چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

با سلام.

صبح همگی به خیر و خوشی. صبح خنک بود ها. نه؟

سحر هم بیدار شدم، حس کردم پنجره ها یه تکون خفیفی میخوره. صبح هم دیدم خنکه. خدا رو شکر.

فقط نمیدونم من از صبح چرا اینقدر تشنه ام!چشمک


خب، باید بگم بهتون که من این دو روز کلی کار کردم و البته کلی جلو افتادم. حالا ببینیم کارها چی بود و جلو افتادن یعنی چی؟ و من از چی جلو افتادم؟!متفکر

چهارشنبه یکربع به چهار مهدی زنگید که کارم تموم شده و با مترو راه افتاده ام. میتونم بیام مترو نزدیک اداره ات. تو هم میتونی زودتر بیایی؟ گفتم آره. چهار راه افتادم رفتم دنبال مانی و با هم رفتیم مترو دنبال مهدی و رفتیم به طرف خونه.

تو راه زنگیدم به دوستم و گفتم ببینم هست که برم واسه ترمیم ناخن هام. یکی شون در شرف شکستن بود و اگه بشکنه، دردسر کاشت دوباره داره. گفت بیرونه و شش و نیم میرسه خونه!

خلاصه دیگه ما زودتر از روزهای دیگه رسیدیم خونه و سه تایی از خستگی بیهوش شدیم. تا دوستم حوالی شش و نیم زنگید که من اومدم، تو هم بیا! اول لوبیاهای خیس خورده رو تو جی پاس بازگذاشتم و بعدش زود پریدم رفتم پیشش و اونجا دوست خودم هم بود. خب من با خواهر این دختره دوستم. که شوهر کرده و رفته. ولی خونه مامانش اینا نزدیک خونه فعلی ماست. منتها دیگه دوست خودم هم با دخترش بودند و همونجا قرار گذاشتیم امروز که شنبه است، ساعت نه بریم استخر!هوراهوراهورا

بعد از یه طرحی تو ذهنم به خواهر همین دوستم گفتم. خب ایشون تو یه خیریه کار میکنه دیگه. قبلا هم گفته بودم که خیلی دلم میخواست به بچه های اونجا، یه وعده غذا برم. الانم که کار مهدی جور شده، از اون طرف هم یک هفته قبل از اینکه دایی فوت کنه، خودش خواب دیده که داره قورمه سبزی زیادی می پزه و حالت نذری داشته گویا. دیگه من و مامان اینا تصمیم گرفتیم حتما یه بار قورمه سبزی نذری بدیم.

خلاصه با دوستم هماهنگ کردم که اگه بشه، پنجشنبه بین تعطیلی دو هفته دیگه  که میشه هجده تیر نذری رو ادا کنیم و من حتی اندازه هاشم از تو نت دراورده بودم و مادرشوهر یکی از دوستان گل (مامان شوهر نارسی عزیز اگه اشتباه نکنم.) هم نذر قورمه سبزی داشت و بهم داده بود اندازه هاشو. دیگه با دوستام می حرفیدیم که چه کنیم و سبزی از کجا بگیریم و از این صوبتا.

بعدش دیگه من حوالی هشت و نیم رسیدم خونه. طبق معمول مهدی گفت: چقدر طول کشید. گفتم خب همیشه همینه. یکساعت و نیم تا دو ساعت زمان می بره. بعد گفت شام چی داریم؟ گفتم: خوارک لوبیا؟

قیافه اش رفت تو هم. گفتم: خب خودت همیشه دوست داری خوراک لوبیا بخوری. گفت: آره. ولی امشب معده ام ریخته به هم. بذار از بیرون غذا بگیریم. دیگه زنگیدم به دوستم و تلفن یه تهیه غذا رو گرفتم که شکر خدا درش بسته بود و تعمیرات داشتند.

از شما چه پنهون که خوراک لوبیا هم خیلی بدمزه و آبکی شد. دیدم نخیر، امشب اصلا شب غذای خوشمزه نیست. خندهیه دفعه یاد دلمه های مامان افتادم که تو فریزر بود. فوری براش گرم کردم که خورد ولی گفت امشب دلم پلو مرغ میخواسته! گفتم من میخواستم واسه فردا سبزی پلو با ماهی درست کنم. گفت: نه. پلو مرغ درست کن. حتی مرغش رو هم سرخ نکن. زرشک هم بذار کنارش. گفتم باشه.

خلاصه دیگه بعد از شام زنگیدم به عمه مهدی که ببینم فردا شب هست که بریم پیششون یا نه. که گفتند هستند. از عید نرفتیم پیششونخوابیدیم و پنجشنبه سحر بلند شدم و همونجا یه بسته مرغ بیرون گذاشتم و خوابیدم. مانی ساعت هشت تقریبا پاشد و منم خوابالود بهش صبحانه دادم و دوباره خوابیدم تا یازده! البته خوابم تکه تکه بود. چون مادر بچه های این سنی میدونند که اطمینانی به این بچه ها نیست و دائم آدم باید چکشون کنه.

بعد اومدم سروقت مرغ که بارش بذارم، دیدم ای دل غافل! این بسته مرغ، همه اش بال و گردنه. این بود که در یک اقدام ضربتی پریدم بازار روز و مرغ خریدم و اینم بگم که من همیشه مرغ درسته میخرم و میدم خردش کنند. دیدم اینجا مرغ درسته داره ولی تکه نمی کنه. منم خودم نه بلدم، و نه دوست دارم که مرغ تیکه کنم!قهر واسه همین، یه بسته رون خریدم و یه بسته سینه.

اینجا باید یه اعترافی هم بکنم. مهدی سینه دوست داره. اوایل ازدواج من همیشه میگفتم چه کاریه که من هم رون بخرم هم سینه. خودم که هر دو رو دوست دارم. پس فقط سینه میخریدم. مگه وقت مهمونی. ولی بعد با خودم فکر کردم که منم انسانم و باید چیزهایی رو که دوست دارم برای خودم فراهم کنم! خدا رو شکر به این باور رسیدم!!!!! (ماشاءالله هزار ماشاالله!!!!!)

خلاصه دیدم من که اینجام. خب بقیه خریدها رو هم بکنم و ببرم در خونه و بگم مهدی بیارتشون بالا. چون مهدی قرار بود ساعت دو و نیم بره واسه خونه باباش اینجا جلسه و تا قبل از ظهر هم باید مانی رو می برد سلمونی و حموم. پس امکان نداشت یه بار خودش بیاد خرید کنه. این بود که تصمیم رو گرفتم و از بازار روز همه خریدها رو انجام دادم و شکر خدا ماشین رو تونسته بودم بذارم جلوی خود بازار روز. واسه همین تیکه تیکه میخریدم و میذاشتم پشت ماشین.

دیدم آلبالو داره کیلویی 4600. گفتم دیگه قال آلبالو رو بکنم و آخرین مربا رو هم بگیرم این دو روزه. بعد دیدم توت فرنگی هم اومده. اونم خریدم و بقیه چیزها و برگشتم خونه و به مهدی گفتم بیا اینا رو ببر بالا.

دیگه رفتم تو آشپزخونه و از دوازده تا یک و نیم زرشک پلو با مرغ درست کردم و آلبالوها و توت فرنگی ها رو شستم و کنار گذاشتم و ظرفها رو هم شستم و آشپزخونه رو تمیز کردم. چند روز بود نشده بود اونجور که دلم میخواست تمیزش کنم.یول

دیگه مهدی و مانی رفتند سلمونی و بهش گفتم بزنگه به پسرخاله و ازش بپرسه سلمونی خوب کجاست. ولی از اونجایی که آقایون محترم براشون راحت تره که خودشون ساعتها بگردند و یه جایی رو پیدا کنند، مهدی خودش گشته و پیدا کرده بود. اتفاقا چقدر هم نزدیک خونه مون بود. دیگه تا بیان، بقیه مرغها رو هم بسته کردم و دیگه خانمها میدونند خود آشپزخونه چقدر کار ریز و درشت داره. تا اومدند و رفتند حموم و حوالی ساعت دو هم ناهار خوردیم.

جلسه خونه بابای مهدی هم کنسل و به فردا که جمعه بود موکول شد. اینه که من و مهدی خوابیدیم و مانی هم مشغول بازی و جست و خیز. هرچی بهش میگفتیم بیا بگیر بخواب، میگفت: من دارم بازی میکنم و این بازی رو خیلی دوست دارم!

بچه ام! تنهایی با خودش بازی میکنه!چشمک کلی هم حال میکنه.

دیگه ساعت چهار بلند شدم بیام به بقیه کارهام برسم که مهدی گفت: بگیر بخواب. یه روز تعطیلی هی داری از خودت کار میکشی. گفتم آخه خوابم نمی بره. گفت: هرچی. لااقل دراز بکش. دیگه تا چهار و نیم دراز کشیدم و بعدش پاشدم نماز خوندم. (اون روز دیر شد نمازم.) و بعدش لباسها رو انداختم تو ماشین و نشستم سر آلبالوها. دستم تندتر شده بود و خیلی سریع کارش تموم شد و البته من به اون آقای محترم گفتم دو کیلو میخوام و تاکید کردم واسه مرباس و حتما همون دو کیلو باشه. وقتی رسیدم خونه، حس کردم بیشتره. فاکتور رو نگاه کردم دیدم چهارصد گرم بیشتره. دیگه اون چهارصدگرم و هسته نگرفتم. ریختم تو کیسه و گذاشتم تو فریزر که ایشالا اگه عمرمون باشه، شب یلدا آلبالو فریزری بخوریم.

از حالااااااااااااا به فکر شب یلدا! دیگه علاف تر از ما کیه؟! نه خدایی کیه؟!خنده

بعد دو تا قابلمه آوردم و تو یکی توت فرنگی و تو اون یکی مربا رو ریختم و لابلاشون شکر ریختم و هردو رو گذاشتم تو یخچال واسه فردا. بعدش پریدم تو حموم و بیرون اومدم و موهامو سریع خشک کردم و حاضر شدیم رفتیم خونه عمه مهدی. که دورترین نقطه به ماست. مهدی با گوگل ارت نگاه کرد و گفت چهل و چهار کیلومتر. البته الان به شک افتادم!

خلاصه سر راه هم بستنی و فالوده خریدیم و رفتیم و اونا همه روزه بودند و اونجا کلی هم خوش گذشت و طبق معمول عمه یه ماشین خیلی بزرگ کنترلی داد به مانی و دخترش و شوهرش هم دفترهای نقاشی بزرگ و ماژیک و مدادرنگی و از این جور وسایل مربوط به نقاشی. ساعت یک و نیم پاشدیم بیاییم، مانی چسبیده بود به عمه و نمی اومد. اینقدر گریه کرد که نگو! آخه کدوم بچه ای عاشق عمه و خاله ننه و باباشه! خلاصه دیگه عمه تا در ماشین اومد و برگشت بالا.

ما هم دو و خرده ای رسیدیم خونه و دیگه بیهوش شدیم تا صبح.

صبح ساعت نه بیدار شدم و اول مرباها رو گذاشتم رو گاز و بعدش زنگیدم به بابا و داداشم که تنها بودند. چون مامانم پنجشنبه رفت کرمانشاه. البته به همراه خاله کوچیکه و دخترش و بقیه که از کرمانشاه اومده بودند.

گفتم بیایید اینجا و تنها نمونید. گفتند مامان غذا گذاشته. گفتم نه، بابا بیاد که اینجا هم بمونه شنبه رو که مانی رو دیگه شنبه نبرم مهد. خب بچه گناه داره هر روز هی خرکش بشه بیاد مهد و بره. اونم تو این گرما. حالا بد نیست یه وقتهایی بشه که نره. بابا گفت مگه شما عصر نمیرید خونه بابای مهدی؟ گفتم: چرا وقتی میریم و زود برمیگردیم. اگه ایراد نداره شما اینجا بیایید. به شوهر خاله کوچیکه همه می زنگم که بیاد.

البته همه اینا رو با مهدی هماهنگ کرده بودم.

دیگه تا ظهر آبگوشت رو روبراه کردم و مهدی هم خونه رو جارو و تی کشید و خودم هم دستی به سرویس کشیدم و همه چی آماده بود. منتها این وسط واسه شب کباب تابه ای درست کردم و یه  تیکه از گوشت رو هم قلقلی و سرخ کردم و ریختم تو لوبیاها و سیب زمینی هم ریختم. که امروز که شیفتم، لااقل دو سه تا غذا تو خونه باشه. البته من غذا پختن برام خیلی راحته و اونا رو در خلال کارهام میکردم. دیگه مهدی رفت نون و ماست و پنیر و خامه هم خرید و برگشت. بابا و داداش بزرگه و شوهرخاله هم رسیدند.

جاتون خالی نشستیم به آبگوشت خوردن ولی به نظرم کم نمک بود. خب روزه بودم که درستش کردم. نشده بود بچشمش!!! البته تا ظهر روزه بودم. در جریانید که.نیشخند

دیگه نشستیم به خوردن و بعدش من به هیچی دست نزدم و رفتیم خوابیدیم. مهدی هم که بلند شد رفت جلسه خونه باباش. بقیه همه به جز مانی خوابیدیم. مانی هم مصب بابامو آورد جلوش چشمش. البته بابام خوشش میاد و باهاش بازی میکنه.

دیگه خوابیدم و ساعت چهار با صدای مهدی بیدار شدم که برگشت. گفت تو جلسه دعواش شده و دیگه نمونده. آخه اون کلاهبردارها خیلی بی ناموسند. شما فکر کنید یکی کلاهبردار باشه و صاف صاف زل بزنه تو چشمتون و ازتون سهم بخواد!!!

خلاصه دیگه پاشدم یه قیمه با فیله درست کردم واسه شام امشب که شیفتم. که البته ده دقیقه هم وقتم رو نگرفت. ظرفها رو شستم و چای دم کردم و یکربع به شش، از بابام اینا عذرخواهی کردیم و رفتیم خونه بابای مهدی. که مانی بی وجدان تو راه خوابید.

دیگه رسیدیم اونجا و من و مهدی ناراحت بودیم که این بچه هفته ای چند ساعت میاد  اینجا و اونم میگیره میخوابه. منتها مادر مهدی هی میگفت عیب نداره. بچه است و من همینجوری هم ازش لذت می برم.

دیگه نشستیم و همه جمع بودند و ساعت هشت دیگه رفتم هی مانی رو بغل کردم و بوسیدم بلکه بیدار بشه. کم کم پاشد و یخش آب شد و افتاد به جون بقیه و مشغول بازی شد.

مامان مهدی ازم پرسید: آشتی! میتونی مانی رو دوشنبه بیاری اینجا؟ البته اگه سختت نیست. گفتم بذارید خبرتون کنم. بعد فکر کردم دیدم الان راهم خییییییییلی دور شده. همینجوری ساعت شش و نیم راه می افتم. بعد باید از شهرک برم خونه بابای مهدی. غرب به شرق. بعد برگردم عباس آباد. عصر هم دوباره باید برم خونه بابای مهدی و مانی رو بردارم و برگردم غرررررررب که خب تیکه پاره میشم.

همونجا یواشکی به مهدی گفتم اینجوریه. گفت: خب نیارش. مجبور که نیستی. بگو نمیتونم.

البته الان چون ماه رمضونه و سحر پامیشم سختمه. شاید حالا روزهایی که روزه نمیگیرم بتونم یه روزی مانی رو ببرم که اونم بتونه یه روز نوه اش رو ببینه.

قبل از ماه رمضون یه روز به مادر مهدی گفتم بیارم مانی رو؟ گفت: دختر وسطی نباشه من نمیتونم تنها مانی رو نگه دارم! شاید یه کاری داشته باشه که من نتونم! خب دیگه افتاد به ماه رمضون و این صوبتا.

بعد دیگه شام خوردیم و ده و نیم برگشتیم دیدیم بابام و داداش و شوهرخاله شامشون رو خورده اند و داداشم ظرفها رو هم شسته و میز رو هم تمیز کرده. البته برنج رو خودم تا مرحله دم انداختن درست کردم و بهش سپردم نیم ساعت قبل از شام دمش بندازه. که سالاد هم درست کرده بود!

خلاصه دیگه شب جمع کردیم و خوابیدیم تا امروز که مانی موند پیش بابام و من و مهدی هم اومدیم سر کار.

یکساعت پیش هم که با بابا می حرفیدم مانی رو برده بود پارک منتها گرم بود و داشتند بر میگشتند خونه. سفارش کردم حتما ناهار بخورند و گفت چی بدم به مانی، گفتم هرچی که دوست دارید بخورید. شکر خدا یخچال پره از غذا!

خب اینا همه روزمره ها بود و پخت و پزها. شکر خدا مرباها هم تموم شد تا پاییز که مربای به و انجیر رو هم بگیرم. سالهای اول ازدواجم میشد اینا رو بگیرم و حتی مربای زردآلوی درسته هم گرفتم ولی بعد که حامله شدم دیگه کارم سخت شد و مانی هم که دنیا اومد نشد. منتها شاید یه چیزی که خیلی امسال بهم انگیزه میده مربا بگیرم، اولا خودم میگرن دارم و نباید پنیر بخورم. دوم اینکه آدم باید مواد سالم بخوره و مربای بیرون مواد نگهدارنده داره. این مربا دیگه گرفته شد تا سال دیگه. شما فکر کن در مجموع مثلا سالی نهایت ده روز وقت میذارید برای مربا گرفتن. نهایت ها. خب می ارزه آدم یه خوردنی خونگی بخوره. هم از نظر سلامتی به صرفه است هم از نظر اقتصادی.

این دو روز کلی کار داشتم. ولی خب عوضش امشب شام پختن ندارم، شب هم که قراره برم استخر با دوستام. خودش خیلی خوبه. و کلا خیلی ذوقش رو دارم. قلب

خب، من فکر میکردم ته تغاری قراره پنجشنبه عمل کنه. ولی ظاهرا عمل امروزه. من که تو این چند روز خیلی دعا کردم. شماها هم دعا رو دریغ نکنید.

بازم دعا کنیم و دعا کنیم و دعا کنیم. من بازم نذر میکنم. میدم به محک. امروز رو که یادتون نرفته. امروز شنبه است و باید یه گل دیگه بزنیم گوشه موهای شنبه مون. یه گل دیگه بکاریم تو باغچه شنبه. منتها دعا هم بکنیم. واسه همه مریضها. به خصوص بچه ها. واسه آرامش پدر و مادرهاشون. من منتظر نمی مونم خانومی عزیز بیاد و خبر خوش رو بده. همین الان اون نذر کوچیک رو ادا میکنم.

تو مهربونی. خدایا هیچ پدر و مادری رو ناامید نکن. بذار صدای خنده بچه ها تو همه خونه ها باشه و بازم ته تغاری بیاد و خونه رو بذاره رو سرش و هزار تا سوال عجق وجق از مادرش بپرسه و دیوونه اش کنه. تو مهربونی. بخواد که صحیح و سالم برگرده. ما هم دامنتو میگیریم که برگرده.

**********

یه سری حرفهای دیگه هم داشتم که حالا باشه واسه بعد. شاید تو پست بعدی نوشتمشون.

×××××××

چند روز پیش گوشه دستگیره تو آشپزخونه آتیش گرفت، مانی با هیجان گفت: بابا زنگ بزنیم آتیشپاره بیاد خاموشش کنه!!!!!!!!

منظورش آتشنشانی بود!!!!!!!قهقهه

[ شنبه ٦ تیر ۱۳٩٤ ] [ ٥:۳٢ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ