چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلااااااام صبح شما بخیر و شادی و نیکی.

یه صبح دیگه و یه شروع دیگه. و البته برای من و مهدی، یه شروع دیگه تر!!!!!!!!!لبخند

میگم حالا براتون.


خب، این چهل و هشت ساعت اخیر، واسه من به اندازه چند روز گذشته! تا جایی که دیشب اینقدر حالم بد بود که فکر میکردم هر لحظه معده ام داره سوراخ میشه.

یادتونه که شنبه ساعت ده، مهدی قرار بود بره یکی از معاونهای اون شرکته رو ببینه. همون که منابع انسانیش با مهدی مصاحبه کرده بود و خبری ازش نبود. خب مهدی رفت و طرف ده دقیقه ای باهاش حرف زده بود و گفته بود خبرت می کنیم. دفتر مدیرعامل همون شرکت، یه رئیس دفتر داره که سیزده چهارده ساله اونجاست. زنگیدم بهش که ببینم میتونه نظر معاونت اونجا رو بپرسه یا نه. که گفت: آشتی! شوهرت چی شد؟ گفتم: فعلا هیچی. (نمیخواستم بگم تو فلان جا واسش کار مسوول دفتری پیدا شده. گفتم شاید کارشناسی اینور جور بشه.) گفت: ولی شوهرت چهارشنبه رفته فلان ارگان واسه مصاحبه. گفتم: تو از کجا میدونی؟ گفت: خب تو روز سه شنبه مگه رزومه شوهرت رو میل نکردی واسه خواهر من؟ خواهر منم رزومه رو فرستاده واسه رئیس سابقش که تو اون ارگانه. برای همین اونا هم چهارشنبه با شوهرت مصاحبه گذاشته اند!!!

گفتم: ولی شخص مصاحبه کننده به مهدی گفته که نائب رئیس شرکت آشتی اینا رزومه رو به من داده!

خلاصه ظاهرا یه تقارنی این وسط رخ داده و دو نفر همزمان به یه نفر رزومه مهدی رو داده اند و کار محکم شده. بعد از این دختره در مورد یارو پرسیدم که گفت آدم خوبیه و به دفترش خیلی بها میده و حتما به مهدی، یه نیرو هم واسه تایپ و این چیزها میده. البته خود طرف گفته بود خیلی بداخلاقه و مهدی میگه واقعا هم خیلی اخلاقش گنده.

یه کم خیالم راحت شد و دیگه شنبه ساعت سه رفتم مانی رو از مهد آوردم اداره که دکتر اداره ببینتش. یه تک سرفه هایی داشت و یه کم فین فین میکرد.  که دکتر گفت اینا حساسیته و یه کم دوا نوشت واسه مانی. بعد دفترچه مربی مانی رو دادم بهش که یه کم دوای معده براش بنویسه.

دیگه تا پنج و نیم با مانی اداره بودیم و بعدش رفتیم خونه.

یه حرف خنده دار از مانی براتون بگم. من یه گاو صندوق دارم که کنار میزمه. مانی اون روز میگه: این چیه؟ گفتم: گاوصندوق! گفت: چی میذارند توش؟ گفتم: چیزهای مهم. گفت: مثلا بستنی؟؟؟!!!!قهقههقهقهه

خدا رو شکر مامانم ماکارونی داده بود ولی خب، باید یه غذای دیگه هم می پختم واسه سحر خودم. اینه که تا رسیدیم، اول مانی خواست پایین بازی کنه که مهدی اومد پایین پیشش و من رفتم بالا. یه کم خوابیدم و بعد پاشدم عدس بارگذاشتم و مهدی و مانی دیگه اومدند بالا و عدس پلو درست کردم و دیدم خیار نداریم واسه سالاد!!!!!!

قبل از شام رفتم یه دوش گرفتم و نماز خوندم. به مهدی هم گفتم ربنای استاد شجریان رو دانلود کنه و دم اذان گوش بدیم که این کار رو کرد و خونه پر شد از صدا و حس و حال افطار!!!!!! که البته ما که روزه نیستیم ولی دل که داریم!

قبل از شام هم مهدی رفت دواهای مانی رو بگیره که دفترچه مربی مانی رو بهش دادم و گفتم اونا رو هم بگیره، خیار هم بهش سفارش دادم بخره. دیگه تا بیاد گوجه و پیاز رو هم خرد کردم و وسایل شام رو هم آماده کردم. اومد خیار رو هم افزودم به سالاد.

آها. دیدم مهدی یه آینه کوچیک واسه تو حموم و یه گیره لباس از اینا که پشت در وایمیسه واسه پشت در حموم خریده. اینا رو داشته باشید تا بعد بگم.

داشتیم وسایل شام رو می بردیم که از مهدی پرسیدم: فردا سحر با من پامیشی؟ گفت: برای چی؟ گفتم خب اگه بخوای بری اونجا، گشنه نمونی.

یه پوزخندی زد و گفت: یعنی تو نمیدونی من چه تصمیمی دارم؟ گفتم: نه. نمیری؟ گفت: نه!

وسایل شام رو آوردم. راستش خیلی ناراحت شدم. خودم که لب نزدم. فقط به مانی شام دادم و مهدی هم خورد. بعد همینطور خرد خرد حرف زدیم و البته داد و بیداد نکردیم. یه سری حرفها زدیم که ظاهرا مهدی خییییییییلی از حرفهای من ناراحت شده. منم که داغون شدم. چون برگشت بهم گفت:

امروز، روز تسویه و انتقامه. تو نذاشتی من به چیزهایی که میخواستم برسم، منم امروز کاری رو که تو میخوای و من دوست ندارم، نمیرم انجام بدم! می مونم تا بیمه بیکاری ام تموم بشه بعد اگه تا اون موقع کاری پیدا نشد، یه کاری میکنم!

خب منم یه حرفهایی زدم. گفتم من شده ام ننه و بابای این خونه. تو مرد این خونه ای. تو هم باید کارهایی بکنی. گفت: مگه تو چی کار میکنی؟ مگه هر بار که منو خرید فرستادی نرفتم خریدم؟ دیگه چی میخوای؟

خلاصه از این پرت و پلاها گفتیم به هم. بعد هم گفت که من نمیرم بشم مسوول دفتر. تو خودت ده ساله می نالی از این کار. من برای چی باید برم این کار رو بکنم. گفتم: اینجا فرق داره. طرف کله گنده است. پس فردا جایی میره و تو رو هم می بره با خودش.

بعد هم در جریان همین حرفها گفت: همینه که هست. نمیخوای، اصلا برو. کسی جلوتو نگرفته. نمیشه که تو هی تعیین کنی که من چه کار کنم. کاری رو که دوست نداشته باشم انجام نمیدم.

شام مانی رو که دادم، رفتم لباس پوشیدم و آروم از در خونه رفتم بیرون. قبل از اینکه برم گفت: پول ریختم به حسابت. میخواست بگه دغدغه پول نداشته باش. ماه پیش هم کرایه خونه رو خودش داد. نگاه نکردم و نپرسیدم چقدر ریخته. فقط از در خونه رفتم بیرون و شروع کردم به قدم زدن.

حالم اصلا خوب نبود. خودم البته اصلا دلم نمیخوواست مهدی مسوول دفتر بشه. ولی گل کجا رو باید به سرمون بریزیم. چه باید بکنیم. امیدم به این بود که اونجا یه ارگان بزرگ و معتبره و حالا با لابی و پارتی ها، میشه یه مدت دیگه جاشو عوض کنیم. و اینکه من کار کردنش رو می شناسم.

خلاصه تو شهرک راه رفتم و رفتم تا رسیدم به پارک و اونجا نشستم رو یه نیمکت و اول یکروز مکالمه رایگان گوشیم رو فعال کردم و بعدش زنگیدم به خواهرشوهر بزرگه. خب مهدی خیلی این خواهرش رو قبول داره و کلا با هم خیلی خوبند و زبون همو می فهمند.

من که زنشم، اگرم بفهمم چی میگه، نمیتونم یه جاهایی خواسته هاشو برآورده کنم!!!افسوس

دیگه بهش گفتم شرایطمون اینه و تا تقی به توقی میخوره، مهدی میگه ناراحتی از این زندگی برو و دیگه بیکاری مهدی، شده درد بیدرمون و من دیگه فقط به عمه ام واسه کار مهدی نسپرده ام. و اگه فردا نره، اینم از دست میره و این کار واسه منم ایده آل نیست و یه مو از تنم راضی نیست مهدی بره مسوول دفتر بشه. ولی چه کنیم که تیر آخره و چند جا هم که پارتی کلفت بوده، طرف گفته زنگ میزنه و هنوز نزده و شاید هم نزنه.

خواهرش هم داشت گوش میکرد و گاهی حرفهای منم تایید میکرد و اونم نظرش این بود که مهدی بره، اگه خوشش نیومد، دیگه بعدا نره. ولی به یه بار رفتنش که می ارزه.

خلاصه اون همه اش نگران بود که من تا اون وقت شب بیرون نباشم که بهش اطمینان دادم که اینجا شهرکه و محیطش امنه و تا سحر همه قدم می زنند. بعدش برگشتم خونه و دیدم مهدی داره با خواهرش می حرفه. که البته من متوجه چیزی نشدم. غذاها رو جابجا کردم و مسواک زدم و خوابیدم.

سحر بیدار شدم و کلی به درگاه خدا دعا کردم که دیگه این گره باز بشه و واقعا طاقتم طاق شده. حالا من فکر میکردم مهدی باید ساعت هفت و نیم اونجا باشه. صبح که مهدی بیدار شد مانی رو بیاره بذاره تو ماشین، با ما نیومد و دوباره برگشت بالا!

البته خواهرشوهر آخر شب بهم اس داد که نگران نباش و فردا صبح میره و الانم فقط یه کم لجبازی کرده باهات و خودش گفته میخواستم برم. فقط به آشتی اونجوری گفتم. یه همچین چیزی!!!!!!!!!!

آشتی بدبخت! چرا باید اینقدر تن و بدنش بلرزه.

خلاصه رفتم اداره و یه کم بعدش به خواهرشوهر اس دادم که رفته؟ اونم قبل از ظهر اس داد که سر امتحان بوده و ندیده اس منو، بله رفته.

خب، رفتنش برام مهم بود ولی دل تو دلم نبود ببینم چه جایگاهی بهش میدن. خب من خودم هم اینجا رئیس دفتر مدیرعاملم. میخواستم ببینم آیا جاش مثل خودمه، آیا اختیارات داره؟ و همه اش فکر میکردم کاشکی این طرف به مهدی نزدیک بشه و مهدی خودشو نشون بده و از این طریق دیگه یه جای خوب بره که به رشته اش بخوره. حتی از ته دلم از خدا خواستم بتونه دکتراش رو هم بگیره. دیروز همه اش با این امید و آرزوها گذشت.

ظهر یه زنگ کوچیک بهش زدم و گفت که سر کاره. هر دو با هم سرسنگین بودیم!

یه بار دیگه هم بعدازظهر بهش زنگیدم که ساعت چند میاد بیرون که گفت معلوم نیست.

همون قبل از ظهر رفتم شیرینی فروشی نزدیک اداره و سه تا یه کیلو زولبیابامیه خریدم. یکیش برای خودمون و دو تا هم واسه دوتا از خدماتی های طبقه مون. اینا سه نفرند ولی دیروز دو نفرشون بودند. بچه های خیلی کم سن و سال که ازدواج کرده اند و دارند شب و روز جون می کنند و خیلی هم مودبند. برعکس این قشر که بعضی هاشون درسته آدم رو قورت میدن و فضولند. ولی اینا بچه های خوبی اند که اتفاقا روزه هم میگرند.

دیروز گفتم یه کار خوب بکنم و رفتم یکی یه کیلو هم واسه اونا زولبیا و بامیه خریدم و دادم بهشون که کلللللللللی خوشحال شدند و تشکر کردند. همین خوشحالی شون واسم یه دنیا می ارزید. چه خوبه که شیرینی این ماه بعضی از دوستان، توسط ما خریداری بشه!چشمک

دیگه عصر رفتم دنبال مانی و به حدی ماشین گرم بود که من و مانی برشته شدیم و کولر بدبخت ماشین زورش نمیرسید! دیگه رسیدیم و قبلش رفتیم یکشنبه بازار و میخواستم واسه مانی یه صندل بخرم. که هرچی گشتیم، اونی که من میخواستم رو نداشت. در نتیجه فقط گندم واسه حلیم و لوبیاچیتی و عدس خریدیم. آلبالو رسمی هم بود که دو کیلو و نیم خریدم. نیم کیلو واسه خوردن خودمون، دو کیلو هم واسه شربت و مربای آلبالو.

دیگه رفتیم خونه و سر راه، دوتا نون سنگک کنجدی هم خریدم که شب کتلت درست کنم. تازه داشتیم میرفتیم تو نونوایی که زنگیدم به مهدی که کجاست، که گفت تازه تو مترو سعدیه. یه ساعت دیگه میرسه. ما هم زود نون خریدیم و رفتیم خونه. دیگه من و مانی داشتیم از تشنگی تلف می شدیم.

زود رفتیم خونه و مانی فوری پرید تو دستشویی و منم رفتم تو آشپزخونه و زود دو لیوان آب خوردم و یه لیوان شربت واسه مانی آوردم که وقتی بیرون اومد بخوره. همه اش رو به اضافه یه فنجون آب، خورد. بچه داشت تلف میشد.

بعد فوری سیب زمینی شستم و گذاشتم بپزه و نیم کیلو آلبالو رو پوشال گیری (!) کردم و شستم و یه مشت ریختم تو قوری و آب جوش آوردم و ریختم روش، بعد گذاشتم رو سماور که حسابی دم بکشه. بقیه اش رو هم ریختم تو سبد کوچیک و گذاشتم تو فریزر که حسابی خنک بشه.

بعدش یه لیوان شربت درست کردم و گذاشتم تو یخجال واسه مهدی و  یه ظرف هم زولبیا و بامیه گذاشتم رو میز. مهدی عادت داره شیرینی بخوره.

زود دوباره لباس پوشدیم و با مانی رفتیم ایستگاه مترو که مهدی رو بیاریم. البته گفته بود نیایید دنبالم. ولی ما رفتیم دنبالش و از دور اومد و رفتم با ماشین جلوش و گفت: آقا! مسیر شما کجاست؟

مانی با تعجب گفت: به بابا مهدی گفتی؟ گفتم: آره!

براش جالب بود.

بعد رفتیم خونه و من یادم رفت ماست و خیارشور بخرم!!!!! دیگه رسیدیم و زود شربت رو دادم به مهدی و هییییییییچی ازکارش نپرسیدم. یه کم رو کاناپه ولو شدیم و دو سه تا سوال پرسیدم و دیدم خوشش نمیاد، دیگه ادامه ندادم.

هشت پاشدم به درست کردن سالاد شیرازی و بعدش هم درست کردن کتلت و شستن ظرفها و آلبالو خنک رو دادم به مهدی که گفت میل نداره. ساعت نه و پنج دقیقه هم شام خوردیم و بعد از شام هم بقیه نونه رو تیکه کردم و گذاشتم تو فریزر. بعد ظرفها رو شستم و تمیز کردم و مسواک و دوش و نماز. تا ساعت ده که پایتخت شروع شد. مانی خوابید و دو تا فنجون چای آلبالو ریختم و آوردم.

یه چیز دیگه از مانی بگم. دیشب قبل از خواب میگه: مامان! هر کی هر زنی رو ببینه، یاد مامانش می افته؟ میگم: چطور مگه؟ تو یاد من می افتی؟ میگه: آره. من هر وقت مادربزرگ (مامان من) رو می بینم یاد شما می افتم!!!!!!!!! (چی تو مغز این بچه هاست!!!)

بعد از اونم من و مهدی رفتیم بخوابیم.

خب از هم دلخور بودیم. خوابید و پشتشو کرد به من. این فصل، مهدی همیشه تو خونه لخته. فقط یه شلوارک پاشه. دستمو گذاشتم پشتش. گفت: گرممه.

بعد یه کم حرف زد و فهمیدم خیییییییییلی دلخوره. شروع کرد ازم گله کردن که تو چرا رفتی به خواهرم گفتی و من که میرفتم! گفتم: من از کجا باید بدونم؟ گفت: من لباسهامو کنار گذاشته بودم. (که من متوجه نشده بودم. تازه اونجا فهمیدم رفته بود آینه خریده بود واسه تو حموم که ریشهاشو بزنه.) خودم میخواستم حتما یه سر برم ببینم چه خبره. ولی تو رفتی به خواهرم زنگیدی و گفتی مهدی گفته اگه این کاره نشه، بهتره جدا بشیم و من کی این حرفو زدم و تو همیشه میری بدیهای منو پیش خانواده ام میگی و من همیشه باید به ساز تو برقصم و تو اصلا واقعا عاشق چی من شدی؟ تو از اون مهدی دیگه هیچی نذاشتی و منو کردی همونی که خودت میخواستی. من فقط باید کارهایی که تو دوست داری رو بکنم. و چون تو اصرررررررررار داشتی روی این کار، منم رفتم. ولی بدون که من اونجا رئیس دفتر نیستم. این یارو یه رئیس دفترداره که از من پنج سال کوچیکتره و کلا اونجا یه میز داره. یا من باید پشتش بشینم، یا اون. تو تایپ کردن منو دیدی. فارسی رو با دو تا انگشت تایپ می کنم. اکسل هم بلد نیستم. پسره برگشته امروز میگه: اگه قرار شد اینجا بمونی، یه خودآموز اکسل و مالی بخر و کار کن تا منتقلت کنیم به یه قسمت دیگه! خب آشتی من تا حالا این کار رو نکرده ام. پسرخاله مجرد خودت که فوق لیسانسه، تو عید که حرفش بود بیاد شرکت شما بشه مسوول دفتر، تو میگفتی حیفه. حالا چطور من واسه این کار، حیف نیستم!!!

اینا رو که میگفت، حس می کردم نفس کشیدن واسم سخته. واقعا حتی از شدت ناراحتی گریه م هم نمی اومد.

راست میگه. من راضی نبودم که بریم. البته خودش هم تلاشی نکرد برای رفتن. ولی منم راضی نبودم. خب هرکی یه توانی داره. توان من برای تصمیم گیری برای رفتن صفر بود. نمیدونم چرا. تو این ده سال خیییییییییلی با خودم کلنجار رفتم ولی نشد.

خب شرایط رفتن هم نبود. من و مهدی هر دو سال 87 تا دم جمع کردن وسیله ها هم پیش رفتیم ولی هر دو ترسیدیم و برگشتیم عقب. درسته نباید عزادار گذشته بود. من خودم دیروز تو جواب کامنتها، ازش بابت پریشب دلخور بودم. ولی این حرف مهدی رو هم قبول دارم که میگه: ما کلا کارآموز دنیا اومده ایم! همه از یه جایی شروع می کنند و ده سال بعد به یه جایی میرسند. ولی ده ساله که من، هر چند سال یه بار دارم شروع میکنم.گریه

اینا رو که گفت، معده ام داشت از جاش کنده میشد. گفتم: بسه دیگه.

شربت معده هم نداشتیم. اتاق هم خیلی گرم بود. گفتم: بیا جاهامونو عوض کنیم. من اندازه تو گرمم نیست. بعدش سر و ته شدیم و من رفتم طرف پنجره خوابیدم و مهدی هم به کولر نزدیکتر شد. بعدش به هم نزدیک شدیم.

نمیدونم. هر دو خیییییییییییلی از این شرایط دلگیریم. من از دیروز عصر تا همین الان، یه سره دارم دعا میکنم که مهدی از کارش لذت ببره. که تحقیر نشه سر کار. که شانش حفظ بشه. خب الان دلم نمیخواد بره اونجا بشه مسوول دفتر رئیس دفتر اونجا.نگران از صبح هم بلند شده ام، دست چپم از شدت درد داره دیگه از کار می افته. به زور تایپ می کنم.

سحر هم پاشدم، هممممممه اش واسه مهدی دعا کردم. گفتم خدایا این شروع آخرش باشه. بذار به یه سرانجامی برسه. ناامیدش نکن. تو کمک کن. نذار سرخورده بشه. ای خدااااااااااااااااااا! بغلگریه

این چند روز سر کار، خلوت تر بودم. تونستم هر روز ترجمه یه جز قرآن رو بخونم. به چیزهای قشنگی دست پیدا کردم. به خصوص این:

رَبَّنَا لاَ تُؤَاخِذْنَا إِن نَّسِینَا أَوْ أَخْطَأْنَا رَبَّنَا وَلاَ تَحْمِلْ عَلَیْنَا إِصْرًا کَمَا حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذِینَ مِن قَبْلِنَا رَبَّنَا وَلاَ تُحَمِّلْنَا مَا لاَ طَاقَةَ لَنَا بِهِ وَاعْفُ عَنَّا وَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَآ أَنتَ مَوْلاَنَا فَانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْکَافِرِینَ (آخرین آیه سوره بقره)

پروردگارا، اگر فراموش کردیم یا به خطا رفتیم بر ما مگیر، پروردگارا، هیچ بار گرانى بر (دوش‏) ما مگذار؛ همچنانکه بر (دوش‏) کسانى که پیش از ما بودند نهادى‏. پروردگارا، و آنچه تاب آن نداریم بر ما تحمیل مکن‏؛ و از ما درگذر؛ و ما را ببخشاى و بر ما رحمت آور؛ سرور ما تویى‏؛ پس ما را بر گروه کافران پیروز کن‏.

امروز صبح با هم پاشدیم و اومدیم. امروز دیرتر از همیشه راه افتادیم. تقریبا شش و سی و پنج دقیقه. ولی ساعت هفت، مهدی رو گذاشتم در مترو میرداماد. البته تا اونجا، مهدی رانندگی کرد و بعدش خودش پیاده شد رفت سوار مترو بشه، بعدش من و مانی رفتیم مهد. منم برگشتم اداره.

خدایا پریشانی هامون رو آروم کن. دلهامونو آرامش ببخش. پدر شمیم حالش خوب بشه و همچنین همممممممه مریضها. این ماه، ماه خیر و برکته. همه اش رو به طرف ما سرریز کن. به اندازه عذر و تقصیرها مون، به ما نده. به اندازه کرمت بده این کریم کریمان.

یه دوستانی دارم اینجا که این روزها خیلی بی قرارند. آرومشون کن. بذار این دوره ناراحتی رو در کنار تو بگذرونند. مثل همیشه تو سختی ها، بغلمون کن. بذار دوران نقاهت تو بغل پر مهر تو گذر کنه.

مهدی رو از خودم میدونم که میذارمش واسه آخر. خدایا. مهدی رو از ازدواج با من پشیمون نکن!گریه من واقعا از همه چیزم دارم تو این زندگی مایه میذارم. (خود مهدی هم دیشب اینو گفت.) ولی زندگی مون اونی نیست که مهدی میخواد. خدایا کمک کن جاشو اینجا پیدا کنه. یا هر جایی که تو صلاح میدونی. برای من که شغل مهدی، فی نفسه فرقی نداره. ولی دلم میخواد اندازه توان و لیاقتش رشد کنه. من بهش ایمان دارم. تو کمک کن. همه چی دست توئه، ای ارحم الراحمین!

بغلبغلبغل

 

 

[ دوشنبه ۱ تیر ۱۳٩٤ ] [ ٤:٥٩ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ