چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام و صبح بخیر.قلبلبخند

الهی به امید تو! بدیم بالا این کرکره رو! (صدای بالا رفتن کرکره)

بعد فکر کنید تو یه خیابونی که پهنه، مغازه من اونجاست. روبروی مغازه هم، یه مدرسه خیلی بزرگ ابتداییه. هنوز نمیدونم دخترونه است یا پسرونه. ولی یه مدرسه قدیمیه از اینا که بزرگند. نه از این غیرانتفاعی ها که اندازه کف دستند!!!!قهر که بچه دو تا لنگ بذاره، میرسه ته حیاط!

خلاصه که هر روز من کرکره های این مغازه رو بالا میدم و همون موقع میگم، الهی به امید تو.

تو این مغازه هم، فقط می نویسم! حالا از کجا نون میخورم، خدا عالمه! ولی دیگه کرکره وبلاگم رو میدم بالا و خدایا از تو مدد!قلب


اولش به شمیم عزیز بگم که خواهش میکنم یه خبری از خودت بده. در آخرین ردپایی که از خودت به جا گذاشتی، گفتی که بابا مریضه. خب بیا خوشحالمون کن و بگو که بهتر شده. ما که داریم دعا می کنیم!

شنبه که شیفت بودم. ولی شکر خدا یه مدته که شیفتهام تا ساعت پنجه. یعنی تا میگن امروز نوبت کیه؟ میگم : من! اگه کارتون طول میکشه ساعت پنج برم مانی رو بیارم اینجا بمونیم. که میگن: نه. نمیخواد. دیگه خودت هم برو!

خدا رو شکر.

اینم بگم که شنبه دکتر شرکت منو دید و گفت که سینوسهام چرک کرده و ریخته تو گلو و سینه ام و ریه دردم مال همونه. یه سری دوا بهم داد که تازه دیروز تونستم بگیرمش به سلامتی!!خجالت

دیگه شنبه ساعت پنج رفتم دنبال مانی و با هم رفتیم خونه. دم بازار روز شهرک نگه داشتم که خرید کنم که آقا مانی گفت من میخوام بازی کنم. هرچی گفتم الان گرمه، گفت: نه. یه کم فقط! یه کم بازی کرد و بعدش دستشوییش گرفت و دیگه نشد هیچی بخریم و برگشتیم خونه.

خونه که رسیدیم، دو بسته گوشت چرخ کرده بیرون گذاشتم. البته از شب قبل زرشک پلو با مرغ بود تو یخچال. ولی دوست مهدی گفته بود میاد واسه ادامه کار نصب ماهواره که دیگه گفتم بهتره واسه شب چیزبرگر درست کنم. خلاصه که من دراز کشیدم و خوابم برد و مهدی هم رفت خرید کنه. هنوز یه کم نگذشته بود که مانی اومد رو سرم گفت: من تشنه مه!

از جام پریدم دیدم نیم ساعته خوابیدم. بهش آب دادم و دوباره رفتم تو تخت. دیگه خوابم نبرد ولی حس نداشتم پاشم از جام. یه کم بعدش مهدی اومد و منتظر نشستیم و دوستش نیومد. چون مادرش مریض احواله و رفته بود به اون سرکشی کنه.

خلاصه که دیگه کم کم پاشدم و کاهو شستم و گذاشتنم آبش بره.

بعد اذان گفتند و رفتم نماز بخونم. حالا ببینید چی شد.

یکی دو هفته پیش یه وبلاگ دیدم که الان متاسفانه اسمش یادم نیست. خودش بیاد بگه کی بوده!!!!!! چشمککه این دختر و پسر تازه با هم ازدواج کرده بودند و همدیگر رو خیلی دوست داشتند. یعنی با همون یکی دو تا پستی که ازشون خوندم، عاشق فضای بین شون شدم. جالب اینجا بود که همیشه وقتی با هم بودند، خانمه تو نمازش به شوهرش اقتدا میکرد. بعد از نماز هم، آقاهه با انگشتهای خانمه ذکر میگفت.

راستش نمیدونم زندگی شون چه جوریه و من فقط یه کم ازشون خوندم. ولی عاشق این کارشون شدم. اینکه بادستهای هم، ذکر میگن!

برای همین، وقتی نمازم تموم شد، مانی رو صدا کردم که بیاد بشینه رو سجاده ام. اومد نشست روبروم و گفت: چی کارم داری؟ گفتم: میخوام یه باز قشنگ با هم بکنیم.

بعد دستاشو گرفتم تو دستم و با انگشتهاش، خوبیهای خدا رو شمردم. مثلا گفتم: خدا مهربونه، خدا ما رو دوستداره، به ما آب داده، غذا داده، نی نی ها رو دوست داره، مواظب همه مون هست و ....

انگشتهاش که تموم شد، گفتم: حالا تو بگو خدا چه خوبیهایی به ما کرده.

شروع کرد:

خدا مهربونه، ما رو سلامت میداره (!)، به ما غذا داده و .... بعد یه کم فکر کرد و گفت: هر وقت یه پی پی بد تو دلمون باشه، خدا کمک میکنه و بیرون میاد!!!!!!!!!!

قهقههقهقههقهقهه

یادم افتاد چند ماه پیش که مانی یبوست داشت، خیلی اذیت میشد و بهش گفتم دعا کن و از خدا بخواد که کمکت کنه. از اون وقت، یادش مونده بود.

خوشحال شدم که از حالا داره کم کم یاد میگیره که هممممممه چیزش رو از خدا بخواد.

خلاصه دیگه نماز و بازی با اسمهای خدا تموم شد و رفتم تو آشپزخونه. گوجه و خیارشور هم خرد کردم و پیاز رنده کردم تو گوشت و حسابی چنگ زدم و ادویه هم ریختم و نونها رو باز کردم و مواد رو داخلشون ریختم. بعدش همبرگرها رو تو دستم پهن کردم و یه طرفش که سرخ شد، برگردوندم و روش یه ورقه پنیر گذاشتم. دو تا واسه مهدی درست کردم و یکی هم واسه مانی. که مانی به خاطر اینکه عصر شیر و کیک خورده بود، نخورد و مهدی هم کلی از دستش عصبانی شد.

من تو آشپزخونه بودم که شنیدم مهدی داره دعواش میکنه و نمیدونم مانی چه کار کرده بود. ولی نخواستم دخالت کنم. دیگه جمع کردم و شستم و با مانی رفتیم مسواک بزنیم. طبق عادت هر شب، وقتی مسواک تموم شد، گفتم: برو دندونهاتو به بابا نشون بده که ببینه تمیز شده. مانی رفت طرف مهدی که مهدی گفت: نیا اینجا ها. از دستت خیلی ناراحتم.

بعد از یه کم دیگه، یواشکی به مانی گفتم برو از بابا عذرخواهی کن. دوباره مانی رفت،که مهدی گفت ازت ناراحتم. بعد دیگه آشتی کردند و همدیگر رو بوسیدند.

بعد مانی اومد کنار من رو تخت دارز کشید و یه کم بعدش گفت: آب میخوام. گفتم: برو از بابا بگیر. گفت: ازم راضیه؟ گفتم: آره. گفت: اگه ازش آب بگیرم، راضیش بهتر میشه؟؟!!

قهقههقهقههقهقهه

خلاصه دیگه پدر و پسر با هم آشتی کردند و البته مهدی خیلی خیلی مانی رو دوست داره و اگرم وقتهایی بهش اخم میکنه خب حق داره. چون میخواد خوب تربیت بشه. هرچند به نظرم گاهی زیاده روی میکنه. اونطوری که در مورد چیزهای دیگه زیاده روی میکنه. حالا بماند.

دیگه خوابیدیم و دیروز اومدم سر کار و یه کارت پنجاه تومنی واسه مربیش گرفتم بابت تشکر از زحماتی که تو جشن واسه مانی کشیده بود. درسته مانی خودش هم بچه باهوشیه و خیلی حررررررف میزنه که اصلا هم معلوم نیست حرف زدنش به کی رفته (نیشخند) ولی باید از اون مربی هم تشکر بشه. حتی زنگیدم به مدیر مهد و از اونم تشکر کردم و اونم تشکر کرد که ما اینقدر با دقت نظر مانی رو تربیت کرده ایم و از رفتارش با همکلاسی هاش احترام و محبت مشهوده (!) اوه اوه چه جمله ای گفتم!!!ابله

نمیدونم گفتم یا نه که قرار بود چند تا از دوستام چهارشنبه بیان پیشم واسه تسلیت. که حالم خوب نبود و بهشون گفتم یکشنبه بیان. البته اون روز که اونو گفتم، یاد یکشنبه بازار نبودم. از این به بعد باید حواسم به این موضوع خطیر باشه. چون واقعا دوست دارم برم یکشنبه بازار. هم قیمتهاش خوبه هم اینکه همه اینا رو یکجا میشه خرید از اونجا.

حالا برعکس من که این بازارچه های محلی رو دوست دارم، مهدی عاشق فروشگاه ها و مراکز خریده! منم دوست دارم مثلا برم از یه جایی مثل هایپر خرید کنم به شرط اینکه خلوت باشه. نه اینکه آدم مثلا نیم ساعت فقط تو صف پارکینگ و نیم ساعت هم تو صف صندوق باشه. قطعا تنوع تو یه جایی مثل هایپر اصلا قابل مقایسه با بازارچه های محلی نیست.

ولی خب، میدونید که من عاااااااشق این بازارچه های محلی ام، به خصوص اونایی که مال شهرستانه. مثلا شمال! یادتونه که قرار بود بریم شمال و اونجا احتمالا من تو حیاط مون مرغ و خروس داشتم و حتما تو بازارچه های محلی که هفته ای یکبار بود، می اومدم و مرغانه می فروختم!! تازه سیرترشی و ماست خانگی هم داشتم. کلی هم مشتری داشتم. عسل تازه هم برام می آوردند!!!!!!!!

آشتی چادر به کمر بسته و روسری هم پشت گردن گره زده، نشسته رو چهارپایه و بساطش رو پهن کرده. حتما لهجه شمالی هم میگرفتم! نیشخند مانی هم با بچه ها تو بازارچه مشغول بازی و بدو بدو! (چقدر هم که مهدی میذاره!!)

خیال باطلخیال باطلخیال باطل

چقدر دور شدیم. بعد میگن مانی به کی رفته اینقدر حرف میزنه!خندهخلاصه که قرار افتاد به یکشنبه که دیروز زنگیدم به دوستم و گفتم من دلم میخواست وقتی شماها عصر می آیید آش درست کنم. امروز نمیرسم. شما هم امروز نیایید. گفت: تو خسته از سر کار میای وایسی آش درست کنی واسه ما؟ خودم که خونه ام درست میکنم و میارم. بعدش هم فقط من و خواهرم می آییم واسه تسلیت. اون یکی دوستمون تا آخر هفته شماله. خودتم اذیت نکن.

دیگه قرار شد شش به بعد بیان و منم راه افتادم به طرف خونه و پنج و بیست دقیقه رسیدم و تا یکربع به شش دراز کشیدم و بعدش پاشدم به انجام کارها. که در راس همه، ناهار دادن به مهدی بود که اگه من نباشم، نمیخوره!!! من همه چی رو واسش تو یخچال گذاشته بودم ولی گفت: تو نباشی من نمیتونم! بعد گفت الان کار داری، بعدا درست کن. ولی خودم دلم نیومد و فوری واسش چیزبرگر درست کردم و بهش دادم خورد. کلی تشکر کرد و بهش با خنده گفتم: اگه من نباشم یا بمیرم، واقعا مهدی تو چه کار میکنی؟ خودت نمیترسی از اینکه اینقدر به یه زن وابسته ای؟

در حالیکه داشت میخورد، گفت: به یه زن وابسته نیستم. به تو وابسته ام!!! گفتم: یعنی من زن نیستم؟ گفت: هستی. ولی با بقیه زنها فرق داری!!!

دیگه افتادم به تمیز کردن که البته مهدی تی و جارو کشیده بود. میوه شستم و هندونه قاچ کردم و گردگیری کردم و هی چشمم به ساعت بود که یه وقت نرسند. ظرفها رو از بوفه درآوردم و شستم و گذاشتم خشک بشه و دیدم نیومدند، کف آشپزخونه رو هم تمیز کردم و بازم نیومدند و رو ماشین ظرفشویی رو هم شستم و سرویس رو هم حسابی تمیز کردم و شکر خدا هفت و نیم رسیدند. چون احتمالا میرفتم که گردگیری عید رو انجام بدم!!!!!!!خنده

دوستم بود و خواهرش با دو تا از بچه های خواهرش. یکی از بچه ها، یه دختره که از مانی شش ماه کوچیکتره، یکی دیگه یه پسره که فکر کنم پونزده ماهشه. این همون دوستمه که تا چند ماه پیش تو اداره همکارم بود. ده سال همکار بودیم و همین واسه مهدی دفعه پیش کار پیدا کرد و مهدی تو شرکت شوهر خواهر همین، حدود سه ماه کار میکرد. تا حالا که دوستی مون رو به هم نشون داده ایم.

دیگه از راه رسیدند و براشون شربت آوردم و واسه خودم یه کاسه آش رشته کشیدم جاتون خالی. خب گلوم درد میکرد و هیچی مثل آش ولرم حالمو جا نمی آورد. دیگه نشستیم به حرف زدن و البته مهدی تو پذیرایی خیلی کمک کرد و شکر خدا  تازگیها کمک حالمه. بعد چای آوردم و با نون خرمایی و کاک کرمانشاه ازشون پذیرایی کردم و بقیه چیزها هم که کم و بیش خورده میشد.

بعد حرف در مورد کار مهدی شد و خواهر دوستم گفت که حتما تو این هفته هرجور شده پیگیری کنم که عضو هیات مدیره مون سفارش مهدی رو بکنه چون هفته دیگه مجمع مالی دارند و معلوم نیست بعد از مجمع چی میشه. هفته پیش مهدی رفته بود اداره اینا واسه مصاحبه.

تا خدا چی بخواد.

دیگه رفتند و بعد از اون، مهدی گفت: شما خانمها کارتون رو خیلی راحت می کنید! میشینید به حرف زدن، شوهر میزبان باید بشه للله بچه ها!!!!!!!! میدونم یه دونه لام اضافه گذاشتم. ولی وقتی دو تا ل میذارم، میشه: لله! خودش خودبخود اینجوری میشه.

گفتم: مهدی چرا اجر خودتو خراب میکنی. خب اونا اومده اند واسه تسلیت پیش من. اگه قرار باشه همه مون هی بدویم دنبال بچه ها، که خب کی حرف بزنیم. تو محبت کردی و پذیرایی کردی و چند بارم حواست به بچه ها بود. دیگه خرابش نکن!

مثلا میخواد یه کاری کنه که به من بگه فکر نکن اگه کمکت کردم، پررو بشی! باید یه جورایی همیشه ترمز منو بکشه. آخه نیست که حالا منم همه کارها رو ریختم سرش، اینه که میخواد سواستفاده نکنم.

راستش از کمک کردنش خوشحال میشم ولی این حسشو دوست ندارم که فوری میخواد بهم بفهمونه که این کمک، همیشگی نیست و حواست جمع باشه!قهر

خلاصه تموم شد و دیگه مهدی شام نخواست و مانی هم عصر با بچه ها آش خورده بود و شب دوباره آش خورد و مسواک و لالا.

امروز بابای مهدی باید چشمش رو بابت آب مروارید عمل کنه. البته خیلی وقته که باید میرفته برای عمل. ولی خب، یه مدت پشت گوش انداخته. دیروز که رفته گفته اند خیلی گذاشتی ازش بگذره و باید همین فردا عمل کنی. در نتیجه امروز ساعت یک میره برای آماده شدن و ساعت سه احتمالا عملش می کنند. خدا کنه رئیسم امروز بعدازظهر نباشه و بتونم زود برم. میخوام پیش مهدی باشم.

صبح هم بعد از نماز واسه همه مریضها دعا کردم.

عاقا دست همگی درد نکنه. چقدر استقبال شده از این طرح هزار تومنی محک. حالا از این به بعد یه روز رو در هفته انتخاب می کنیم و اون روز، هزار میریزیم به حساب محک. احتمالا هم شنبه ها. تا شنبه هامون خوشگل بشه. اگه طرحی هم داشتید بگید که با هم انجام بدیم.

یه چیزی در مورد مانی بگم و دیگه برم. البته الان یادم نیست اینو گفته ام یا نه. کاش تکراری نباشه. این روزها گاهی آهنگهای قدیمی گوش میدم تو ماشین. مهستی یه آهنگ داره: بیا بنویسیم روی آب رو درخت رو پر پرنده رو ابرها....

مانی داشت گوش میکرد و یه دفعه گفت: آخه پرنده گناه داره رو پرش چیزی بنویسیم! مامان، گناه نداره؟؟!!!!!!!قهقهه

کماکان نمیشه عکس گذاشت. من دیگه کم کم برم سراغ نظرات شما عزیزان. همه رو به سبزی دستهای مهربونش میسپرم.

یا حق!بغل

 

 

[ دوشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٤ ] [ ٥:٠۳ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ