چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام عزیزم، سلام عزیزی که بعد از سالها پیدات کردیم.

 


(پینوشت: من این مطلب رو بر این باور نوشتم که فکر می کردم این عزیزان در زیر گل و لای دفن شده بودند؛ گویا در همان خاک........ )

سلام همنشین آب روان؛ که البته خیلی وقته دیگه اونی نیستی که زیر آبه. همه وقتی میخوایم سفر کنیم، یه نشونه زیر خاک میذاریم؛ جسممون رو! یه سنگی هم روش، که گم نکنیم اون نشونه رو!

تو چطوری نشونه ات اینهمه سال زیر آب موند؟ آخه میدونی، خاک واسه تو کم بود. روشنایی آب هم باید می بود. خاک سرده، آب هم دست تنها، از پس نگهداشتن یادگاری ات برنمی اومد. یه گل نرم لازم بود که تو و بقیه دوستات رو اینهمه سال بغل کنه.

اشکام واینمیسه.

 از اون لحظه های وحشتت، خیلی گذشته. خیلی زیاد. به سر خانواده ات، خیلی بیشتر از اینا. شاید قرنها گذشته باشه. ولی ولی ولی ما تازه خبر شده ایم. خبر لالایی ات زیر آب، دیر به ما رسید. ولی الان هم که شنیدیم، خیلی تازه است واسه مون.

اشکام واینمیسه.

عزیز دل مادر! چه معصوم و پاک خوابیدی. میدونم، اون دقایق سختتون بوده. ولی طرفت، مرد نبود که. اگه مرد بود روبروت وایمیساد و دوتایی برابر با هم می جنگیدید. متجاوز بود. پس ازش توقع نداشته باش. حتما نداشتی. حتما میدونستی با مرد طرف نیستی. حتما اون آخرها، خودتو سپرده بودی دست خدا.

اشکام واینمیسه.

 یادم که می افته، بغضم تازه میشه.

یادگاریهاتونو امروز میارن. وای از دل مامانت. مامان چند تاتون دیگه نیست. مامان چند تاتون تا بیاد پیش شماها، هنوز چشماش به در بود که خبری بشه ازتون. ولی خوش به حال مادری که زودتر رفت؛ نه مادری که خبر شنیدن یادگاری پسرش رو شنید. اونم دست بسته.

دلم گرفت از اون دقایق آخرت. قلبم تو سینه فشرده شد از امیدی که ازتون ناامید شد. از معصومیتی که داشتید. از نیت قشنگی که تو دلتون بود. از نقشه های قشنگی که واسه زندگی تو سرتون بود و هرگز عملی نشد.

ما امروز هستیم چون شماها اون روزها بودید و دیگه نیستید. ما امروز دلشکسته ایم. شاید اونجوری نشد که شماها می خواستید. جلوی اون نامردها گرفته شد. ولی دلهامون از جاهای دیگه شکسته و مرهم میخواد.

رفتید از پیش نامردها پیش اونی که ارحم الراحمینه.

آروم گرفتنتون تو آغوش پر محبت خدا، آرومم میکنه. ولی تصویر دستهای بسته تون، تیغ میکشه به قلبم.

با دستهای پسرم ذکر میگفتم دیشب. دستهاشو که گرفتم، فکر کردم کی میتونه این دستها رو ببنده و پرتش کنه تو آب. آخه کی؟

تو سریال میرزا کوچک خان، یکی از زیردستهای میرزا، یه اسیر رو گرفت و کشت. میرزا زد تو گوشش و با تحکم بهش گفت:

اسیر و که نمی کشن داش مشتی!

که البته تکرار شده این نامردی بارها. چه اسیرهای دست بسته ای که کشته نشده اند. که گرسنه بوده اند، که امید داشته اند و حتی بدون محاکمه کشته شده اند.

خدایا، تو هستی. تو می بینی. چشم ما به عدالت توست. انتقام از بانیان ظلم، ما رو آروم نمی کنه. صبر بده به مادرها، به قامت شکسته پدرها و برادر و خواهرهای داغدار. و همسرانی که هنوز منتظر بودند. منتظر یک خبر.

و بچه هایی که دیگه بزرگ شده اند. خیلی بزرگ. ولی نه اونقدر که دستهای بسته بابا بغضشون رو نترکونه.

[ سه‌شنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٤ ] [ ٩:٠۸ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ