامانش اینا پیش مامانم بودند، تو ماشین نشسته بوده!! یا شایدم جایی کار داشته و رفته! البته اینا در صورتیه که اون آدم اصلا به این چیزها معتقد باشه. نمیدونم. خب شیوه تربیت هر کسی فرق میکنه. من جای مادر مهدی بودم اینا رو بهش میگفتم. البته که الان شاید دیگه دیر باشه و ما از بچگی باید اینا رو بیاموزیم.

ول کنید. مهم نیست. این روزها اینقدر آدم میاد پیش مامانم که محتاج تسلیت داداش مهدی نیست. و اینقدر مامانم غصه داره که حواسش پی این چیزها نیست. همینطوری گفتم!

و البته که اینا رو به مهدی نمی گم. این مدت خودش خیلی همراه و همپا بوده. میزنگه به مامانم و دلداریش میده، حواسش به غصه خوردن من هست ولو با تحکم (چشمک)  و دائم مواظبه که دختردایی تنها نمونه. تا جمعه هم سیاه پوشیده بود که دیگه مامانم گفت سیاهشو دربیاره. خب اینا برام خیلی ارزش داره. همراهیش واقعا آرومم میکنه. اینکه در کنار خودم و خانواده مه و مواظبمونه!لبخند خب من چرا باید غر فلان عضو خانواده اش رو بهش بزنم. همه رو به خوبی خودش می بخشم.

شنبه تا پنج اداره بودم و بعدش رفتم دنبال مانی و خونه. منتها ناخن شستم بدجوری از کمر نصف شده بود و دلم رو ریش میکرد. برای همین با وجود خستگی، سر خر رو کج کردم و رفتم خونه دوستم که همون یه دونه رو ترمیم کنه. ولی دیدم من که تا اینجا اومده ام، بعدش ناخنها هم بلند شده اند و کار کردن باهاش سخته. پس بهتره ترمیمشون کنم!یول

خلاصه تا حوالی هشت اونجا بودم و مانی دیگه پدرشون رو درآورد از بس که به مادر دوستم میگفت بیا با من قائم باشک بازی کن!!!!!! بعدش دیگه خسته و کوفته رفتیم خونه. مهدی گفت: امشب فینال باشگاه های اروپاست. قراره جمع بشیم همه خونه خاله کوچیکه ات. گفتم: باشه. پس منم میخوابم تا تو بری و برگردی.

بعد با مامانم حرفیدم که دیدم اوضاعش اصلا آروم نیست. یه مشورت با مهدی کردم و بعد از شام، قرار شد من و مانی هم بریم خونه بابام اینا که یکشنبه مانی نره مهد و بمونه پیش مامانم بلکه سرشو گرم کنه.

من و مهدی که چیزی نخوردیم. شام مانی رو دادم و اول فکر کردم پسرعمه پسرخاله ام میاد دنبال مهدی، چون مهدی ماشین نداره. ولی وقتی قرار شد من و مانی هم بریم، دیگه من فکر کردم مهدی هم با ما میاد. که اینجا مهدی شاکی شد و فکر کرد من میخوام نذارم اون با پسرها بره. آخه میدونید. تو این شهرکی که ما هستیم، پسرعمه پسرخاله ام هم هست! که قاعدتا نباید ربطی به ما داشته باشه. ولی چون با پسرخاله هام خیلی مچه و با اینا بهش خوش میگذره، اینم میاد پیش پسرها!!! ظاهرا اولش قرار بوده این آقا بیاد دنبال مهدی که برن در فست فود پسرخاله و از اونجا هم برن خونه خاله به دیدن فوتبال. خلاصه که سوتفاهم شد و مهدی هم از من دلخور! گفتم: بابا خودمون میریم. گفت: نخیر. می برمتون خونه مامانت!!!!!!

منم دیدم توضیح فایده نداره. وسایل رو جمع کردم و رفتیم خونه بابام اینا. مهدی ما رو پیاده کرد و ماشینم گذاشت دم در خونه بابام و پیاده رفت خونه خاله کوچیکه. من و مانی هم رفتیم بالا دیدیم دم در خونه شون چند جفت کفشه.

دیدیم بله، پسرخاله انباری و خانمش با پسرخاله داداش و خانمش و دو تا دخترش اونجان. مانی که فوری رفت سراغ دخترها به بازی کردن! خانمهاشون واسه تسلیت به مامانم اومده بودند. چون به خاطر امتحان بچه ها نشده بود که بیان کرمانشاه. یه کم نشستیم به حرف زدن و بعد از یه ساعتی، بلند شدند رفتند. ما هم خوابیدیم. حالا منو بگو که فکر کردم برم خونه بابام اینا و فوری بگیرم بخوابم!!!!!!!متفکر

خلاصه دیروز که یکشنبه بود، دیگه صبح خودم اومدم اداره و مانی موند خونه بابا اینا. حالا از دیروز هی سرفه میکنم و سینه ام سنگینه. البته امروز بدنم هم یه هوا درد میکنه. نمیدونم مال این ریزگردهای تو هواست یا واقعا مریض شده ام.

عاقو من یه تصمیمی گرفته ام که میخوام به شماها بگم. مسخره ام نکنید!خجالت

خب شماها میدونید که من چند ساله که روزها بلند شده، روزه نمیگیرم. از دیروز همه اش فکر میکردم که امسال ماه رمضون چه کار کنم. راستش خیلی دلم تنگ شده واسه روزه گرفتن. خب هر وقت هرچی بخوام میخورم. تشنه باشم، آب میخورم، چای میخورم، قهوه میخورم. تو کشوی میزم خرما و گاهی مویز دارم و صبح ها نون تازه میگیرم و شام و ناهار هم اندازه وسعمون می پزم و میخورم. خب بارها هم اینجا از عادت نوک زدن براتون نوشته ام که خیلی هم نوک میزنم!

ولی من میگم یه جا آدم باید یه جوری جلوی نفسش رو بگیره. مثلا فکر کنه خب، اگه دو ساعت چیزی نخورم چی میشه؟ اینجوری آدم یه کم به نفسش مسلط میشه. مثل وقتی که آدم هی عادت میکنه به حرف زدن. هی میگه میگه میگه. بعد اون وسط یه چیزهایی رو میگه که نباید. پس باید یه وقتهایی هم تمرین کنیم به نگفتن. هرچی به دهنمون اومد رو نگیم، هرچی که دم دستمون بود رو نخوریم! خب، الان اذان صبح، ساعت چهار و چند دقیقه است. فاصله اذان تا طلوع آفتاب هم تقریبا یکساعت و نیمه. اون هیچی. فاصله اذان صبح تا اذان ظهر، تقریبا نه ساعته. به نظرم نه ساعت برای من که قادر نیستم کللللللل روز رو روزه بگیرم، خیلی خوبه اگه بتونم روزه بگیرم.

اینو گفتم مسخره ام نکنید.

امسال میخوام روزه کله گنجشکی بگیرم! البته کله گنجشک که چه عرض کنم، بدن کرکسه! نه سااااعت!!!!! روزه تو زمستون میشه دوازده ساعت تقریبا! حالا مثلا اگه من بتونم همین نه ساعت رو روزه بگیرم، واسه من کلی خوبه. درسته سنگ کلیه دارم و وقتی گرسنه میشم سردردهای بدی هم میگیرم. ولی شاید با تمرین بتونم. خب چرا که نه.

از دیروز خیلی ذوق دارم. خب ماه رمضون ماه رحمته. ماه مهمونیه. مهمونی خدا با ما فرق داره. میریم مهمونی ولی از خوردن خبری نیست. مثل خیلی از مهمونیها که میریم و میخوریم و فقط میخوریم و فقط میخوریم. هیچی دیگه نداره. ولی اینجا میریم مهمونی و هیچی نمیخوریم. البته شکمی نمیخوریم. ولی حتما چیزهای دیگه ای داره که می ارزه به نخوردن و نیاشامیدن. قراره وقت خوردن رو بدیم به کارهای قشنگتر. به فکرهای قشنگ و به نزدیک شدنهای آروم بخش. همین یعنی برکت. برکت فقط این نیست که فکر کنیم پول تو کیفمون بیشتر شده. به اینه که روح و جون آدم به چیزهایی برسه که تا حالا نرسیده. به یه قدم نزدیک تر شدن به رفیق. به احساس بیشتر گرمای رفاقت رفیق. همین میشه برکت. همین میشه بهشت.

من همیشه میگم اینکه تو قرآن گفته شده که پاداش آدمهای خوب، مثلا نهرهای خروشان و سایه درختها و حور و پریه، اینا تمثیله. البته من علوم قرآنی بلد نیستم. با دلم رفیقم رو شناخته ام. فکر میکنم اینا تمثیل باشه. خب قرآن یه پوسته است که زیر همه حرفهای قشنگش معانی دیگه ای خوابیده. من میگم منظور از بهشت و اون توصیفات قشنگ، رسیدن به توجه و محبت و عشق رفیقمونه. وقتی آدم توجه و محبت خدا رو داشته باشه، همه چی به اندازه اون چیزهایی که تو قرآن توصیف شده، قشنگ به چشم میاد.

حالا این نظر منه. تا حقیقت چی باشه.

ایشالا بتونم و روزه بگیرم. خدا هم قطعا کمکم میکنه. چون امسال اینو ازش خواسته ام. و در این تصمیمم هم، اصصصصصصصلا درخواست هام نیست. یعنی مثلا واسه کار مهدی یا حتی به آرامش رسیدن مامانم و خانواده داییم. خب قطعا اون موقع هم مثل الان هر روز دعا میکنم واسه خواسته هام. ولی به خاطر اونا و مثلا نذر اونا، روزه نمیگیرم. روزه میگیرم چون رفیقم گفته بگیر. چون قراره به چیزهایی برسم که تا الان نرسیده ام. توکل به خدا.

خب، فکر کنم تو پستهای قبلی گفته بودم که تصمیم دارم واسه بچه های اون خیریه غذا بپزم. روز جمعه دو کیلو لوبیا گرفتم ولی حس کردم کمه! واسه همین دو روزه دارم در به در جایی میگردم که لوبیا خرد کرده داشته باشه. تا اینکه یکی از خدماتی هامون که یه مرد فوق العاده تمیزه، دیروز گفت که میده خانمش لوبیا خرد کنه برام. سه کیلو هم اون امروز آورده. و من از خدام بود چون این زن و شوهر بسیار تمیز و بهداشتی کار می کنند. اینم جور شد! یعنی رفیق جور کرد.

دیروز که یکشنبه بود، قرار بود دخترعمه دومی و سومی بیان پیش مامانم. دیگه اونا چهار راه افتادند و رفتند. نی نی رو هم بردند مامانم ببینه. بچه پنج ماه و نیمشه ولی مامانم هنوز نشده بود ببینتش! تا اینکه دیروز رفتند و منم عصر رفتم دنبال مهدی خونه مون و البته دو تا دلستر هم خریدم که با هم بخوریم که مهدی گفت دلش درد میکنه و نمیخوره. در نتیجه نصف یکیش رو خودم خوردم و اون یکی رو هم دادیم به یه کارگر شریف که داشت کنار اتوبان رو جارو میکرد. اونم روزی اون بود.

دیگه رفتیم خونه بابام اینا و مامانم هم واسه شام باقلا پلو درست کرده بود. عصر هم دختر خواهرشوهر خاله ام با خاله کوچیکه ام اومدند دیدن مامانم و بعد از یکی دو ساعت رفتند. داداش کوچیکه و خانمش هم بودند. دیگه آخر شب بعد از شام هرکی رفت خونه خودش و ماهم برگشتیم خونه مون. و البته از ماشین که پیاده شدیم من حس کردم سردمه. واقعا خیلی خنک بود. نه؟ و البته هوا پررررررررر بود از گرد و خاک و ریزگرد. سرفه منم بدتر شده از امروز صبح!

خلاصه رفتیم بالا و آقا مهدی با ما مهربون بود و گرفتیم خوابیدیم. امروز صبح هم یه خنکی دلچسب داشت.

دیروز واسه کار مهدی زنگیدم به یه همکار قدیمی و رزومه اش رو میل کردم. قرار شده خبر بده بهم.

آقا من هر کاری میکنم نمیشه بازم عکس بذارم. دنبال سایت هم رفتم. میگن خب نت هم همونه. اگه بخوایم سایت بگیریم هیچ تضمینی نیست که وضعیت از این بهتر بشه. فقط تو سایت، ـ به قول هیلا جون ـ میشه زنگید و جیغ جیغ کرد چون پول داده ایم!!!! توکل به خدا. تا خیر در چی باشه.

عاقو من اگه بشه دیگه میخوام آخر هر پست از آدرس جدید بچه هایی بگم از بلاگفا رفته اند:

خانومی عزیز (زندگی خانمانه)

موژان عزیز (من مست می عشقم، هوشیار نخواهم شد)

قابل توجه آبانه! یعنی واقعا نمیخوای کاری بکنی؟ حتما باید با مامور بیاییم در خونه تون تا یه وب یه جای دیگه راه بندازی؟!! هن؟؟!!! جواب بده!منتظر

[ دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٤ ] [ ٥:٤۸ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ