چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلام به روی ماه همه تون. به دستهای مهربون و قلبهای مهربونترتون.

صبح همگی بخیر. یه صبح دیگه و یه روز دیگه. و به تبع، فرصت انجام یه عالمه کار دیگه. کارهایی که باید انجام میدادیم و به هر دلیلی نشده. امروز پاشیم، شاید وقت انجامش باشه.

پاچو!!!!!!!!چشمک


خب،دیشب که تو ذهنم داشتم می نوشتم، به نظرم امروز کللللللللللی گفتنی دارم. (حالا می نویسم، میشه ده خط!!!!!!!) اونم من!!! آَشتی!!! ده خط بنویسم! همون چاق سلامتی اش میشه سه صفحه! (الکی، مثلا!!)

خب، همانطور که مستحضرید، همممه دیروز به گریه گذشت! همه همه اش نه ها، ولی خیلیش. یعنی گریه در خلال همه کارها بود. دیگه تو پست دیروز هم نوشتم. یه بارم زنگیدم به مهدی که دو جین هم اونجا گریه کردم و دیگه نتونستم ادامه بدم و قطع کردم. خب دیروز سر کار مهدی بازم دلم گرفت و از اون طرف هم خبر جدایی دوستم رو از نامزدش شنیدم که دیگه همون موقع که خبر رو فهمیدم، در جا بغضم ترکید!گریه

دیروز مهدی باید میرفت واسه بیمه بیکاری. از اونجا هم واسه دفترچه بیمه مانی. که بیخودی از وسطهای زمستون دیگه بهش نداده اند! بی صاحبه دیگه! بعدش رفته بود منیریه که واسه مانی پیرهن پرسپولیس بخره که نداشتند. ماشااله فکر کنید الان باید بازار پر باشه از لباسهای ورزشی لااقل این دو تیم محبوب در هر رده سنی. ولی خب اینجا ایرانه! کشور دلیرانه. آره داداش.

بعد هم برگشته بود خونه. دیگه منم تا ظهر یه کم کارم سبکتر بود و ظهر رئیس اومد و کارها بیشتر شد تا عصر.

البته باید از پریروز بگم. که قرار بود بابای مهدی رو عمل کنند. قرار بود عمل ساعت سه باشه ولی از اونجا که اینجا بازم ایرانه، هی یه ساعت یه ساعت عقب افتاد. البته به اون بیچاره گفته بودند از ساعت هشت صبح ناشتا باشه! دیگه طفلی هلاک شد. منم با مهدی در تماس بودم. تو کلینیک نور بود سر نیایش. گفتم من ساعت چهار با مانی راه می افتم و میام. حتی در نظرم بود که زودتر برم اگه رئیسم نباشه. که ایشون بود و به شدت هم بود. تا جایی که قبل از ساعت چهار بهم گفت: شما امروز میخوای زود بری؟ گفتم: بله اگه بشه. امری هست بمونم. گفت: آره بمون!!!!!!! چند تا کار هست که خودت باید انجامش بدی.

منم یه فرفره گذاشتم تو گوشم(!) و شروع کردم به چرخیدن. دیگه ساعت پنج گفت میتونی بری. منم کیفم رو برداشتم و به طرف مهد به پرواز دراومدم. یه بسته شکلات هم سر راه خریدم واسه بابای مهدی و مانی رو پرت کردم تو ماشین و بگاز به طرف بیمارستان. حالا به حساب خودم محاسبه کردم که الان تابستونه و الان گرمه و پارسال این موقع خلوت بوده این مسیر، اینه که از حقانی رفتم و از همون اولش به غلط کردن افتادم ولی نه راه پسم بود و نه راه پیش! ساعت پنج کجا، ساعت یکربع به هفت کجا!

البته عمل هم ساعت شش انجام شده بود. به مادر مهدی هم زنگیدم که گفت عجله نکن چون نمیذارند پشت در اتاق باشی و فقط مهدی اونجاست و ماها تو لابی پایین نشسته ایم. دیگه بالاخره رسیدیم و من دیگه سرم گیج میرفت و دست هر آدمی رو که میدیدیم، فکر میکردم دنده است، میخواستم عوضش کنم!!!!!!!!!!نیشخند

بعدش اونجا مانی رو بردم دستشویی و تا برگشتیم، بابای مهدی هم مرخص شد و داداش مهدی مامانش اینا رو برد خونه و ما هم در هاله ای از اشک و آه مانی برگشتیم خونه مون. میخواست با عمه بزرگه اش بره. یه بارم گفت: مامان آشتی! تو بشو خاله من، تا عمه بشه مامانم!!!!!!خنده

دیگه رسیدیم خونه و قبل از رسیدن، رفتیم نون و تخم مرغ هم خریدیم که لااقل از گشنگی تلف نشیم! من نیم ساعت چرتیدم و بعدش پاشدم املت درستیدم و دیگه جون نداشتم ظرفها رو بشورم. می فهمی؟ جون نداشتم. کلا باطریم تموم شده بود. از مهدی هم دلخور بودم چون عصر جلوی در بیمارستان که میخواست رد بشه، یه ماشین با سرعت رد شد و مهدی هم بهش فحش داد و دعواشون شد. البته ماشینه رفت. ولی بعد که ما هم سوار شدیم و رفتیم پشت چراغ قرمز دوباره لفظی حرفشون شد و من از این ناراحت شدم که مهدی جلوی ماها ـ که بلانسبت ناموسش بودیم و البته هستیم ـ به یارو فحش داد.

واقعا بعضی از مردها چرا اینجوری اند؟ حالا فحش ندی، ما فکر می کنیم عرضه نداری؟ خب بگذر بابا جان! چه مهدی، چه اون راننده احمق! که در ظاهر مرد متشخصی بود. بعد اینجور وقتها زنها باید التماس کنند که بابا ول کن. زنی که کنار آقاهه هم بود هی به مرده میگفت ول کن. هیچی نگو!!!!!!بیچاره زنها، قلدر مردها!!!!!!!!

خلاصه همون شب خسبیدیم و دیروز اومدم اداره و شرحش رو گفتم تا عصر که رفتم دنبال دودوش. آها. دیروز صبح رفتم یه سر اپیل و برگشتم. آخه مهمونی دعوتم و میخواستم تر و تمیز باشم!مژه

دیگه دیروز تو راه برگشت به خونه ماهیچه هم خریدم. بعد که تو ماشین بودم خاله کوچیکه زنگید که اومده پشت در انبار پسرخاله مونده و کلید رو نیاورده. گفت: آشتی تو کی میرسی خونه؟ گفتم من تازه قبل از رسالتم. تو برو خونه ما.مهدی هست. بعد زنگیدم به مهدی و بهش گفتم خاله داره میاد.

دیگه من و مانی رسیدیم شهرک و رفتیم بازار روز و یه کم میوه خریدیم و مانی یه حرکت مسخره کرد و گفت من از ماشین پیاده نمیشم. و البته نباید هرگز هرگز بجه رو تو ماشین تنها گذاشت. ولی دیگه خودم هی براش دست تکون میدادم. میوه رو زود خریدمو گذاشتم تو ماشین و یه موز هم دادم بخوره. بعد دیدم ماهی هم داره بازار روز. تا طرف داشت ماهی رو تیکه میکرد، یه بار دیگه رفتم به مانی سر زدم و حالش خوب بود. بعد رفتم جرم گیر و خوشبو کننده خریدم. برگشتم دیدم مانی صورتش از گریه خیسه! گفتم: چته؟تعجب

گفت: برای شما گریه کردم!!!!!! گفتم: من که همه اش دارم با تو بای بای میکنم. بعدش مگه نگفتم بیا، گفتی نمیام!!!! گفت: یه تیکه از موزم هم افتاده اینجا. و با دست اشاره کرد به کف ماشین. گفت: افتاده که افتاده. مهم نیست. چرا اینقدر گریه کردی تو؟!منتظر بعد گفتم بیا بریم یه چیزی برات بخرم.

فوری خندید و گفت: واسه من؟ گفتم: آره. بیخودی هم اینقدر گریه نکن.

مرتیکه صورتش از گریه خیس بود!متفکر دیگه بردمش همون غرفه و چند تا شامپو بچه داشت که گفتم خودت انتخاب کن. خب بچه ها از این حرکت خوششون میاد. این چیزها رو بذاریم خودشون انتخاب کنند. می مونه رشته تحصیلی که به وقتش ما جو دکتر و مهندس بودنشون می گیرتمون و خودمون انتخاب می کنیم و دهنشون سرویس میشه!!!! وگرنه شامپو رو بذارید خودشون انتخاب کنند!چشمکعینک

دیگه رفتیم سبزی فروشی که کلا درش بسته بود انگار که مثلا تا یه ماه دیگه هم بسته است!!!!!!! به شدت بسته بود! دیگه اون وقت عصر سبزیهای آقاهه که هیچی،سبزیهای بابای سبزی فروش هم تموم شده بود!

ما هم برگشتیم خونه و از اونجا که کیسه ها سنگین بود، زنگیدم به مهدی که بیا اینا رو ببر بالا. اونم تا بهش گفتم، گفت: کلا کارت سلب خوابه! خاله هم که نیومد، فقط خواستی منو بیدار کنی!!!!!!

دیگه رفتیم بالا و مهدی تو قیافه بود! من نمیدونم دقیقا ساعت خواب و استراحت مهدی چه زمانیه. هر لحظه ممکنه در حال خواب باشه!

میوه ها رو گذاشت تو آشپزخونه و منم گوشتها رو گذاشتم تو یخجال و رفتم یه ذره دراز کشیدم. شش و ربع پاشدم اول ظرفهای دیشب رو شستم و بعدش میوه ها رو ریختم تو کاسه و آب ریختم روش و کنار گذاشتم. بعد گوشتها رو شستم و بسته کردم و میوه ها رو شستم و ریختم تو سبد که خشک بشه. بعد بردم گذاشتم رو میز. تو یخچال هم یه تیکه ساندویچ داخل فویل بود که از ناهار مهدی مونده بود. خب یه روزهایی دیگه آدم نمیرسه شام و ناهار بپزه.

بعدش ماهیها رو نمک و فلفل و زردچوبه زدم و لای دستمال، گذاشتم تو سینی و بعد هم تو یخچال. دیگه رفتم حموم و دلی از عزا درآوردم. خب، همه مون فکر میکردیم پنجشنبه اول ماه رمضونه. ولی من دیشب یه خبر شنیدم که عربستان گفته جمعه اول ماه رمضونه. نمیدونم. باید دید چی میشه. نمیشه که ما قبل از عربستان باشیم. یا با اوناییم یا یه روز بعد. حالا تا شب خبرهاش میرسه که فردا رو روزه بگیریم یا نه.

دیگه از حموم بیرون اومدم و حوله سرمو عوض کردم و گفتم تا وقت شام درست کردن بشه، یه فیلمی ببینم. شنیده بودم شبکه افق میخواد شیار 143 رو نشون بده. ولی اومدم دیدم مهدی داره فیلم می بینه. قبلش هم که فوتبال بود. گفتم: داری فیلم می بینی؟ گفت: آره. گفتم: خب پس من کی فیلم نگاه کنم؟ هر لحظه داری یه چیزی از تی وی نگاه میکنی.

سر همین بحثمون شد و گفتم اصلا دستم که سبک بشه یه تی وی واسه خودم میخرم میذارم تو اتاق!

فکر کنید. یکی تو هال، یکی هم تو اتاق مانی، منم یکی بخرم. چه خانواده گرم و صمیمی هستیم ما!

بعدش رفتم برنج خیس کردم و اومدم تو اتاق رو تخت دراز کشیدم و اومدم سراغ نظرات اینجا. یه کم تایید کردم و دراز کشیدم، ساعت هشت و ربع رفتم آب برنج رو گذاشتم و بعدش رفتم فیلم رو گذاشتم تو دستگاه. تا تبلیغهای اولش بره، برنج رو آبکش کردم. که مانی اومد گفت من گشنمه. گفتم: شام ماهی داریم. گفت: ایییییییییییی من بدم میاد!

گفتم: اینا همون ماهی هاییه که خودت صبح از تو رودخونه گرفتی برامون! خندید و گفت: مگه من خرسم؟ گفتم: نمیدونم. ولی خودت گرفتی.

بعد تند تند ماهیها رو سرخ کردم و یه کم برنج تو یخچال داشتیم که گرم کردم و با ماهی دادم بهش خورد. با مهدی فیلم رو دیدیم و هر دو کللللللللللی هم گریه کردیم.

بعدش هم نماز و مسواک و لالا.

دیروز مهدی یه کم عصبی بود. البته می شناسیدش که. مودیه. فعلا هم نمیگه چشه. بعدها کاشف به عمل میاد که مثلا یه چیزی شنیده بوده دیروز. ولی خب، من از رفتارش دیروز ناراحت شدم. سر چیزهای مسخره بیخودی از آدم ناراحت میشه و توقع میکنه. واقعا واقعا من بعد از ده سال نمیدونم یه وقتهایی چه جوری باید باهاش بحرفم. هرجوری میحرفم، میگه لحنت باید اینجوری می بود، نه اونجوری!!!!!!!!! آخه مگه میشه از صبح تا شب، هی از یه نفر بپرسی: عزیزم! چه جوری حرف بزنم خوشت میاد!!!!! خب آدم حرف زدن خودش یادش میره! بعد از اون مهمتر، در بیشتر مواقع، منم از حرف زدنش ناراحت میشم. چون دائم داره چرتکه می اندازه که تو فلان کار رو نکردی!!!

بگذریم!

دیروز هم باز زنگیدم به یکی از کسانی که ده ساله می شناسمش که تو شرکتی کار میکنه که مهدی ده روز پیش رفته واسه مصاحبه. اونا گفته بودند که مهدی قبلا مدیر بوده و الان ما اینجا مدیر نمیخوایم. این دختره هم بهشون گفته مدیر چیه. خب یه جا باز کنید بیاد کار کنه. بعدا اگه خودش خوب کار کرد، مدیر میشه. این دیگه به خودش بستگی داره. دیروز کلی با این دختره حرفیدم و البته اینم حرفش دررو داره و روش حساب می کنند.

قربون روزی که مهدی دنبال کار بود و همه می گفتند رزومه اش خالیه. الان میگن پره! مدیر بوده و ما مدیر نمی خوایم!! یعنی اول و آخر هرچی باید پارتی باشه. وگرنه بهانه زیاده. میدونم خودش هم دنبال کاره. مثلا امروز قراره ساعت دو بره یه جا مصاحبه. که یکی از دوستهای قدیمیش براش جور کرده. هرچی که خیره.

***

همه کم و بیش دارند واسه این مهمونی آماده میشن. چند ساله نشده که بیام این مهمونی رو. ولی امسال میخوام بیام. میخوام تا جایی که بتونم و دووم بیارم، بمونم تو مهمونیت. کمکم کن.

دستام خالیه. مثل همیشه هیچی توش نیست. خب دارم میام مهمونی تو. سر سفره تو. تو پر کن این دستها رو. من فقط دستهای خالیم رو جلوت دراز می کنم. اندازه وسعم میام. همونی که خودت میدونی.

امسال خیلی ذوق این مهمونی رو دارم. تو این شوق رو تو دلم گذاشتی. واسه همین دیروز رفتم اپیل تا از نظر ذهنی فکر کنم آماده یه مهمونی ام. خونه هم مرتبه. ذوق سحر و دعاهای قشنگش تو دلم جوونه زده. خوشی این ماه تا گلوم بالا میاد یه وقتهایی. حسم قشنگه.

ذهنم یه کم درگیره ولی تو آرومم کن. در خونه ات بازه. مثل همیشه تا حالا. مثل همیشه تا بعدها. سفره ات هم پهنه. من با لباسهای کهنه ولی تمیز اومده ام. با دستهای خالی. میام که دستهام پر بشه. وسعتم رو زیاد کن واسه این چیزهایی که میخوام ببرم. اگه عمرم باشه، میخوام از این ماه که پره از برکت، ببرم.

امسال حال خیلی خوبی دارم. دلم شکسته! ولی با دل شکسته میام. چون تو میخوای.

بر من در وصل، بسته می‌دارد دوست       دل را به عطا شکسته می‌دارد دوست
زین پس منو دل‌شکستگی بر در اوست    چون دوست دل شکسته می‌دارد دوست

دیروز دلم از رفتن و اونجور پرپرشدنشون گرفته بود. اشکام وقتی بیشتر میشد که یادم می اومد اونا اونجوری رفتند و جونشون رو فدا کردند که ما امروز راحت زندگی کنیم. راحتیم از این نظر که تو خاک خودمونیم و اجنبی نیست تو این خاک. ولی شرایط خودمون رو ببین چه خبره. هر روز می دوویم و نمی رسیم. از فردای جنگ، غنیمت گیری شروع شد. یه سری از خودمون گرگ شدیم به جون بقیه و حالا دیگه رسم چپاول رو هم یاد گرفته بودیم. هی فاصله ها بیشتر و بیشتر شد. شده اینی که الان می بینیم.

خدایا به حق همین ماه عزیز که سفره ات پهنه، دست همه رو بگیر. شرایط رو بهتر کن تا آه خوش از گلومون بره پایین.

آمین.

خیلی هم حرف نداشتم ها، بیخودی شلوغش کردم اول پست!نیشخند

همه سپرده دست خدا. دست خالی بیایم و دست پر برگردیم.

تو پرش کن، رفیق!بغل

 

 

 

[ چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٤ ] [ ٥:۱٧ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ