چرا تن به این رنج می دهد عشق عشق عشق
 
قالب وبلاگ

چیزهایی که توی پست قبلی نوشتم، کارهای عمومی بود که توی این چند روز انجام شده بود. برنامه ریزی و انجام این کارها، واسم مهم بود و به لطف خدا، اونجوری که میخواستم انجام شد. یادتونه که آخرین بار سه شنبه بود که از رابطه ام با مهدی نوشتم و راضی بودم از روند بهبود رابطه.

راستش رو بخواهید، یه سری اتفاقات تو این چند روز افتاد که یه کم دلگیرم کرد. ولی البته همچنان امیدوارم. قضیه اینجوری بود که:

سه شنبه عصر، مهدی رفتار خیلی معقولی داشت. یعنی بعد از کار، با هم رفتیم یه چیزی رو که قبلا سفارش داده بودیم رو گرفتیم، بعد رفتیم من دو تا سطل خریدم واسه کارهای نظافتی چهارشنبه. همه اش هم با هم می خندیدیم که الان مردم وقتی منو ببینند، با خودشون میگن این دختره داره با این سطل و روزنامه و دستکشها، صبح زود میره واسه نظافت!! (که البته کار با شرافتیه.) منظورم اینه که رابطه خیلی خوب بود. تا چهارشنبه  عصر که مهدی و مانی و خواهرش اومدند. مهدی دوباره شده بود همون مهدی دو سه هفته قبل! البته اون موقع من اصلا به روی خودم نیاوردم. یعنی فکر کنید دائم لج میکرد و هر کاری میگفتم بکن، میگفت: نمیکنم!! خواهرش از چهارشنبه شب تا پنجشنبه عصر پیش ما بود و من هر کاری کردم مهدی بره میوه بخره، نرفت!!!!! حتی پنجشنبه صبح، بهش گفتم برو یک کیلو سیب بخر لااقل کیک سیب درست کنم! ولی نرفت که نرفت. گفت: «دوست ندارم کیک سیب درست کنی!!!!!!!!!!»

منم اصلا باهاش لج نمیکردم. هرچی میگفتم و نمیکرد، به روی خودم نمی آوردم. اول اینکه مهمون تو خونه مون بود و از همه مهمتر، با گفتن من، کار درست نمیشد. پنجشنبه عصر، که خواهرش اینا رفتند، نمیدونم چی شد، بهش گفتم: « تو اصلا چته؟ بیست و چهارساعته یه مدلی شده ای. چرا ناراحتی؟ اتفاقی افتاده؟» گفت: «نه. حوصله ندارم. یه چیزی شده که اعصابم خرده.» گفتم: «آخه چی شده که اینطوری روی رفتارت تاثیر گذاشته؟» گفت: «هیچی. نمیتونم بگم، تو هم نپرس.»

خب، منم نپرسیدم. ولی رفتارش دیگه واقعا غیرقابل تحمل بود. مثلا فکر کنید پنجشنبه شب، داشت برچسب در رو می چسبوند، بعد من دیدم، یه جا رو اشتباه چسبونده. گفتم: «ا... مهدی، اینجا رو اشتباه کردی!» یه دفعه بهم براق شد: «اگه خودت بلدی، بیا بچسبون. همینه که هست!!!!!!!!!!!» به نظر شما مگه من چی گفتم؟ خب، من می بینم هرچی دارم ملاحظه شو میکنم، این داره بدتر میشه و خرش رو درازتر می بنده. اون شب، چند بار دیگه باهام بدرفتاری کرد و من هیچی نگفتم. من و مانی داشتیم با هم بازی میکردیم و ماهواره روشن بود و سر هر آهنگ شاد، مانی شونه هاشو یه وری میکرد و تکون میداد و میرقصید. منم همراهیش میکردم. دیدم از مهدی، آبی واسم گرم نمیشه، خودمو با مانی سرگردم کردم. مثلا فکر کنید با عرض پوزش، پوشک مانی تو کیسه زباله بود. بهش میگم: «مهدی جان! اگه لطف کنی، امشب آشغالها رو بذاری دم در، خیلی خوبه. آخه پوشک مانی توشه، خیلی بو میده.» میگه: «اگه صلاح بدونم میبرم. دلم بخواد میبرم، نخواد، نمیبرم!!!!!!!!!!!!!» بعد آدم صبح بلند میشه می بینه برده!!!!!!!!! خب چه مرضیه که آدم با زنش اونجوری حرف بزنه. تو که میبری، چرا جوری حرف میزنی که انگار من دشمنتم؟ اگه لحنم بد بود، یه چیزی. ولی وقتی آدم با احترام و لطفا و ممنون و اینا باهات حرف میزنه، سگ هار پاچه تو گرفته که هار شدی؟! الان میگید« وقتی کار رو انجام میده، ولش کن!» خب، منم ولش کرده ام! ولی این رفتارش، آدم رو ازش دور میکنه. یعنی وقتی اینجوری رفتار میکنه، دیگه آدم نمیتونه بهش نزدیک بشه. مجبوره دور وایسه و

اون شب گذشت. دیروز هم تو همون حالت بود، شاید بدتر. هی سر شاخ منو گرفت، هی هیچی نگفتم. هی بهم توپید، هی هیچی نگفتم. یعنی فکر کنید یه دستم به تمیزی خونه بود، یه دستم هم به مانی. هیچ انتظاری هم ازش ندارم. اونوقت هی راه میره میگه: «بلد نیست بچه رو نگه داره.»، «هر کاری میکنه، که بچه رو نگه نداره.» (یکی دو بار سر مانی خورد به اینور و اونور که اونم من مقصر نبودم. خودش یه دفعه دوید و خورد به اینور و اونور.

بازم هیچی نگفتم. طرفهای ظهر، بازم بهم حرف زد، گفتم: «من نمیدونم این خونه بابای تو چیه که هر وقت قراره کارش درست بشه و نمیشه، تو تلافیشو سر زن و بچه ات درمیاری!» (دوشنبه سه شنبه سر اون جلسه، همه شون کلافه بودند.)

منظورمو اشتباه متوجه شد. پرید بهم که: «این خونه هم به سر تو زیاده! لیاقتت همین خونه است! خودت و اول و آخر کس و کارت، جمع بشین، اندازه پول خونه بابای من پول ندارید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!»تعجبتعجبتعجب منو میگید:خنثی هیچی نداشتم که بگم. کسی که شعورش اینقدره، چطوری میشه بهش شعور تزریق کرد!! خلاصه ناهار خوردیم و من دیگه یک کلمه باهاش حرف نزدم. جمع کردم و شستم و مانی رو بردم بخوابونم. کنارش دراز کشیدم و بعد از نیم ساعت بیدار شدم.

ظهر بود. دیدم مهدی هم اونور مانی خوابیده. رفتم سراغ کتابهایی که واسه شوهرخاله اش خریده بودم. شروع کردم به خوندنش. البته شب قبل، تا یه جاهاییش رو خونده بودم. دلم خواست داستان رو پی بگیرم و قبل از اینکه کتابها رو بهش بدم، تمومش کنم. دلم گرفته بود. چرا باید بیخود و بی جهت، اسم پول کس و کار منو بیاره. از کی تا حالا میزان دارایی آدمها، نشان دهنده شخصیت شونه. پدر و مادر من فقط به اندازه موهای سرش، کتاب خونده اند و بچه تربیت کرده اند و تحویل جامعه داده اند. همین برای من بسه. وسطهای داستان، یه دفعه متوجه یه حقیقتی در مورد پدر خودم شدم!!! دیدم قهرمان داستان، فلان کارش چقدر شبیه بابای خودمه! بعد یادم افتاد، سالها ما به پدرمون ایراد میگرفتیم که چرا فلان کار رو نمیکنه. الان که این کتاب رو میخوندم، از دریچه دیگه ای به قضیه نگاه کرده بود و انگار پرده ای از جلوی چشمم کنار رفته بود!!! بی اختیار زدم زیر گریه. هر کاری میکردم اشکام تموم نمیشد. شاید هم دلم پر بود. ولی همه اش یاد بابام افتاده بودم. واسه اینکه آروم بشم، یه فنجون قهوه واسه خودم درست کردم و خوردم. مسواک زدم، آرایش کردم و آشپزخونه رو مرتب کرم و حاضر و آماده نشستم که اینا بیدار بشن و بریم عیادت شوهر خاله اش.

وقتی بیدار شد، ملایم شده بود. البته من محلش نذاشتم. وقتی لباس هم پوشیدم، به مانی گفت: اوه اوه مانی! چه مامان خوش تیپی داری. محلش ندادم. رفتیم عیادت و موقع برگشتن، خودش حرف رو کشید به مساله ظهر. منم بهش گفتم که این طر حرف زدن اصلا درست نیست. بعد گفت که منظور منو اشتباه متوجه شده. منم بهش گفتم: «تو وقتی که دو روزه منو به چشم دشمن میبینی، معلومه که حرفام رو هم بد برداشت میکنی. من برای خواهر تو میخواستم کیک درست کنم. تو چه کاری ای که میگی من دوست ندارم کیک درست کنی؟؟!! من خودم آدم عاقلی ام. این دیگه چیزی نیست که تو بخوای اعمال نظر کنی. بعدش عذرخواهی کرد و عادی شد!!!!!!!!!!!!!!!!! مثلا فکر کنید خودش روز قبل گفته بود توی این هفته شاید ماموریت یکی دو روز بره شیراز. منم بهش گفتم: «وقتی رفتی شیراز، و وقتی که از من دور شدی، خوب بشین فکر کن در مورد رفتارت. ببین من چطوری با تو رفتار میکنم، اونوقت تو چه جوابی به من میدی!» میگه: «آها... پس واسه شیراز کشیدن من نقشه کشیده ای! دلتو خوش کرده ای که من برم شیراز!!!!!تعجب» گفتم: «یکی ندونه، فکر میکنه تو به من شک داری.» گفت: «شایدم داشته باشم!» که نفهمیدم جدی گفت یا شوخی. که البته تا حالا تو این هفت سال و نیم، حتی یه ثانیه هم بهم شک نداشته.

شب دوباره قبل از خواب، سر یه موضوع طخمی، بهم توپید و عصبانی شد!!!!!!! خنثیخنثی فقط نگاهش کردم و تو دلم بهش گفتم: «بمیرم الهی!!! بدجوری دیوونه شده ای! بد زده به سرت! علاجت فقط تیمارستانه از بس که تضاد شخصیت داری!»

[ شنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩۱ ] [ ۱:۱٤ ‎ب.ظ ] [ آشتی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

متاهلم و یه پسر چهار ساله دارم.
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب

مرجع وبلاگ نویسان جوان


  • پرشین بلاگ | ایران بلاگ