چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلااااااااااام. صبح همگی بخیر و برکت. به شادی و نشاط. بازم یه شنبه دیگه. بازم یه شروع دیگه. هر روز میتونه شروع باشه ولی شنبه یه چیز دیگه است. پاشیم که امروز کلی کار داریم.

حالا میگم کلی کار، نه که بگید اووووووووووه کی حوصله کلی کار داره، اونم شنبه. باور کنید یه کاره. یعنی من میگم امروز اون یه کار رو بکنیم، بقیه اش دیگه با خودتون. یه چیز خوب به ذهنم رسیده. پاشید دیگه.

سلاااااااااااااااااام. صبح بخیر!!!!!!!!!بغلبغلقلب


خب، این یه کار خوب، چهارشنبه عصر به ذهنم رسید. یه گوشه نوشتمش که تو پست امروز بگمش. منتها باید از یکی دو روز قبل بگم که برسم به امروز. پس بریم؟ برو که رفتیم!

چهارشنبه یه روز خیلی شلوغ بود. خب یادتونه گفتم که ساعت هفت صبح، هیات مدیره بود. منم در خلال همون جلسه، نوشتم. ولی خب بعدش دیگه خیلی شلوغ شد و رئیس هیات مدیره مون که کلا تو همون ارگان بزرگه مستقره، اومده بود اینجا و بعد از جلسه هیات مدیره بست نشسته بود تو اتاقش و هی جلسه پشت جلسه. نصفش هم از بیرون می اومدند.

دیگه ما هم در حال بدوبدو بودیم و مهدی البته گفته بود حتما برم دکتر که اصلا نشد من از جام جم بخورم. اینی هم که می بینید پست میذارم یا نظرات رو تایید میکنم، چون پشت میزم هستم. و میتونم در خلال کارهام، این کارها رو انجام بدم.

خلاصه این همکار منم که یادتونه که خیلی خونسرده و همه دنیا رو دایورت میکنه و تخم مرغ تو یخچالشون. دیگه اون روز اینقدر خونسرد بود و تو عالم خودش، که در جریان این رفتارش، یکی از همکارهای دیگه اومده بود پیش ایشون و یه ساعتی داشتند با موبایلشون ورمیرفتند و حالا فکر کنید اتاق پشت سر ما هیات مدیره بود و اتاق کنار این همکارم هم، اتاق موقت رئیس هیات مدیره که جلساتش اونجا برگزار میشه.

خلاصه ظهر دیگه من نیم ساعت جور کردم و رفتم ناهار و برگشتم و بعدش همکارم رفت. اون که رفت، رئیس هیات مدیره ـ که زبون تند و تیزی داره ـ  صدام کرد و گفت اون خانم اینجا چه کار داشت یه ساعت داشت با موبایلش ورمیرفت و از این صوبتا.

بعد که زنگیدم به معاون مالی مون، گفت که به اونم گفته اگه کسی هست که بیکاره و کار نمیکنه، بفرستیمش بره!!!! دیگه منم قید دکتررفتن رو زدم و گفتم دکتر نرفتن بهتر از اخراج شدنه! والا! حالا اینهمه روز کله سحر پامیشیم میاییم و حالا یه روز در هفته این آقا میاد و همون چند ساعتی که هست، ما لااقل یه کم رعایت کنیم. اینه که نرفتم دکتر.

ولی ریه چپم خیلی درد میکرد. که البته چیز مهمی نبودو الان دیگه دردش خوب شده و فقط سرفه میکنم گاهی.

دیگه چهارشنبه رفتم دو کیلو فیله و یه کیلو گوشت چرخ کرده خریدم و رسیدم خونه و به خاطر خستگی چند روز قبلش، مثل یه فیل افتادم رو تخت و خوابیدم. فقط قبل از خواب، یه بسته دوکیلویی لوبیا که واسه این خیراته گذاشته بودم تو فریزر رو بیرون گذاشتم که یخش آب بشه. گوشت و فیله رو هم گذاشتم تو یخچال. بیخیال دنیا شدم و خوابیدم.

ساعت هفت و نیم بیدار شدم و واقعا سرحال بودم. با خودم گفتم بسه دیگه تندتند کارکردن. بهتره سر صبر و با آرامش کار کنم و یه کم به این بدن بینوا استراحت بدم!یول دیگه خرامیدم تو آشپزخونه (قهقهه) و اول یه دور ماشین لباسشویی رو مملو کردم از لباسهای خودم و مانی که دیگه بچه داشت لخت میگشت! نمیدونم تو هفته گذشته چرا اینقدر لباس کثیف کرده بود!متفکر خلاصه مهدی هم شاکی شد که فقط لباسهای خودتو پسرتو میشوری و یه عالمه لباس من مونده!

آخه نیست مانی رو از تو کوچه آورده ام، مال همونه! دیگه رفتم سراغ غذا که قیمه داشتیم و رفتم سراغ غذای خیرات. لوبیا رو گذاشتم تو قابلمه سر گاز که حسابی آبش تبخیر بشه و اونور هم یه عالمه پیازداغ درست کردم و فیله ها رو خرد کردم و تفت دادم باهاش و رب و زردچوبه و فلفل سیاه زدم و گذاشتم بپزه. یه سبد هم میوه شستم. در این گیر و دار، مامان زنگید که دختردایی با خاله کوچیکه رفته اند انبار پسرخاله انباری. اگه میخواین برید پیشش.

با مهدی هماهنگ کردم که مهدی گفت برو بیارش. فوقش شب از بیرون غذا میگیریم. دیگه منم زیر غذاها رو خاموش کردم و پریدم رفتم انبار و هرچی اصرار کردم، دختردایی نیومد و گفت به مامان من قول داده که شب بره اونجا. از اون طرف خاله کوچیکه هم اصرار میکرد که شب ببرتش مغازه پسرش که تو اکباتانه. خلاصه هرکی میخواست دختردایی رو ببره خونه خودش.

از در که رفتم تو، شوهرخاله کوچیکه که همیشه خیلی خوش اشتهاست، گفت: آشتی! عصرونه چی آوردی بخوریم؟ گفتم: نگفتی که. اتفاقا میوه داشتیم. دیگه پسرخاله انباری هم پرید رفت بستنی خرید و آورد که من نخوردم. هم دوست ندارم هم وضع گلو و سینه ام داغون بود. خلاصه دختردایی یه شلوار برداشت که هررررر کاری کرد، پسرخاله پولشو ازش نگرفت. آخر سر هم من یواشکی به پسرخاله گفتم بذار من پولشو بدم که بازم نذاشت. دیگه خاله کوچیکه و شوهرش، دختردایی رو بردند خونه مامانم و منم که برگشتم خونه خودمون. گفتم اگه بشه، شب جمعه با دختردایی بریم مغازه پسرخاله تو اکباتان شام بخوریم.

که گفت هفته دیگه امتحان داره و اصلا جزوه اش رو هم نداره، استاد هم تلفنش رو جواب نمیده. اینه که یه کم هول داشت. دیگه برگشتم خونه و غذاها رو گذاشتم گرم بشه و مهدی که شام نخورد و  یه کم قیمه واسه مانی گرم کردم و مهدی گفت ظرفها رو بذار واسه من. که یادم رفت اینو گفته و رفتم ظرفها رو شستم! داشتم آبکشی میکردم که مهدی گفت: عه! مگه من نگفتم میشورم؟؟؟؟ یادم اومد و آه از نهادم بلند شد!!!گریه

خلاصه دیگه جمع کردم و رفتم لالا. مهدی هم کلا این روزها باهام مهربونه! خدا رو شکر. گله کرد که چرا بهش رسیدگی نکردم. ولی خداییش گله رو همیشه داره. به نظرم قدر زحمتهامو میدونه. هرچند که گاهی هی میشمره که این کار رو کردی و اون کار رو نکردی!!!!!!!چشمک

دیگه پنجشنبه صبح ساعت هشت بیدار شدم و دیدم یکی داره نگاه میکنه دیدم آقا دودوشه که کنار تخت وایساده! دیگه پاشدیم حاضر شدیم و قابلمه مواد لوبیاپلو رو گذاشتیم پشت ماشین و رفتیم نون سنگک خریدیم و دوتایی رفتیم خونه بابام اینا. قرار شد مهدی خودش ظهر بیاد.

رفتیم صبحانه رو اونجا خوردیم و برنج پشت ماشینم بود که داداش بزرگه رفت آوردش و البته مامانم اصرار داشت برنج رو بده که گفتم بذار این بار من بدم. چون نذر منه. خلاصه دیگه مامانم مواد رو دوباره گذاشت روی گاز که حسابی بپزه و من خودم رفتم ظرف و قاشق یکبار مصرف و یه کم وسیله واسه خونه خودم گرفتم. که شامل روکش دستشویی فرنگی و فرچه کوچیک برای مثلا مالیدن روغن به ته ظرف و کیسه زباله رولی و یه بسته واسه اینکه لباسها تو ماشین لباسشویی رنگ به رنگ نشن و شیشه واسه آبلیمو میشد.

بعدش برگشتم خونه و منتظر موندیم شوهرخاله قابلمه بزرگ خاله رو بیاره که اونم اینقدر خونسرده که چند بار من خواستم سکته کنم از کند کارکردنش! بعد به من میگید همه کارها رو خودت نکن. خب به امید بقیه باشم که باید روزی ده تا رگ قلبم مسدود بشه!کلافهدیگه تا اون بیاره، مامانم تو یه قابلمه دیگه آب رو جوش آورد و بعدش شوهرخاله اومد و گفت کاری دارید من بمونم. که گفتیم نه. نداریم!

دیگه مامان برنج رو ریخت تو آب و آبکشش کرد و دم انداخت. دیدم سرش گرم میشه و دوست داره، مانعش نشدم. واسه ظهر خودمون هم قورمه سبزی بار گذاشته بود. دیگه دختردایی هم از بیرون اومد و چند تا اسباب بازی واسه مانی خریده بود. مانی خیلی دختردایی رو دوست داره و حسابی باهاش بازی میکنه!

دیگه ظهر شد و لوبیاپلو آماده شد که با مامان تو ظرف کشیدیمش و شد بیست و دو ظرف. البته مامان میگه شده بیست و پنج تا. به هر حال. آماده شد و من فقط یه قاشق واسه چشیدن خوردم وگرنه هیچکی لب نزد و داداش بزرگه رسید و با مهدی و دختردایی و مانی رفتیم اینا رو تقسیم کنیم! تعدادش کم بود. ولی نذر خوبی بود. چون اولا ما تو آپارتمان جای زیادی نداشتیم، دوم اینکه واسه مثلا یکی مثل من که نمیتونم یه نذر بزرگ بدم، این خیلی خوبه. هر چند وقت یکبار آدم بتونه در حد بیست سی تا ظرف بیرون بده، خودش کلیه.

دیگه رفتیم و اتفاقا همیشه همه مون کلی از این بچه ها می دیدیم کنار سطل آشغالها. حالا اتفاق جالب این بود که روز پنجشنبه، حتی یک نفر هم کنار هیچ سطل آشغالی نبود که همین کلی سوژه خنده مون شد. خلاصه یه دوری تو کن زدیم و بالاخره دادیمش به کسانی که فکر میکردیم شاید گرسنه باشند و این غذا واقعا میتونه یه وعده سیرشون کنه. برگشتیم خونه و داداش کوچیکه و خانمش هم بودند. سر سفره دوباره بحث این کارها شد و دختردایی گفت که دایی یکهفته قبل از فوتش، شب خواب دیده بوده که داشته یه عالمه قورمه سبزی می پخته.

خب فکر میکنم قبلا هم گفته بودم اینجا که دایی آدم دست به شکمی بود. یعنی همه غذاها رو بلد بود و بچه که بودیم خودش گوسفند میخرید و می کشت و کباب درست میکرد و همه رو هم دعوت میکرد. و اینکه همه مون عاشق دستهای کپلش بودیم وقتی گوشت و سیخ رو تو دستش میگرفت و گوشت رو میزد به سیخ و کباب میکرد. همیشه یکی از آروزهای من این بود که مثل اون بتونم کباب درست کنم. و این کار رو میکنم یه روزی.

خلاصه دیگه تصمیم بر این شد که این بار نذر قورمه سبزی بدیم و هرکی گفت یه مقدار از پولش رو میده و البته بیشتر درست کنیم.

حس خوبی بود. ایشالا بتونیم عملی اش کنیم.

اینم بگم در مورد اندازه ها. البته اندازه اش کم بود. ولی شاید حالا به درد کسی بخوره:

دو کیلو لوبیا سبز، فیله مرغ (یا گوشت) یه کیلو تا یه کیلو و دویست سیصد، برنج سیزده پیمانه. که تقریبا بیست و دو تا بیست و پنج ظرف لوبیاپلو به آدم میده.

دیگه بعد از ناهار داداش کوچیکه و خانمش، رفتند خونه شون و دختردایی رو هم تا خوابگاه رسوندند و ظهر همگی خوابیدیم و عصر پاشدیم و مامانم مهمون داشت. یه پسرخاله ام با خانمش از کرج اومدند و یکی از فامیلهای دور مادربزرگم با شوهرش اومد که اتفاقا شوهرش ارتشی بود و گفت که ساعت کارشون تا دو و نیمه و منم گفتم منو هم ببر! اونم گفت خودت داری جای خوبی کار میکنی. گفتم آره خوبه ولی ساعت کارش زیاده.

بعد این بحث پیش اومد که اگه من برم تو ارتش، درجه نمیگیرم ولی رتبه میگیرم و رتبه ام معادل سرهنگه! دیگه اگه میرفتم باید منو جناب سرهنگ صدا میکردید!!!!قهقهه گفتم مهدی رو ببر! گفت: چرا؟ گفتم: آخه مهدی پوستش روشنه، شکل آلمانی ها میشه!

همه هم کلی خندیدند!!!!!خنده

دیگه اونا که رفتند با مهدی رفتیم بیرون مانتو بخریم که نبود و برگشتیم خونه بابام اینا و دیدیم داداش بزرگه ام با وجود اینکه صبح رفته بود حموم، ولی به خاطر مانی، دوباره شب رفته بود حموم و مانی رو هم برده بود. بعدش شام خوردیم و بعد از شام هم برگشتیم خونه خودمون که برای جمعه صبح آماده بشیم. مانتو هم از دخترخاله گرفتم که سر صبر برم بخرم.

جمعه صبح جشن فارغ التحصیلی مهد مانی اینا بود. مهدها معمولا تو خرداد این جشن رو می گیرند و البته به این معنا نیست که بچه ها دیگه نیان. چون بچه های کارمندها، از ازل تا ابد میاد مهد!!!!!

از روزهای قبل هم اعلام کرده بودیم به خانواده ها. مامان من که نمیخواست بیاد چون فکر کرد جشنه. ولی ما خیلی اصرار داشتیم که بیاد. دیگه من و مهدی و مانی صبح پاشدیم رفتیم و از هشت و نیم اونجا بودیم. جالبه که مانی با اینهمه رویی که داره و توی هر جمعی حرف میزنه، از ماشین که پیاده شدیم، یه دفعه جو گرفتش و گفت: من نمیام!

کلی با مهدی باهاش حرفیدیم و من گفتم که همراهش میرم پشت صحنه. که رفتیم و مربی اش رو که دید بهتر شد و دیگه پشت صحنه موند و اونجا مدیر مهد از من تشکر کرد و گفت که خیلی باهاشون همکاری میکنم و رو تربیت مانی هم خیلی دقت نظر دارم!!!!!!نیشخندنیشخند منم کلی ازشون تشکر کردم بابت وقت و زمانی که میذارند.

دیگهه من و مهدی اومدیم نشستم و جا گرفتیم برای خانواده هامون. پدر و مادر مهدی اومدند و از اینور هم پدر و مادر و داداش بزرگه ام.

حالا من فکر میکردم که خواهرهای مهدی میان. چون پارسال مادر مهدی گله کرد که عمه های مانی دوست داشتند بیان و شما گفتید فقط پدر بزرگ ها و مادربزرگها. اینم به خاطر این گفت که داداشمو دید. منم گفتم داداشم به جای مادرم اومده. چون مادرم به خاطر فوت یکی از اقواممون رفته بود مشهد. خلاصه که امسال من خودم نرسیدم به همه بگم که بیان، اطلاع رسانی توسط مهدی و مادر مهدی انجام شد که اونم نصفه نیمه بود چون اصلا به خواهربزرگه مهدی نگفته بودند و هرکی فکر کرده بود اون یکی گفته و خواهربزرگه مهدی هم ناراحت شد چون گفت شوهرش و خودش حتما میخواسته اند بیان.

خلاصه بعد از جشن ما به همراه پدر و مادر مهدی رفتیم خونه اونا چون مادر مهدی به مناسبت فروش خونه انقلی میخواست از بیرون غذا بیاره. بعد مهدی ما رو پیاده کرد دم در خونه باباش اینا و خودش و مادرش رفتند بیرون. وقتی برگشتند مادر مهدی واسه مانی یه ماشین بزرگ خوشگل خریده بود جایزه اینکه شعرها و نمایشش رو خوب اجرا کرده بود.

عصر هم مهدی رفت کیک خرید به مناسبت تولد خواهرشوهر وسطی و خوردیم و من و مهدی برگشتیم خونه مون چون دوست مهدی قرار بود بیاد واسه نصب ماهواره. البته مانی موند که آخر شب عمه بزرگه اش بیارتش.

دیگه با مهدی اومدیم خونه و منم لباسهای رو طناب رو جمع کردم و البته که مهدی پنجشنبه صبح لباسهای خودشو انداخته بود تو ماشین و منم شب قبل، لباس مشکی ها رو. دیگه همه رو جمع کردم و مشغول تا کردنشون بودم که دوست مهدی از راه رسید و آب هم قطع شده بود و فقط من رسیدم هندونه ای که خریده بودیم رو قاچ کنم و بذارم تو یخچال.

راستش دیدم این آقاهه ساعت هفت اومد، گفتم حتما تا ساعت نه کارش تموم میشه و میره. دیگه خودم به نظافت خونه رسیدم تا ایشون داشت کارش رو میکرد و لباسها رو جمع و جور کرد مو اینا تا شد ساعت هشت و خرده ای که آب اومد و مهدی گفت دو سه ساعت دیگه کار داره. دیدم پس شام می مونه!

زود آب برنج رو گذاشتم و میخواستم زرشک پلو با مرغ درست کنم که بمونه واسه امشب که شیفتم. ولی دیگه درستش کردم واسه دیشب و اون وسط قهوه و چای و میوه و شربت هم دادم به دوستش و شام رو روبراه کردم و سالاد هم درستیدم. خودم فکر نمیکردم اینهمه کار باشه! یه دستی هم به یخچال کشیدم و دیگه شام اینا رو ساعت حوالی ده دادم و مهدی گفت که ظرفها بمونه واسه خودش که امروز بشوره. واقعا دستش درد نکنه. تا ایشالا ببینم کی همت میکنه بیاد ماشین ظرفشویی رو راست و ریست کنه و خلاصم کنه!

بعدش دوستش رفت و بقیه کارهاش موند واسه امروز. که یحتمل امشب دیگه چیزبرگر درست کنم که کاری هم نداره. دیشب بازم مهدی باهام مهربون بود و شکر خدا رابطه خوبه این روزها. یعنی نه که از هم ناراحت نشیم ها. میشیم. ولی آرومیم. تا خدا چی بخواد.

خب، بریم سر اون کاره که اول پست گفتم. اصلا یادم رفت!!!!!

وقتی اون لوبیاپلو رو درست کردم روز پنجشنبه که دیدم مقدارش کم شد، با خودم گفتم خب ما همیشه اسم نذر که میاد، خونه هایی با حیاطهای بزرگ و دیگهای بزرگ رو تصور می کنیم و چون نمی تونیم هم از نظر امکانات و هم از نظر مالی اونجور نذری رو بدیم، اینه که کلا منصرف میشیم. ولی به نظرم میشه با مقدر کم هم، کار خوب کرد. حالا مثلا هر چند وقت یکبار این کار قشنگ رو بکنیم. حالا من میگم غذا، ولی مثلا میشه وقتی میریم یه تی شرت ساده واسه خودمون بخریم، یکی دیگه هم واسه یه آدم بی بضاعت بخریم.

چند شب پیش مانی بهم گفت: مامان! فردا بازم منو می بری مهد؟ گفتم آره. گفت: آخ جون. یه وقت نکنه منو نبری. من اونجا رو خیلی دوستدارم!

یادم اومد پارسال این وقتها بود که مانی میرفت مهد، ولی هنوز دلش با مهد نبود و من نذر کرده بودم که اگه مانی یه روزی عاشق مهد بشه، من فلان مبلغ بدم فلان جا. خب مانی بعدش عادت کرد و منم نذرم رو ادا کردم. ولی با این حال بازم چهارشنبه رفتم تو سایت محک و یه  مبلغی رو کمک کردم. و این فکر به ذهنم رسید:

امروز که شنبه است، بیاییم یه کار خیلی قشنگ جمعی انجام بدیم. یه کار خیلی خوب که بهمون هم هیییییییچ فشاری نمیاد. همین الان بریم اینجا و مبلغ هزار تومن، به حساب محک کارت به کار کنیم. هزار تومن فکر نکنم چیزی باشه که نداشته باشیم. یه مدت هم می گفتند با هزار تومن چه کار میشه کرد. خب همین کار قشنگ رو میشه انجام داد. این پرشین پدر صلواتی که بازدیدها رو نمایش نمیده. ولی روزی که پست میذارم، کمتر از دو هزار نفر بازدید کننده نداره اینجا. خب اگه همه این بزرگواران، هزار تومن هم بدن، میشه دو میلیون تومن. یه گلریزون قشنگ. این همون قطره هاست که میشه دریا. بعد میدونید که کلی انرژی هست تو این کارهای جمعی.

دستهای مهربون همه تون رو می بوسم. خودم هم نفر اول، الان هزار تومن دادم.

راستی، روز پنجشنبه که داشتیم لوبیاپلو رو می پختیم، من به نیت خیرات همممه امواتتون فاتحه فرستادم. هممممممه امواتتون که حالا خیلی هاتون شاید نخواهید اینجا اسمی برده بشه.

خدا همه رفتگان رو غرق رحمت و زنده ها رو سعادتمند کنه.

یه دوست دیگه که وبش رو عوض کرده:

نادیا عزیز (به تو پیوستم و از خود گسستم)

بچه ها بیاییم صادق باشیم. تو لینکدونی من، صد و پنجاه تا لینک از وب شما عزیزان هست. خداوکیلی اگه کسی میدونه دیگه وبش رو به روز نمیکنه، بگه که من حذف کنم. یه دستی هم باید به اینجا بکشیم. چیزهایی که استفاده نمیشه، باید حذف بشه. مگه نه؟!چشمک

 

 

[ شنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٤ ] [ ٥:٤٦ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ