چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلااااااااام صبح همگی بخیر.

دین دین! ساعت 07:38 صبح روز شنبه. اینجا تهران است؛ وبلاگ آشتی. بغلقلب

به قول مجری صبح رادیو، کسی از زندگی جا نمونه!!!!!هوراهوراهورا


سلام سلام، صد تا سلام، یه شنبه دیگه. یه شروع دیگه. و امروز یه شنبه خیلی خوشگله. چون میخوایم کنار موهای شنبه هامون، از این به بعد، یه گل خوشگل بزنیم. گل سرش رو هم من می فروشم. یعنی الان منو تصور کنید با بلوز و دامن و یه شنل (مژه) با یه سبد گل خوشششششگل و البته طیبیعی، دارم به شماها گل می فروشم. بعضی هاتون پشت ترافیکید. بعضی هاتون تو رختخوابید. که من از زیر پنجره تون از تو کوچه رد میشم و گل می فروشم.

هر گلی، هزار تومن. بخرید و بزنید گوشه موهای روز شنبه تون. اینقذه خوشگل میشه که نگو. بعد همه مون گلها رو بیارم بذاریم اینجا؛ توی این گلدون! خودم هم اولین گل رو از خودم خریدم و گذاشتم اینجا. من گلمو زدم به گوشه موهای شنبه ام. الانم دارم کییییییییف میکنم. بغل

خدایا شکر به خاطر امروز. به خاطر اینکه فرصت دوباره ای بهمون دادی. که دوباره کارگزار تو باشیم. این اولین کار خوبه. حالا ببین تا شب چه غوغایی بکنیم. موهای شنبه مون پررررررررر بشه از اینهمه گلهای کوچیک. کوچیکند گلها. هزار تومنی اند ولی از دور که نگاه می کنی، یه باااااااااااغ پر از گله!

خدایا بازم شکر.

خب، عارضم خدمتتون که امروز، روز سوم این مهمونیه. و من امروزم دعوتم. خیلی هم خوشحالم. فقط یه چیزی در گوشتون بگم که خوابم میاد! آره، یه کم خوابم میاد. ولی عیب نداره. می ارزه به کل مهمونی!چشمک

خب توی همین دو سه روز، یه عاااااااالمه اتفاق افتاده. که تند تند میگم. ولی شماها یواش یواش بخونید!

روز چهارشنبه ـ یادم نیست اینجا گفتم یا نه ـ از قبل به مهدی زنگیده بودند که بیا فلان جا برای مصاحبه. الان من حتی ساعت مصاحبه رو هم یادم رفته که صبح بود یا ظهر. ما حتی نمی دونستیم کی مهدی رو معرفی کرده. فقط اسم طرف رو زدیم تو اینترنت و دیدیم کسیه واسه خودش. همون کسی که قرار بود با مهدی مصاحبه کنه. خب معمولا برای مصاحبه، واحد منابع انسانی این کار رو میکنه. یا همون کارگزینی. ولی این بار، خود طرف خواسته بود مهدی رو ببینه.

دیگه مهدی رفت اونجا و نگو طرف یه کله گنده است و دنبال یه آدم امین میگرده. اونجا مهدی متوجه شد نائب رئیس هیات مدیره ما، رزومه اش رو داده به این آقا. خب، این نائب رئیس ما هم، قبلا گفته ام که تو همون ارگان بزرگه است و خودش هم خیلی خرش میره. و به نظر من تا یکی دو سال دیگه خودش هم از پیش ما میره به جاهای بالاتر.

خلاصه مهدی اونجا می فهمه معرف کی بوده ولی یه مشکلی اینجا هست. و اینکه این آدم، همینی که مهدی قراره بره پیشش کار کنه، مسوول دفتر میخواد!!! این واسه مهدی یه کم گرونه. که البته صد در صد حق داره. من بهش حق میدم. به چند دلیل:

اول اینکه خودش سه سال مدیر بوده و مسوول دفتر داشته! دوم اینکه تو این ده سال من اینقدر از کار مسوول دفتری نالیده ام که مهدی دیگه می ترسه واقعا. حالا بذارید کم کم بگم جریان رو. شما هم زود قضاوت نکنید مهدی رو!چشمک

خلاصه که طرف با مهدی مصاحبه میکنه و اصلا هم ازش نمی پرسه که مثلا تو تایپ بلدی یا تلفن میتونی بگیری یا نه! خب مثلا روزی که من اومدم اینجا، واسه واحد اجرایی بودم. برای همین ممکن بود روزی صد تا نامه و تلفن داشته باشیم. اینه که اینا رو ازم پرسیدند. خب الان تو دفتر مدیرعاملم و قاعدتا باید تعداد نامه ها کم باشه که البته در جریانید که مدیرعامل ما، در حد یه مدیر پروژه مکاتبه داره!!!!! چون خودش میخواد همه کاره باشه و دلش راضی نیست کارش رو به کس دیگه ای بده.

ولی من خودم یه دوره با کسی کار کرده ام که مدیردولتی بوده و مدیریتش در سطح خیلی کلان بوده و فقط اومده امضا کرده و رفته و عملا شاید در هفته دو تا نامه داشته.

اینی که مهدی رفته پیشش، ظاهرا از ایناست. البته بنا به تجربیات من که شاید هم اشتباه باشه. یعنی یه مسوول دفتر با کارهای خیلی ریز نمیخواد ظاهرا. وگرنه اولا شاید دختر می برد، دوم اینکه این تایپ و اینا رو از مهدی میخواست.

خلاصه که اینا رو به مهدی گفته و اونم اومد و بهم زنگید و گفت: آشتی ظاهرا این آقا نظرش نسبت به من مثبته. ولی من این کار رو دوست ندارم. (که حق داره) اصلا فکر میکنم شاید از پسش برنیام. چون من تا حالا این کار رو نکرده ام و طرف هم میگه من آدم بداخلاقی هستم و از این حرفها.

خلاصه همون چهارشنبه من زنگیدم به نائب رئیسمون و ضمن تشکر، بهش گفتم مهدی رو واسه خاطر مسوول دفتری میخوان. اونم گفت: آشتی خانم بگو حتما بره. چون اینجایی که رفته، خییییییلی جای پیشرفت داره و اون آدم هم تا چند وقت دیگه یه پست خیلی گنده قراره بگیره. از منم خواسته برم پیشش ولی من یکی از مدیرهامو میخوام بفرستم. شک نکن که اگه با کسی عیاق (درست نوشتم؟) بشه، هرجا بره با خودش می بره. و اینکه اونجا حقوق و مزایاش عالیه. به مهدی بگو تعلل نکنه و بره. درسته اسمش مسوول دفتره ولی این آدم خیلی کله گنده است و مطمئنا جابجا میکنه مهدی رو از اونجا.

چند بارم تکرار کرد. خلاصه منم گفتم باشه میگم به مهدی ولی قبل از اینکه این کار جور بشه، مهدی اومده تو فلان قسمت فلان شرکت (که زیرمجموعه اون ارگان بزرگه است) و مصاحبه کرده و خبری ازش نشده. شما صلاحتون چیه.

اونم گفت بزنگ به معاون مالی همونجا و بگو منو فلانی فرستاده و باهاش بحرف. که خود طرف حتما مهدی رو ببینه. حالا شاید جور شد اونجا بشه کارشناس. ولی من دارم به شما میگم که پیشرفت اون جا اولیه خیلی بیشتر از اینجاست. حالا ببینیم چی میشه.

منم کلی ازش تشکر کردم و گفتم ایشالا هر کدوم که خیره پیش بیاد.

دیگه تلفن رو قطع کردم و زنگیدم به اون معاونه و اونم گفت شنبه ساعت ده مهدی بیاد پیشم. حالا اینا رو داشته باشید.

چهارشنبه ظهر طبق قبلی رفتم پیش مربی موسیقی مانی و بهش گفتم مانی چند وق پیش به من گفته مربی موسیقی میگه باید تو خونه تمرین کنید و من نمیدونم باید چه کارش کنم. اونم البته قرار چهارشنبه رو باهام گذاشته بود. بعد بهش گفتم که خودم ارگ رو گوشی یاد گرفتم و دلم میخواد مانی نت خونی بلد باشه. و البته یه دوره هم سه تار میزدم با نت، که اونم کنار گذاشتم. اونم کلی دعوام کرد که یعنی چی؟ مگه یه مادر فقط باید بپزه و بشوره و بیاد سر کار؟ خب یه زمانی هم بذار واسه موسیقی و اینقدر منو تو جو قرار داد که به خودش و مدیر مهد قول دادم برم دوباره دنبال موسیقی!!! که احتمالا با ساز در اتوبوس شروع میکنم!!!!خنده

بعد گفت که مانی هوش زیادی داره و نتها رو اول یاد میگیره بعدش حفظ میزنه!!! ولی من باید تو خونه شبی پنج دقیقه وقت بذارم و با هروسیله ای که میدونم، با تنوع البته، باهاش نتها رو تمرین کنم. خب این کار برای خودم هم خیلی لذت بخشه!

دیگه مانی رو زدم زیر بغل و آوردم شرکت و چون رئیس رفته بود، ماهم زود راه افتادیم به طرف خونه.

بعدش دیگه با مهدی نشستیم به حرف زدن در مورد این دو تا کار. که همون ساعت چهار به مهدی زنگیده بودند که از یکشنبه هفت و نیم بیا سر کار. همون مسوول دفتریه.

بعد  با مهدی نشستیم به حرف زدن. البته این وسطها، من بالکن رو روبراه کردم و وسایل رو یه گوشه اش گذاشتم و یه موکت کفش پهن کردم و یه قالیچه هم انداختم روش. رو نرده هم یه پارچه پهن کردم که کسی دید نداشته باشه و بالش آوردم و یه سبد میوه. به به! خودم کیف کردم!!!

بعد مهدی گفت: اصلا اینجا چیه و بالکنی قشنگه که به دریا یا جنگل یا منظره خوب دید داشته باشه. اینجا چیه نشستی دور خودتم محصور کردی. گفتم: خب دریا و جنگل که نیست، نباید که خودم رو از همین هم محروم کنم!!! بعد خودش هم اومد نشست و عکس انداخت و گذاشت تو تلگرام، گروه فامیلهای من!!!!!

بعد دیگه هی حرف میزدیم و هرچی بیشتر جلو میرفتیم، مهدی بیشتر به این نتیجه میرسید که این کار اصلا به دردش نمیخوره. هم دوستش نداره، هم ممکنه از پسش برنیاد. خب، خود رئیسه هم گفته بود من بداخلاقم ولی آدم خوبی ام!!! همونجا هم قرآن باز کرده بود و خوب اومده بود و از این صوبتا.

دیگه حرفیدیم و من گفتم اصراری ندارم که بری. ولی اینم در نظر بگیر که ما به هزار جا سپرده ایم واسه کار. ممکنه دیگه کاری نباشه و اونم گفت حالا تا شش ماه دیگه حقوق بیکاری دارم. گفتم: درسته ولی معلوم نیست شش ماه دیگه، یه کاری بهتر از این نصیبت بشه و اصلا واقعا آیا جور میشه یا نه.

که بازم میگم، بهش کاملا حق میدم. ولی خب، مملکت خراب شده. چه میشه کرد. نمیدونم، این شهیدای بدبخت دست بسته که بعد از اینهمه سال اومده اند و هی میگن، اینا پیامی آورده اند، پیامی آورده اند، پیامی در مورد این بیکاریها و سوهان روح خانواد ها نیاورده اند؟ این بیکاری و بی پولی و غم نون که مثل خوره، همه شادیهای خانواده ها رو داره میخوره و روان و زندگی همه رو به هم ریخته؟

آخه هر چیزی هم حدی داره. مردم دارن از گشنگی می میرند. دهن همه سر نون شب سرویس شده، اونوقت این وقت این طفلی ها بعد از اینهمه سال پیدا شده اند، یه عده هم اومدند به موج سوای که آره، اینا در مورد فلان بند مذاکرات حساسند و راضی نیستند و اینا!!!!!!!! یه متن قشنگی به دستم رسید که نوشته بود بهتره طبق گفته بزرگان، این عزیزان رو جاهای حساس دفن کنیم که جلوی چشممون باشه. مثلا تو دادگستری ها، تو صحن مجلس و جاهایی که تصمیم گیریهای خفن میشه.

من حدیث خونده ام که یه کاسب باید یه قبر پشت مغازه اش بکنه و روزی سه بار بره بخوابه توش تا بدونه مردنی هم هست. اون که کاسبه، دیگه وای به حال همه مسوولان ممکنی. روزی یه پرده از اختلاسها می افته بیرون. نقر قبلی دولت، هممممه دور و اطرافش رو دستگیر کرده اند از بس که برده و خورده اند! حلقه محاصره اندازه یه هولاهوپ شده براش! اونوقت میاد دست تکون میده و حرف از پیام شهدا میزنه.

خدایا معجزه ات رو رو کن و بذار یکی از این شهیدای طفلی زنده شه و بگه پیامش غم نون مردمه. غم بیگانگی مردم عادی تو کشور خودشونه. که روز روشن باید از صبح تا بوق سگ بدوند و هر روز هم عقبتر از دیروز باشند. همه این اختلاسها که می بینید، مربوط به قبل از بیست ماه پیشه. اینا رو برای این نمیگم که بگم من به دولت جدید رای داده ام و این خوبه. برای یکی مثل من فرق نداره خیلی. ما تو همه دولتها همین بودیم و هستیم. ولی دولت قبلی دیگه یه چیزی بود در نوع خودش بینظیر. قربون اون کاپشن پنج هزار تومنیش و سوراخهای جورابش برم که یه سری فداییش بودند که این از مردمه. البته از مردم و بر کول مردم بود.

خب، دیگه من منتظرم هر لحظه بیان و نه تنها در اینجا رو ببندند، بلکه منم ببرن اونجا که نباید. البته حرفهایی که زدم، به کی برمیخوره؟ من یه شهروند ساده ام که به اندازه خودم مشارکت هم دارم در امور. ولی دیگه بی عدالتی ها، همه جای آدم رو پاره میکنه.

القصه، دیگه تا شب هی با مهدی بحث میکردیم و البته اینا رو نمی گفتیم. دوباره مهدی افتاده بود رو این دور که تو الهه عذاب منی و منو به مذلت کشوندی و من الان باید برم مسوول دفتر بشم و با من نیومدی خارج و اونجا اگه بودیم وضع بهتر بود و لااقل اگرم خفت می کشیدیم می گفتیم جای غریبیم. نه که آدم با این تحصیلات تو مملکت خودش خفت بکشه که تازه یه زندگی معمولی داشته باشه!نگران

بحث ادامه داشت تا مانی بیدار شد و خواستم واسه شام برنج و ماهی رو گرم کنم که مهدی گفت شام میریم بیرون. منم خب سر این بحثها و حرفها ناراحت بودم. ولی رفتیم فرحزاد و اتفاقا من خودم خوشم اومد از کوبیده اش ولی مهدی ناراضی بود و برگشتیم.

خونه که رسیدیم، ازش تشکر کردم اونم چون به سکوت من عادت نداره، گفت: خواهش میکنم. هرچند رفتنمون در سکوت خبری جنابعالی بود!

دیگه شب خوابیدیم و من ساعت رو روی سه و نیم گذاشتم و پنجشنبه صبح، سه و نیم بیدار شدم و سحری گرم کردم و نشستم جلوی تی وی و خوردم. فقط یه کانال بود که اون دعای سحری که من دوستش دارم رو پخش میکرد. فکر کنم شبکه سه بود. همون صدای قدیمی:

اللهم انی اسئلک....

همه تون هم از جلوی چشمم رد شدید و جالبه وقتی داشتم دعا میکردم، همه اش اسم پروانه می اومد جلوی ذهنم. حالا نمیدونم اسم کدومتون پروانه  است. در هر حال من براش دعا کردم!بغل بعد هم نماز خوندم و خوابیدم.

صبح پنجشنبه دیگه نتونستم شش بیدار بشم. خب شیفت هم بودم. ولی تا هفت خوابیدم و بعد کتری و چای رو گذاشتم واسه مهدی و مانی و مانتو و مقنعه ام رو اتو کردم و بازم با مهدی حرفیدیم و رفتم اداره. خب قرار بود من تا اذان ظهر روزه باشم. ولی تو اداره اذیت نشدم و گفتم بذار تا چهار نخوردم که بشه دوازده ساعت. اندازه روزه تو زمستون.

دیگه ساعت دو از اداره اومدم بیرون و حوالی سه رسیدم و دیدم مهدی مانی رو برده حموم و با هم ناهار هم خورده اند و کلی هم پدر و پسری بهشون خوش گذشته. یه کم اینور و اونور کردم و دیگه یکربع به چهار خوابم برد تا چهار و دو دقیقه. که بیدار شدم و دیدم حالم داره بد میشه. دیگه افطار کردم و بعدش نتونستم بخوابم.

مهدی و مانی خواب بودند و منم یه کم دراز کشیدم و بعدش پاشدم ظرفها رو شستم و آشپزخونه رو جمع کردم و یه دور ماشین لباسشویی رو روشن کردم و بقیه لباسها رو انداختم رو مبل. خونه یه کم به هم ریخته بود. ولی حال خوبی نداشتم. کم کم پدر و پسر بیدار شدند و رفتم خونه بابای مهدی. این هفته جای خونه باباهامون رو عوض کردیم چون امتحانهای دختردایی جمعه تموم میشد و جمعه شب قرار بود ببریمش بیرون تا یه کم دلش باز بشه.

خلاصه رفتیم خونه مادر مهدی و من هر لحظه سردردم بدتر میشد. و بدتر از اون، اصلا از آب حالم به هم میخورد!! اونجا دلتون نخواد مادر مهدی یه ته چین توپ پخته بود که دیگه افطار خوردیم و بعد از افطار هم رفتیم در خونه شون، واسه مهدی دو جفت کفش خریدیم.

خب در جریان اسباب کشی، چهارجفت کفش و پوتین مهدی گم شد!!!!! الان یه کفش داره که یه گوشه اش سوراخه! اینه که رفتیم دیدیم جنسش خوبه، دو جفت خریدیم و برگشتیم و دیگه آخر شب اومدیم خونه خودمون.

این وسط یه چیز جالب بگم. خونه مادر مهدی آسانسور داره و ما هر بار که سوارش میشیم، مانی رو به دوربینش بای بای میکنه. این بار میگم: چرا بای بای میکنی؟ مگه: آخه عمه هام دارند منو نگاه می کنند!!!!!قهقههقهقهه

چی تو مغز این بچه ها می گذره.

خلاصه برگشتیم خونه و سردرد من بدتر شده بود. برای همین جمعه رو روزه نگرفتم!نگرانگریه همین روزه نصفه و نیمه هم نشد بگیرم! خب هرچی خدا بخواد.

دیگه جمعه صبح بیدار شدم و خونه داشت دیوونه ام میکرد. افتادم به جونش و حسابی تمیز و مرتب کردم و رفتم حموم و مهدی هم کم کم بیدار شد و د وستش گفت میاد ادامه کار ماهواره رو انجام بده. یازده و نیم من و مانی رفتیم شهران پیش مامانم و مهدی هم موند که دوستش بیاد. که آقا تازه نزدیک یک تشریف آورد!!!!!!!! واقعا این آدمهای بدقول و بی برنامه چی فکر می کنند! که تا شش هم پیش مهدی بود و آخرش نشد که نشد. فقط یه روزی که میشد من و مهدی پیش هم باشیم هم دود شد رفت هوا. اونم این روزها که با هم کنتاک داریم سر کار مهدی.

چون مهدی کلا تو گارده و فکر میکنه من میخوام به زور بفرستمش واسه مسوول دفتری. منم دیگه سکوت کرده ام. اولش بهش گفتم حالا برو ببین چه جوریاست. شاید خود این آدم قابلیت هاتو ببینه و جابجات کنه. یا فردا اگه خواست بره یه جای دیگه (که قراره بره) تو رو هم ببره. ولی خب مهدی از این حرفهام خوشش نیومد.

بعدش هم پنجشنبه شب یه مبلغی به حسابم ریخت! شاید برای اینکه بگه هنوز اینقدری پول هست که نیاز نباشه هر کاری بکنم.

دیگه خودش میدونه. من حتی گفتم خب این کار، از آژانس که بهتره. که مهدی معتقده آژانس از این بهتره. چون آقای خودتی. گفتم اصلا آقای خودت نیستی. هرکی رو باید هرجا که بگه ببری.... بماند........

دیروز ظهر هم که من و مانی داشتیم میرفتیم خونه بابام اینا، بازم یه کوچولو حرفمون شد و مهدی دچار این شبهه شد که من با همکار قدیمی ام هماهنگ کرده ام که با مهدی حرف بزنه و راضیش کنه! البته که همکار قدیمی جریان رو میدونست و میگفت مهدی حتما بره. منتها اونجوری نبود که من به اون آقا بگم مهدی رو راضی کنه. مهدی خودش باید راضی به این کار باشه. بعد همکار خودش گفت میخواد با مهدی بحرفه و حرفشون هم نصفه موند و اونجا بازم مهدی پرید به من که من بچه نیستم که میری مردم رو میاری منو راضی کنند.

منم زدم زیر گریه و گفتم به روح عمو کوچیکه ام، من دیگه کاری به تو ندارم و این کارها شد که هیچی، نشد من کلا دور کار پیدا کردن واسه تو رو خط میکشم. چون تو فکر میکنی من دارم نقش ننه رو واست بازی میکنم. هرکاری که دلت میخواد بکن!

بعد هم رفتم خونه بابام اینا.

دیگه دیروز عصر من و داداش بزرگه رفتیم دنبال دختردایی و آوردیمش و بعدش خاله کوچیکه و شوهرش هم اومدند و دیگه جمع کردیم و رفتیم آبشار تهران که ته همته. اذان گفتند و شوهرخاله کوچیکه جوجه ها رو سیخ زد و داداش کوچیکه و مهدی هم آتیش درست کردند و جوجه ها رو کباب کردند و البته قبل از شام بابام مانی رو برد پیش وسایل بازی که بازی کنه که من و مهدی هم بهشون ملحق شدیم و تا نه دیگه برگشتیم پیش بقیه.

کلی خوش گذشت و آخر شب هم برگشتیم خونه هامون. قرار شد امشب هم بریم مغازه پسرخاله کوچیکه. اینجوری خوبه. هم واسه خودمون، هم دختردایی یه کم از اون حال و هوا بیرون میاد.

توکل به خدا. تا اون چی بخواد و خیر در چی باشه.قلب

 

 

[ شنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٤ ] [ ٥:۱٠ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ