چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااام صبح عالی متعالی! خدا رو شکر به خاطر امروز و هر روز.

عاقو صبح که هوا خنکه. منظورم صبح زوده که من میام. یه هوای بهشتی که روح آدمو زنده میکنه و آدم خجالت میکشه بگه خوابم میاد. هرچند اگه خوابش بیاد. یه چیزم در گوشتون بگم. من یه وقتهایی واقعا خوابم میاد. ولی دیگه نمیخوابم. (نه تو رو خدا، بخواب !!! همچی میگه، انگار میشه خوابید پشت فرمون! همچی بزنُم نقش زمین شه!)

نیشخند خوبین؟


اولش بگم ایها الناس! دست از سر آبانه بینوا بردارید. بیچاره داره امتحان میده! (مثلا من آخر پست قبلی، دعواش نکردم!!!!چشمک) خودش اومد گفت دارم امتحان میدم. بعد هم دلشو خوش کرده به وعده های بلاگفا. که البته حق هم داره. بلاگفا گفته یه کارهایی داریم میکنیم. حالا شوما یه کم دست نگه دار! ایشونم چادرشو کشیده جلو و چشماشو انداخته پایین و گفته: چشم! هرچی شما بگین. تا امتحاناتم تموم بشه، صبر میکنم. بلاگفا هم گفته: آها. اینه. همینطور حرف گوش کن باش! بعد پریده رو موتورش رفته. آبانه هم در چوبی آبی رنگ حیاط قدیمی رو پشت سرش بسته و رفته تو!

البته این یه سکانس از فیلم «ماجراهای آبانه و بلاگفا» بود. که بلاگفا میاد در خونه آبانه و میگه یه کم صبر کن و همه چی داره درست میشه و آبانه هم از اونجایی که خیلی حرف گوش کنه (ارواح دم مامان سپند) چشمهای درشت مشکی اش رو می اندازه پایین و میگه چَشِم بووآآآ! آخرش نه ای!

آبانه جون راضی باش! خب خاطرخواه زیاد داری، هی میان سراغتو میگیرن. منم تعریف کردم اینجوری شده!

این از این.

دوشنبه داشتم میرفتم خونه، هنوز تازه سر ورودی مدرس به همت بودم و تو ترافیک که موبایلم زنگ خورد. هنوز باید با هندزفری باهاش بحرفم! خواهر دوستم بود که خونه شون تو شهرکه. گفت که میخواد با مادرو خواهرش بیان پیش مامانم برای تسلیت. بهش گفتم که سه شنبه یه ختم انعام گرفته ایم و همون سه شنبه بیان. گفت سه شنبه مسافرند و نمیتونند. اگه میشه من برم شهرک و بعدش اونا منو تا شهران می برن پیش مامانم و بعدش برمیگردونند. گفتم باشه.

زنگیدم به مامانم و گفتم مامان اینطوری. گفت باشه بیان. قدم سر چشم. بعد قرار شد من برم شهرک و یه شامی درست کنم و با اینا راه بیفتم بریم شهران و برگردیم. منتها فکر کردم خب چه کاریه. من تا شهرک برم و بازم برگردم. همین الان من رم شهران، اونا هم راه بیفتن بیان. زود هم برگردیم که منم دیگه زودتر خونه باشم. قرار شد اونا شش شهران باشن. اون موقع ساعت پنج و خرده ای بود.

خلاصه رفتم خونه مامان اینا و سر راه هم عکس دایی رو که واسه مامانم بزرگ کرده بود رو ازش گرفتم و دیگه رفتم دیدم مامان چای و همه چی رو حاضر کرده و منتظر نشسته. یه کم دراز کشیدم و حرفیدیم تا بیست دقیقه به هفت که تشریف آوردند. خواهر دوستم زود حاضر میشه. ولی دوست خودم که اتفاقا خونه شون تو شهرانه، سالهاست که مردم رو دق میده از کند کار کردن! یعنی بارها پیش اومده که واقعا رگ قلبم خواسته وایسه از این طرز حاضر شدن! بابا یه مانتو بکش تنت و بیا. مگه میخوای چه کار کنی؟؟!!گریه یه بار عصر همه مون مهمونش بودیم. من و مهدی که رسیدیم خونه شون، شوهرش تازه داشت میرفت میوه میخرید!!!!! منم رفتم بالا و دیدم ظرفهاش هنوز نشسته است! تندتند ظرفها رو شستم و حالا خودش کللللی حرص میخوره ها. منتها نمیدونم چرا کند کار میکنه. شاید بیچاره دست خودش نباشه. اصلا هم خونسرد نیست ها. کلی هم استرس داره. ولی اینجوریه دیگه.

منم همه اش حرص میخوردم که زودتر برم خونه. مانی هم داشت تو حیاط بابا اینا بازی میکرد و یه چشمم هم به اون بود. خلاصه اومدند و رفتند و منم تند تند فنجونها رو شستم و مانی رو به هوای خریدن ریش، کشون کشون بردم. نمی اومد بیرون که!

جمعه مراسم فارغ التحصیلی مهد مانی ایناست و تو نمایش نامه، مانی قصه گوئه. من خودم فکر کردم اگه بشه با پولیش یه کم ریش براش بذاریم خوبه. اینه که رفتیم شهرزیبا و جای پارک که نبود و ماشین رو یه جا تپوندم و رفتیم پارچه پولیش خریدم و از پروتئینی یه کم پاچینی خریدم. فقط پنج شش تا پاچینی مونده بود! همونها رو خریدم و گازش رو گرفتم رفتم خونه.

مهدی که کللللللللللی شاکی بود که حق داشت البته. گفت که چند روزه اصلا خونه نیستی و به من نمیرسی و از این صوبتا. که میگم، حق داشت. آخه عصرش که هی داشتم پشت فرمون میزنگیدم که هماهنگ کنم، تو ذهنم بود که یه زنگ هم به مهدی بزنم و بگم که دارم میرم خونه بابام اینا. ولی اینقدر تلفن تو تلفن شد که یادم رفت. تازه ساعت هفت و نیم یادم اومد و از خونه بابا اینا بهش زنگیدم که کلی شاکی شد و گفت آشتی تو اصلا به ت.خم.ت هم نیست که یه خبر به من بدی که چه برنامه ای داری.

راست میگه. نه که به تخ.م.م نباشه! بلکه اینقدر سرم شلوغ شد که فراموش کردم. و البته حق داشت.

دیگه تند تند پاچینی ها رو واسش سرخ کردم و جمع و جور کردم و لالا.

سه شنبه صبح اومدم اداره و دو و نیم رفتم به رئیسم گفتم مامانم امروز ختم گرفته واسه داییم. من میتونم ساعت سه برم؟ گفت آره برو. اصلا زودتر هم برو.

ولی منتظر موندم همکارم از ناهار برگرده که همون سه شد تقریبا.

دیگه ساعت سه دیروز رفتم دنبال مانی و رفتیم شهرک و البته اینم بگم که این دو روز حال من و مهدی بدتر شده. اون که تو خونه است. درسته فرصت داره استراحت کنه. ولی خب، بی آب و دون افتاده تو خونه!!!!! منم آب و دون دم دستمه تو اداره، ولی فرصت استراحت ندارم! بدن درد داریم و سرفه. که البته سرفه های من از دیروز خیلی بدتر شده و بیشتر از اینکه سرفه کنم، ریه ام درد میکنه!

دیگه دیروز وسط روز خاله کوچیکه زنگید و گفت که میوه و همه چی رو خریده اند واسه مراسم عصر و فقط پنکه کمه. آشتی پنکه ات رو بیار.

منم وسط روز زنگیدم به مهدی که پنکه کجاست که گفت دم دسته و گفتم پس کنار بذارش که عصر بیام ببرمش. دیگه ساعت ده دقیقه به چهار رسیدیم خونه با مانی و رفتم دیدم آقا مهدی پنکه رو شسته و کرده دسته گل! کلی خوشحال شدم و ازش تشکر کرد و به جاش، خودم پریدم تو حموم و تندتند خودمو شستم و بیرون اومدم و یه شسوار کوچیک به موهام کشیدم و رفتم خونه خاله. مانی رو هم نبردم.

حالا ببینید چی پوشیدم. یه پیرهن حریر تا بالای زانو. که البته ترکیب حریر و ریون بود. بالاتنه اش حریر بود که روی دکلته ریونه. یه جوراب شلواری هم زیرش پوشیدم. من عاشق جوراب شلواریهای قلاب بافی ام. نمیدونم اسمش چیه. همونهایی که همه اش سوراخ سوراخ لوزیه. که البته سوراخهای این یکی، خیلی ریز بود. یه مانتو جلوباز هم انداختم روش و راه افتادم. حالا بعد میگم چرا گفتم لباسهام چی بود.

خلاصه رسیدم و چند تا مهمون اومده بودند. خب دختردایی هم بود. دیگه بقیه  مهمونها رسیدند و منم مثل بقیه نشستم. چون میوه ها رو پک کرده بودند و هرکی موقع رفتن با خودش می برد. پذیرایی به صرف چای و حلوا و خرما و نون برنجی و نون خرمایی کرمانشاهی بود. که دخترخاله کوچیکه و یکی دو تا از دخترعموهاش انجام میدادند. منم عین مهمونها نشستم!

دیگه مراسم برگزار شد و سوره انعام عین برق و باد خونده شد. به طوری که من که فقط اینجور وقتها ترجمه میخونم، جا می موندم!!!! یه کم هم طرف روضه خوند و جیگر همه رو پاره پاره کرد و آخرش هم یکی از حضار گفت که روز گذشته در مسجد شهران عنوان شده که از همون روز تا عید فطر، هرکی خواست هر روز زیارت عاشورا بخونه به نیت نابودی داعش! تا ایشالا ریشه شون دربیاد. اطلاع رسانی کرد که هرکی خواست انجام بده.

منم هی این پا و اون پا میکردم مراسم تموم بشه و برگردم خونه. دیگه تموم شد و رفتم تو آشپزخونه و گفتم من که کاری نکردم. بهتره لااقل فنجونها و بشقابها رو بشورم. تندتند شستم و بعدش مردم هم کم کم رفتند و منم حاضر شدم که بیام. دیدم خانم پسرخاله انباری و مادرش هم دارن برمیگردند شهرک که گفتم می رسونمتون.

بعد یادم اومد که باید حتما از بازارروز خریدم کنم. به بچه ها گفتم به نظرتون من با این لباسها برم بازار روز؟ همه خندیدند که حتما برو!!!!! ولی شاید دیگه برگشتی تو کارت نباشه. گفتم: آره خب. پشت ماشینم رو پر می کنند از پیاز و سیب زمینی و میوه های بهشتی بازار روز!!!!!!!!!خنده 

دیگه از خاله کوچیکه یه شلوار گرفتم و پوشیدم که لااقل لنگ و پاچه رو مستتر کرده باشم. دیگه با خانم پسرخاله انباری و مادرش راه افتادیم به طرف شهرک و از شما چه پنهون که دلم میخواست حرف بیفته که واسطه بشم برادرهای احمق خانم پسرخاله بیان واسه عذرخواهی. خب یادتونه که تو آبان ریختند سر پسرخاله و با چوب کتکش زدند! (وحشی ها!!!)  میدونم الان خیلی از کلافگی خانمش، بابت این قطع رابطه است. منتها اینقدر عقلش نمیرسه که برادرهاش بیان الاقل به بهانه تسلیت، آشتی کنند.

خب این مراسم، نصیب هیچکی نشه. ولی میشه از این مراسم هم خوب استفاده کرد. کسانی که قهر هستند، اگه تو این مراسم بیان واسه آشتی و به بهانه تسلیت، خب کی پس میزنه. زمان خوبی هم هست و دلها همه خونه و دنیا واسه همه بی ارزشه و همه چی تموم میشه میره.

منتها دیروز حرفش پیش نیومد و منم راستش یه کم تردید کردم. چون اینا یه کم وحشی اند و ترسیدم حالا من واسطه بشم آشتی کنند ولی دوباره یه حرکت احمقانه بکنند. پس بذار هر وقت به مغز پوک خودشون رسید بیان واسه آشتی.

اونا رو که رسوندم، رفتم بازار روز و سیب زمینی و پیاز و هلو و گیلاس و خیار و گوجه خریدم و یادم اومد مایع ظرفشویی هم تموم شده. اونم خریدم و بار ماشین کردم و رفتم خونه. منتها زنگیدم به مهدی که بیاد ببره جنس ها رو بالا.

مهدی اومد و من، وقتی رسیدم به درگاه آشپزخونه، که ساعت هشت و ربع بود.

خدایا از تو مدد! آب برنج گذاشتم و گوشت رو تو ماکرو فر و سیب زمینی گذاشتم دم دستم به پوست گرفتن و پیاز هم ریختم تو میکسر که خرد بشه و بعدش آبش رو گرفتم و ریختم تو جی پاش که سرخ بشه. آب هم گذاشتم جوش بیاد که واسه خودم و مهدی دم نوش درست کنم. گوشت رو تیکه کردم و تفت دادم و دیدم رب نداریم. رفتم یه قوطی رب آوردم و بازش کردم و گوشت رو تو رب تفت دادم و آب ریختم و درش رو بستم که بپزه.

مهدی داشت با موبایل می حرفید. زنگید به وکیلش و در مورد دادگاه پرس و جو کرد. یه مشت سیب زمینی ریختم تو ماهیتابه و تلفن مهدی که تموم شد پرسیدم چی شد؟ گفت: هیچی. میگه فعلا خبری نیست. برنج رو ریختم تو آب جوش و دمنوش پنج گیاه هم دم کردم و شمعش رو هم به نیت آرامش دل همه مصیبت دیده ها روشن کردم.

(پنج گیاه: پونه، پولکی، آویشن، رزماری و کاکوتی ـ برای درمان سرماخوردگی)

گوشت پخت و یادم اومد که توش لیمو نریخته ام. دوباره لیمو ریختم و گذاشتم یه ربع دیگه بپزه. سیب زمینی هم داشت سرخ میشد. هی تو ذهنم تیک میزدم هرکاری که انجام میشد. بعدش میوه و گوجه و خیار رو تو کاسه خیس کردم و کنار گذاشتم. افتادم به جون ظرفهایی که کثیف شده بود. اونارم شستم و این وسط با مهدی هم می حرفیدم. گله کرد که به فکرش نیستم و ناهار براش نمیذارم.

گفتم قبول که چند روزه واقعا به خونه نرسیده ام ولی صد بار هم شده که من ناهار گذاشته ام، ولی تو نخورده ای. ولی واقعا قبول دارم که نشده این هفته درست و حسابی تو خونه باشم. بازم عذر میخوام.

اونم دیگه هیچی نگفت.

خلاصه که میوه هم شستم و منتها چون گیلاس داشت تو میوه ها، ریختم تو سبد و گذاشتم تو یخچال. برنج هم که داشت دم میکشید. دیگه وسایل سالاد رو هم آوردم و یه ظرف سالاد شیرازی هم درست کردم. 

تلفن زنگید و دیدم مهدی داره احوال بچه های داییم رو می پرسه. فهمیدم زنداییه. دیگه همچنان که با زندایی می حرفیدم، کارهامم میکردم. از جمله اینکه رب رو از قوطی فلزی ریختم تو شیشه جای سس که همیشه یکی دو تا زاپاس دارم. بعدش خیلی به زندایی التماس کردم که بعد از امتحانات پسرکوچیکه اش، حتما بیاد تهران. یه دفعه زد زیر گریه و گفت: آشتی! اینهمه سال نبوده ام. حتی عروسیت هم نیومدم. الان چه جوری بیام بهت زحمت بدم! گفتم: این چه حرفیه زندایی. خب این همه سال، نبودید یا نشده یا نیومدید به هر دلیلی. مهم نیست دیگه. امروز که روز مصیبته باید دور هم جمع بشیم. امروز پیش هم نباشیم، پس کی با هم باشیم. با هم باشیم و  درد این مصیبت رو با هم به دوش بکشیم. خلاصه تلفن تموم شد و ادامه کارها.

لپه هم ریختم تو جی پاس که ده دقیقه ای پخت و اینجوری بگم که یکربع به ده، شام خوردیم! البته نه و نیم هم میشد بخوریم منتها اون لیمو که دیر ریختم و یادم رفته بود، یکربع منو از پروژه عقب انداخت!یول

بعد از شام هم جمع کردم و شستم و یه نماز نشسته خوندم که واقعا اصلا نفهمیدم چی خوندم. دیگه خسته که چه عرض کنم. له بودم. له، می فهمی؟ له!!!!! بعد هم دمنوشم رو سرپا خوردم و واسه مهدی دمنوش رو با شربت نبات آوردم که بخوره. مانی هم خوابش می اومد. با هم رفتیم مسواک زدیم و لباسشم عوض کردم و لباسهای تئاترش رو گذاشتم تو کیسه که امروز ببرم برای مربی اش.

آخخخخخخخ همین الان یادم افتاد که بلز مانی رو نیاوردم!!!!!!!!کلافه

بعدش با مانی خوابیدیم. قبل از خواب سبد میوه رو هم گذاشتم جلوی مهدی. گفت واسه من شستی؟ گفتم: بلی.

امروز صبح هم گازیدم و سر راه نه تا نون خریدم. یکی برای خودمو دوستم، هشت تا هم واسه جلسه هیات مدیره که هفت صبح شروع میشد. قرار بود نونش رو من بخرم. هفت و سه دقیقه کارت زدم و جلسه ده دقیقه بعدش شروع شد و هماهنگی ها رو کردم و یه لقمه هم خودم زدم و نشستم سر کارم.

این روزها در مورد کار مهدی، به یه سکوتی رسیده ام. دیروز یادم اومد که عید چقققققققققدر هول داشتم که هرچی زودتر بره سر کار. خب خیلی هم تلاش کردم. هنوزم دست از تلاش برنداشته ام. ولی زمانش دیگه دست ما نیست. من فقط می دووم. نمیدونم کی قراره برسیم. به یه رخوتی رسیده ام. و البته نه که خدای نکرده ناامید باشم. خدا نکنه. مگه میشه از رحمت خدا ناامید بود. حتی اگه تو آسمون یه لکه ابر هم نباشه، ولی بارون میاد. من میدونم که بارون میاد. با چتر هم نمیرم که خیس بشم.

جریان خیرات و نذر ما هم این شد که همون خواهر دوستم که تو اون خیریه است و قرار شد اونا هم لوبیاپلو بپزند، یه مسافرت براشون پیش اومد و دیگه این پنجشنبه نیستند. منم یه تصمیم گرفتم که نذر رو ادا کنیم، ولی نبریم اون خیریه. چون نزدیک شهریاریه و خیلی دوره.

خب اول خواستم به خاطر خستگی این روزها، یه کم انجامش رو عقب بندازم. ولی دیدم هفته دیگه ماه رمضونه و دیگه نمیشه ناهار بدیم به بچه ها و از اون بدتر، دختردایی ممکنه بره تا اون موقع. در نتیجه تصمیم گرفتم نذرم رو پنجشنبه بپزم ولی نصفش رو که بهم فشار هم نیاد. ولی ببریم دم سطل آشغال نذر رو بدیم!

اینجوری که به جای اینکه بدم در و همسایه که خونه دارند و ناهار می خورند همیشه یا فامیل که دستش به دهنش میرسه، نذر رو بخوره، بهتره غذا رو همون فردا ظهر ببریم در سطل آشغال و بدیم به کسانی که دنبال یه لقمه نون خشک تو سطل آشغال می گردند.

یعنی من خودم اگه نشه نذرم رو ببرم واسه خیریه، حتما می برم کنار سطل آشغال میدم. دیگه از اونا مستحق تر کیه. ایشالا که کارم درست باشه.

خب، بریم سراغ بچه هایی که وب جدید زده اند:

تکلیف آبانه که معلومه.

آسمان عزیز (تجربیات سبز)

جناب آقای پرشین! هنوز نمیشه عکس گذاشت؛ حواسم بهت هست ها! هنوزم تو فکر سایت هستم ها! رفتم، نیفتی به دست و پام ها!!!!!! از ما گفتن!!!!!مژه (الان خود پرشین میاد عین چی پرتم میکنه بیرون!!!!! وبلاگم و آرشیوشم میندازه پشت سرم. میگه: برو که دیگه نبینم ریختت رو!!!!!!)نیشخند

الان زنگیدم به دوستم و برنامه امروز رو کنسل کردم. قرار بود دو تا از دوستام عصر بیان واسه تسلیت. خب من نمیدونم. وقتی طرف یه مراسم ختم میذاره، میخواد همه با هم بیان و برن. دیگه این چه صیغه ایه که هرکی دلش میخواد یه روز بیاد. البته که همه گرفتارند. ولی انگار کسی حوصله مراسم نداره. میخواد تنها بیاد و بره. خب صاحبخونه هم حوصله و توان هر روز مهمونداری رو نداره. همه هم حق دارند.

منم الان به دوستم زنگیدم که اگه میشه، یکشنبه بیایید. من باهاتون راحتم و لطف میکنید امروزم رو خالی بذارید تا من بلکه عصر برم دکتر. ریه ام خیلی درد میکنه!

عاقا کسی تا حالا ریه اش درد گرفته؟! (آشتی و مرض هاش!)نیشخند خوبم ها، بیخودی نگران نشید. ماچ ماچ به لپتون!

 

[ چهارشنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٤ ] [ ٥:٢٥ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ