چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

سلاااااااااااام صبح همگی بخیر.قلب

گرمه ولی صبح قشنگیه. یعنی وقتی صبح زود هوا گرمه، خدا به خیر کنه دم ظهر رو! هرچند ما در برابر بچه های جنوب، کلا حرفی نباید بزنیم. چشم، خب نمیگیم از گرما!ساکت

ولی خب، گرمه!!!!!!نیشخند میگه تفاوت ایران و جهنم تو درجه حرارتش بود که شکر خدا، اوکی شد!!!!!خنده

خوبین؟


چه کار می کنید با زحمتهای ما!

عرض کنم خدمتتون دوشنبه عصر رفتم دنبال مانی و قرار بود شب همه بریم مغازه فست فود پسرخاله. این هفته ای که گذشت، یا مامانم اینا خونه خاله ام بودند و یا خاله کوچیکه پیش مامان اینا. دختردایی بزرگه هم پیش اینا بود. خب داداشم هم هی مسخره بازی درمیاره و می خندونتشون، اینه که شاید حالا یه کم غصه از یاد دختردایی بره.

دیگه دوشنبه عصر با مانی رفتیم خونه و قبل از اینکه برسیم، به ذهنم رسید حلیم بخرم و ببینم حلیم این حوالی چه جوریاست. خلاصه رفتیم حلیم خریدیم و رفتیم خونه. گفتم مهدی که حلیم دوست داره، شاید همین حلیم رو شام بخوره! البته یه کم عدس پلو و کتلت هم از شب قبل مونده بود.

خلاصه حلیم رو خریدیم و بعد من به این فکر افتادم که یه قمقمه واسه مانی بخرم. چون عصرها که میرم دنبالش خیییییییلی گرمش میشه و همه اش تشنه است. رفتم از یه مغازه قمقمه بخرم که مانی هی می پرسید قمقمه چیه و به اسم قمقمه می خندید!!!!!!! خلاصه یه قمقمه کیسه ای خریدم که تا هم میشه! سه هزار تومن! تا به وقتش برم جنت آباد و از این لیوانها بخرم که سرش نی داره. حالا البته این هست و کار میکنه بیچاره!

خلاصه رفتیم خونه. یادتونه که از یکشنبه بازار، دو کیلو آلبالو خریده بودم واسه مربا. اونا رو ریختم تو لگن و آب ریختم روش و شستمشون. دیدم شب شام پختن ندارم، بهتره بشینم سر این آلبالوها.

خلاصه زنگیدم ببینم مهدی کجاست که اونم کلی دعوا کرد که نیا دنبالم. ولی خب، باید ماست و شکر برای مربا میخریدم. و باید یه بار دیگه میرفتم پایین. همون سری اول هم نمی تونستم بیارم بالا چون سنگین بود.

یه چیزم بگم جالب توجه دوستانی که میگن مهدی چرا نمیره خرید؟! خب الان ماشین دست منه. محل کار مهدی میرداماده و با مترو یکساعت و نیم طول میکشه بیاد خونه. از ایستگاه مترو هم یکربع تقریبا پیاده راهه. البته از این به بعد سعی می کنیم خریدها هفتگی باشه و با هم بریم.

در هر حال، دیگه با مانی رفتیم ماست و شکر خریدیم و از اونجا هم ایستگاه مترو. زیر سایه یه درخت وایسادیم و به کسانی نگاه می کردیم که از ایستگاه می اومدند بیرون. و من یاد جوونیام افتادم که چقدر این سبک انتظار رو دوست داشتم. اینکه آدم سر یه راهی بشینه تا کسی که دوست داره بیاد! خب چه کار کنم. دست خودم نیست! عاشق پیشه ام!!!!!!!قهقههقهقهه (حالا بیایید فحش بدید که بدبخت و خاک بر سری!!!)

دیگه از دور مهدی اومد و مانی کلی جیغ کشید و دست تکون داد. یکی از دوستان میگفت اصلا چرا میری دنبال مهدی. تو خودت خسته میای و تازه میری خرید و بعدش هم دنبال مهدی.

من حرف این دوستمون رو قبول دارم و هر کدوم از این کارها رو که انجام میدم، از خودم مایه میذارم. ولی خب، الان مهدی تو یه فشاریه که من فکر کردم یه کم از اینا کم کنم. اینکه نشونش بدم مثل همیشه کنارشم و حالا هرچند کوچیک میتونم از خستگیهای فکری و جسمیش بگیرم. حالا بذارید بقیه اش رو بگم، متوجه میشید.

دیگه رفتیم خونه و من طبق برنامه خودم، لگن آلبالوها رو آوردم گذاشتم جلوم و خدایا از تو مدد. نشستم به هسته گیری. مگه تموم میشد!!!!!!!!آخ

مهدی هم داشت خندوانه میدید. حالا این وسط قبل از اینکه ادامه ماجرا رو بگم، میخوام در این مورد هم چیزی بنویسم.

خب چند ساله که برنامه ماه عسل به راهه. یکی دو ساعت قبل از افطار. من تا پارسال این برنامه رو نمی دیدم. تا پارسال که به طور اتفاقی اون خانمه رو نشون داد که تو چاه افتاده بود. از اون به بعد برام جالب بود و چند تا دیگه هم از این برنامه رو پیگیری کردم. ولی همیشه حس میکردم این برنامه خیلی سنگینه. لااقل برای من. یعنی من و مهدی توان دیدن این برنامه رو نداشتیم و نداریم. مهدی میگه چون این برنامه آدمها رو به چالش میکشه. حالا گیرم چالش عشق و احساس. بعد اینقدر دست رو نقاط حساس میذاره که دیگه آدم شاید یه جاهایی کم بیاره.

بعد با وجود اتفاقات قشنگ و عشقهای باشکوه، تم برنامه غم داره. نمیدونم شماها هم اینجوری هستید یا نه. یعنی من شخصا حس شادی از این برنامه نمیگیرم.

خب شما یه نگاهی به زندگی هامون بندازید. همه داریم زیر یه پرس چند صدکیلویی از استرس و ناکامی و کمبودها و دویدنها و نرسیدنها زندگی می کنیم. کدوم هیجان مثبت؟ کدوم شادی؟ حتی یه ورزشگاه رفتن واسه خانمها هم قدغنه! که به قول یکی از خود مسوولین: بهتره اول یه فکری به حال خانمهای خیابونی و کارتن خوابهای خانم بکنیم، بعد مساله ورزشگاه رفتن خانم ها اینقدر برامون بغرنج و کشنده باشه! (حالا یه همچین چیزایی!)

کلا اسلام دین غمگینی نیست. به نظرم اشتباه از ما و برداشت ماست. الان نزنید تو دهن من. البته به نظر من مذهب شیعه بسیار کامل و پرمغزه. ولی نمیدونم چرا چند ساله ما بیشتر از اینکه مثلا درگیر علم امام صادق باشیم، بیشتر خودمون رو درگیر وفات امام صادق و عزاداری برای این بزرگوار می کنیم. خب مگه مذهب ما جعفری نیست؟ مگه ایشون یکی از بزرگترین دانشمندان شیعه نیستند. چرا باید انرژی که در سال چند روز صرف ایشون میشه، عزاداری باشه؟ آیا باید بعد از هزار و چهارصدسال عزاداری کنیم؟ خب ایشون هم یک انسان بوده اند که یک روز اومده و یک روز رفته اند. مثل هر انسان دیگه ای.

من بهتون میگم چرا این کار رو می کنیم. چون ساده ترین راهه. تفکر خیلی سخته. گشتن دنبال احادیث و علم ایشون، زمان و وقت می بره. حالا کی بره پیدا کنه. ولی یه سیاه پوشیدن و شاد نبودن و اون روز آهنگ شاد گوش نکردن و نوحه شنیدن، راحت تره. همه مون هم یا مریض داریم تو فامیل، یا یکی مون بیکاره، یا صاحبخونه جوابمون کرده یا قوم شوهر یه دهنی ازمون سرویس کرده. اینه که میشینیم پای نوحه و به حال دل خودمون و روزگارمون های های گریه می کنیم. غیر از اینه؟

خب این شده که مداح ها، ایییییییینقدر ماشاءالله رشد کرده اند. من منظورم به همه شون نیست ها. هستند کسانی که قشنگ و علمی و منطقی هم حرف می زنند. ولی شما دیگه خودتون می بینید چه خبره.

ولی شما بشین پایی حرفهای دکتر الهی قمشه ای. یه بار ایشون در مورد ظهر عاشورا صحبت میکرد. همممممه کسانی که پیششون بودند، های های گریه می کردند. ایشون از به آتیش کشیدن خیمه ها هیچی نمی گفت. از عشق امام حسین به خدا می گفت. خب از عشق گریه کردن خییییییییلی والاست. وگرنه من بیام تا صبح براتون ذکر مصیبت بگم. هنر نیست که.

القصه، چقدر امروز این شاخه به اون شاخه می پرم!متفکر

اینا رو گفتم که بگم حالا خیلی هامون دلمون شادی میخواد. برای همین ما میشینیم سر خندوانه! همین!

بعد همینطور که می دیدیم، منم آلبالوها رو هسته گیری میکردم. مگه تموم میشد! دیگه وسطش پاشدم واسه مهدی حلیم آوردم و خودم هم نوکی زدم و ظرفها رو شستم و حموم هم رفتم. یکربع به اذان بازم نشستم سر آلبالوها.

بعد یه فکر قشنگ به ذهنم رسید. دیدم من که دستم به ایناست. الانم که وقت قشنگ اذانه. اینه که هر آلبالویی که هسته می گرفتم، اسم یکی تون می اومد جلوی نظرم. خیلی هاتون هم اسمتون یادم رفته بود، ولی یه تصویری ازتون داشتم و میگفتم: خدایا، اون!!!! خدا هم میدونست کی رو میگم!!!خنده 

بعد دیدم اینهمه آلبالو، چقدر حس قشنگی بهم دادند. کلا حالم خوب بود. حالی کردم با آلبالوها. دیگه پاشدم به نماز و شکر هم ریختم لابلای آلبالوها و گذاشتم تو یخچال. واسه روز بعدش. حالا ببینید انرژی این آلبالوها، چه کرد با من!

بعدش هم جمع کردم و مسواک و لالا.

آها، اینم بگم که چرا شام نرفتیم بیرون. چون همون شب، پسرخاله مجرد و مامانش و خواهرش و دختردایی کوچیکه از سنندج راه افتاده بودند به طرف تهران که تا پنچشنبه باشند و بعدش با مامانم اینا برن کرمانشاه. کلا این هفته، هفته خاله بازی بود!

بابت همین، مامانم گفت دیگه اون شب نریم بیرون و بذاریم فردا شب که اونا هم برسند. این بود که دیگه ما هم موندیم خونه.

خلاصه دیروز که سه شنبه بود، سحر بیدار شدم. من سحرها رو خیلی دوست دارم. اصلا خوابم نمیاد و از این موضوع خوشحالم. و اینقدر دعای سحر رو دوست دارم که بعضی از روزها تا نه و ده صبح صدای این دعا تو گوشمه.

بعد خوشحال و خندان سحری خوردم و دعا کردم و خوابیدم. زودتر بیدار شدم و واسه مهدی حلیم گرم کردم. آخه مهدی صبح ها با من و مانی میاد. منتها چون اونجا نمیشه چیزی بخوره و واسه خاطر اسپاسم معده و کلیه اش هم نمیتونه روزه بگیره، گفتیم پس بهتره قبل از اینکه راه بیفتیم، مهدی یه چیزی بخوره. دیگه حلیم رو براش گرم کردم و با شکر گذاشتم رو میز و خودم حاضر شدم و سه تایی راه افتادیم به طرف محل کار و به طرف زندگی.

دیگه رسیدیم و طرفهای ظهر هم با مامان اینا تماس گرفتم و گفتند برنامه شب به راهه.

تا قبل از ظهر یه کار دیگه هم کردم. دو روز پیش فهمیدم که این کار، توسط نائب رئیس هیات مدیره  ما، برای مهدی ایجاد نشده. اگه یادتون باشه سه شنبه پیش من رزومه مهدی رو دادم به خواهر یکی از دوستام که این دوستم رو یه بار تو عمرم دیده ام و خواهرش رو هرگز ندیده ام. البته میگم دوست، ایشون رئیس دفتر مدیرعامل یکی از شرکتهاییه که ما باهاش کار می کنیم. خب همیشه تو این سالها تلفنی باهم می حرفیدیم. مهدی رفته بود قبلا تو شرکت اینا رزومه پر کرده بود و مصاحبه هم شده بود باهاش. ولی خب نشده بود.

تا اینکه سه شنبه پیش این دوستم گفت آشتی رزومه شوهرت رو بفرست به ایمیل خواهرم. همون روز خواهره رزومه رو میده به رئیس سابقش!!!! اونا هم همون روز زنگ زدند به مهدی و برای چهارشنبه براش قرار مصاحبه گذاشتند. که همون روز هم بهش گفتند از یکشنبه بیاد اونجا برای کار.

خب، وقتی مهدی رفته بوده برای مصاحبه، از اونجایی که نمیدونست کی معرفیش کرده، از طرف پرسیده بود، اونم گفته بود یکی از طرف خانمت بوده. که مهدی به نائب رئیس هیات مدیره ما شک کرده بود و اسم اونو آورده بود. اون آقا هم تعجب کرده بود و گفته بود: مگه فلانی شما رو می شناسه؟ مهدی گفته بود بلی. پرسیده بود تاییدت هم میکنه؟ مهدی گفته بود از خودش بپرسید. خلاصه اونم قرآن باز کرده بود و گفته بود خوب اومده. خبرتون می کنیم. که همون روز زنگیدند و قرار گذاشتند.

خب، دیروز زنگیدم به این خواهره. تلفنش رو از دوستم گرفتم و زنگیدم بهش و گفتم بابت تشکر زنگ زده ام. شما ندیده و نشناخته این محبت رو در حق من کردید. این برای ما یک دنیا می ارزه. اونم گفت که حالا تا آخر ماه رمضون باید صبر کرد که رئیس چه تصمیمی می گیره. (ایشون پیش مهدی اینا نیست. رئیس الان مهدی، رئیس سابق ایشونه.)

گفتم: در هر حال نتیجه هرچی که باشه، برای ما بسیار جای سپاس و تشکر داره. حالا از خجالتتون در می آییم.

و بهش هم گفتم که این دومین باره که کسی تو زندگی من، کاری میکنه برام که من تا به حال ندیدمش. یکبار هم سال 76 پسرخاله ام با سه چهار لایه واسطه رفت سر یه کار خیلی عالی. که ما اصلا طرف رو ندیده بودیم.

خلاصه دیروز عصر رفتم دنبال مانی و قمقمه شربتش رو از مهد گرفتم و بهش دادم. نشستیم تو ماشین، یه کم ذوب شدیم تا ماشین حرکت کنه و کولر یه کم خنکمون کنه. بیست متر نرفته بودیم که مانی گفت: همه اش رو خوردم!!!!!!! صندلی ماشینها این روزهای گرم، جون میده واسه کسی که همورویید داره و باید بشینه رو سطح گرم. که البته سطح اینقدر داغه که هموروئید ذوب میشه!!!!!!!خنده

بعد رفتیم خونه و من دیگه خریدی نداشتم و پنج و نیم رسیدیم. گفتم آشتی! اگه بشینی، دیگه بولدوزر هم بلندت نمی کنه. یه حرکتی بکن و کارهاتو از پیش ببر، بعد با خیال راحت بگیر بخواب.

خلاصه اول قابلمه آلبالو و شکر رو گذاشتم رو حرات خیلی کم. بعدش تصمیم گرفتم به خودم جایزه بدم. به عنوان همسر همپا!!!!!مژه تصمیم گرفتم واسه سحر، یه استامبولی تووووپ واسه خودم بپزم. تندتند سیب زمینی پوست گرفتم و خرد کردم و تفت دادم تو قابلمه کوچیک و گوجه هم خرد کردم و ریختم توش و با رب گذاشتم حسابی تفت بخورند و گوجه و رب رنگ پس بدن. بعد برنج رو ریختم و گذاشتم آبش ورچینه.

حس خوبی داشتم. از این جایزه. از اینکه خودم برای خودم ارزش قائل بودم. بعد ظرفها رو شستم و یکشنبه لوبیاچیتی و عدس و گندم واسه حلیم خریده بودم که خواستم جاگیرشون کنم که دیدم شیشه خالی ندارم. دو تا رو جابجا کردم و شستم واسه امروز که اونا رو بریزم تو شیشه و بذارم تو کابینت. همه کارها رو یه روز نمیکنم. کم کم که بهم فشار نیاد. یه کم هم لوبیاچیتی خیس کردم که واسه امروز خوراک لوبیا بپزم. بعد دیگه ساعت شش شد و دمکنی انداختم در قابلمه استانبولی و زنگیدم به مهدی که دیدم نزدیکه.

نمیشد مربا رو بذارم و برم. اینه که ترجیح دادم رو سرمربا وایسم. خب، پختن مربا هم کار بزرگیه. برای همین دیگه نرفتم مترو دنبال مهدی. در عوض فوری دوش گرفتم و آخرش هم لوسیون زدم به بدنم و با خودم فکر کردم بوی این لوسیون داره تکراری میشه.

بعد بیرون اومدم و یه کم لمیدم رو کاناپه و با مامانم تلفنی حرفیدم در مورد برنامه شب، که دیدم صدای جلز ولز میاد. رفتم دیدم مربا سررفته و ریخته رو گاز و پشت گاز!!!!!!!گریه

کی میگفت آشتی استراحت کن؟ هن؟؟!!منتظر

فوری زیرش رو خیلی کمتر کردم و گفتم بی خیال گاز چون روش فویل آلومینیومی بود و می اندازمش بیرون. ولی از پشت گاز ریخته بود کف آشپزخونه که فوری دست کشیدم و تمیزش کردم. بعد با مانی نشستیم به تمرین نت خوانی. ماشاءالله همه رو بلد بود و یه آهنگ کوتاهم زد برام و منم نت ها رو یه بار دیگه براش نوشتم رو کاغذ و تمرین می کردیم که مهدی هم اومد. یه کم دراز کشید و نشد بخوابیم و  یه کم حرفیدیم.

اونجا مهدی بهم گفت که آشتی تو خییییییییلی کار میکنی و از خودت کار میکشی. نمیخوای فکری به حال خودت بکنی؟ گفتم: مثلا چه کار کنم. طلاق بگیرم برم پی کارم؟ حرفها میزنی ها. فعلا که هستیم و شکر که داریم زندگی می کنیم

اینکه قدر کارهامو میدونه برام ارزش داره. ایشالا یه برنامه ریزی هم می کنیم که کارها بین مون تقسیم بشه.

خلاصه هشت و نیم رفتیم به طرف اکباتان. همه بودند و تا ساندویچها حاضر بشه من و مهدی رفتیم یه کم خرید و از جمله واسه مانی صندل می خواستیم که نیافتیم و در عوض مهدی عطر خرید و منم دیدم فرصت خوبیه و یه کرم ضدآفتاب خارجی خریدم با یه لوسیون خارجی!!عینک خب آدم وقتی با مردش بیرون میره، باید بهترینها رو بخره دیگه. مگه نه!!!!!!شیطان که حالا از شوخی گذشته، با پوست نمیشه شوخی کرد و خیرش به خود مرد هم میرسه!!!

بعد شام خوردیم و از اونجا رفتیم دوباره آبشار تهران که بالای همته. تا نشستیم، مانی چشمش خورد به یه سری وسیله بازی. بهانه گرفت که منو ببرید اونجا. بابام هم فوری گفت: الان می بریمت. بعد من و مهدی از اونجا که خیلی خسته بودیم گفتیم نه بابا. ما خسته ایم حالا مانی اینجا بازی کن! ولی مانی شروع به گریه کرد و بابام هم اصرار داشت که ببریمش.

منم بلند شدم مانی رو بردم پیش وسایل بازی و گفتم: خب این چه بیرون اومدنی واسه من بود!

دیگه مانی رو بردم واسه بازی و بعد از چند دقیقه هم بابام اومد و گفت: من نگهش میدارم تو برو. که گفتم نه بابا وایمیسم پیشش. یه ربع تقریبا مانی بازی کرد و بعد رضایت داد بریم پیش بقیه.

دیگه اونجا تا نشسم، مامانم گفت: آشتی، مهدی رفته فلان جا داره کار میکنه؟ یه نگاه به مهدی کردم و گفتم: نمیدونم! مهدی تو چیزی گفتی؟ مهدی گفت: آره. من به داداشهات گفتم و مامان هم شنید. بعد دیگه برای مامان تعریف کردم که اینجوری شد و اونم خوشحال شد. البته همه خوشحال شدند. ولی خب، همه مون خیلی دلمون میخوواد پسرخاله مجرد هم کاری براش جور بشه و بره. مامانش گفت: آشتی شیرینی کار آقا  مهدی کو پس؟ گفتم: شیرینی کار مهدی، کار پسرته. من رزومه پسرت رو چند جا فرستاده ام. ایشالا یکیش جواب میده و اونم میره سر کار.

خلاصه دیگه یازده و نیم من و مهدی و مانی برگشتیم خونه و تو راه بودیم که بابام زنگید به مهدی که آشتی گوشی اش رو جا گذاشته!!! ولی ما براش میاریمش.

دیگه رفتیم بالا و مسواک و منتظر که گوشی رو بیارن. بابام زنگید و مهدی گفت: بی زحمت گوشی رو بذارید تو ماشین که صبح برش داریم. بابام گفت: نه. من یه کاری دارم که باید بیام بالا. ما هم فکر کردیم حتما میخواد بره دستشویی.

ولی بابام آورد گوشی رو داد و رفت. کاری هم نداشت!!!!! به نظرم میخواست شاید مثلا دل منو به دست بیاره سر اینکه زورم کرده بود به زور مانی رو ببرم بازی کنه! چشمک

حالا یه چیزم بگم. دیروز داشتم می گفتم من عاشق سحری ام و سحر که بیدار میشم اصلا خوابم نمیاد و لذت می برم از سحر. امروز صبح وقتی بیدار شدم که پنج دقیقه به سحر بود! هول هولی یه چیزی خوردم و با خودم فکر کردم همه چی هم دست ما نیست. اینکه کسی سحر با عشق بیدار میشه و سحری میخوره، توفیقیه که حضرت دوست نصیبش میکنه. وگرنه خودش کاره ای نیست!!!یول

خب، حس میکنم مهدی بیشتر از روز اول، با کارش مچ شده. به خصوص که دیروز که با این دختره می حرفیدم از خصوصیات رئیس مهدی گفت و گفت که از این به بعد دیگه مهدیه که باید خودشو ثابت کنه. و گفت به همسرت اجازه بده خودشو نشون بده و رئیسش اونوقت تصمیم میگیره بذارتش کجا. هرچند که مدیردفتر یه همچین آدمی در همچین سازمانی کم چیزی نیست. خودم هم دیروز به مهدی گفتم: میشد تو توی یه سازمان دیگه ای، یه کارشناس معمولی تو طبقات باشی. ولی شاید خواست خدا بوده که بیای زانو به زانوی این آدم بشینی که جلوی چشمش باشی. خدا رو چی دیدی. شاید آشنایی داشت و خودش فرستادت بری یه جایی در رابطه با رشته ات کار کنی. هرچند میدونم مهدی این کار رو دوست نداره. ولی در حال حاضر، جایگزین دیگه ای وجود نداره.

توکل به خودش. که به مو میرسونه و پاره نمیکنه.

چند دقیقه پیش هم از مهدی تاییدش رو گرفتم و زنگیدم به مادر مهدی که خودم این خبر رو بهش بگم. خلاصه زنگیدم بهش و تا بهش گفتم فلان جا کار میکنه مهدی، زد زیر گریه!! و گفت که مادره و می دونسته که مهدی از بعد از عید بیکاره!!!!!!!! گفت حس شش مادره همینه. که البته راست میگه. بعد یه کم حرفیدیم و بهش گفتم البته هنوز هیچی معلوم نیست. ولی خب ترجیح دادیم تو این روزهایی که شما  اینقدر سر خونه ناراحت و بیقرارید، یه خبر خوب هم بدیم بهتون بلکه یه گوشه دلتون خوش بشه که خیلی تشکر کرد و خوشحال شد.

الان میدونم خیلی هاتون میخواهید بگید کاشکی نمی گفتیم به کسی تا قرارداد ببندش باهاش. نظر من و مهدی همین بود. ولی مهدی دیشب به مامانم اینا گفت. و شاید این یه رضایت تلویحی بود از این کار. چون دیشب هم تو راه برگشت، گفت که چاره ای نیست و فعلا اینو بریم تا ببینیم خدا چی میخواد.

خدایا! الان که این کار تا اینجا جور شده، خودت از دلم خبر داری. من خوشحال و سپاسگزارم. ولی باز هم این قدرت رو بده که بتونم برای بقیه هم کاری بکنم. وقتی عزیزانی هستند که اینجا اینقدر قشنگ برای من دعا می کنند، منم میخوام دستامو بالا بیارم و واسه آرامش و برکت و کار و سلامتی همه عزیزان دعا کنم.

به خصوص برای سلامتی ته تغاری عزیز که فردا عمل داره. به مادر و پدرش آرامش و به این بچه و بقیه بچه ها سلامتی بده. آمین یا رب العالمین. البته من دیروز نتونستم واسه خانومی عزیز کامنت بذارم. ایشالا امروز بشه و بتونم.

و اینم آدرس جدید بچه ها:

شمیم عزیز (زنی تنها در آستانه فصل سرد)

لیلی عزیز (نوشته های من)

دیگه زیاده عرضی نیست. به جز اینکه بازم دستهای مهربون تک تکتون رو می بوسم.. همیشه فکر میکردم روزی که مهدی بره سرکار، من با خوشحالی این خبر رو میام اینجا میدم. ولی خب، دیدید که آغاز کارش، با چه طوفانی همراه بود. در هر حال ممنون از همه تون که هستید. ممنون که ما رو از دعا فراموش نمی کنید.

یکی از عزیزان برام خصوصی داده بود چند ماه پیش که من قبل از مهدی، برای اون دعا کنم. خواستم بگم همه این ماه ها این کار رو کردم. بازم ادامه میدم. تو هم اگه کارت جور شد خبرم کن که نذرم رو بدم!

فدای همگی!قلب

[ چهارشنبه ۳ تیر ۱۳٩٤ ] [ ٥:۳۱ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ