چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

کلا آدمی هستم که از مهدی زیاد نمی پرسم. یعنی از اول یه جوری رفتار کرده که دوست نداره زیاد ازش سوال بشه. دوست داره زیاد بهش توجه و محبت بشه، ولی دیگه میدونم، خیلی وقتها دوست نداره ازش بپرسم.

از اول، حتی وقتهایی که با خانواده اش صحبت میکرد تلفنی، همین که بعدش می پرسیدم: «خوب بودند؟» و میگفت: «آره»، کفایت میکرد. بارها پیش اومده بود که پشت تلفن با مامانش دعوا میکرد. یا راجع به به موضوعی، مدت طولانی می حرفیدند. حتی گاهی میرفت تو اتاق که من حرفش رو نشنوم. ولی من ازش نمی پرسیدم چی شده؟! با خودم میگفتم خب اگه خودش بخواد، میگه. مگه یه وقتهایی که مثلا خوشحال میشد و تبریک میگفت، یا ناراحت میشد و احساس میکردم کسی طوریش شده، ازش میپرسیدم.

کلا حریم داریم هر دوتایی. منم گاهی میشه که میرم تو اتاق تلفنی می حرفم. استدلالم هم اینه که موضوع بحث، در مورد کسیه که نمیخواد کسی بدونه. یا مثلا بحث زنانه است.

خلاصه، همونطور که در جریانید، خونه بابای مهدی، هنوز گیر داره. دیروز هم یکی از همین جلسات بود. باید به همراه پدرش میرفت. دیروز عصر موقع برگشت، ازش پرسیدم چی شد جلسه؟ گفت: هیچی، مثل همیشه بی نتیجه! بعد بحث وکالت و اینا پیش اومد، یه دفعه گفت: ول کن تو رو خدا! اصلا حوصله ندارم. از صبح چند ساعت راجع به این موضوع، بی نتیجه بحث کرده ایم و حرف شنیده ام. دیگه واقعا مغزم داره میترکه.

بعد به این نتیجه رسیدم: مهدی راجع به چیزهایی که ناراحتش میکنه، دوست نداره با من حرف بزنه. الان که داریم تلاش میکنیم فضای بین مون دوستانه باشه، چرا بیخودی با حرفهای خسته کننده، فضا کسل بشه؟! منم دیگه راجع به خونه نمی پرسم. البته بگم ها، من کلا در این مورد هیچی ازش نمی پرسم. با خودم میگم، اگه فرجی بشه، اینقدر خبر بزرگه که خودش میاد میگه.

سکوت کردم و به همه اینا فکر کردم.

 


در مورد اون مشکل رابطه مون، دو سه روز پیش که با مهدی حرفیدم و در مورد مقاله های پست وبلاگ بی نقاب عزیز، با هم حرف زده بودیم، این تو ذهنش مونده بود. دیروز هم به اون مطالب اشاره کرد و گفت: «من میدونم مشکل دارم. اصلا رابطه جنثی مون دچار مشکل شده...»

بعد یه سری چیزها گفت و در نهایت گفت: به نظرم یه مدت تو بیا سراغ من! هر لحظه اگه من عصبی و ناراحت نبودم و تو هم مایل بودی، تو بیا سراغ من، مطمئن باش رابطه سر میگیره!!!

اینا رو اینجا نوشتم که یادم بمونه. خجالت

 

[ سه‌شنبه ۸ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۸:٢٢ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ