چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

چهارشنبه رو مرخصی گرفتم که بتونم به کارهام برسم. قرار بود کارگر بیاد واسه نظافت خونه. صبح چهارشنبه ساعت شش و نیم از خونه مادرشوهرم بیرون اومدم و با مترو خودم رو رسوندم به میدون انقلاب. قرار بود اونام بیان. (دو نفر بودند. زن و شوهر) بعد دیدم یه ساعت دیگه میرسند. تو این فاصله رفتم بازارروز نزدیک خونه، یه کم خرید کردم. البته اینقدر دل خوش بودم که بادنجون هم خریدم که وقتی اونا مشغول نظافتند، من بادنجون سرخ کنم بذارم تو فریزر!!!!!!!!!!!!سوال

خلاصه یکربع به نه رسیدند و افتادند به جون خونه. خدا خیرشون بده حسابی تمیز کردند. منم این وسط واسه خودم می پلکیدم!! البته فکر نکنید بیکار بودم. خودتون میدونید که آشپزخونه خیلی کار داره. باید وسایل جابجا بشه تا طرف بتونه نظافت کنه! من هی جابجا میکردم و هی اون خانم بنده خدا، تمییز میکرد. لابلای دست و پای ایشون هم، تونستم قورمه سبزی بار بذارم. بعد دیدم بندگان خدا خیلی مظلوم و کاری هستند. به سرم زد یه سر برم فردوسی و برگردم! البته به هیچکس نگفتم با وجود کارگر تو خونه، تنهاشون گذاشتم و رفتم. گفتم  اگه به مهدی بگم، حتما میخواد غر بزنه و سرزنش کنه. خب چه کاریه! منم نمیگم! حدود یه ساعتی شد رفت و برگشتم. البته آشنا بودند و هرچند که من ندیده بودمشون، ولی مامانم آقاهه رو میشناخت! همین کافی بود و البته هیچی هم تو خونه نبود.

رسیدم فردوسی، دیدم روبروی سفارت ترکیه یه عالمه مامور وایساده! ارمنی ها به خاطر اون حادثه سال 1925 جمع شده بودند و البته مجوز داشتند و مامور هم وایساده بود. گفتم حالا میان با من مصاحبه میکنند و خوبه شب هم فیلمم رو نشون بدن از تلویزیون!!! بعد اداره میگه این از ما مرخصی گرفت که بره تو این تجمع، خانواده ام هم میگن: عجب خونه تکونی کردی!!!خنده

خلاصه رفتم از اون برچسب ها، واسه در هم خریدم و زود هم برگشتم. وقتی برگشتم، شیشه پذیرایی و تراس شده بود عین دسته گل! یعنی من اصلا قصد تمیز کردن تراس رو نداشتم و دیگه ازش ناامید شده بودم. ولی آقاهه گفت اینجوری نمیشه و من تمییز ش میکنم. خیلی زن و شوهر دلسوز و تمیزی بودند. میخواستند مبلها و فرش رو هم جمع کنند و سرامیک رو با تی و شوما بشورند!!! که البته من نذاشتم. اون مال وقتیه که آدم فرشهاش تمییز باشه. که من فعلا قصد شستن فرش ندارم!

خلاصه خونه شد دسته گل و این بندگان خدا بعد از خوردن ناهار، ساعت یکربع به دو رفتند. بعد از رفتن اونا، من یه چیزی خوردم و از خستگی اومدم بخوابم و ساعت رو واسه نیم ساعت بعد کوک کردم که بیدارم کنه. ولی بعد از ده دقیقه، همکار سابقم زنگید و نیم ساعت با اون حرفیدم!!!!!!!!ناراحت خلاصه خواب بی خواب!گریه بلند شدم به جمع و جور کردن و بعدش راه افتادم به طرف خونه مامان مهدی که برم و شب با مانی و مهدی برگردم. آخه میدونید، مانی همینجوری هم از اونجا دل نمیکنه. وای به روزی که منم نباشم. دیگه عمرا با مهدی سوار ماشین نمیشد. این بود که من گفتم برم و مانی رو بیارم. سر راه از اتوبوس پیاده شدم و یه سر رفتم شانزه لیزه. دیدم ساعتی که دنبالش بودم رو دستفروش داره کنار خیابون می فروشه! پریدم و یکی خریدم. یه سر هم رفتم چهارراه امیراکرم و از مغازه ای که می شناسم، چند تا تی شرت و شلوار تو خونه خریدم واسه خودم. این مغازه قیمتها و جنسش فوق العاده است. از سر شانزه لیزه هم واسه مهدی دو تا شلوارک خریدم دونه ای بیست و یک هزار تومن!!!!! همین شلوارکها که پارسال میخریدیم پنج هزار تومن!!! یعنی دیگه لباس هم نپوشیم! فکر کنم تا چند وقت دیگه، به برگ رو بیاریم!!!خنده

داشتم از خستگی از پا می فتادم و میرفتم به طرف اتوبوس که برم به طرف مترو، که خواهر شوهرم زنگید که بیخود نیا! من اومده ام پیش مانی، خودم شب با مهدی میارمش. شوهرم هم از محل کارش میاد خونه شما تا ما برسیم!

یعنی بهتر از این نمیشد. منم کلی تشکر کردم و برگشتم خونه ولی دیگه از شدت خستگی، انگشتهای پام زق زق میکرد!! سعی کردم نیم ساعت بخوابم ولی از اون وقتها بود که خستگی نمیذاره آدم بخوابه! بلند شدم و رفتم واسه شام شنسل مرغ خریدم و یه بسته نون تافتون و راهمو کج کردم و از بازارچه کتاب، دو تا کتاب واسه شوهرخاله مهدی خریدم. طفلی دو هفته پیش کیسه صفراش رو عمل کرده. ما روز عملش رفتیم بیمارستان، ولی موفق به دیدنش نشدیم. ایشون هم همیشه از من میخواست که بهش کتاب بدم. منم دیدم فرصت خوبیه که واسه عیادتش کتاب ببرم.

خلاصه رسیدم خونه و دوش گرفتم و خریدها و جابجا کردم و سیب زمینی سرخ کردم و منتظر شدم. این فاصله شوهر خواهر مهدی اومد. خیلی بچه ماهیه. اومد رفت پاشو شست و نشست. چای دم کشید و یه چای واسش آوردم و مهدی و خواهرش و مانی رسیدند. واقعا از اینکه اینهمه راه رو نرفته بودم، خیلی از خواهر شوهرم ممنون بودم. طفلی یه عالمه هم اسباب بازی واسه مانی خریده بود!!!!!!! که البته من زورم نمیرسه به اینا بگم واسش اسباب بازی نخرند. آخه جا نداریم ما!!! اونا میخوان محبت کنند ولی آخه هر چیزی هم حدی داره!

خلاصه شام خوردیم و طرفهای ساعت یازده دوازده، دیگه بیهوش شدم!!! پنجشنبه بادنجونها رو سرخ کردم و حوالی یازده و نیم با مانی و خواهرشوهرم، یه سر رفتیم سه راه جمهوری، هیچی نخریدیدم و برگشتیم. ناهار هم جاتون خالی کشک بادنجون درست کردم که مقبول افتاد!

بچه که بودم، وقتی مامانم واسه خرید (مخصوصا عیدها که شلوغ بود) منو می آورد ولیعصر و شانزه لیزه، وقتی آخرش خسته داشتیم برمیگشتیم، من اینقدر حسرت کسانی رو میخوردم که خونه شون همون حوالی بود! مثلا اگه یکی داشت وارد خونه اش میشد، همیشه میگفتم: خوش به حالت که زود داری میری خونه. کو تا ما رسیم خونه مون!!! الان خونه مون نزدیک اینجاست. هر زمان که این وقتهای شلوغ، دارم وارد خونه میشم، با خودم میگم: «یعنی الان کی دلش میخواد جای من باشه!!»

پنجشنبه عصر، خواهر مهدی دیگه میخواست بره. ولی با وجود مانی، هیچکس جرات نداره از خونه مون بره بیرون!! میچسبه به مردم و نمیذاره برن!!!قلب خلاصه مهدی، به یه بهانه ای مانی رو برد تو تراس. منم یه زیرانداز انداختم تو تراس و یه تکه گوشت آوردم و دادم به مانی، که بندازه واسه گربه. تو این فاصله خواهر و شوهرخواهر مهدی یواشکی فرار کردند! اونا که رفتند، مهدی اومد تو خونه و من و مانی تو تراس موندیم. هوا هم که عالی بود. با این حال پاش جوراب کردم و شیر آوردم که بخوره. یه عالمه با گربه بازی کردیم و مانی واسش گوشت انداخت که بخوره. دیگه وقتی برگشتیم تو خونه، مانی یادش رفته بود که عمه و شوهر عمه اش تا نیم ساعت پیش تو خونه بوده اند و الان نیستند!!!!

راستش رو بخواهید، من آدم بالکنی هستم! یعنی دلم میخواد خونه ام طبقه بالای یه جایی باشه و من باشم و بالکن. صفا میکنم با خودم. اینکه تو فضای باز باشم و یه گوشه واسه خودم باشه. مانی هم دوست داره. مهدی با تعجب میگه: «من نمی فهمم بالکن چی داره که تو خوشت میاد!!! خب بشین گوشه اتاق با خودت خلوت کن!!!!» ولی خب، من بالکن رو دوست دارم. هرچند که خونه مون طبقه اول یه آپارتمان جنوبیه، که هیچ دیدی نداره. روبرومون هم دیوار بلندی تا بالا کشیده شده. ولی خب، فضاش بازه. البته حیاط دست ما نیست و یه واحد هم زیرزمینه که حیاط دست اوناست.

خلاصه واسه بالکن نقشه دارم بعد از عید. لااقل شبها که میشه برم اونجا و یه چای بخورم. یا لااقل مانی یه هوایی بخوره عصرها!قلب

پنجشنبه و جمعه تا جایی که میشد کارهای خونه تکونی رو انجام دادم. پرده پذیرایی رو دادیم خشکشویی و بقیه پرده ها رو انداختم ماشین و مهدی داد اتوشویی. فقط مونده بالای بوفه و کشوهای مهدی که دیگه کار خودشه و باید تمیزشون کنه.

[ شنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۸:٥٤ ‎ق.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ