چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

اینایی که گفتم، شرح اجمالی از زندگی پسرخاله ام بود. اتفاقی که باعث شد دختر خاله ام دیگه به من نزنگه و رابطه مون قطع بشه. ماها دیگه همدیگر رو ندیدیم. یعنی کل رفت و آمد قطع شد و پسرخاله ام که کلا بایکوت شد و خودش تقریبا یه سال پیش برای همیشه انتقالی داد و رفت شهر پرستو. خاله های دیگه ام هم تقریبا با خاله بزرگه ام قطع رابطه کردند.

فقط چند ماه پیش که خاله بزرگه ام کمرشو عمل کرد، دو تا از خاله هام گاهی میرن بهش سر می زنند. جالبه بدونید که پسرخاله ام بعد از یه مدتی، با خانواده اش هم مشکل پیدا کرد و با اونا هم قطع رابطه کرد!!!!!!!!!!! این جریان، خانواده خاله ام رو آتیش زد که ما به خاطر تو با کل فامیل درافتادیم. ولی اون تشریف برد شهر پرستو خانم و اونجا داره زندگی میکنه!

از این دخترخاله ام بگم براتون که چند سال پیش که ازدواج کرد، دکترها همون موقع آب پاکی ریختند رو دستش و گفتند به هیچ عنوان، بچه دار نمیشه!!! خودش و شوهرش هم اینو پذیرفته بودند. این جریانات که اتفاق افتاد، دیگه من باهاش حرف نمیزدم. دو سال پیش هم وقتی مانی به دنیا اومد، رابطه ای باهاش نداشتم. انتظاری هم نداشتم که بهم تبریک بگه. چون دیگه رابطه ای نداشتیم. جالبه که هرجا هم می نشست، بدی منو میگفت که نمی دونید آشتی چه بلایی سر خانواه ما آورده !!!!!!!!!!!سوال هی بیخودی از زن اول داداشتم طرفداری میکنه! و از این چرت و پرتها که نه واسه من مهم بود، نه واسه بقیه فامیل. چون دیگه نقاب این خانواده افتاده بود و کسی واسه شون تره هم خرد نمیکرد.

فقط ما یکی دو بار تو مراسم فاتحه ای که تقریبا یکسال و نیم پیش تو فامیل بود، همدیگر رو دیده بودیم. در حد سلام و علیک و اونم یه تبریک زبونی گفت بابت مانی. همین.

حالا از اینجا بشنوید که امروز مامانم زنگید بهم و داشت از خوشحالی گریه میکرد. میگم چی شده؟ میگه: دختر خاله ات حامله است!!!

راستش رو بخواهید، اصلا واسم فرقی نمیکرد. اینکه اون حامله شده و به آرزوش رسیده، خوشحالم ولی راستش احساسی نسبت بهش ندارم. نمیدونم حالمو می فهمید یا نه. نه ماه حاملگی من، غیر از همه درد ها و بدبختی هایی که خودم داشتم، همه اش به استرس و دلهره واسه زن اول پسرخاله ام می گذشت. بیچاره هر روز زنگ میزد و گریه میکرد که من بچه هامو میخوام و التماسم میکرد یه کاری بکنم بتونه بچه هاشو ببینه!!!! نمیتونستم جواب تلفن هاشو ندم. کاری هم از دستم برنمی اومد. داداش نامرد اینا هم هر روز پیغام میداد سرم که میام ال میکنم و بل میکنم اگه جواب تلفنهای زنمو بدی! اینا هم پشت سرم هی حرف مفت میزدند. حالا امروز مامانم میگه: خاله ات وقتی زنگید و گفت که دخترش حامله است، گفت که به آشتی هم خبر بده!!!!!!!!!!!!

خیلی ناراحت شدم. با خودم فکر کردم یعنی چرا خواسته که منم بدونم؟ یعنی توقع داشته که من بزنگم بهشون و تبریک بگم؟؟؟!!! یعنی واقعا همیچین توقعی از من داشته؟؟

بعد باخودم فکر کردم که واقعا چقدر از حامله شدنش خوشحال شدم؟ دیدم از اینکه به چیزی که میخواسته رسیده، خوشحالم ولی به مامانم گفتم: مامان! یادته بچه های برادرش رو بردند کرمانشاه و قایم کردند که مادرشون بچه ها رو نبینه؟ اون موقع این زن جز میزد پشت تلفن و اینا به گناه نکرده، این مادر و بچه هاش رو از هم جدا کردند. مامانم گفت: عیب نداره. خدا هست. اگه این دخترخاله ات حامله نمیشد، هیچوقت نمی فهمید مادر چی میکشه.

ولی خداییش هیچوقت فکر نمی کردم خبر حاملگی اش، اینقدر برام بی اهمیت باشه. اون رابطه محکم، اونهمه  محبت و دوستی، اون همه رازی که از هم تو دلمون داشتیم، با یه قضاوت و یه موضعگیری پاره شد. من پشیمون نیستم. نمیتونم پا روی حق بذارم. حتی یادمه زنش یه بار بهم زنگید و گفت که دادگاه میگه: این آقا زیر بار نمیره و میگه من زن نگرفته ام. باید شاهد بیاری. و چون پسرخاله ام به عاقد رشوه داده بود و عقد ثبت نشده بود، هیچی به جز شهادت نمیتونست ثابت کنه که این نامرز پست، زن دوم گرفته. یادمه پسرخاله ام کل فامیل رو تهدید کرده بود که هیچکس حق نداره بره. من حامله بودم و از خدا ترسیدم و به زنش گفتم که من میام. تا امروز مامانم هم خبر نداشت که من به زنش گفته ام که میام.

البته هرگز به شهادت من نیازی پیدا نشد و کسان دیگه ای شهادت داده بودند از همسایه ها فامیلهای زنش. ولی من خودمو آماده کرده بودم که برم شهادت بدم.

وقتی یادم می افته از حق دفاع کردم و یه دوستی رو از دست دادم، خوشحال میشم و میدونم این رابطه هرگز مثل اون وقتها نمیشه.

دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند

از گوشه بامی که پریدیم، پریدیم

[ دوشنبه ٧ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۳:٢۳ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ